Maisam Khorramian > Maisam's Quotes

Showing 1-27 of 27
sort by

  • #1
    شمس لنگرودی
    “پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند
    كه مثل پرندگان راست راست مى چرخند در هوا
    سر ماه
    حقوق شان را مى گيرند

    پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند
    كه مرگ تو را نديدند
    كاش پر و بال شان در آتش آفتاب تير بسوزد
    ما با ذغال شان
    شعار خيابانى بنويسيم

    پس اين فرشتگان پيرشده
    جز جاسوسى ما
    به چه كارِ بدِ ديگرى مشغولند
    كه فرياد ما به گوش كسى نمى رسد”
    شمس لنگرودی

  • #2
    شمس لنگرودی
    “نه، نمی‌توانم فراموشت کنم
    زخم‌های من، بی‌حضور تو از تسکین سر باز می‌زنند
    بال‌های من
    تکه‌تکه فرو می‌ریزند
    بره‌های مسیح را می‌بینم که به دنبالم می‌دوند
    و نشان فلوت تو را می‌پرسند
    نه، نمی‌توانم فراموشت کنم

    خیابان‌ها بی‌حضور تو راه‌های آشکار جهنم‌اند
    تو پرنده‌یی معصومی
    که راهش را
    در باغ حیاط زندانی گم کرده است
    تک‌ صورتی ازلی، بر رخسار تمام پیامبرانی
    باد تشنه‌ی تابستانی
    که گندم‌زاران رسیده در قدوم تو خم می‌شوند
    آشیانه‌ی رودی از برف
    که از قله‌های بهار فرو می‌ریزد
    نه
    نمی‌توانم
    نمی‌خواهم که فراموشت کنم

    تپه‌های خشکیده
    از پله‌های تو بالا می‌آیند
    تا به بوی نفس‌های تو درمان شوند و به کوهستان بازگردند
    ماه هزار ساله دست‌نوشته‌ی آخرش را برای تو می‌فرستد
    تا تصحیحش کند

    نه، نمی‌توانم فراموشت کنم
    قزل‌آلایی عصیانگری که به چشمه‌ی خود باز می‌رود
    خونین شده در رودها که به جانب دریا روان است

    شمس لنگرودی / Shams Langroodi, پنجاه‌وسه ترانه‌ی عاشقانه

  • #3
    شمس لنگرودی
    “بر نمی‌گردند شعرها
    به خانه نمی‌روند
    تا برگردی
    و دست تکان‌ دهی

    روبان‌های سفید را در کف شعرها ببین که چگونه در باران می‌لرزند
    روبان‌های سفید، پیچیده بر گل سرخ‌های بی‌تاب را ببین

    بر نمی‌گردند شعرها
    پراکنده نمی‌شوند
    به انتظار تو در باران ایستاده‌اند
    و به لبخندی، به تکان دستی، دل خوشند”
    شمس لنگرودی, پنجاه‌وسه ترانه‌ی عاشقانه

  • #4
    شمس لنگرودی
    “بر پلكان بيست سالگي ات ايستاده اي
    بي بيست پله در پايين
    بي هيچ آسمان در بالا –
    پله يي
    بي نرده و
    بي حفاظ ...”
    شمس لنگرودی

  • #5
    شمس لنگرودی
    “حکایت باران بی امان است
    این گونه که من
    دوستت می دارم
    شوریده وار و پریشان
    بر خزه ها و خیزاب ها
    به بیراهه و راهها تاختن
    بی تاب، بی قرار
    دریایی جستن
    و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن
    و تو را به یاد آوردن
    حکایت بارانی بی قرار است
    این گونه که من دوستت می دارم”
    شمس لنگرودی

  • #8
    شمس لنگرودی
    “ساعت

    دوازده و بيست و پنج دقيقه ي نيمروز

    بيست و ششم آبان .



    آفريدگارا

    بگذار

    دهان تو را ببوسم

    غبار ستاره ها را از پلك فرشتگانت بروبم

    كف خانه ات را

    با دمب بريده ي شيطان جارو كنم

    متولد شدم

    در مرز نازك نيستي

    سگ هاي شما

    از دهان فرشتگان دورو نجاتم دادند .



    پروردگارا

    نه درخت گيلاس ، نه شراب به

    از سر اشتباهي

    آتش را

    به نطفه هاي فرشته يي آميختي

    و مرا آفريدي .



    اما تو به من نفس بخشيدي عشق من !

    دهانم را تو گشودي

    و بال مرا كه نازك و پرپري بود

    تو به پولادي از حرير

    مبدل كردي .



    سپاسگزارم خداي من

    خنده را

    براي دهان او

    او را

    به خاطر من

    و مرا

    به نيت گم شدن آفريدي”
    شمس لنگرودی

  • #9
    شمس لنگرودی
    “دیگر سکوت
    نشانه ی متانت و پختگی نیست
    فرصتمان همین دقیقه هاست
    که مثل لعاب برنج فرو میریزد”
    شمس لنگرودی, رسم کردن دست‌های تو

  • #10
    شمس لنگرودی
    “اندیشه مکن که بهار است و تو نرگس و سوسن نیستی
    به حسرت زنده رود زنده نمی شود رود،
    خاکت را زیر و رو کن
    ریشه و آبی مباد که نمانده باشد،
    سقفی دارد زندگی
    کف نیستی ناپدید است،
    به رنگ و بوی تو خود شادمان می توان بود”
    شمس لنگرودی

  • #11
    شمس لنگرودی
    “می خواستم جهان را
    به قواره ی رویاهایم در آورم
    رویاهایم
    به قواره ی دنیا در آمد”
    شمس لنگرودی

  • #13
    شمس لنگرودی
    “برای دخترم ندا آقا سلطان



    دخترم
    سنت شان بود
    زنده به گورت کنند
    تو کشته شدی
    ملتی زنده به گور می شود.
    ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
    او که پول مرگ تو را گرفته
    شام حلال می خورد.
    تو فقط ایستاد ه بودی
    و خوشدلانه نگاه می کردی
    که به خانه ات بر گردی
    اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید
    دخترم
    و خیل خیال های خوش آینده
    بر در و دیوارش پرپر می زنند.
    تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی
    مرغی حیران
    که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند
    تو به دام افتادی
    همچون خوشه ی انگوری
    که لگدکوب شد
    و بدل به شراب حرام می شود.
    کیانند اینان
    پنهان بر پنجره ها، بام ها
    کیانند اینان در تاریکی
    که با صدای پرنده ی خانگی
    پارس می کنند.
    کشتندت دخترم
    کشتندت
    تا یک تن کم شود
    اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.
    آه ندای عزیز من
    گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود
    باز شد
    گسترده شد
    و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید
    و اینانی که ندا داده اند
    بلبلانند
    میلیون ها تن که گرد گلی نشسته
    و نام تو را می خوانند.
    یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی
    یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی
    ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
    او که صید حلال می خورد”
    شمس لنگرودی

  • #15
    شمس لنگرودی
    “حتما سراسر شب صدامان مي‌كردي

    اما عزيز دلم

    زندگان

    قادر نيستند كه صداي تو را بشنوند



    حتما سراسر شب

    بر دريچه سنگين‌ات كوفتي

    و ما فقط صداي ريزش باراني را مي‌شنيديم

    كه بر گل نامرئي مي‌باريد

    و بويي غريب

    از گل‌هايي ناشناخته در شب مي‌پيچيد



    با دست بسته نمي‌شود كاري كرد

    شب چسبنده دست و دهانمان را فرو مي‌بندد

    و آنچه كه مي‌بيني روياهاي ماست

    كه مثل مه‌اي برمي‌خيزد

    بر سنگت فرو مي‌ريزد

    با دست بسته نمي‌شود كاري كرد



    اما هيچ‌كس را توان بستن روياهايمان نيست

    روياهايي كه نيمه‌شبان قدم به خيابان مي‌گذارند

    در تلالوي پنهان خويش يكديگر را مي‌شناسند

    از ديداري در سپيده فردا سخن مي‌گويند.”
    شمس لنگرودی

  • #16
    شمس لنگرودی
    “گل نیلوفر مردابه ی این جهانیم
    و به نیلوفر بودن خود شادمانیم،
    سقفی دارد شادکامی
    کف ناکامی ناپدید است”
    شمس لنگرودی

  • #17
    شمس لنگرودی
    “خلاصه بهاری دیگر
    بی حضور تو
    از راه می رسد،...

    و آن چه که زیبا نیست زندگی نیست
    روزگار است،”
    شمس لنگرودی

  • #18
    شمس لنگرودی
    “چه اندوه بار
    بزرگ می شویم
    که بمیریم ...”
    شمس لنگرودی

  • #19
    شمس لنگرودی
    “اگر این نور برگردد
    و به خانه ام بیاید
    اتاقم را پیدا می کنم
    و برای همیشه به خواب می روم”
    شمس لنگرودی

  • #21
    حسین پناهی
    “و رسالت من این خواهد بود
    تا دو استکان چای داغ را
    از میان دویست جنگ خونین
    به سلامت بگذرانم
    تا در شبی بارانی
    آن ها را
    با خدای خویش
    چشم در چشم هم نوش کنیم”
    حسین پناهی

  • #22
    حسین پناهی
    “هنوز از اتاق همینگوی بوی باروت میاد
    هنوز هم ادکلن مرلین مونرو نیمه تمام مانده
    و پیرزنان به وقت گذشتن از کف آخرین اتاق مایاکوفسکی دامن خود را جمع می کنند
    یکی می آید به زور
    یکی می رود به انتخاب”
    حسین پناهی

  • #23
    حسین پناهی
    “معنای این همه سکوت چیست؟
    من گم شدم در تو؟
    یا تو گم شدی در من ای زمان؟
    کاش هرگز آن روز
    از درخت انجیر
    پایین نیامده بودم.”
    حسین پناهی

  • #24
    حسین پناهی
    “>کودکی ها<

    به خانه می رفت
    با کیف
    و با کلاهی که بر هوا بود
    چیزی دزدیدی ؟
    مادرش پرسید
    دعوا کردی باز؟
    پدرش گفت
    و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
    به دنبال آن چیز
    که در دل پنهان کرده بود
    تنها مادربزرگش دید
    گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
    و خندیده بود”
    حسین پناهی / hossein panaahi

  • #25
    حسین پناهی
    “چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
    نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
    نه به حرفی دلی را آلوده
    تنها به شمعی قانعند
    واندکی سکوت......”
    حسین پناهی / Hosein Panaahi

  • #26
    حسین پناهی
    “من زندگي را دوست دارم ولي
    از زندگي دوباره مي ترسم!
    دين را دوست دارم
    ولي از کشيش ها مي ترسم!
    قانون را دوست دارم
    ولي از پاسبانها مي ترسم!
    عشق را دوست دارم
    ولي از زنها مي ترسم!
    کودکان را دوست دارم
    ولي ز آئينه مي ترسم!
    سلام رادوست دارم
    ولي از زبانم مي ترسم!
    من مي ترسم
    پس هستم
    اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن!
    من روز را دوست دارم
    ولي از روزگار مي ترسم”
    حسین پناهی

  • #27
    حسین پناهی
    “بی تو هيچ چيز اين دنيای بی‌کرانه را جدی نگرفتم٬
    حتی عشق را...”
    حسین پناهی

  • #28
    حسین پناهی
    “ترس من از مردن و رفتن به آن دنیا
    و دیدن دوباره‌ی آدم‌های این دنیا ست”
    حسین پناهی

  • #29
    Haruki Murakami
    “Memories warm you up from the inside. But they also tear you apart.”
    Haruki Murakami, Kafka on the Shore

  • #30
    سیدعلی صالحی
    “بی قرارم
    می خواهم بروم
    می خواهم بمانم”
    سید علی صالحی / Ali Salehi

  • #31
    سیدعلی صالحی
    “سنگین از نگفتنم”
    سید علی صالحی

  • #32
    سیدعلی صالحی
    “نامه‌ام باید کوتاه باشد
    ساده باشد
    بی حرفی از ابهام و آینه
    از نو برایت می‌نویسم
    حال همه‌ی ما خوب است
    ..اما تو باور نکن”
    سید علی صالحی



Rss