Mehrnoosh Hessari > Mehrnoosh's Quotes

Showing 1-30 of 363
« previous 1 3 4 5 6 7 8 9 12 13
sort by

  • #1
    Rabindranath Tagore
    “Love's gift cannot be given, it waits to be accepted.”
    Rabindranath Tagore
    tags: love

  • #2
    قیصر امین‌پور
    “هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
    با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
    اندوه من انبوه تر از دامن الوند
    بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
    یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
    تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
    ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
    تو قاف قرار من و من عین عبورم
    بگذار به بالای بلند تو ببالم
    کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم”
    قيصر امين پور / Gheysar Aminpour

  • #3
    Maya Angelou
    “When I look back, I am so impressed again with the life-giving power of literature. If I were a young person today, trying to gain a sense of myself in the world, I would do that again by reading, just as I did when I was young.”
    Maya Angelou

  • #4
    Federico Fellini
    “There is no end. There is no beginning. There is only the infinite passion of life. ”
    Fellini

  • #5
    الیاس علوی
    “برايم بخوان محمّد

    مي‌خواهم برگردم

    از درّه سرازير شوم

    روبه‌رويم مزرعه گندم باشد

    درختان زردآلو

    و گل‌هاي خشخاش

    پيرمرد قرآن بخواند

    پيرزن چراغ را از ايوان به اتاق بياورد

    و ما خيره به شعله‌ آرام بخنديم ...



    - بس كن

    اين قصه كسي را به خواب هم نمي‌برد

    بايد جايي تفنگي سرفه كند

    پايي پژمرده شود

    مزرعه‌‌اي بسوزد

    و ما شبانه بگريزيم

    از "برغص" تا " قندهار"

    از" كراچي" تا "مشهد".



    برايم بخوان محمّد

    تا از ياد نبرم

    محله فقيرمان را

    كه من از بردن نامش شرم داشتم

    "ده‌متري ساختمان "

    ده متري افغاني‌ها

    كولي‌ها

    بلوچ‌ها

    قرض

    غم

    نامه‌ي تردّد

    اردوگاه

    همه‌ي آنها در محله ما مي‌لوليدند.



    "هي افغاني

    حواست كجاست؟"

    اين را كودكي گفت

    كه تازه زبان باز كرده بود

    چشمان معصوم عجيبي داشت

    و من ترسيدم

    از "گلشهر" تا "ورامين" ترسيدم

    و كودكان به لهجه‌ام مي‌خنديدند.



    به آينه نگاه كردم

    به چشمان بادامي‌ام

    كه مرا از صف ِنان بيرون مي‌كرد

    و فاصله‌ام ميان خانه تا مرز بود

    چون يهودي‌اي كه نامش

    فاصله‌ء ميان اردوگاه تا مرگ بود.



    "بهار و يار و قلب بي‌قرارم "

    آري بلند بخوان

    تا محبوبم از پشت سيم‌ها و ستون‌ها بشنود

    ما در همان كوچه‌هاي تنگ عاشق شديم

    آرام قدم زديم

    آرام خنديديم

    و

    آرام گم شديم.



    محمّد

    گاهي فكر مي‌كنم اين خيابان‌ها را نمي‌شناسم

    اين كوچه‌ها را براي اولين بار ديده‌ام

    و درختان مرا به يكديگر نشان مي‌دهند

    شب‌ها

    پيش از خواب

    پرنده ناشناسي به كلكينم مي‌كوبد

    به تكرار صدايش گوش دادم

    به آوازي محزون مي‌گويد:

    "بيگانه ... بيگانه".



    مي‌خواهم خودم را پيدا كنم

    تو را پيدا كنم از ميان گور دسته‌جمعي

    محبوبم را از لاي ديوارهاي آوارگي

    زني از ايوان صدايم بزند

    و من با تمام پاهايم بدوم”
    الياس علوي / Elias Alavi

  • #6
    J.D. Salinger
    “I'm sick of just liking people. I wish to God I could meet somebody I could respect.”
    J.D. Salinger, Franny and Zooey

  • #7
    Paulo Coelho
    “Don't give in to your fears. If you do, you won't be able to talk to your heart.”
    Paulo Coelho, The Alchemist

  • #8
    Antoine de Saint-Exupéry
    “All grown-ups were once children... but only few of them remember it.”
    Antoine de Saint-Exupéry, The Little Prince

  • #9
    Kahlil Gibran
    “Beauty is not in the face; beauty is a light in the heart.”
    Kahlil Gibran

  • #10
    Paulo Coelho
    “Your eyes show the strength of your soul.”
    Paulo Coehlo, The Alchemist

  • #11
    Khaled Hosseini
    “Children aren't coloring books. You don't get to fill them with your favorite colors.”
    Khaled Hosseini

  • #12
    عباس معروفی
    “never stop trying and never try stopping”
    Abbas Maroufi, Symphony of the Dead

  • #13
    عباس معروفی
    “عاشقت باشم می‌ميرم
    يا عاشقت نباشم؟

    نمی‌دانم کجا می‌بری مرا
    همراهت می‌آيم
    تا آخر راه
    و هيچ نمی‌پرسم از تو
    هرگز.

    عاشقم باشی می‌ميرم
    يا عاشقم نباشی؟

    اين که عاشقی نيست
    اين ‌که شاعری نيست
    واژه‌ها تهی شده‌اند
    بانوی من!
    به حساب من نگذار
    و نگذار بی تو تباه شوم!

    با تو عاشقی کنم
    يا زندگی؟

    در بوی نارنجی پيرهنت
    تاب می‌خورم
    بی‌تاب می‌شوم
    و دنبال دست‌هات می‌گردم
    در جيب‌هام
    می‌ترسم گمت کرده باشم در خيابان
    به پشت سر وا می‌گردم
    و از تنهايی خودم وحشت می‌کنم.

    بی تو زندگی کنم
    يا بميرم؟

    نمی‌دانم تا کی دوستم داری
    هرجا که باشد
    باشد
    هرجا تمام شد
    اسمش را می‌گذارم
    آخر خط من.
    باشد؟

    بی تو زندگی کنم
    يا بگردم؟

    همين که باشی
    همين که نگاهت ‌کنم
    مست می‌شوم
    خودم را می‌آويزم به شانه‌ی تو.

    با تو بمیرم
    یا بخندم؟

    امشب اسبت را می‌دزدم
    رام می‌شوم آرام
    مبهوت عاشقی کردنت .

    با تو
    اول کجاست؟
    با تو
    آخر کجاست؟

    از نداشتنت می‌ترسم
    از دلتنگيت
    از تباهی خودم
    همه‌اش می‌ترسم
    وقتی نيستی تباه شوم.

    بی تو
    اول و آخر کجاست؟

    واژه ها را نفرین میکنم
    و آه می کشم
    در آیینهی مهآلود
    پر از تو میشوم
    بی چتر.

    من
    بی تو
    يعنی چی؟

    غمگين که باشی
    فرو می‌ريزم
    مثل اشک.
    نه مثل ديوار شهر
    که هر کس چيزی بر آن
    به يادگار نوشته است.

    تو بيش‌تر منی
    يا من تو؟

    در آغوشت
    ورد می‌خوانم زير لب
    و خدا را صدا می‌زنم.
    آنقدر صدا می‌زنم که بگويی:
    جان دلم!”
    عباس معروفی / Abbas Maroofi

  • #14
    عباس معروفی
    “خبرهای سوخته!

    چقدر می‌ترسم!
    از اين که بايد
    تو را به سوی گذشت زمان
    بدرقه کنم
    می‌ترسم...

    _خبرها همه‌ تكراری‌
    عكس‌ها همه...
    تیترها...
    یك‌ نفر را بارها اعدام‌ كرده‌ اند
    و باز او را
    پای‌ جوخه‌ی دار می‌برند
    ما
    اعلامیه‌ می‌نويسیم‌
    و هر چه‌ امضا‌
    دست‌مان‌ به‌ جایی‌
    امضاها همه...
    ...
    دست‌های تو اما
    هرگز تکرار نمی‌شود
    بانوی من!

    چشم‌هات را ببند
    و دست‌هام را بگير
    شايد از لای کتاب
    بيرون آمدم
    شايد
    باز خنديدم در آغوش تو.

    _معذرت می‌خواهم
    که عاشقت نبودم
    روزها و ماه‌ها و سال‌ها
    معذرت می‌خواهم.

    می‌بوسمت، و می‌بوسمت
    يک بار قبل از اين‌که به خواب روم
    می‌بوسمت
    يک‌بار وقتی به خواب رفتم.

    _سقوط، سقوط، سقوط
    در لابلای خبرها
    مدام هواپيما سقوط می‌کند
    نان سقوط می‌کند
    خدا سقوط می‌کند
    سقف سقوط
    آنهمه آدم...
    ...
    تنها منم
    که در خواب تلخ تو
    زنده می‌شوم.

    اگر قرار باشد
    هزار بار زندگی کنم
    هر هزار بار من
    مال تو

    _توفان بود
    روزنامه در باد می‌سوخت
    و من خبرهای سوخته را
    در ميان شعله‌ها
    برای تو می‌خواندم
    می‌دانم
    تاريخ سرزمينم را می‌دانی
    عشق من!
    از خودم بگويم؟

    اول دست‌هات را جوهری کن
    بعد بيا سراغ تنم
    بعد هم ببين
    دست‌هات را
    به کجای تنم کشيده‌ای.

    _تب و لرز تمام نمی‌شود
    کنار پنجره‌ی برفی می‌نشينم
    و اين بستنی را
    مزه مزه می‌کنم
    يک نگاه به تو
    يک قاشق بستنی
    ...
    آب می‌شود.

    حتا موهام می‌خندند
    وقتی با تو حرف می‌زنم
    آقای من!
    حتا وقتی بگويم "نمی‌دانم"
    عشق توست که قورت می‌دهم.

    _تو
    باران تنم کن
    و مرا زير پر چشم‌هات بگير
    قطره قطره
    تو را گريه می‌کنم.

    می‌خواهی بروم
    لباس‌های خدا را
    برات بدزدم؟”
    عباس معروفی / Abbas Ma'rofi

  • #15
    Pablo Neruda
    “به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
    اگر سفر نكنی
    اگر كتابی نخوانی
    اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
    اگر از خودت قدردانی نكنی
    به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
    زماني كه خودباوري را در خودت بكشی
    وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند
    به آرامي آغاز به مردن می‌كنی
    اگر برده‏ی عادات خود شوی
    اگرهميشه از يك راه تكراری بروی
    اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
    اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی
    يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی
    تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
    اگر از شور و حرارت
    از احساسات سركش
    و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
    و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند
    دوری كنی

    تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
    اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی
    اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
    اگر ورای روياها نروی
    اگر به خودت اجازه ندهی
    كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
    ورای مصلحت‌انديشی بروی
    امروز زندگی را آغاز كن
    امروز مخاطره كن
    امروز كاری كن”
    پابلو نرودا

  • #16
    عمران صلاحی
    “درخت را به نام برگ
    بهار را به نام گل
    ستاره را به نام نور
    کوه را به نام سنگ
    دل شکفتۀ مرا به نام عشق
    عشق را به نام درد
    مرا به نام کوچکم صدا بزن”
    عمران صلاحی

  • #17
    Johann Wolfgang von Goethe
    “اگر هم دنیا به سر آید، ای حافظ آسمانی آرزو دارم که تنها با تو و در کنار تو باشم و همچون برادری هم در شادی و هم در غمت شرکت جویم؛ همراه تو باده نوشم و چون تو عشق ورزم؛ زیرا این افتخار زندگی من و مایه ی حیات من است
    .
    ای طبع سخنگوی من، اکنون که از حافظ ملکوتی الهام گرفته ای، به نیروی خود نغمه سرایی کن و آهنگی ناگفته پیش آر، زیرا امروز پیرتر و جوان تر از همیشه ای”
    گوته

  • #18
    قیصر امین‌پور
    “شهیدی که برخاک می‌خفت

    سرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت

    به امید پیروزی واقعی

    نه در جنگ

    که بر جنگ”
    قیصر امین پور

  • #19
    احمد شاملو
    “گر بدین سان زیست باید پست
    من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
    بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

    گر بدین سان زیست باید پاک
    من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
    یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!”
    احمد شاملو

  • #20
    حمید مصدق
    “حرف را باید زد !
    درد را باید گفت !
    سخن از مهر من و جور تو نیست .
    سخن از
    متلاشی شدن دوستی است ،
    و عبث بودن پندار سرور آور مهر”
    حمید مصدق

  • #21
    رسول یونان
    “جاده های بی پایان را دوست دارم

    دوست دارم باغ های بزرگ را

    رودخانه های خروشان را

    من تمام فیلم هایی را

    که در آنها

    زندانیان موفق به فرار می شوند

    دوست دارم!

    دلتنگ رهایی ام

    دلتنگ نوشیدن خورشید

    بوسیدن خاک

    لمس آب.

    درمن یک محکوم به حبس ابد

    پیر و خمیده

    با ذره بینی در دست

    نقشه های فرار را مرور می کند!”
    رسول یونان / Rasul Yunan

  • #22
    رسول یونان
    “عشق را
    بدون بزک می‌خواستیم
    دنیا را بدون تفنگ
    روی دیوارهای سیاه
    گل سرخ نقاشی کردیم
    رهگذران به ما خندیدند
    به ما خندیدند رهگذران
    ما فقط نگاه کردیم
    جاده‌ها
    دور شهر گره خورده بودند
    در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم:
    قطاری که ما را از این جا نبرد
    قطار نیست”
    رسول یونان

  • #23
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
    گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
    من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو”
    مولوی

  • #24
    قیصر امین‌پور
    “وقتي تو نيستي
    نه هست‌هاي ما
    چونانكه بايدند
    نه بايدها

    مثل هميشه آخر حرفم
    و حرف آخرم را
    با بغض مي‌خورم

    عمـري است
    لبخندهاي لاغر خود را
    در دل ذخيره مي‌كنم: باشد براي روز مبادا
    اما
    در صفحه‌هاي تقويم
    روزي به نام روز مبادا نيست

    آن روز هر چه باشد
    روزي شبيه ديروز
    روزي شبيه فردا
    روزي درست مثل همين روزهاي ماست
    اما كسي چه مي‌داند؟
    شايد
    امروز نيز روز مبادا
    باشد

    وقتي تو نيستي
    نه هست‌هاي ما
    چونانكه بايدند
    نه بايدها

    هر روز بي‌تو
    روز مباداست”
    قيصر امين‌پور / Gheysar Amin Pour, آینه‌های ناگهان

  • #25
    Maya Angelou
    “Try to be a rainbow in someone's cloud.”
    Maya Angelou, Letter to My Daughter

  • #26
    “حرف كه مي‌زني
    من از هراس طوفان
    زل مي‌زنم به ميز
    به زيرسيگاري
    به خودكار
    تا باد مرا نبرد به آسمان.
    لبخند كه مي‌زني
    من
    ـ عين هالوها ـ
    زل مي‌زنم به دست‌هات
    به ساعت مچي طلايي‌ات
    به آستين پيراهن ا‌ت
    تا فرو نروم در زمين.

    ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفته‌اي
    در كلمه‌اي انگار
    در عین
    در شين
    درقاف
    در نقطه‌ها.”
    مصطفی مستور

  • #27
    “اگر دریچه ی دانستن رو مسدود کنیم رستگار میشیم”
    مصطفی مستور

  • #28
    “باید قبل از مردن ناخن هایم را در خاک فرو برم تا وقتی مرا به زور روی زمین
    می کشند به یادگار شیار هایی بر زمین حفر کرده باشم باید قبل از رفتن خودم را جا بگذارم ....اگر امروز چیزی از خودم باقی نگذارم چه کسی در آینده از وجود من در گذشته با خبر خواهد شد؟اگر جای پای مرا دیگران نبینند من دیگر نیستم.. اما من
    نمی خواهم نباشم نمی خواهم آمده باشم و رفته با شم و هیچ غلطی نکرده باشم
    آدمی که مشهور نیست وجود ندارد یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش نه دیگران و کسی که فقط برای خودش وجود دارد تنهاست و من از تنهایی می ترسم....”
    مصطفی مستور

  • #29
    “امروز كشف مهمي كردم. اين كشف محصول سه ماه تفكر تامل و مراقبه است. من به طرز غريبي كه اين كلمات هرزه نمي توانند بگويند چه قدر از اين كشف هيجان زده ام. آنقدر كه دلم مي خواهد بروم بالاي ساختمان و فرياد بكشم. من امروز دريافتم كه سرانجام همه بي گمان همه و بدون هيچ استثنايي خواهيم مرد. من امروز اين واقعيت را اين يقين يگانه و يكتا را كه بي ترديد و تا صد سال ديگر هيچ اثري از ما نخواهد بود از عمق جان دريافتم. من از اين حقيقت از اين عدالت محض از اين تنها عدالت مطلق هستي كه هيچ عدالتي به وضوح و شفافيت و شكوه و قطعيت و معناداري آن نيست از اين كه تنها تا صد سال فقط تا صد سال ديگر حتي يك نفر از ما شش ميليارد آدمي كه حالا مثل كرم روي اين تل خاكي در هم مي لوليم وجود نخواهيم داشت به طرز به شدت شكرآوري خوش حالم...”
    مصطفی مستور

  • #30
    نادر ابراهیمی
    “براي زنده ماندن به 2 خورشيد نياز داريد :
    يكي در قلب و يكي در آسمان”
    نادر ابراهيمي



Rss
« previous 1 3 4 5 6 7 8 9 12 13