(?)
Quotes are added by the Goodreads community and are not verified by Goodreads. (Learn more)
José Saramago

“هيچ كس در خانواده ی ما لب ندارد.دست كم در رگ چينی من چنين است.فقط من هستم
كه لب دارم،آن هم چه لبی.لب هايی كه آنقدر گنده است كه راه نفسم را بند می آورد.هر كدام از
عكس های يادگاری خانوادگی مان را كه نگاه كنيد،برادرها و خواهرم را می بينيد كه لبخند
می زنند.چشم ندارند فقط شكافی نازك.لب هم ندارند فقط دندان.غير از من كه چشم های درشت
ورقلنبيده دارم كه نمی بينيد شان.چون عينك دسته شاخی پروانه ای زده ام.دهانم را
هم بسته ام كه لب هايم گنده به نظر نرسد.مادرم می گويد:"كاری از
".دستت بر نمی آيد.لب های پدر اهل هاوايی ات را به ارث برده ای
كاش موسيقی آن ها را ياد می گرفتم.كاش ترانه های هاوايی را بلد بودم نه مثل
عموهايم كه هر وقت مست می شدند، زير لبی زمزمه كنم.كاش می توانستم موقع رقص
پاهايم را چنان تا كنم كه معلم رقص هولا به پشت پايم نزند.كاش می توانستم با دست هايم
قصه بگويم و با كپل های لرزان جزيره را بجنبانم، آن وقت دلم نمی سوخت.اما چيزی
.كه از بابام به من رسيد همين لب های بی قواره ی گنده است
برادرم بوزی می گويد:"لب يوپه په."حتی عكس های مجله ی"نشنال جئوگرافيك"را
.نشانم می دهد كه زن هايی كه همه چيزشان معلوم است توی لب شان بشقاب و نعلبكی كرده اند
".می گويم:"اولاٌ كه يوپه په نيستند.اوبانگی هستند
".می گويد:"چه فرقی می كند؟ هر دو يكی هستند
.تمرين و ورزش را آغاز می كنيم
هر روز صبح كه بيدار می شوم لب هايم را محكم به هم فشار می دهم كه خيلی گنده نشود.بعد
به برادرم بنجی كمك می كنم كه بينی اش از جا در نرود.می گويم:"بينی ات را اينطور
بگير وسط انگشت هايت تا پخ نشود.اگر بينی درست و حسابی و خوشگل می خواهی بهتر است
".به حرف من گوش كنی
.نمی داند باور كند يا باور نكند.اما می ترسد که ادامه ندهد
از عكاس مدرسه می خواهم لب مرا پاك كند.دوست دخترم به من می گويد كه او
می تواند همه چيز را پاك كند.فقط از آدم مي پرسد چطور؟ چرا و چطورش
.را نمی دانم.می گويد:"لب های توكه خيلی قشنگ است!"اما به هر حال كار خودش را می كند
با عكس به خانه می روم.می دانم آن را را كجا بگذارم.توی هال كه همه سر راه دست شويی
و حمام از آن رد می شوند.همان جايی كه لب های قبلی ام آويزان بود.می خواهم بدهم از
روی اين عكس پنجاه تا چاپ كنند و برای عمه و خاله و دايی و زن دايی بفرستم و برای
.يادگاری به دوستانم بدهم
وقتی نفس بريده و تب آلود به خانه می رسم، عكس را در هوا تكان
"می دهم.مادرم نگاهی می كند و می گويد:"ماهلانی سر لب هايت چه بلايی آمده؟
"می گويم:"چيزی نشده.نمی خواهی عكس مرا قاب بگيری؟”


ژوزه ساراماگو
Read more quotes from José Saramago


Share this quote:
Share on Twitter

Friends Who Liked This Quote


To see what your friends thought of this quote, please sign up!



Browse By Tag