Find & Share Quotes with Friends

 

 (?)
Quotes are added by the Goodreads community and are not verified by Goodreads. (Learn more)

“ولی نصف شب، آن وقتی که شهر شیراز با کوچه‌های پر پیچ و خم؛ باغ‌های دل‌گشا و شراب‌های ارغوانیش به‌خواب می‌رفت؛ آن‌وقتی‌که ستاره‌ها آرام و مرموز بالای آسمان قیرگون به‌هم چشمک می‌زدند؛ آن وقتی که مرجان با گونه‌های گل‌گونش در رختخواب آهسته نفس می‌کشید و گزارش روزانه از جلوی چشمش می‌گذشت، همان‌وقت بود که داش آکل حقیقی، داش آکل طبیعی با تمام احساسات و هوی و هوس، بدون رودربایستی از تو قشری که آداب و رسوم جامعه به‌دور او بسته بود، از توی افکاری که از بچگی به‌او تلقین شده بود، بیرون می‌آمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می‌کشید، تپش آهستهٔ قلب، لب‌های آتشی و تن نرمش را حس می‌کرد و از روی گونه‌هایش بوسه می‌زد، ولی هنگامی‌که از خواب می‌پرید، به‌خودش دشنام می‌داد، به زندگی نفرین می‌فرستاد و مانند دیوانه‌ها در اتاق به‌دور خودش می‌گشت، زیر لب با خودش حرف می‌زد و باقی روز را هم برای این‌که فکر عشق را در خودش بکشد به دوندگی و رسیدگی به‌کارهای حاجی می‌گذرانید.”

صادق هدایت, داش‌ آکل
Read more quotes from صادق هدایت


Share this quote:
Share on Twitter

Friends Who Liked This Quote

To see what your friends thought of this quote, please sign up!

0 likes
All Members Who Liked This Quote

None yet!


This Quote Is From

داش‌ آکل داش‌ آکل by صادق هدایت
5,432 ratings, average rating, 218 reviews

Browse By Tag