“ولی نصف شب، آن وقتی که شهر شیراز با کوچههای پر پیچ و خم؛ باغهای دلگشا و شرابهای ارغوانیش بهخواب میرفت؛ آنوقتیکه ستارهها آرام و مرموز بالای آسمان قیرگون بههم چشمک میزدند؛ آن وقتی که مرجان با گونههای گلگونش در رختخواب آهسته نفس میکشید و گزارش روزانه از جلوی چشمش میگذشت، همانوقت بود که داش آکل حقیقی، داش آکل طبیعی با تمام احساسات و هوی و هوس، بدون رودربایستی از تو قشری که آداب و رسوم جامعه بهدور او بسته بود، از توی افکاری که از بچگی بهاو تلقین شده بود، بیرون میآمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش میکشید، تپش آهستهٔ قلب، لبهای آتشی و تن نرمش را حس میکرد و از روی گونههایش بوسه میزد، ولی هنگامیکه از خواب میپرید، بهخودش دشنام میداد، به زندگی نفرین میفرستاد و مانند دیوانهها در اتاق بهدور خودش میگشت، زیر لب با خودش حرف میزد و باقی روز را هم برای اینکه فکر عشق را در خودش بکشد به دوندگی و رسیدگی بهکارهای حاجی میگذرانید.”
―
داش آکل
Share this quote:
Friends Who Liked This Quote
To see what your friends thought of this quote, please sign up!
0 likes
All Members Who Liked This Quote
None yet!
This Quote Is From
Browse By Tag
- love (101936)
- life (80373)
- inspirational (76792)
- humor (44827)
- philosophy (31443)
- inspirational-quotes (28591)
- god (27026)
- truth (24918)
- wisdom (24795)
- romance (24641)
- poetry (23687)
- life-lessons (22720)
- quotes (21275)
- death (20759)
- happiness (18983)
- hope (18776)
- faith (18579)
- inspiration (17982)
- spirituality (15975)
- motivational (15949)
- relationships (15807)
- religion (15516)
- life-quotes (15169)
- writing (15072)
- love-quotes (14829)
- success (14162)
- motivation (14003)
- time (12932)
- science (12228)
- motivational-quotes (12101)

