(?)
Quotes are added by the Goodreads community and are not verified by Goodreads. (Learn more)

“بوی لاشه آدم‌هایی که برای آزادی می‌جنگیدند به مشام می‌رسید، اما این مردم متمدن بوی لاشه‌ها را حس نمی‌کردند. خون، دود، آتش، از میان پنجره پیدا بود و یک‌یک چهره‌ها از میان مه صبحگاهی پیدای‌شان می‌شد. همه میرزاها با عباهایی بلند، کلاه‌های بوقی، سیمایی گرفته و تنگ‌حوصله دیده می‌شدند. بین این آدم‌های شاد و آزاد می‌ایستادند، راه می‌رفتند؛ حتی گریه می‌کردند، اما کسی آن‌ها را نمی‌دید.
میرزا تقی‌خان امیرکبیر تسبیح می‌انداخت و سرش را تکان می‌داد و می‌گفت: «باید می‌دانستید که نوکرهای بیگانه نمی‌گذارند ملت راه به جایی ببرد.» بعد سرش را می‌گذاشت روی شانه مستشارالدوله و با بغض خفه‌ای می‌گفت: «می‌بینید؟ ما خودمان را به خاطر بهبود وضع آینده ایران به دم تیغ سپردیم تا بلکه ایران و ایرانی به ثمره خون ما به آزادی برسد، اما می‌بینیم که آینده هم این‌طور است. ببینید چه‌طور ایرانی را می‌کُشند و قلمش را می‌شکنند!»
و آن‌وقت چشم بر چهره جهانگیر باز می‌کرد که طنابی بر گردن داشت که از دو سو آن را می‌کشیدند. موی آشفته‌اش بر پیشانی ریخته بود و هربار به سویی کشیده می‌شد. طناب‌ها کشیده‌تر می‌شدند و صدای شکستن تک‌تک استخوان‌های او به گوش می‌رسید. یکی‌یکی استخوان‌های مهره از هم جدا می‌شدند، سرد و تکه می‌شد و هرچه در سینه مالامال از غصه او بود، هرچه در دل پررنج او بود، و هرچه رنج و سختی در سال‌های زندگی او در درونش تلنبار شده بود، بر زمین می‌ریخت.
«آه خدایا! او را دو شقه کردند؛ جهانگیر جوان درس‌خوانده، ببینید او را چه‌طور کشتند!»

مسافر روشنی (رمانی بر اساس زندگی علی‌اکبر دهخدا)”

میترا بیات
Read more quotes from میترا بیات


Share this quote:
Share on Twitter

Friends Who Liked This Quote

To see what your friends thought of this quote, please sign up!

0 likes
All Members Who Liked This Quote

None yet!



Browse By Tag