وقتی به دبستان می رفتم نوعی خط کش به بازار آمده بود که تشکیل شده از ورقی فلزی با قابلیت ارتجاعی بالا با پوششی رنگی و جذاب بود. ویژگی این خط کش آن بود که زمانیکه آن را محکم روی دستمان می زدیم به دور دست می پیچید. درحال حاضر چیز ساده ای به نظر می آید ولی در آن زمان بسیار شگفت انگیز و جذاب بود. شاید عجیب باشد ولی در آن زمان همراه داشتن این خط کش ها در مدرسه جرم محسوب می شد. به یاد دارم ناظم مدرسه مان برای تأکید بر این موضوع خط کش توقیف شده از یکی از دانش آموزان را در صف مدرسه نابود کرد تا درس عبرتی برای سایرین شود. پوسته ی جذاب خط کش را پاره کرد و ورق فلزی نازک را مچاله کرد. زمانیکه پدر و مادرم یکی از این خط کش ها برایم خریدند احساس خوشبختی شدیدی به من دست داد. اما از محدود بودن خوشبختی ام در خانه راضی نبودم. من هر روز صبح خط کش را به بازویم می بستم و لباسم را روی آن می پوشیدم. این کار را تقریبا هر روز انجام می دادم. خط کش در زیر لباسم به بازویم بود. بستن خط کش به بازویم باعث می شد که بالا رفتن احتمالی آستینم هم به هیچ وجه سبب فاش شدن رازم نشود. هیچکس حتی دوستانم هم نمی دانستند که من به بازویم خط کش ممنوعه را دارم. من هر روز خوشبختی ام را زیر لباسم با خودم حمل می کردم ولی هراس از آسیب دیدنش باعث شد که نه هرگز آن را به کسی نشان دهم و نه چیزی راجع به آن بگویم. شاید به خاطر همین کودکی مان است که هنوز هم خوشبختی های ما پنهانی است و بدبختی هایمان آشکار
Published on June 02, 2019 05:33