Farzad Kamangar > Quotes > Quote > Abolfazl liked it
“من یک معلم میمانم و تو یک زندانبان.
زئوس، خدای خدایان فرمان داد تا پرومتهی نافرمان را به بند کشند و اینگونه بود حکایت من و تو اینجا آغاز شد.
اتاق بازجوییمان همان اتاقی بود که رانندههای شرکت واحد و معلمها بازجویی شده بودند. میزِ بازجویی همان میزی بود که دانشجوها بر روی آن یادگاری نوشته بودند و تختی که من روی آن میخوابیدم، همان تختی بود که "عمران" جوانِ بلوچ، قبل از اعدام رویش نوشته بود: «دلم برای کویر تنگ شده». چشمبندمان هم همان چشمبندی بود که اعضای کمپینِ یک میلیون "فریاد خاموش" به چشم داشتند. پس نباید غریبگی کرد و نباید همدیگر را فراموش کرد. اینها همه یک جورهایی آشنایند، اینجا همه چون شمایند، راستی، فکر کن شاید فردا نوبت تو باشد.”
―
زئوس، خدای خدایان فرمان داد تا پرومتهی نافرمان را به بند کشند و اینگونه بود حکایت من و تو اینجا آغاز شد.
اتاق بازجوییمان همان اتاقی بود که رانندههای شرکت واحد و معلمها بازجویی شده بودند. میزِ بازجویی همان میزی بود که دانشجوها بر روی آن یادگاری نوشته بودند و تختی که من روی آن میخوابیدم، همان تختی بود که "عمران" جوانِ بلوچ، قبل از اعدام رویش نوشته بود: «دلم برای کویر تنگ شده». چشمبندمان هم همان چشمبندی بود که اعضای کمپینِ یک میلیون "فریاد خاموش" به چشم داشتند. پس نباید غریبگی کرد و نباید همدیگر را فراموش کرد. اینها همه یک جورهایی آشنایند، اینجا همه چون شمایند، راستی، فکر کن شاید فردا نوبت تو باشد.”
―
No comments have been added yet.
