“پرنده، بذرِ گلی با خود برد
به سنگ داد
سنگ، باران را خواند
باران آمد و بوسیدش
جاي بوسه، گلي بشكفت
از آن مسیر
عاشقي می آمد، در راهِ دیدار
گل را چيد
به معشوق اش داد
معشوق گل را به زلفش زد
بعد از مدتِ کمی
بادِ شمال دسته مویی از زلف با خود برد
و شهر بوي عشق گرفت!”
―
شیرکو بیکس