Sherko Bekas > Quotes > Quote > مجیدی‌ام liked it

Sherko Bekas
“ماه و دریا:
قدیم تر ها، قدیم تر ها
این ماه نه! ماهی دیگر بود، زیبا‌تر
چهره ای به مراتب درخشنده‌تر
آب، دیوانه‌اش بود. آب، شیدایش بود
هر شب به ساحل می‌آمد و می رفت در انتظارش می‌نشست
اما ماه نسبت به او بی اعتنا بود
دریا می‌خواست با زیرکی ماه را بگیرد
موج هرچقدر خودش را بالاتر می‌کشید
لب‌هایش باز به گونهِ ماه نمی‌رسید
ماه از روی عمد ناز می‌کرد
قایم موشک بازی کنان ، در کوچه‌های ابر خودش را پنهان می‌کرد
تا این‌که یک‌بار برای سفری ماه به بیابان کوچ کرد
تا چند شب برنگشت
وقتی که برگشت
گرد و غبار بیابان‌های خشک و بی‌آب و علف بر صورتش نشسته بود
بر موهای روشن و پیراهن طلایی‌اش
گرد و خاک نشسته بود
آن هنگام که ماه برگشت،آب خواب بود
تصمیم گرفت خودش را بشوید
با عجله لباس‌هایش را از تن در آورد
به سوی دریا گام برداشت
زمین گل‌آلود بود
ماه پایش را روی سنگی گذاشت
سنگ بسیار لیز بود،
چیزی در آب افتاد.
ماه افتاد.
ماه غرق شد.
دریا مثل دیوانه‌ها بیدار شد.
دنبال ماه گشت.
از بالا تا پایین را جستجو کرد، اعماقِ خودش را گشت
هی بالا رفت، هی پایین آمد
ماه نبود که نبود.
از آن شب بود که جذر و مد دریا به دنیا آمد.”
شیرکو بیکس

No comments have been added yet.