مسعود فردمنش > Quotes > Quote > Salamis liked it
“من
تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان آتش زدم، کشتم
من بهار عشق را ديدم، ولي باور نکردم
يک کلام در جزوهايم هيچ ننوشتم
من زمقصد ها پي مقصودهاي پوچ افتادم
تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت . عشقم مرد . يادم رفت”
―
تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان آتش زدم، کشتم
من بهار عشق را ديدم، ولي باور نکردم
يک کلام در جزوهايم هيچ ننوشتم
من زمقصد ها پي مقصودهاي پوچ افتادم
تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت . عشقم مرد . يادم رفت”
―
No comments have been added yet.
