Matei Vişniec > Quotes > Quote > Alireza liked it

Matei Vişniec
“مرد : همسایه بالایی... می شنوی؟ الان رسید خونه ش.
زن : من هیچی نمی شنوم.
[مکث]
مرد : همیشه طرفای هشت شب می آد خونه. الان داره کفشاش رو در می آره.
زن : خلی تو؟ از کجا اینا رو می دونی؟
مرد : نمی دونم. چند روزیه که حس شنواییم وحشتناک قوی شده. همه ی سر و صدا های این ساختمون رو می شنوم. الان چراغ های سالنش رو روشن کرد.
زن : برو بابا
مرد : نه، بی شوخی، راست می گم... صدای پاها، حرف ها، حتی نفس ها رو می شنوم. حتی راه رفتن حشرات روی دیوار، مخصوصا تو تاریکی. چند وقته که همه ی صداهای این ساختمون از گوش من رد می شن...[آینه را به سوی سقف مایل می کند.] حتی وقتی سکوت می کنن. حتی سکوت شون رو می شنوم
.


برگرفته از :
داستان خرس های پاندا: به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد.
نمایشنامه
نویسنده: ماتئی ویسنی یک
برگردان: تینوش نظم جو”
ماتئی ویسنی یک

No comments have been added yet.