عاشقانه هاي پاك- Pure Love discussion

86 views
جملات عاشقانه > ...عاشقانه ها

Comments Showing 1-12 of 12 (12 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Ilia (new)

Ilia . (iligoli) | 3 comments خاطرم دریای ِ پر غوغاست

یاد ِ تو ٬ چون سکه ای سیمین ٬ رها بر آب ِ این دریاست.

خاطر ِ دریا ٬ پریشان است

سینه ء دریا پر از تشویش توفان است.

دست ِ من در موج و چشمم سوی ساحل هاست

قلب ِ من منزلگه ِ دلهاست.


نه بر این دریا ٬ سکونی

نه به ساحل ها چراغ ِ رهنمونی


کی برآید از افق ٬ شمع ِ بلند ِ آفتابم ؟

تا درنگ آرم دمی ٬

تا بیاسایم کمی ٬

تا در این امواج ٬ یادی ٬ یادگاری را ٬ بیابم !


ای دریغا....

سر به سر ٬ موج است و گرداب است یا غرقاب

سکه ء سیمین فروتر می رود در آب!


message 2: by [deleted user] (new)

اگر همه اون چیزی رو که تو سرمه بگم
ده جلد کتاب می شه
اما اگر اون چیزی که تو دلمه بگم
دو کلمه است
**دوستت دارم**


message 3: by Maria (last edited Feb 21, 2009 07:44AM) (new)

Maria (maria_jabbri) | 1594 comments Mod
"مجنون ِ لیلی"

کنار سیب و رازقی
نشسته عطر عاشقی
من از تبار خستگی
بی خبر از دلبستگی

ابر شدم، صدا شدی
شاه شدم، گدا شدی
شعر شدم، قلم شدی
عشق شدم، تو غم شدی

کنار هر ستاره ای
نشسته ابر پاره ای
من از تبار سادگی
بی خبر از دلدادگی

ماه شدم، ابر شدی
اشک شدم، صبر شدی
برف شدم، آب شدی
قصه شدم، خواب شدي

لیلای من، دریای من
آسوده در رویای من

این لحظه در هوای تو
گمشده در صدای تو
من عاشقم، مجنون تو
گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی خبر
در کوچه هایت در به در
مست و پریشون و خراب
هر آرزو نقش بر آب

شاید که روزی عاقبت
آروم بگیره تو دلت


message 4: by [deleted user] (new)

با این اجاره خونه های گرون و سرسام آور
یه اتاق کنج دلت بخوام باید چقدر بدم؟؟؟



message 5: by Ilia (new)

Ilia . (iligoli) | 3 comments ز غربت نگاه من بخوان حدیث محنتم

غرور گریه های من، نثار چشمهای تو


message 6: by Bita (new)

Bita | 507 comments درهای زندگی بسته نیست ، همچنان که ماه هیچگاه به خواب فرو نمی رود . همچنان که چشمهای من از روزهای سپید و نرم ازل تا کنون پیوسته شاعر بوده اند. همچنان که نفس تو از عشق اغاز می شود و به گلی در تپه های بهشت می رسد.





درهای زندگی همیشه باز است ، همچنان که آرزوها همیشه بیدارند ، همچنان که آفتاب هر روز از چشمان تو آغاز می شود.



پنجرۀ قلبت را باز بگذار ! عطری زیبا می خواهد به دیدار تو بیاید . دفترچۀ خاطراتت را باز کن و سطرهای سبز دیرینه را بخوان ! حتما مرا در آخرین سطر خواهی دید .



اگر همۀ دفترهای جهان هم مال من باشند ، نمی توانم تمام حرفهایم را برایت بنویسم . اگر همۀ روزها هم مال من باشند ، اگر همۀ شبها را درکاسۀ من بریزند ، اگر همۀ درختان به خاطر من مداد باشند ، باز هم نمی توانم گوشه ای از عشقم به تو را بنویسم .





درهای زندگی بسته نیست ؛ چون چشمهای تو هنوز با من حرف می زنند و من می توانم بهترین غزلهای مولانا را در آنجا بخوانم .



دلم در سینه تو می تپد و حرفهایت از دهان من بیرون می آید . من بی تو یک قطره اشک نارسم .



اکنون عقربه های ساعتم به سوی صبح می دوند . من بر لبه کرۀ زمین ایستاده ام تا اولین نفری باشم که تو را در آغوش می گیرد .





درهای زندگی بسته نیست ؛ چون من هنوز هم به عشق تو چشم هایم را به روی زندگی باز می کنم

(unknown)




message 7: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 1594 comments Mod
دفتر خاطراتت را باز كن، سطر هاي سرد و برهنه را بخوان،
حتماً مرا درآخرين سطر خواهي يافت كه به همراه كبوتر ها به تو خيره ام.

مرا در ساقة يك شبدر گمنام و در ريشه هاي يك گندم مهربان بخوان.

من در بالهاي يك سينه سرخ خانه دارم.
من هر روز به هوا و آبهايي كه در زير پاي تو ميگذرند، سلام ميفرستم.

من سالها پيش از آنكه زمين با خورشيد دوست شود، با تو دوست بوده ام.

درهاي زندگي بسته نيست؛
چون تو هر روز
گلهاي آفتابگردان را به احوالپرسي من مي فرستي


message 8: by Hamide (new)

Hamide (tabasom) | 13 comments از تمام رمز و راز های عاشقی
جز همین سه حرف ساده ی میان تهی
چیز دیگری سرم نم شود
من سرم نمی شود
ولی دلم که کیشود


message 9: by Hamide (new)

Hamide (tabasom) | 13 comments در چشمانت جنگجوی مغولی کمین کرده
.
.
.
.
جر ئت نمی کنم دوستت نداشته باشم


message 10: by Ilia (new)

Ilia . (iligoli) | 3 comments دیگر ز تو و هر چه تورا یاد من آرد
بیزارم و بیزارم و بیزار و دگر هیچ...


message 11: by [deleted user] (new)

دو چشم خسته اش از اشك تر بود
ز روي دفترم چون ديده بر داشت
غمي روي نگاهش رنگ مي باخت
حديثي تلخ در آن يك نظر داشت
مرا حيران از اين نازكدلي كرد
مگر اين نغمه ها در او اثر داشت ؟
چرا دل را به خاكستر نشانيد؟
اگر از سوز پنهانش خبر داشت

نخستين بار خود آمد به سويم
كه شوقي در دل و شوري به سر داشت
سپردم دل به دست او چو ديدم
كه غير از دلبري چندين هنر داشت
دل زيباپرست من ز معشوق
تمناي نگاهي مختصر داشت
نگاهش آسماني بود و افسوس
كه در سينه دلي بيدادگر داشت!
پر پروانه اي را سوخت اين شمع
كه جانان را ز جان محبوب تر داشت
به پايش شاعري افتاد و جان داد
كه آفاق هنر را زير پر داشت
نمي داند دل پر درد شاعر
چه آتش ها به جان زين رهگذر داشت

مرا گويد مخوان شعر غم انگيز
كه حسرت عقده گردد در گلويم!
خدا را ، با كه گويم كاين ستمگر
غمم را هم نمي خواهد بگويم!


فریدون مشیری




message 12: by Bita (new)

Bita | 507 comments من به بی سامانی



باد را می مانم



من به سرگردانی



ابر را می مانم



من به آراستگی خندیدم



من ژولیده به آراستگی خندیدم



سنگ طفلی ، اما



خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت



قصه ی بی سر و سامانی من



باد با برگ درختان می گفت



باد با من می گفت :



” چه تهیدستی مرد “



ابر باور می کرد



من در ایینه رخ خود دیدم



و به تو حق دادم



آه می بینم ، می بینم



تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی




من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم


حمید مصدق


back to top