داستان كوتاه discussion

95 views
داستان كوتاه > تنهایی ات را لمس می کنم

Comments Showing 1-30 of 30 (30 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by [deleted user] (last edited Aug 10, 2012 04:10AM) (new)

عفت توی تختش خوابیده و پتو را تا روی صورتش بالا آورده.موهای کم پشت حنایی اش را از زیر پتو میشود ببینی. مادر کنار پنجره ،پشت به عفت نشسته است.نسیم خنکی از پنجره ی باز اتاق ،چند تار موی سفید مادر را که از زیر روسری گلبه ای رنگش بیرون آمده ، تکان میدهد.فکر می کنم چقدر این اتاق کوچک که فقط با دو تخت و یک یخچال نقلی پُر شده ،برای مادر حقیر است.مادر اما برایش مهم نیست و به بیرون نگاه می کند.به طرفش می روم.دو دستم را به قاب پایینی پنجره تکیه می دهم و بر لبه ی آن رو به مادر می نشینم.چشم هایش به درخت های لخت و تکیده ی باغ خیره شده و به فکر برگ هایی ست که باید آن پایین باشد،روی سنگفرش و روی نیمکتها.اما انگار امروز صبح همه شان را جارو کرده اند. و انگار که این درخت ها از اول هم برگ و بار نداشته اند.میدانم که مادر دلش برای درخت سپیدار خانه مان تنگ شده.هر روز دم ظهر که تصویر سایه روشن برگهای سپیدار از لای پرده ی توری بر روی فرش اتاق پذیرایی می افتاد، من و پری با هم مسابقه می دادیم.حواسمان را جمع میکردیم که پایمان را فقط توی نور بگذاریم و هرکس که توی سایه می گذاشت ، بازنده بود.پری همیشه می برد.می گفت چون بزرگتر است باید همیشه ببرد.فردا هم قرار است از تهران بیاید.
نسیم سردی می وزد و عفت را مجبور می کند پتو را بالاتر بکشد.مادر اما بی حرکت نشسته است.به من گفت:مادر جان لباس گرم بپوش.
گفتم:مادر هوا که خوبه.
-:پس لا اقل بذار تو ساکت.
گفتم: چشم.
-:تو هم طبعت مثل خودم گرمه،اما میدونی که مادر جان، تو این فصل روی هوا حسابی نیست.
چمدان مادر و کوله پشتی خودم را توی صندوق عقب گذاشتم و راه افتادیم.مادر برایم نان و پنیر لقمه میکرد و توی دهانم می گذاشت.گفتم:بعدا خودم می خورم مادر.
-:شکم خالی که نمیشه اول صبحی. توحواست به جاده باشه.لقمه ی دیگری توی دهانم گذاشت.
-:به آقا بهزاد هم زنگ زدم گفتم راه افتادیم.
شیشه ی پنجره را بالا کشیدم.:سرده.
مادر گفت :نگفتم؟
عفت هم می گوید:سرده.پتو را از روی صورتش پایین می آورد و به مادر نگاه می کند.مادر اما به درخت های بی برگ خیره شده و حواسش پیش من است.پاهایش له شده بود و سرش خورده بود به شیشه ی پنجره،اما حواسش پیش من بود.فرمان ماشین شکسته و حنجره ام را پاره کرده بود .نگاهم به روی مادر مانده بود.می خواستم بگویم :نترس مادر،چیزیم نیست،اما انگار هوا ، توی حنجره ام درست نمی چرخید.مادر اما داد می زد.مشت هایش را محکم توی هم گره کرده است.کنار ویلچرش می نشینم و دستهایش را بو می کنم.دلم برای بوی پیاز داغ و نعنا تنگ شده .اما اینجا مادر همیشه دستهاش بوی صابون میدهد. تا حالا آشپزخانه را ندیده . توی آشپزخانه داوود گفت:مادر برای من کشک زیاد بریز.
پری گفت:برای من هم بریز.
من توی حیاط ، پشت در توری آشپزخانه ایستاده بودم و صورتم را چسبانده بودم به توری.مادر گفت:بیا داخل مادر جان.چرا بیرون واسادی پس؟ بیا برات آش بریزم. داوود با انگشت، ته کاسه اش کشید و انگشتش را لیسید:مادر ولش کن، آش رشته دوست نداره. پری با آب دهنش لکه ی آشی که روی دامنش افتاده بود را پاک میکرد.برگ های سپیدار توی نسیم تکان می خوردند.انگار دنبال بوی نعنا داغ این طرف و آنطرف میرفتند.من توی دلم ضعف می رفت و دماغم به توری چسبیده بود.مادر در توری را باز کرد و دستم را گرفت آورد داخل.گفت: مادر جان هروقت چیزی خواستی بگو،وای نسا تا برات بیارن، با صدای بلند بگو.
توی کاسه ایی، آش ریخت و دستم داد.گفت: پری،داوود،این خواهرتون مظلومه، مواظبش باشین.
مادر را توی آمبولانس گذاشتند و بردند. میخواستم با صدای بلند بگویم،اما گلویم پاره شده بود .یک پای مادر را که جا مانده بود برداشتم و گوشه ی جاده ایستادم.ابرها یکی یکی از توی آسمان رد می شدند و تصویر سایه آفتاب روی زمین افتاده بود.. می خواستم که توی نور بایستم.اما دلم پیش مادر بود و حواسم پرت می شد.نور را گم کردم.
مادر با پشت دستش قطره اشکی که دارد سرازیر میشود را پاک می کند. دلم میخواهد دستم را بر روی صورتش بکشم .سرش را بر میگرداند و نگاهی به عفت که زیر پتو ، مچاله شده می اندازد.پرستار در میزند و وارد اتاق می شود.از پیش پای مادر بلند می شوم و لبه ی تختش می نشینم.پرستار می گوید: خانم پناهی تلفن دارین.از طرف دخترتونه.عفت توی تختش غلت می خورد و می نالد:اگه گذاشتن سر ظهری کپه مرگمونو بذاریم؟
پرستار به مادر نگاه می کند و سری تکان می دهد.می گوید: لا اله الا الله.مادر سرش را بالا میاندازد.: اشکالی نداره.
-:می خواین کمکتون کنم؟
مادر نیم دورمی زند و ویلچرش را به سمت در حرکت می دهد: نه.ممنون دخترم.خودم می تونم.
پرستار بیرون می رود.چقدر خوب است که مادر یاد گرفته با ویلچرش کنار بیاید و دیگر نیازی به عفت ندارد.یاد گرفته کنار بیاید.کاری که پدر نتوانست بکند.پشت سرش راه امی افتم.راهرو خلوت است و فقط روی نیمکتی کنار دیوار ،پیرزنی نشسته و میل های بافتنی اش را تند و تند تکان می دهد.مادر می گوید:سلام سودابه خانم.اوضاع و احوال چطوره؟
سودابه خانم می گوید:شُکر،سرد شده هوا.دارم ژاکت می بافم.
مادر میرود توی فکر.زیر لبی می گوید: به سلامتی..به سلامتی.
توی راهرو راه می افتیم.داوود پشت تلفن گفت: اینجا خیلی سرد شده.ایشالاه هوا که خوب شد میام ایران،ورت میدارم، میارمت اینجا.
مادر گفت:مادر من تو مملکت غریب دووم نمیارم.تازه پدرت و این دخترم نمی تونم ول کنم.
-: اینم عین اون یکی شوهر بده بره.تا کی می خواهی نگهش داری؟ پدرم که جونشه و کارش.دو ماه یه بار می بینیش که به فکرشی؟
-:حرفا می زنی.همه گذاشتین رفتین، فقط همین برام مونده.اینم بدم بره؟ بگو ببینم مادر، زن و بچت خوبن؟اوضاعتون خوبه؟
-:خوبن. همه چی خوبه.ببین مادر، دیگه باید قطع کنم.
-:کی میای داوود.دلمون پوسید.
-:میام مادر . باید قطع کنم.
و قطع می کند.جلوی ویلچر مادر راه می افتم و عقب عقب قدم بر می دارم.داوود آمد. اما همان موقع که بالای قبرم ایستاده بود هم فکرش آنطرف بود.می گفت زن و بچه اش را ول کرده به امان خدا.می خواست زود برگردد. و برگشت. حالا فقط پری مانده. و فردا هم قرار است از تهران بیاید.
درِ همه ی اتاق های توی راهرو بسته است.انتهای سالن،تخته ی کوچکی به دیوار نصب شده که رویش تلفن سبزرنگی گذاشته اند.گوشی تلفن پایین است.مادر گوشی را برمیدارد.سوز سرما از لای شیشه ی شکسته ی پنجره ایی، توی راهرو می پیچد.مادر اما حواسش پیش تلفن است.پری نیست.آقا بهزاد است.می گوید که سنگ کلیه ی مادرش عود کرده و پری توی بیمارستان کنارش مانده. و می گوید که پیرزن ،علیل و ناتوان است و کسی را ندارد به جز پسر و عروسش.و می گوید که مادر ناراحت نباشد چون خودش پری را ماه آینده می آورد اصفهان و مادر را برمیدارند می آورند تهران.و می گوید که پری هم دلش تنگ شده و می گوید که...
مادر بغضش را فرو داد.دوست نداشت پدر گریه کردنش را ببیند.دوست نداشت هیچکس گریه کردنش را ببیند.گفت:باشه.برو پی زندگیت.اون وقت که سالم بودم نبودی، حالا که دیگه به دردت هم نمی خورم.
من فکر می کنم کاش پدر که راننده ی جاده بود و همه ی جاده را عین کف دستش می شناخت،آنروز خودش پشت فرمان می نشست و ما را می برد تهران.پدر که در را پشت سرش بست،مادر گفت: ما هیچوقت مرد نداشتیم.اگر می دانست که آن پایین کنار ویلچرش نشسته ام گریه نمی کرد.
مادر برمیگردد. توی راهرو ویلچرش را به جلو می راند و به من فکر میکند.توی بیمارستان به دکترها گفت:پامو می خوام چی کار.بچمو بهم بدین.جونمو می خوام چی کار.پری ، مادر را که نیم خیز شده بود، بغل کرد و خواباندش روی تخت.گفت :مادر جانم من پیشتم...من پیشتم مادرم.بین گریه هایش پدر را لعنت می کرد .و حالا دیگر قرار نیست فردا بیاید.
سودابه خانم ژاکت نیمه بافته را بالا می آورد.می خواهد چیزی بگوید.مادر اما حواسش نیست. حواسش پیش من است.سرم افتاده بود روی فرمان و نگاهم روی صورتش مانده بود.توی اتاق،عفت لبه ی تختش نشسته و قوز پشتش بیرون زده.مادر ویلچرش را به طرف پنجره می برد.پشت به عفت،به درختها خیره میشود.عفت پتو را از روی تختش برمیدارد و دور خودش می پیچد.می گوید:نمی خوای این پنجره ی نکبتی رو ببندی؟ یخ کردیم. مادر دستهاش را محکم به هم فشار میدهد.
-:چی داره این حیاط که از صبح تا شب بهش زُل می زنی؟ لبه ی پنجره ، رو به مادر می نشینم.چروک های کنار چشمش امروز انگار بیشتر شده و گونه هایش هم گود رفته.دلم برای لمس کردنش تنگ می شود.پشت دستم را بر روی گونه اش می کشم.شانه هایش می لرزد.عفت می گوید: ببین،خودتم لرز کردی آخر.بلند می شود.می خواهد پنجره را ببندد.مادر دستش را روی صورتش می گذارد.همانجایی که لمس کردم.می گوید: سردم نیست عفت. نبندش.
عفت غُر می زند و زیر پتویش می خزد.مادر اما لبخند می زند.


message 2: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments چقدر سرد بود...خوب بود اما، داستان شسته رفته ای بود
به اضافه این که راوی خودش زنده نبود و همین برای من جذاب بود، به خصوص جایی که یکباره نوشتی مادر پاهاش له شده بود و سرش توی پنجره بود!! شوکه شدم و برگشتم برای اطمینان دوباره خوندم.

مشکلی که من داشتم با داستانت ریتم کندش بود که شاید به خاطر آرامش پس از مرگ باشه ولی خیلی همه چیز آروم و مونوتن بود. کاش یکم فراز و نشیب بیشتری داشت مثلا جاهایی که مربوط به تصادف می شد.

غربت راوی هم خوب دراومده به نظر میاد هم در زمان حیاتش و هم پس از مرگش غریبه اس تو خونواده.

فقط یه قسمتی هست که تو ذوق می زنه و اونم جایی که پشت سر هم از چندتا "و" استفاده کردی.جایی که مادر با آقا بهزاد حرف می زنه.

جایی که گفتی گلوم پاره شده بود و انگار هوا توش نمی چرخید رو خیلی دوست می داشتم.

یک سری فعل هات رو به صورت سرهم نوشتی مثل میرفیم مثلا، فکر می کنم صحیحش جدا باشه.

همه این ها رو به عنوان یه دوست گفتم، اگرنه تو قدم ها جلوتر از منی در نوشتن و من قصد جسارت نداشتم، نظرات شخصی ام بود. و داستان رو دوست داشتم در نهایت به خصوص قسمت های فلش بک به تصادف


message 3: by [deleted user] (new)

به نظر من حتی در ریتم های آرام هم میشه فراز و نشیب داشت.البته خودم اعتقادی به نقطه ی اوج ندارم.
اینکه میگی داستان سرد بود،فکر می کنم نشون دهنده ی اینه که تا حدودی موفق شدم فضا رو منتقل کنم و این باعث خوشحالیه.
در مورد غربت راوی،درست حس کردی.از این نظر هم خوشحالم.

استفاده از (و) در اون قسمت از داستان برای نشون دادن بی اهمیت بودن و تکراری بودن حرفهایی هست که زده میشه.از نظر راوی ارزشی برای مکث کردن روی اون حرف ها وجود نداره.

فعل ها رو در آخرین لحظه هم ویرایش کردم.الان باز نگاه کردم.اما متوجه نشدم کدوم قسمت رو میگی.

باز هم باید بگم خوشحالم که داستان رو دوست داشتی.
جسارت و جلو بودن و عقب بودن و این چیزا رو به هیچ وجه قبول ندارم.لطفا اینطوری فکر نکن.من هم مثل تو در حال یادگیری هستم و قدم های اولم رو برمیدارم.اینکه وقت گذاشتی و داستان رو با دقت خوندی یه دنیا ارزش داره برای من.
ممنون حسام


message 4: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments داستانتو خوندم
غمگین کننده بود اما یه چیزی کم داره
الان هرچی فک می کنم نمی فهمم چی
ولی می دونم که یه چیزی کم دارهبعدا اگه فهمیدم بهت می گم

غمگین بود
خیلی

ولی راوی خودشو سوگلی مادر می دونه
چرا؟


message 5: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments maryam wrote: "به نظر من حتی در ریتم های آرام هم میشه فراز و نشیب داشت.البته خودم اعتقادی به نقطه ی اوج ندارم.
اینکه میگی داستان سرد بود،فکر می کنم نشون دهنده ی اینه که تا حدودی موفق شدم فضا رو منتقل کنم و این با..."


نه لزوما نقطه اوج، نقاطی که یکبار دیگه خواننده حس کنه که می خواد ادامه بده. مثل همون جایی که تصادف برای بار اول مطرح می شه. تو البته داری تو داستانت از این نقاط اما شاید چینشش باید بهتر باشه.

کلا توی منتقل کردن فضا خیلی موفق بوده داستانت. تصاویر خوبی هم داره، یعنی داستان تصویریه، که من این جور داستان ها رو دوست دارم...شاید بهتر بود که توی توصیف معماری مکان ها و سر و شکل آدم ها بیشتر اطلاعات می دادی. نمی دونم.

در مورد "و" قانع شدم حق با توئه

فعلا هم که گفتم چندجا اتفاق افتاده
یکیش اینه
مادر گوشی را برمیدارد


اینجا انگار سعی کردی یه کم وارد فضاهای سوررئال بشی ولی
;)


message 6: by [deleted user] (last edited Aug 02, 2012 10:29AM) (new)

mojdeh wrote: "داستانتو خوندم
غمگین کننده بود اما یه چیزی کم داره
الان هرچی فک می کنم نمی فهمم چی
ولی می دونم که یه چیزی کم دارهبعدا اگه فهمیدم بهت می گم
"



حسی که از داستان گرفتی نشون میده که در انتقال فضا و جو حاکم بر داستان، چندان بد عمل نکردم.

خوشحال میشم بدونم از نظر تو ،جای چه چیزی خالیه.

سوگلی یا عزیز دردونه ایی وجود نداره.درک متقابله.درک تنهایی ِ همدیگه.چیزی که بقیه نداشتن

ممنون مژده جان از خوانشت و وقتی که گذاشتی


message 7: by [deleted user] (last edited Aug 02, 2012 10:53AM) (new)

حسام سورئالی در کار نیست.فقط گاهی جریان سیال ذهن و البته بیشتر، فلش بک هست.
فکر نمی کنم جدا نوشتن یا ننوشتن (می ) در افعال حال استمراری چندان فرقی با هم داشته باشه.به نظر من که هر دو شکل،رایج و درست هست.

اینکه میگی خواننده حس کنه می خواد ادامه بده،آیا منظورت حس تعلیق هست؟ و آیا داستان خواننده رو ترغیب به ادامه ی خوندن نمی کنه؟

در مورد توصیف مکان ها به نظرم صحنه پردازی در داستان کوتاه باید در حداقل ترین شکل ممکن صورت بگیره.چون برخلاف رمان، ظرفیت کافی برای این کار وجود نداره.
بیشتر ترجیح میدم توصیف ظاهری شخصیت ها رو انجام ندم و این یه سلیقه ی شخصی هست.

باز هم ممنون از دقت نظرت


message 8: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments maryam wrote: "حسام سورئالی در کار نیست.فقط گاهی جریان سیال ذهن و البته بیشتر، فلش بک هست.
فکر نمی کنم جدا نوشتن یا ننوشتن (می ) در افعال حال استمراری چندان فرقی با هم داشته باشه.به نظر من که هر دو شکل،رایج و د..."


البته اینکه راوی زنده نیست خودش یه کم سوررئال می شه.. یا جایی که میگه می خواستم حرف بزنم اما گلوم پاره شده بود، این قسمت ها واقعا رئال نیست.

نه حس تعلیق. فک می کنم این موضوع کندی و یکنواختی تا قبل از فهمیدن تصادفه، چون بعد از اون من ترغیب شدم که بخونم همه رو در حالی که قبلش خیلی جذبم نکرد، بیشتر دلم می خواست بدونم که ماجرای اصلی از چه قراره...این ها چیزی بود که حس کردم، شاید نتونستم خوب توضیحش بدم.

در مورد بقیه حرف هات هم بهت حق می دم، فکر می کنم این قسمت ها یکم سلیقه ای می شه دیگه


message 9: by [deleted user] (new)

ممنون محمد از وقتی که گذاشتی.و ممنون به خاطر (خیلی خوب)،که باعث دلگرمی بسیار هست.
پس منظورت اینه که شخصیت عفت رو نتونستی مجسم کنی و شخیصیت پردازیش خوب نبوده.باید فکر کنم به این موضوع.
در مورد دیالوگ نویسی هم قبلا نظر مشابهی رو بچه ها دادن و حق با توئه.باید بیشتر کار کنم.اما این قسمتی که بهش اشاره کردی یه گفتگوی ساده بین مادر و دختره.همیشه پیش میاد و فکر نمی کنم زیاد خشک و تلویزیونی باشه.
ممنون از نظرات دقیق و مفیدت


message 10: by [deleted user] (new)

هم اتاقی توی یه خونه ی سالمندان.
آیا این به اندازه ی کافی مشخص نبود؟


message 11: by [deleted user] (new)

در مورد نظری که داری فکر می کنم نمی تونم قبول کنم چون عفت شخصیت فرعیی بود که به پیشبرد داستان کمک می کرد.
ولی قابل تأمله حرفت


message 12: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments واقعا عفت فقط هم اتاقی سالمندان بود؟
من اصلا اینو نفهمیدم
فک کردم شاید دختر دیگه ی زنه!


message 13: by [deleted user] (new)

mojdeh wrote: "واقعا عفت فقط هم اتاقی سالمندان بود؟
من اصلا اینو نفهمیدم
فک کردم شاید دختر دیگه ی زنه!"



واقعا؟
با وجود تمام توصیفاتی که توی داستان اومده بود؟یعنی اینقدر گنگ بود؟
یا با دقت نخوندی یا داستان اشکال داره.اگر بقیه هم نظراتشون رو بگن مشخص میشه


message 14: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments maryam wrote: "در مورد نظری که داری فکر می کنم نمی تونم قبول کنم چون عفت شخصیت فرعیی بود که به پیشبرد داستان کمک می کرد.
ولی قابل تأمله حرفت"


مژده راست می گـــه...منم فکر کردم دختره شه!!
ناراحت شدم
:(


message 15: by [deleted user] (last edited Aug 12, 2012 09:39AM) (new)

پس نیاز به ویرایش داره.ممنون حسام که نظرت رو گفتی ولی نیازی به ناراحت شدن نیست.اشکال از داستانه.
داستان هامون رو اینجا میذاریم که اشکالاتش مشخص بشه.ببینیم آیا اون چیزی که نوشتیم رو دیگران هم به همون صورت درک می کنن؟آیا می تونیم حرفمون رو برسونیم؟
خوبی این سایت همینه، که اجازه میده از دیگران کامنت و نقد بگیریم.

از تو هم ممنون مزده جان


message 16: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments maryam wrote: "mojdeh wrote: "واقعا عفت فقط هم اتاقی سالمندان بود؟
من اصلا اینو نفهمیدم
فک کردم شاید دختر دیگه ی زنه!"


واقعا؟
با وجود تمام توصیفاتی که توی داستان اومده بود؟یعنی اینقدر گنگ بود؟
یا با دقت نخوندی ..."


برای همین ازت پرسیدم چرا راوی فک می کنه سوگلیه
چون عفت خیلی خیلی منفعل به نظر می رسید
و بعدم من اصلا چیزی از آسایشگاه سالمندان ندیدم
توی ذهن من مادر با دختر ترشیده ای که برادرش از پشت تلفن می گه چرا شوهرش نمی دی توی خونه ای که دیگه بچه هاشم به اونجا سر نمی زنن داره زندگی می کنه
دختر منفعلی که چون ازدواج نکرده و چون موهاش کم پشته علاقه زیادی به ادامه زندگی نداره
من نه عفت رو یه پیرزن دیدم و نه مادر رو توی خانه سالمندان
به نظرم شاید اینجاش بود که چون نفهمیده بودم به چشمم یه چیزی کم داشت
خوشحال می شم ویرایششو بخونم
:)


message 17: by [deleted user] (new)

پس کلا موضوع داستان رو متوجه نشدی،که این تقصیر تو نیست.
ممنون که جواب دادی


message 18: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments maryam wrote: "پس نیاز به ویرایش داره.ممنون حسام که نظرت رو گفتی ولی نیازی به ناراحت شدن نیست.اشکال از داستانه.
داستان هامون رو اینجا میذاریم که اشکالاتش مشخص بشه.ببینیم آیا اون چیزی که نوشتیم رو دیگران هم به همو..."


می دونی موضوع چیه؟
می دونید موضوع چیه؟

نمی دونم ایراد از نوع نوشته هامونه یا نوع خوندن هامون
چون ما همگی مون یه سری سرنخ هایی می ذاریم توی داستانمون، اما از طرف خواننده درست گرفته نمی شه.

من یه بار دیگه اول این داستانت رو خوندم، موهای کم پشت و حنایی عفت!! سنگفرش و نیمکت پایین پنجره. سری قبل این ها رو فقط یه سری توصیف معمولی در نظر گرفته بودم و رد شده بودم ازش...

توی "لحظه زودگذر" خودم هم همچین چیزهایی بود، ولی دقت نشده بود بهش. یا داستان های بچه های دیگه.

به نظرم باید ببینیم که ایراد از کجای کاره!


message 19: by [deleted user] (last edited Aug 13, 2012 01:07PM) (new)

به نظر منم باید سعی کنیم داستانهارو با دقت بخونیم.
اگر قراره نظر بدیم یا نقد کنیم،نباید سرسری از داستان ها بگذریم.نویسنده وقت میذاره و یه داستان می نویسه.اگر معروف باشه،همه سعی می کنن بفهمن که چی میخواسته بگه.اما اینجا اکثرا کسی حوصله ی خوندن و مخصوصا با دقت خوندن رو نداره متاسفانه.
شاید بعضی وقتا در حد یه نگاه کوتاه انداختن،میایم و میریم که این به نفع هیچکس نیست.

به هرحال اوضاع اینطوریه و ظاهرا هم نمیشه کاریش کرد.
اما به طور کلی به همین اندازه که بچه ها میان و نظراتشون رو میگن هم کمک کننده ست.


message 20: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments maryam wrote: "به نظر منم باید سعی کنیم داستانهارو با دقت بخونیم.
اگر قراره نظر بدیم یا نقد کنیم،نباید سرسری از داستان ها بگذریم.نویسنده وقت میذاره و یه داستان می نویسه.اگر معروف باشه،همه سعی می کنن بفهمن که چی م..."


...موافقمـــــ


message 21: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
واقعا داستان خوبی بود
من عاشق ریزه کاری های پنهان تو نوشته ام که شاید بعضی وقتها هیچ کس بجز خود نویسنده اثر مستقیمشو تا مدت ها بعد حس نکنه
این نوشته اینجوری بود
پر ریزه کاری
و یک چیز دیگه که واقعا دوس داشتم روایت آرام و یکدستی که نویسنده تونسته بود احساست خودش رو حتی در حساس ترین جاهای داستان مخفی نگه داره و باز هم با خونسردی تمام به ادامهروایت بپردازه
این یکی از نقطه قوت های این داستانه
اما ایرادات
همونطور که دوستان عنوان کردند و خودت متوجه شدی
همه زوایای داستان واسه همه روشن نبود
خب البته این با توجه به اون سبک ریزه کاری های پنهان قابل توجیه
و دیگه اینکه هنوز هم در داستان ها اضافه گویی داری
نمونش اونجایی که بهزاد تلفن رو باید قطع کنه _ و قطع می کند ) خب وقتی بعدش ویلچر رو توصیف می کنی و راه رفتن در راهرو قطع شدن تلفن به یک جبر تبدیل میشه
از این نوع اگر دقت کنی باز هم هست
و دیگه اینکه یه جور خشونت و بی رحمی خاصی تو نوشته هات هست که دوسش دارم به اعتقاد من اگر به جنایی بپردازی حتما پا جا پای آلن پو می ذاری
لذت بردم از خوندنش


message 22: by [deleted user] (last edited Aug 22, 2012 12:25AM) (new)

بهزاد خیلی خوشحالم که نظرت رو میخونم.و اینکه میگی -واقعا داستان خوبی بود- خوشحال ترم میکنه.ممنون

ددر مورد ریزه کاری ها،کاریه که خودم واقعا دوست دارم.اصلا دوست ندارم سطحی بنویسم و عقیده م اینه که باید کشف یه چیزهایی هم برای خواننده گذاشته بشه.اما بزرگترین لطمه ایی که به داستان های پُست شده در اینجا وارد میشه،همین جابجایی علائم نگارشی هست.
الان که خودم دوباره داستان رو خوندم،دیدم واقعا فهم یه جاهایی رو برای مخاطب سخت میکنه.

در مورد اضافه گویی باهات موافقم.امیدوارم که بتونم این مشکل رو برطرف کنم.
اما مثالی که زدی فکر نمی کنم درست باشه.چون اونجایی که داوود داره با مادر صحبت می کنه و بعدش میگه باید قطع کنم، همه یه فلش بک هست.اینهاداره تو ذهن راوی اتفاق می افته و در واقع اونا دارن همچنان توی راهرو راه میرن.
البته این اشتباهات به خاطر همین علائم نگارشی و اجبار از چپ نوشته شدن متن هاست.
کاش این فارسی سازی گروه داستان کوتاه،درست میشد.

در مورد خشونت و بی رحمی هم باهات موافقم.نمی دونم،شاید این هم یه قسمتی از لایه های پنهان وجودم باشه که البته اعتراف می کنم بعضی وقت ها هم کاملا آشکار میشه.البته نه در حد جنایت کردن!ولی اینکه میگی جنایی بنویسم،نمی دونم.باید بهش فکر کنم.چون چندان جزءِ علائقم نیست.
ولی ممنون از تعریفت و ممنون از درکت و باز هم ممنون از اینکه وقت گذاشتی و خوندی و نظراتت که همیشه برام مفید بوده


message 23: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments وقتی یکی رو بعد از یه مدت میبینی ممکنه شوکه شی از اینکه تو این مدت این همه تغییر کرده. منم موقع خوندن داستانت همون حس رو داشتم واقعاً پیشرفتت محسوسه و داستان اونقدر قویه که من یکمی میترسم که نقدش کنم.
داستانت داستانهای آرزو رو به یادم آورد . فضاش آرزو پسنده.
منم دور اول که داستان رو خوندم فکر میکردم عفت جزء خوانوادس. شاید کمی فضا سازی سالمندان مشکل داره . هرچند دوتا تخت و یخچال نقلی فقط تو اینجور جاها توی یه اتاق جمع میشن اما میشد با کمی توضیح دادن در مورد مثلا پرستاری که وارد میشه و یا شلوغی راهرو داستان واضح تر بشه که یکی مثل من بتونه خیلی راحت تر با پیرزن بافنده و عفت ارتباط برقرار کنه. هرچن خیلی از نویسندها این کارو میکنن که به عمد داستان رو گیج کننده میکنن اما نظر من اینه که داستان نویس فقط حق داره مفهوم داستان رو پیچیده کنه .
سیال ذهن باید روانتر باشه . بعضی جاها ذهن راوی آنچنان سیال نبود و بیشتر به جامد میموند.
انگار که این درخت ها از اول هم برگ و بار نداشته اند.میدانم که مادر دلش برای درخت سپیدار خانه مان تنگ شده.هر روز دم ظهر که تصویر سایه روشن برگهای سپیدار از لای پرده ی توری بر روی فرش اتاق پذیرایی می افتاد، من و پری با هم مسابقه می دادیم. .حواسمان را جمع میکردیم که پایمان را فقط توی نور بگذاریم و هرکس که توی سایه می گذاشت ،بازنده بود.پری همیشه می برد.می گفت چون بزرگتر است
سیال ذهن اگه واقعا رها باشه و برنامه ریزی شده نباشه اینو اینطوری روایت نمیکنه. ذهن رها برای ما چیزی رو تعریف نمیکنه . ذهن سیال از این اصطلاح ها استفاده نمیکنه: فکر میکنم که..... یاد روزی افتادم که...... دلم تنگ شده برای سپیدار خانه.
سیال ذهن محدودیتی نداره بخصوص اگه ذهن یه مرده باشه. سیال ذهن نمیاد بگه مادر دلش برای سپیدار خانه تنگ شده وبعد بیاد یه خاطره از قدیم بگه . سیال ذهن بعد از اینکه به درختای خشک از نگاه مادر اشاره کرد بدون کلمه ای میاد و از بازی پری و راوی و سپیدار حرف میزنه. هرچه این انتقال از زمان حال به گذشته روانتر نرمتر وسیالتر صورت بگیره نویسنده موفق تره.
مثلا اگه بعد از شاخه های خشک حیاط سالمندان حرفی از شاخه های پربرگ سپیدار زده بشه خواننده دستش میاد که مادر داره به چه فکر میکنه .
کلا تو انتقال بین فضا ها زیاد موفق نبودی فضای اسایشگاه باید خیلی فرق کنه با فضای قبل از تصادف و همچنین فضای کودکی .

شیشه ی پنجره را بالا کشیدم.:سرده.مادر گفت :نگفتم؟عفت هم می گوید:سرده.
اینجا انتقال بد نبود. اما این "هم " خیلی خیلی خیلی اضافه هست باید بگی "عفت می گوید: سرده" نباید سیال ذهن به این توجه کنه که توچه مکان وزمانیه . و مثلا بگه: ا چه جالب عفت هم میگه سرده!!!!!!!

نگاهم به روی مادر مانده بود.می خواستم بگویم:نترس مادر،چیزیم نیست،اما انگار هوا، توی حنجره ام درست نمی چرخید. این قسمت عالی بوود.

دلم برای بوی پیاز داغ و نعنا تنگ شده . باز هم ذهن سیال ناشی
. تا حالا آشپزخانه را ندیده . توی آشپزخانه داوود گفت. ذهن سیال حرفه ای

برگ های سپیدار توی نسیم تکان می خوردند.انگار دنبال بوی نعنا داغ این طرف و آنطرف میرفتند. اگه من نویسنده بودم میگفتم : شاخه های خشک درخت های باغ توی نسیم تکان می خورند.انگار دنبال بوی نعنا داغ این طرف و آنطرف میرفتند. اینجوری خواننده متوجه میشه که مادر کجاست و ذهنش کجاست. شخصیت پدر خیلی ناشناخته موند . و این برام سوال موند که چرا راوی مظلوم بوده تو خونه.


message 24: by [deleted user] (new)

ممنون محمد از نقدت.بالاخره اومدی و نوشتی.ممنون از این همه دقت
.همه ی حرفهات رو قبول دارم.فقط این که میگی جریان سیال ذهن،در بعضی جاها،واقعا سیال نبوده ،شاید به این خاطره که جاهایی هم از فلش بک استفاده کردم.این دوتا از نظر روان بودن با هم فرق هایی دارن که خودت مطمئنا بهتر از من میدونی.
اما به طور کلی،حق با توئه.ناشی گری یه نویسنده ی تازه کار،در این داستان کاملا احساس میشه.
بازم ممنون.خوشحالم که به نظرت پیشرفت کوچیکی داشتم


message 25: by Saber (new)

Saber (sheidayesaber) | 2 comments سلام و خسته نباشید.داستانو یه بار به دقت خوندم و هم چنین سریع بعضی از کامنت ها رو... تنها نکته ای که می تونم بگم اینه که نویسنده بیش تر درگیره فرم ه تا محتوا و به نظرم بخاطر همین بعضی چیزهای محتوایی گنگ مونده...
مثلا اینکه یه جای داستان مادر از داود و پری می خواد مواظب خواهر مظلومشون باشن. از خودم پرسیدم پس عفت چی؟
در واقع احساسم اینه که داستان به من خواننده اینگونه القا می کنه که عفت خواهر راوی داستانه(که مثل اینکه کاملا نویسنده منظور عکس آن را دارد)ش
مثال دیگه اینکه مکان به خوبی پرورانده نشده... در طول داستان نتونستم پی ببرم مادر در خانه ی سالمندان به سر میبره...
امیدوارم ناراحت نشده باشید از انتقادها و اینکه این ها نظرات منه...
ممکنه خیلی ها هم با من مخالف باشند.

به امید فردایی بهتر...


message 26: by Nasibeh (new)

Nasibeh - من کلا نطر نمی دم اما الان واقعا مجبورم کرد اینو بنویسم میدونم که این حرفم اصلا نسبی به حرفای دوستان سازنده نیست ولی خیلی جذاب نوشته شده بود این زاویه ی جدیدی که باز کرده بود چیز خیلی خلاقانه ای بود..
مرسی مریم جان


message 27: by Nasibeh (new)

Nasibeh - من کلا نطر نمی دم اما الان واقعا مجبورم کرد اینو بنویسم میدونم که این حرفم اصلا نسبی به حرفای دوستان سازنده نیست ولی خیلی جذاب نوشته شده بود این زاویه ی جدیدی که باز کرده بود چیز خیلی خلاقانه ای بود..
مرسی مریم جان


message 28: by Nasibeh (last edited Oct 05, 2013 12:45PM) (new)

Nasibeh - من کلا نطر نمی دم اما الان واقعا مجبورم کرد اینو بنویسم میدونم که این حرفم اصلا نسبت به حرفای دوستان سازنده نیست ولی خیلی جذاب نوشته شده بود این زاویه ی جدیدی که باز کرده بود چیز خیلی خلاقانه ای بود..
مرسی مریم جان


message 29: by [deleted user] (new)

ممنون صابر عزیز از کامنتت.درگیر فرم بودن از اون چیزهایی هست که تازگی ها ذهن منو مشغول خودش کرده ولی موقع نوشتن این داستان،چندان دغدغه ایی نداشتم در موردش،اما اعتراف می کنم که بهش فکر کردم.این یه نقطه ضعف محسوب میشه،چون فرم اولین چیزی نیست که نویسنده باید بهش فکر کنه و در ضمن فرم مناسب باید به شکل روان و نرمی در داستان جای بگیره تا خواننده رو موقع خوندن معذب نکنه.ممنون از یادآوری این نکته ی بسیار مهم

در بازنویسی داستان،در همون ابتدا به خانه ی سالمندان اشاره کردم تا خواننده در سطح روایت گیج و گم نشه و بتونه با گذشتن از سطح،وارد لایه های عمقی روایت بشه.بنابراین در متن بازنویسی شده کاملا مشخص میشه که مکان،خانه ی سالمندان هست و عفت هم یه پیرزن ِ هم اتاقی

به هیچ وجه از نظراتت ناراحت نشدم،بلکه خیلی هم استفاده کردم.باز هم ممنون دوست عزیز


message 30: by [deleted user] (new)

نسیبه جان خوشحالم که تصمیم گرفتی برای این داستان کامنت بذاری.نشان دهنده ی این هست که تا حدی تونستم داستان رو جذاب بنویسم به طوریکه مخاطب تا آخر با شور و شوق بخونه و در نهایت تصمیم بگیره نظر بذاره.واقعا باعث خوشحالیه و اتفاقا خیلی هم سازنده.چون این داستان رو مدت های طولانی کنار گذاشته بودم و حالا فهمیدم هنوز هم در جذب مخاطب موفقه.
خیلی ممنون دوست من.


back to top