داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
هیز و هیزه
date
newest »
newest »
نه نبود:)
خب اینکه جلو و روبرو فرق دارن یه چیزه
اینکه تو نفهمیده باشی مرد قرمز پوش کجای راوی نشسته یه چیز دیگه س
اینهمه گفتم داشته از بین دو تا صندلی نگاش می کرده یا اونجاییش که به خاطر ناتوانیش در رویت صحنه مورد نظر دلش می خواس گیره روسریشو تو تن مرد قرمز پوش کنه تابلوئه که موقعیتشون چیه
بعدم
اولش نوشتم که اتوبوسش بنز قراضه س
و همه بنز قراضه ها عین هم ن
فعلامو قبول دارم
بعد اونوخ وقتی نفهمیدی راوی ندید بدیده یا فضوله یا از روی هیزی صرفه که اون صحنه رو دنبال می کنه از کجای شخصیتش خوشت اومد؟
آخوند و پیرزنم تا وقتی اون ری اکشن رو از خودشون نشون ندادن وجودشون مهم نبود که توصیف شن وگرنه باید کل اتوبوسو توصیف میکردم.
عشق عزیزم
عشق
یه وظیفه رو انجام نمیدن که بگی کجا بهتر بود براش
مثل کتاب خوندن نیس که بگی پشت پنجره ی یه اتاق رو به یه کوچه ی پر از دار و درخت بیشتر می چسبه
بعدم کاری نمی کردن که بخوان ته سینما باشه یا توی پارک
این ماجرا توصیف زشتی و بی ربطی هیزی بود که کم هم نیست متاسفانه
خب باید عرض کنم که هیزی یه صفته و هیچ جور موضعگیری هم حساب نمی شه
اگه توی داستان می خوندی که مثلا جاییش گفتم وای وای چه کار بدی می کنن اینا حق با تو بود
اما اسم داستان فقط یه صفت رایج رو می گه
و من الله التوفیق
!
درسته، نتونستی درست تعریف کنی...جبهه گیری ات باعث شده که سهل انگارانه بنویسی انگار
توصیف هات می تونست خیلی گویا تر باشه و جذاب تر
ضمنا من هنوز هم کی گم داستان رو از راوی اول شخص جدا کن.
فیلم زیاد می بینی تو یا نه؟
Hessam wrote: "درسته، نتونستی درست تعریف کنی...جبهه گیری ات باعث شده که سهل انگارانه بنویسی انگار
توصیف هات می تونست خیلی گویا تر باشه و جذاب تر
ضمنا من هنوز هم کی گم داستان رو از راوی اول شخص جدا کن.
فیلم زیاد ..."
کم و زیاد صفتای نسبی ان
ولی اگه فیلم گیر بیارم مجال بهش نمی دم
چطور؟
راوی غیر اول شخص می دونی؟ به نظر من اصلا درست نمی تونه روایت کنه چون تو دل شخصیتاش که نیس
داره از روی رفتارشون روایتشون می کنه
می دونی؟
همیشه لازم نیست که تو دل شخصیت باشی...وقتی لازمه که بخوای از احساسات درونی صحبت کنی...ولی دانای کل یه موقعیت مثل موقعیت این داستانت رو خیلی بهتر می تونه توصیف کنه...البته به نظر من.
اینجا تو از احساسات و نظرات راوی خیلی سودی نمی بری، فقط داری یه موقعیت رو از دید اون تعریف می کنی، این کار رو دانای کل بهتر می تونه انجام بده.
اما اگه می خوای نظر راوی مهم باشه، بگه که دلم می خواست منم همچین موقعیتی داشتم یا یاد خاطرات خودم افتادم با فلانی، آره اول شخص بهتر جواب می ده.
دریافت من اینه، شاید هم اشتباه می کنم
Hessam wrote: "همیشه لازم نیست که تو دل شخصیت باشی...وقتی لازمه که بخوای از احساسات درونی صحبت کنی...ولی دانای کل یه موقعیت مثل موقعیت این داستانت رو خیلی بهتر می تونه توصیف کنه...البته به نظر من.
اینجا تو از اح..."
حق با توئه
:)
سعی خودمو می کنم
به یه شیوه دیگه تعریفش می کنم بخون ببین این بهتره یا اون
میذارمش
به زودی...
داستانی که اتکاش به موقعیت و نه کنش دراماتیکه باید تو توصیف موقعیت و القای فضای داستان بیشتر مایه بذارهسریع نوشتن از سر و روی داستانت میباره
نوشته ت گذر زمان و حرکت اتوبوس و به خوبی منتقل نمیکنه
موقعیتی که انتخاب کردی چندان جذاب به نظر نمیرسه
اما اینکه من خواندم داستان بود
شاید قوی نبود ولی داستان بود
و فکر میکنم یه بازنویسی باید خرجش کنی


در هر دو حالت هم مجبورم حتی الامکان بغل دستی ام متوجه این تئاتر جالبی که فقط من و مرد قرمز پوش صندلی روبرویی کشفش کرده ایم چیزی نفهمد.مرد خودش را می کشد سمت زن و در گوشش چیزی می گوید .زن حالت چشم هاش خمار است.صورت زن هر از گاهی برای درآغوش کشیدن صورت مرد از بین دو تا صندلی پیدا می شود و مرد، پشت پشتی صندلی اش گم شده است و درست وقتی که خودش را کشید سمت زن تا چیزی بگوید یا کاری کند و من خیره خیره مشتاق بودم تا با دیدن قیافه مرد حدسیات و فرضیاتم را تکمیل کنم،درست سر بزنگاه،مرد قرمز پوش صندلی جلو،خودش را کشید جلوی دید من و تمام هیکل گنده اش افتاد جلوی چشم هام. آنقدر عصبانی بودم که دلم می خواست گیره روسری ام را باز کنم و با تمام توانی که دارم فرو کنم توی هیکل گوشتی نحسش!
مرد قرمز پوش صندلی جلویی عاقبت از افتادنش روی مرد کنار دستی خجالت کشید و دید زدن آن صحنه را به من واگذار کرد.
زن داشت روی لبهای مرد با انگشتهاش بازی می کرد و مرد انگشتهاش را نمی بوسید فقط خیلی مطیع و رام زیر دست زن نشسته بود تا او هرکاری دلش خواست بکند هرچه مرد در گوش زن حرف می زد زن حتی یک کلمه هم نمی گفت فقط حالت چشم هاش لحظه به لحظه فجیعتر از قبل خمار می شد و مرد بیشتر از پیش توی صندلی اش فرو می رفت حوصله ام از این پیچ و واپیچ خوردن سر رفته بود و خانم کناری هم مدام توی چرت خودش بود! یک لحظه نگاهم افتاد بین صندلی ها و دیدم مرد سرش رفت سمت پاهای زن و تا بیایم به خودم بجنبم مرد قرمز پوش روبرویی چنان از جا پرید و از بالا به آن دو نفر خیره شد که من و تمام اتوبوس یکهو برگشتیم و به مرد قرمز پوش خیره شدیم.
گندش بزنند! تمام صحنه های ممکن را از بین برد.بعد مرد صاف نشسته و زن روسریش را جمع کرده و مرتیکه ی قرمز پوش سر جایش خیلی متین و موقر لم داده و من توی دلم تمام فحش هایی که بلد هستم نثارش می کنم و پیرزن صندلی کناری زن و مرد با نگاه هاش ملامتشان می کند و خانم کنار دستی من چرتش پاره شده و لبخندهای معنی دار روی لبهاش یعنی یاد چیزهایی افتاده و آخوندی که آنطرفتر نشسته است بی صدا توی شیشه نگاه می کند و تسبیح می گرداند و من کارد بزنی خونم در نمی آید!