داستان كوتاه discussion

96 views
داستان كوتاه > لحظه زودگذر

Comments Showing 1-18 of 18 (18 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments داد زد:"دستت رو از جیبم در بیار!" با این صدا بود که از عمقِ چاه مانندِ خواب بیرون افتاد. روی شکم افتاده بود روی تخت و بالش را بغل کرده بود. موهای بلندش دورتادور سرش روی بالش پخش شده بود که از عرق خیس بود. بوی عرق داغ و بخارِ دیوارها اتاق را مثل مطبخ های قدیمی کرده بود، داغ و مرطوب. حرکتی کرد و لباسش را که از عرق به تنش چسبیده بود تکانی داد تا هوا روی پوست داغش بچرخد. نور به زحمت از لای روزانه های پرده خود را داخل اتاق می انداخت. هنوز از خواب گیج بود. دهانش خشکیده بود. دست دراز کرد تا بطری آب را بردارد. با جیغی از سوزشِ دستش از جا پرید. بطری از هوا هم داغ تر بود. صدای دزدگیرِ یک ماشین که انگار زیر پنجره پارک بود با آهنگ باد که گاهی پرده را کنار می زد کم و زیاد می شد. قطره های عرق روی پوست چرب صورتش از هم جدا افتاده بودند. هنوز مبهوت بود، دیوارهای اتاق از گرما به زردی می زد. پرده را که کنار زد بیشتر هم زرد شد. بیرون همه چیز ساکن و ساکت بود. انگار خورشید همه چیز را خشکانده بود. باد هم دیگر نمی وزید. نه پرنده ای لبه دیواری، نه رهگذری توی کوچه، و نه باد. فقط صدای دزدگیر ماشین زیر پنجره. کیمیا تاپ اش را که از خیسی عرق به تن اش چسبیده بود را از تن درآورد. به سراغ حوله حمام رفت، شیر آب سرد بالای وان را باز کرد. از آشپزخانه که برمی گشت به حمام، گوشی موبایل و رگ تایم را از اتاق برداشت. دوری در خانه زد تا مطمئن شود تنهاست. لامپ حمام را خاموش گذاشت و در را باز. شیر آب سرد را بست. لباس هایش را از تن جدا کرد. نفسی در سینه اش حبس کرد و آرام یک پا را در آب یخ فرو برد. تمام بدن اش به لرزه افتاد. نفسی دیگر گرفت و پای دیگرش را در آب برد. توی وان ایستاد. صدای جیغ مانند دختربچه ای از دور شنیده می شد و نفس های تند یک زن. هنوز می لرزید. تصاویر نامشخصی از پیش چشمان اش می گذشت. ناگهان خودش را رها کرد و یکباره تمام تن اش در آب سرد فرو رفت. سرمای آب جیغی از گلویش بیرون انداخت. نفسش به شماره افتاد مثل وقتی که شش طبقه را تا خانه از پله ها می دوید. سرش را در آب فرو برد. گوش هایش سوت کشید. با چشمان باز زیر آب به برهنگی خودش خیره شده بود.

بدجوری رفته بود توی نخ دخترِ، دخترِ هم البته خوب آمار می داد. با لباس یک تکه زردی که پوشیده بود و تا زانوهایش بیشتر نبود نمی شد توی نخ اش نرفت، و با موهای کوتاه و سیاه اش. نشسته بود کنارش روی کاناپه. با حالتی فخرفروشانه یک پایش را انداخته بود روی دیگری. طوری به همه لبخند تحویل می داد که وانمود کند خیلی خونگرم و بجوش است. همه شهرزاد صدایش می کردند. علی بدجوری رفته بود توی نخ اش. کنارش نشسته بود روی کـاناپه و داشت سعی می کرد یک جوری سر صحبت را باز کند.توی نور زیاد سالن احساس ناراحتی می کرد. ترجیح می داد تنها باشند یا دست کم نور نباشد. اما انصاف باید داد که خانه قشنگ و شیکی بود. دیوارهای سفید و بلند پوشیده از تابلوهای نفیس و پنچره های بزرگ رو به حیاط که از سقف تا کف کشیده شده بودند. نور زرد لامپ های حیاط که روی درخت های سبزش می افتاد و صدای موسیقی کانتری، همه نشان می داد که صاحب خانه آدم هنرمند و هنردوستی باید باشد. علی چندباری سعی کرد خودش را به شهرزاد نزدیک کند و به او بچسبد. کم کم دست اش را دور شانه او انداخت. حس کرد بوی خواهرش را می دهد. داشت با یک پسر جوان که روبروی کاناپه گیلاس به دست ایستاده بود در مورد سفر پیشین اش صحبت می کرد. از حرکات و حرف های پسر جوان و نگاه هایش به علی معلوم بود که دنبال راهی است تا جایش را بگیرد. علی توی گوش شهرزاد چیزی زمزمه کرد، او خودش را روی کاناپه رهاتر کرد و به سوی علی چرخید. هر دو باهم یکباره بلند خندیدند. یکی از آدم های توی سالن که با تی-شرت تنگ و جیغ اش به ظاهرش می خورد صاحب چنین خانه ای باشد به کنایه با نیشخند گفت:"خب شما دوتا که تکلیفتون مشخصه، ما بریم دوتا دختر دیگه خبر کنیم." علی تازه متوجه اطراف شد و دید که جز شهرزاد دختر دیگری نیست توی مهمانی. شهرزاد با افاده گفت:"مگه من نیستم؟" علی قطره های سرد عرق روی پیشانی اش را با پشت دست پاک کرد. سعی می کرد چهره اش چیزی که درونش می گذشت را نشان ندهد. مردی که کنار پنجره ایستاده بود و سیگار دود می کرد با لبخند گفت:"اوهو! خانوم رو ببین." و نگاهی هم با لبخند به صاحب خانه انداخت. شهرزاد بدون توجه به دیگران بلندشد. دست علی را گرفت و به سمت دری که انتهای سالن بود رفت. جوانی که گیلاس به دست داشت، درحال زیاد کردن صدای موسیقی بود. جوان دیگری که از توالت بیرون آمده بود توی مسیرش ضربه ای به لُمبرهای شهرزاد زد.

توی اتاق که از سالن هم روشن تر بود، شهرزاد خودش را انداخت روی تخت و نشست. سقف اتاق اما کوتاه بود و پنجره هم نداشت. "خب، چی گفتی اونجا، دم گوش من؟ مطمئنی گنده گوزی نکردی؟" شهرزاد با عشوه و خنده ای ملیح ادامه داد:"اون در رو قفل کن، این بچه ها جنبه ندارن" علی نمی دانست باید خوش باشد از این موقعیت یا احساس گناه کند. عرق کرده بود و از گیجی خشکش زده بود. "بیا اینجا دیگه! چه کار داری می کنی؟" شهرزاد بعد از اینکه در را خودش قفل کرد علی را روی تخت هل داد و خودش هم پرید کنارش. علی مثل سگ وحشی ای که در قفس اش را گشوده باشند با یک جهش پرید روی او. داشت زیپ پشت لباس او را باز می کرد که جیب اش لرزید و بعد صدای زنگ گوشی. خواهرش بود.

علی از پله های حیاط پایین رفت. "تو چرا اومدی اینجا کیمیا؟" "خودت چرا اومدی؟ جای توِ اینجا؟" کیمیا نزدیک بود اشک اش سرازیر شود. علی او را در آغوش گرفت. "می دونی با چه بدبختی ای رسیدم اینجا؟ چه کار داری می کنی اینجا؟" علی او را در آغوش می فشرد. حیاط نور کمتری داشت و خنک بود. روی پله ها کیمیا در آغوش او گریه می کرد. "نکن ای کار رو علی جون! این کارا کار تو نیست، تو خوبی" " کاری نمی کنم عزیزم. یه مهمونیِ دیگه" علی متوجه حضور کسی پشت درخت های پشت کیمیا شد که انگار به آن ها گوش می داد، به روی خودش نیاورد. " بیا بریم خونه الان" " تو برو من میام خودم" یک نفر با لباس سیاه و صورت پوشیده از پشت درخت های سبز که رنگ زرد لامپ ها را گرفته بودند بیرون آمد و بی صدا از در بیرون رفت. " برو تو! من میام، خیالت راحت." صدای موسیقی دیگر از شیشه ها نمی گذشت. " خیلی خب، پول پیشت هست؟" "آره خواهرم" "بیا، بیا اینو داشته باش." علی خواهرش را بوسید و از پله ها برگشت بالا. وارد سالن که شد، متوجه تغییری شد. همه کت و شلوار یک دست خاکستری پوشیده بودند. مردی که ظاهرش به صاحب خانه می خورد گفت:" خوش اومدی جانم" "اینجا الان مهمونی نبود؟" مردی که سیگار می کشید حالا پشت یک میز نشسته بود و کتاب بزرگی در دست داشت گفت:"مهمونی که نه! افتتاحیه نمایشگاه سیاوش جانِ" علی رو به شهرزاد کرد که مانتوی بلند خاکستری رنگ به تن داشت. روی کاناپه کنار یک نفر نشسته بود و در مورد نمایشگاهی که قبلا دیده بود صحبت می کرد. نگاهی به علی انداخت و لبخند زورکی و بی تفاوتی زد.

سرش رو از آب بیرون آورد و تندتند نفس می کشید. دستش رو روی سرش گذاشت. درد داشت می ترکاندش. بلند شد ایستاد. صدای قطرات آب که از هیکل منعطف و کشیده اش توی وان می ریخت مثل صدای هزار سوار جنگی بود که به تاخت به سوی دشمن می رفتند. حوله اش را پوشید و نگاهی به ساعت روی گوشی اش انداخت. به اتاق برگشت، قرصی خورد و لباس پوشید. با خودش فکر می کرد برای قراری که دارد چه لباسی بپوشد.

وقتی رسید آرش هنوز نیامده بود. تماس گرفت. گوشه میدان ونک روبروی چرم مشهد جایی در سایه ایستاده بود. از نگاه کردن به آدم های خسته و گرمازده و وراندازهای سبک و سنگین کننده عابرین که خسته شد رو کرد به فروشگاه. امیدی به آرشی که دوستش می داشت نداشت. از آن پسرهایی بود که مدام با دخترهای مختلف دوست می شدند و طبعشان به یکی بسنده نمی کرد. یکی از کیف ها نظرش را جلب کرد. ذهن اش شروع کرد به جستجوی تولد آرش که چند ماه بیشتر ازش نمی گذشت. وارد فروشگاه که شد صدای بوق ماشین ها و جیغ ترمز اتوبوس ها قطع شد. آرش زنگ زد.


message 2: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments کیمیا همیشه لذت می برد از این که کنار او راه برود یا بنشیند و یا با او قهوه بنوشد. سفارش دادند. هردو میلک شیک. آرش گفت:"من برم تا دم ماشین و بیام" "چی شده؟""هیچی، میام الان" با چشم ها او را دنبال کرد با آن شلوار تنگ و یقه های بالا آمده تی-شرت. کمی بی هدف گوشی اش را وارسی کرد. اس ام اس علی را دید. قرار تئاتر هفته پیش را سِت کرده بود. ساعت هفت و نیم. به یاد آورد پس از پایان نمایش هفت/هشت طبقه را از پله ها پایین آمده بودند چون جلوی آسانسورها را انبوه جمعیتِ منتظرِ گیلاس و سیگار به دست پرکرده بود. بیشترشان در مورد نمایش صحبت می کردند. یا آن ها که تازه یکدیگر را دیده بودند دیده بوسی و احوالپرسی می کردند. خیلی هم خالی از لطف نبود از پله ها رفتن. دیدن سالن های مجلل با دیوارهای سبزرنگ که تا کمرشان دیوارپوش چوبی داشت و با پرده های آبشاری سیرتر مزین شده بودند لذت بخش بود و آن سردیس های زیبای هنرمندان و موسیقی دانان که در پاگرد هر طبقه گذاشته بودند. آن قدر پایین رفتند که راه پله باریک شد و فقط جای رد شدن یک نفر را داشت. علی جلوتر رفت درحالی که دست کیمیا را در دست داشت. به دری رسیدند که نور آبی رنگی از تکهِ شیشه ای نیمهِ بالای آن به داخل می تابید. علی دست دراز کرد و هردو بیرون رفتند. خانم خوش تیپ و قیافه ای با یک مرد کوتاه و زشت پشت میز کناری نشستند، کیمیا با خود فکر کرد شاید راننده اش باشد، اگر نه حتما خیلی پولدار است که...

درِ کافی شاپ با صدا بسته شد. علی یک مرتبه خود را به همراه کیـمیا در کوچه ای یافت تاریک. از تاریکی دو سرش ناپیدا بود. مه آبی رنگی تا مچ پایشان سرتاسر کوچه را پوشانده بود. به سوی در برگشت. در فلزی زنگ زده ای بود که حتی شیشه ای هم نداشت. کیمیا دست او را می فشرد. با آن لباس قرمز بی آستین و موهای طلایی که روی شانه اش ریخته بود در سرما و سردی کوچه می درخشید. دیوارها که تا ده ها متر از دوسو بالا رفته بودند پر بودند از پوستر های کهنه و رطوبت گرفته. در سکوتِ کامل علی چند مشت به در کوبید که انگار گربه ها و موش ها را از خواب پراند. صدای جیغ کشیدن، دویدن و افتادنشان در سطل ها به گوش می رسید. "این در رو باز کنید! آقا! ما اشتباه اومدیم، لطفا...." علی مشت می کوبید و فریاد می زد"آقا...کسی نمیشنفه؟". کیمیا از ترس به او چسبیده بود و دست اش را می فشرد. می ترسید صدای او آدم های بدی که در تصور او همیشه در این کوچه ها زندگی می کردند یا دزدها یا آدم های معتاد را خبر کند. علی چند مشت و فریاد دیگر زد و از ناامیدی لگدی به در زد و برگشت به سوی کیمیا. "فشار نده اینقد دستمو خب، شکست" چند قدمی به سمت راست رفت. هیچ صدایی نبود، نه صدای عبور ماشین، نه رهگذری، نه حتی صدای ازدحام آن همه تماشاگر تئاتر. تاریکی و سکوت مطلق. مکث کرد. گیج شده بود. حتی کیمیا هم ساکت بود. "معذرت می خوام، بی خود عصبی شدم" به سوی دیگر رفتند. "علی! یه نوری نمی بینی اونجا؟" " هان؟ اونجا روی زمین؟" " پشت اون دیوار باید باشه" "بیا" دست دور کمر کیمیا انداخت و به سوی نور رفتند. نزدیک نور که منشاء اش پشت دیوار پیش آمده ای پنهان بود پایشان در چاله آبی فرو رفت."لعنتی"

منشاء نور رستورانی بود که دیوارهای چوبی داشت و پشت شیشه هایش -که روی نزدیک ترینشان به در، تابلوی نئون داشت- پرده های کرکره بسته بود. تابلو چشمک قرمز می زد و می گفت که اسم رستوران "دونرگس" است. تابلوی کوچک چوبی ای هم روی دیوار پیش آمده کنار در آویزان بود با همین عنوان:"رستوران دونرگس" به چند زبان. وارد که شدند، در قیژی کرد و رستوران غرق در سکوت را متوجه آن ها کرد. روبروی در، پشت پیشخوانی که مثل بانک ها یا داروخانه ها دیواره شیشه ای داشت-منتها این یکی تا سقف شیشه بود- پیرمردی نشسته بود. با لباسی یک دست سفید و صورتی قرمز و گوشتالو. سیبیل بلند و سفید اش دهان اش را پنهان کرده بود. با اشاره سر گفت که بروند سر میز بنشینند.

پشت تنها میز خالی ای که میز سفیدِ گردی بود وسط سالن نشستند. آرش گفت:" خب، چه خبر؟ کم پیدا شدی خانومِ شهرزاد. تحویل نمی گیری. زیاد که معطل نشدی؟" " نه عزیزم، چند دقیقه بیشتر نشد." " جای پارک پیدا نمی شه. شرمنده. خوب شد که دیدمت قبل رفتنت، کی میری؟" شهرزاد خواست توضیح بدهد که جوان بلند قد سفیدپوشی آمد بالای سر میز و با لبخند گفت:"سلام! خوش اومدید، چی میل دارید براتون بیارم؟" علی گفت:"راستش ما فقط گم شدیم و دنبال آدرس اومدیم اینجا" "ببخشید؟چی؟گم شدین؟" "همین توی کوچه دیگه، از سالن تئاتر اومدیم بیرون و از اینجا سر درآوردیم، خیلی تاریکِ اون بیرون" جوان نیم نگاهی به کیمیا انداخت و با نیشخند گفت:" با همچین خانوم قشنگی من هم گم می شدم" علی که جا خورده بود نمی دانست چه باید بگوید، به کیمیا نگاه کرد که بی تفاوت سرگرم جستجوی چیزی در کیف اش بود. "من خیلی اینجا رو بلد نیستم، اجازه بدید می رم از خانوم می پرسم خدمتتون می گم" کمی مکث کرد و گفت:"تا اون موقع میل دارید یه قهوه بیارم براتون؟" علی که می دید اتفاقات آن شب فقط گیجش کرده، پیشنهاد مرد جوان را رد نکرد. آرش گفت:"تا سفارشمون رو بیارن، من تا دم ماشین برم و بیام." "چرا؟ جیزی می خوای بیاری؟" "نه، میام الان"

علی چندبار با پشت دست چشم هایش را مالید، باورش نمی شد که خواب نباشد. کیمیا هم حتی هیج موقع آن قدر آرام نبود. دست هایش را جلو برد تا دست های او را بگیرد. داشت به صورت اش نگاه کرد، به چشم های براق اش. متوجه میزهای اطراف اش شد، پشت هر میز یکی دو مرد نشسته بودند که بیشتر شبیه راننده ها بودند، همه داشتند به آن دو نگاه می کردند. ناگهان صدای برخورد شدید قطرات باران به شیشه همه را متوجه بیرون کرد. علی احساس کرد آستین کت اش خیس شده، دست هایش را بلند کرد و دید روی میز پر از آب است. بلند شد و از چِندش فریاد زد:"اَه...گندش بزنن." کت اش را درآورد. کیمیا هم بلند شد و گفت:" چیزی نیست، آروم باش. بیا من دستمال دارم"

کیمیا داشت به زشتی مرد کوتاه قد فکر می کرد که آرش روبرویش نشست."هنوز نیاورده؟" "نه، کجا رفتی؟" آرش بسته ای را جلوی کیمیا گذاشت."بیا! برای توِ""وای، راست میگی؟ دستت درد نکنه، چی هست؟" "فکر کردم بهت می آد، خریدم برات، دستت کن ببینیم." کیمیا بسته را آرام باز کرد "وای، خیلی عالیِ آرش، واقعا مرسی"

آرش گفت:"کیمیا!تا سفارش رو بیاره من برم و بیام" "چی شده؟" "هیچی، میام الان" با چشم ها رفتن او را دنبال کرد. آرش با عجله رفت به سمت ماشین. داشت از صندوق بسته کوچکی را بیرون می آورد که چشم اش به دختری افتاد با موهای سیاه کوتاه زیر شال سبز و مانتوی زرد. بسته را برداشت و به کافی شاپ برگشت.


message 3: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments من خیلی دوستش داشتم
و تمام موهای سرمو کندم تا خوندمش
حقیقتش خیلی گیج بود

ولی واقعا دوستش داشتم
حتی گیجی شم برخلاف نظر محمد به نظر من هدف داشت
اینکه مدام دنبال خواهرشو شهرزاد می گشت یه جوری بود

حس کردم شاید عاشق خواهرشه
دستت درد نکنه
بازم بنویس


message 4: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments Mohamad wrote: "حسام جان به همان به شیوه دادائیست ها بنویسی فهمش راحت تر است به نظرم
:)

ایده ات خوب بود ولی در سیالیت نوشته ات نظمی وجود نداشت
این همه لحظات زودگذری که توصیف کردی بی هدف و بدون یک خط سیر داستانی د..."

دوست عزیزم...اگر این که می گویی شده باشد، من واقعا لبخندی از رضایت خواهم زد...تلاش من این است که داستانی بنویسم که نه زمانی در آن باشد نه مکانی و نه حتی راوی ای...
گرچه خودم اشکال های زیادی در این نوشته می بینم اما از هیجان شنیدن نظرات دوستانی مثل شما بدون ادیت کردن کافی رهایش کردم اینجا...شاید اگر حوصله داشته باشید ادیت شده اش را برای گرفتن نظراتتان گذاشتم بعدها.


message 5: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments mojdeh wrote: "من خیلی دوستش داشتم
و تمام موهای سرمو کندم تا خوندمش
حقیقتش خیلی گیج بود

ولی واقعا دوستش داشتم
حتی گیجی شم برخلاف نظر محمد به نظر من هدف داشت
اینکه مدام دنبال خواهرشو شهرزاد می گشت یه جوری بود

حس..."


مرسی که می خونی...واقعا ممنان
و خوشحالم که دوستش داشتی و البته ناراحت ازینکه حالا بدون موی سر چه کار می خوای بکنی!
با حرف هایی که نوشتی می فهمم که جاهایی تونستم چیزی که می خواستم رو عملی کنم و جاهایی هم لنگیدم به شدت.
اما کاش هم تو و هم محمد جاهایی که دوست نداشتید و نقطه های ضعیف رو بهم می گفتین...


message 6: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments Mohamad wrote: "حسام جان به همان به شیوه دادائیست ها بنویسی فهمش راحت تر است به نظرم
:)

ایده ات خوب بود ولی در سیالیت نوشته ات نظمی وجود نداشت
این همه لحظات زودگذری که توصیف کردی بی هدف و بدون یک خط سیر داستانی د..."

یه نظمی هست! اما تو ذهن خودم بوده و من غافل ازینکه شما به اندازه من از روابط بین این آدم ها خبر ندارید و همین طور از روابط بین هر تکه داستان، خیلی چیزها رو بیان نکردم.
بهم بگو که انتظار داشتی چه طور خط داستانی وجود داشته باشه، یعنی از یه جا که شروع می کردم آخرش به یه جایی برسم و یه نتیجه بگیرم؟


message 7: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments mojdeh wrote: "من خیلی دوستش داشتم
و تمام موهای سرمو کندم تا خوندمش
حقیقتش خیلی گیج بود

ولی واقعا دوستش داشتم
حتی گیجی شم برخلاف نظر محمد به نظر من هدف داشت
اینکه مدام دنبال خواهرشو شهرزاد می گشت یه جوری بود

حس..."


"حتی گیجی شم برخلاف نظر محمد به نظر من هدف داشت
اینکه مدام دنبال خواهرشو شهرزاد می گشت یه جوری بود"
این قسمت رو اگه برام بیشتر توضیح بدی ممنونت می شم.


message 8: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments به نظر من روی یه روال خاص می گشت
حتی سیالیتش هم روی یه فکر بود.
برخلاف اون داستانت که از هیچ کجاش نمی شد به هیچش رسید توی این داستان داد می زنه که غوطه خوردن کیمیا درونیه
واقعا توی آب سرد نیس
داره از این غوطه خوردن توی خواستن برادرش و آرش رنج می بره
نمی دونم ولی من اینطور تصور کردم که مدام بین شهرزاد و خواهرش دنبال وجه تشابه می گرده
پیچیده نویسی رو دوست دارم اما اگر واقعا موهای خواننده ت برات مهمه جوری بنویس که حداقل کچل نشه وقتی می خوندت.
در غیر این صورتم که دیگه حق با توئه هرجور نویسنده بگه خواننده باید بگه چشم.
:)


message 9: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments mojdeh wrote: "به نظر من روی یه روال خاص می گشت
حتی سیالیتش هم روی یه فکر بود.
برخلاف اون داستانت که از هیچ کجاش نمی شد به هیچش رسید توی این داستان داد می زنه که غوطه خوردن کیمیا درونیه
واقعا توی آب سرد نیس
داره..."


مرسی واقعا...خوشحالم که یه سری چیزایی که مدنظرم بوده خوب منتقل شده مثل وجه تشابه بین شهرزاد و کیمیا...
تو نوشته های بعدی به موهای خواننده هم فکر می کنم
:)
مرسی


message 10: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments لطف می کنی
:)


message 11: by [deleted user] (last edited Jul 26, 2012 05:28AM) (new)

کیمیا خواهر علی هست و از طرفی دوست دختر آرشه.
شهرزاد خواهر آرشه و دوست دختر علی.
درست متوجه شدم؟
منظور این بود که همونطوری که تو به عنوان یه پسر با دختر مردم رفتار می کنی،مردم هم همون رفتار رو با ناموس خودت خواهند کرد؟
پس اون قسمتی که مهمونی ناگهان به یه نمایشگاه تبدیل میشه،چه ارتباطی داشت به منظور داستان؟نمی دونم.شاید برداشتم کلا اشتباه بوده.

حسام خواننده نباید تا این حد گیج بشه.باز هم معما نوشتی و نه داستان.تنها تفاوتش با دفعه ی قبل اینه که این دفعه،طرحی توی ذهنت داشتی.میشه گفت این خودش یه قدم رو به جلو هست.اما اصلا کافی نیست.

می دونم که دوست داری متفاوت بنویسی.اصول کلاسیک داستان نویسی رو شاید کسل کننده و تکراری می دونی.اما اگر این طوره،باید دقت کنی که برای متفاوت شدن،اول باید در کاری که بقیه هم می کنن استاد بشی.اونوقت می تونی برای خودت یه سبک جداگونه داشته باشی.که اصلا هم آسون نیست.نویسنده های صاحب سبک انگشت شمارند.

پیشنهادم اینه که اصول و قواعد داستان نویسی رو به دقت و مرتب بخونی.همینطور برای خوندن ،بیشتر از نوشتن وقت بذاری.

علاوه بر اشکالی که در طرح و پیرنگ داستان وجود داشت، اشکالات دیگه ایی هم بود.مثلا زبان داستان گاهی رسمی و گاهی محاوره ایی میشه.فعل ها در جاهایی به طور غیر منتظره پس و پیش میشن.این دو نکته باعث میشه،خواندن داستان ، برای مخاطب روان و راحت نباشه.
مثل این دو جمله:
دستش رو روی سرش گذاشت
(دستش رو=دستش را)
.
.
دختر دیگری نیست توی مهمانی
(دختر دیگری توی مهمانی نیست)

در بعضی جاها حضور نویسنده به وضوح دیده میشه و نویسنده به جای شخصیت ها اضهار نظر می کنه.راوی ، دانای کل هست و اجازه ی بروز احساسات رو نداره.مثل این جمله:
اما انصاف باید داد که خانه ی قشنگ و شیکی بود.

بهترین قسمت این داستان،پاراگراف اوله که احتمالا بیشتر از بقیه ی قسمتها روش فکر شده و بنابراین خوب پرداخته شده.توصیف ها ظریف و قابل درک هستن و حس فضا به خوبی منتقل شده.فقط این جمله ایراد داره به نظر من:

با جیغی از سوزشِ دستش از جا پرید.

هیچ بطری پلاستیکی اونقدر داغ نمیشه که دست رو بسوزونه،مگر اینکه آبی که 100 درجه جوشه داخلش باشه.

و این جمله که اصلا توصیف قوی و خوبی نیست:
سرمای آب جیغی از گلویش بیرون انداخت.


داستان اضافات زیادی داره.خیلی کمتر و خلاصه تر از این باید می بود.اضافه گویی باعث شده نتونی بر روی شخصیت پردازی و همینطور خیلی از تکنیک های دیگه ی داستان نویسی دقت کنی.انگار هدف فقط گیج کردن خواننده بوده.
چراکه با وجود 10-12 تا پاراگراف،هنوز مخاطبت نمیفهمه که داستان چی بود؟ .و چی شد؟
این اشکال بزرگی هست.عدم وجود روابط منطقی علت و معلولی و یا همون سببیت.

با اینکه جزییات داستانت رو روی کاغذ آوردم وسعی کردم به هم ربطشون بدم،باز هم نتونستم نتیجه ایی بگیرم،جز نتیجه ی نامطمئنی که در بالا عنوان کردم


message 12: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments اینجاش خیلی واقعی بود
خوشمم اومد تازه

کیمیا از ترس به او چسبیده بود و دست اش را می فشرد. می ترسید صدای او آدم های بدی که در تصور او همیشه در این کوچه ها زندگی می کردند یا دزدها یا آدم های معتاد را خبر کند. علی چند مشت و فریاد دیگر زد و از ناامیدی لگدی به در زد و برگشت به سوی کیمیا. "فشار نده اینقد دستمو خب، شکست"


message 13: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments maryam wrote: "کیمیا خواهر علی هست و از طرفی دوست دختر آرشه.
شهرزاد خواهر آرشه و دوست دختر علی.
درست متوجه شدم؟
منظور این بود که همونطوری که تو به عنوان یه پسر با دختر مردم رفتار می کنی،مردم هم همون رفتار رو با ن..."


باز هم بگم مرسی که خوندی و وقت گذاشتی، در مورد اولین جملاتت باید اعتراف کنم که شکست خوردم، چون داستانی که توی ذهن منه چیزی کاملا متفاوت و حتی خیلی پیچیده تر از چیزیه که نوشتم. روابط این آدم ها این طور که گفتی نیست؛ دلم می خواد وقتی درستش کردم از توی داستان متوجه روابط بشید، بنابراین فقط می گم که روابط این ها که گفتی نیست.

در مورد گیج شدن، خیلی سعی کردم تو هر قسمت کدهایی رو قرار بدم که روابط بین تکه های مختلف مشخص بشه، درست می گی که داستان نیست و معماست، اما قرار بوده راه حل های معما هم توی داستان باشه که موفق نبودم.متاسفانه

درسته که باید بیشتر خوند، و من هم خوندم اما مطمئنا خیلی بیشتر ازینا باید بخونم و می خونم.

در مورد زبان هم که به حق می گی. بارها خوندمش و تصحیحش کردم اما چند قسمت مثل مثال هایی که زدی جا افتاده که درست می کنم. مشکل این بوده که من رسمی نوشتم اما برای خودم محاوره می خونم :D

کلا پیش از اینکه این متن رو بنویسم رفتم سراغ داستان و نکاتی که گفتی رو یه بار بازبینی کردم و تصحیح. ولی هنوز خیلی کار داره.

شاید دلیل خوب شدن قسمت اول اینه که واقعا اندازه اش همون قدر بوده، برخلاف قسمت های دیگه که برای هر کدوم مجبور بودم قسمت هایی رو حذف کنم که داستان بیش از حد طولانی نشه.

اون بطری آب یکی از همون کدهایی بود که گفتم، پیشنهاد می کنم اگه فرصت داری این داستان رو یه بار هم با این دید بخون که در عالم خواب داره می گذره و بعد نظرت رو بگو بهم. شاید در اون صورت نیازی هم به روابط منطقی نباشه.

امیدوارم با نکته هایی که تو و بقیه بچه ها گفتید-و کاش باز هم بگید- بتونم اون چیزی که می خوام رو برسونم با این داستان بالاخره

مرسی...مرسی


message 14: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments mojdeh wrote: "اینجاش خیلی واقعی بود
خوشمم اومد تازه

کیمیا از ترس به او چسبیده بود و دست اش را می فشرد. می ترسید صدای او آدم های بدی که در تصور او همیشه در این کوچه ها زندگی می کردند یا دزدها یا آدم های معتاد را..."


خوشحالم که خوشت اومده، اما کاش داستان پاره پاره نبود و از همه اش خوشت می اومد، و کاش وقتی درستش کردم بازم حوصله کنی و لطف و بخونیش.
همون جور که تو جواب مریم گفتم پیشنهاد می کنم یه بار با منطق عالم خواب و رویا داستان رو بخون ببین فرقی می کنه...مرسی


message 15: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments جدیدش که کردی خبرم کن حتمن می خونم
پاره پاره هم نبود فقط اینجای داستانت یه لبخند جالب توی دلم اومد


message 16: by Keyvan.k (new)

Keyvan.k | 26 comments خوب بود
فکر میکنم شهرزاد و کیمیا یک نفر بودند و علی و آرش نیز هم
خواستم به نوعی به اسطوره یین و یانگ ربطش بدهم نشد ولی به گمانم بی ربط نبود
داد زد:"دستت رو از جیبم در بیار!"
داستان با این جمله شرع میشه و هرچه سعی کردم منبعشو تو داستان پیدا کنم موفق نشدم
فکر میکنم در جایی که کیمیا از خواب میپره ما تازه وارد خوابش میشیم
داستان فضاهای سورئال جالبی بویژه اون پلکان وهمناک داشت
اینکه اون مرد سیاهپوش و که از کنار خواهر و برادر رد شد بهش نپرداختی خیلی خوب بود به هرحال تو خواب هر اتفاق عجیبی ممکنه رخ بده و نشه منطقی براش جور کرد
دوباره اینکه
خوب بود


message 17: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments mojdeh wrote: "جدیدش که کردی خبرم کن حتمن می خونم
پاره پاره هم نبود فقط اینجای داستانت یه لبخند جالب توی دلم اومد"


مرسی...حتما نظرت برام مهمه در مورد درست شده اش


message 18: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments Keyvan.k wrote: "خوب بود
فکر میکنم شهرزاد و کیمیا یک نفر بودند و علی و آرش نیز هم
خواستم به نوعی به اسطوره یین و یانگ ربطش بدهم نشد ولی به گمانم بی ربط نبود
داد زد:"دستت رو از جیبم در بیار!"
داستان با این جمله شرع..."


این چیزها که گفتی تاحدودی درسته...اما اگه کامنت های قبلی ام رو خونده باشی، اعتراف کردم که خیلی ضعف داره این داستان و می خوام که درستش کنم
این که تو با منطق رویا خوندی این داستان رو خیلی خوبه، چون قصد من همین بوده، اما نمی دونم اینو از خود داستان متوجه شدی یا از کامنت های دنباله اش. چون بچه های دیگه متوجه رویا بودن خیلی از وقایع نشدن به دلیل ضعف من.

به هر حال دلم می خواد تو هم حوصله کنی و نسخه بعدی این داستان رو هم بخونی، به زودی


back to top