داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
ت
date
newest »
newest »
قانون همیشه شکستنی ستاولین چیزی که به ذهن آدمی متبادر می کند دور زدن است
توی هر نوشته ای باید ملاک لذت باشد
لذت مملو از آگاهی
قلم باید به دل بنشیند
جابجایی فعل و فاعل توی ذوق نزند
نظر من این است
به نظر من همه چیز در این داستان به خوبی رعایت شده بود. در عین روانی و ساده بودن ، حس تعلیق و کشش فوق العاده ایی داشت.
مهره های گردنش دوبار صدا کرد؟این یعنی سرش را به علامت نفی بالا و پایین کرد؟
فکر می کنم در انتها،راوی متوجه میشه که دست های پسر بچه، از مچ به پایین رو نداره.و اون که تا حالا فقط به این فکر می کرد که این بچه تا این وقت شب ، بیرون مونده و سیگار می فروشه، حالا با حقیقت بدتری مواجه میشه و همینه که فراریش میده.
اما آیا اونجا که مچ بچه رو می گیره، متوجه نمیشه؟شاید هم من درست متوجه ی آخر داستان نشدم.
آخر معلوم نمیشه که ت حرف اول چه کلمه ایی می تونست باشه.در حالیکه عامل مهمی در پیشبرد داستان بود.
فکر می کنم اگر در آخر، اون کلمه مشخص می شد، می تونست خیلی تاثیر گذار باشه.
به نظرم عوض کردن جای فعل و فاعل،اول بستگی به فضای داستان، دوم بستگی به نحوه ی روایت داستان، و سوم نیاز به تاکید گذاری در یک جمله داره.
در داستان تو ، بعضی جاها این کار کمک کننده بود.ولی بعضی جاها که زیادی تکرار می شد، آزار دهنده شده بود.
محمد به نظر من تو در حال حاضر یه نویسنده ایی.موفق تر باشی
مهره های گردنش دوبار صدا کرد؟این یعنی سرش را به علامت نفی بالا و پایین کرد؟
فکر می کنم در انتها،راوی متوجه میشه که دست های پسر بچه، از مچ به پایین رو نداره.و اون که تا حالا فقط به این فکر می کرد که این بچه تا این وقت شب ، بیرون مونده و سیگار می فروشه، حالا با حقیقت بدتری مواجه میشه و همینه که فراریش میده.
اما آیا اونجا که مچ بچه رو می گیره، متوجه نمیشه؟شاید هم من درست متوجه ی آخر داستان نشدم.
آخر معلوم نمیشه که ت حرف اول چه کلمه ایی می تونست باشه.در حالیکه عامل مهمی در پیشبرد داستان بود.
فکر می کنم اگر در آخر، اون کلمه مشخص می شد، می تونست خیلی تاثیر گذار باشه.
به نظرم عوض کردن جای فعل و فاعل،اول بستگی به فضای داستان، دوم بستگی به نحوه ی روایت داستان، و سوم نیاز به تاکید گذاری در یک جمله داره.
در داستان تو ، بعضی جاها این کار کمک کننده بود.ولی بعضی جاها که زیادی تکرار می شد، آزار دهنده شده بود.
محمد به نظر من تو در حال حاضر یه نویسنده ایی.موفق تر باشی
پس به همین علته که راوی فقط در آخر داستان متوجه ی مشکل پسر بچه میشه.چون نابیناست.این فوق العاده ست.اما بهتر بود سر نخ های مشخص تری به خواننده میدادی تا بهتر متوجه ی قضیه بشه.من داستان رو چندبار خوندم اما تا وقتی که خودت توضیح دادی نفهمیدم.
اینکه نه راوی و نه خواننده،حرف بچه رو نمی فهمند و نمی تونن باهاش ارتباط برقرار کنن،پیامی که در لابلای خطوط داستانت وجو داره.این هم فوق العاده ست.اما باز هم باید برای ملموس تر شدنش،بیشتر از این زمینه سازی می کردی.بار زیادی بر دوش خواننده ت گذاشتی.
با اینحال داستان خوب و زیبایی بود و ممنون برای به اشتراک گذاشتنش
اینکه نه راوی و نه خواننده،حرف بچه رو نمی فهمند و نمی تونن باهاش ارتباط برقرار کنن،پیامی که در لابلای خطوط داستانت وجو داره.این هم فوق العاده ست.اما باز هم باید برای ملموس تر شدنش،بیشتر از این زمینه سازی می کردی.بار زیادی بر دوش خواننده ت گذاشتی.
با اینحال داستان خوب و زیبایی بود و ممنون برای به اشتراک گذاشتنش
من متاسفم که اصلا قضیه عصا رو نفهمیده بودم...شاید باید زودتر به این ناتوانیه اشاره می کردی، قبل از اینکه ما درگیر این بشیم که چی شد که یهو همه چی بهم ریخت و نذاشت که متوجه عضا بشم و مشکل راوی
ادیت شده شم دوس داشتمگرچه با ادیتش از شدت عصبانیتت کاسته شده
ولی
نرمال شده شم قشنگه
کوریشو با بریل بهتر میشد نشون داد
شاید
این توی تمام داستانات به نظر من لایک خورد
متاسفانه من متوجه نشدم محمد.شاید اشکال از من هست
ضعیف نیست محمد.اصلا ضعیف نیست.فقط کمی نیاز به اصلاح داره
خب یه آدم نابینا تو این ساعت از شب جای دیگه ای برای خرید سیگار پیدانکرده؟بعد از سوال اول چرا مونده و نمیره؟
سیگارنداشت بعدی چرا مسابقه هوش راه انداخته؟
بیس این داستان مشکل داره حتی اگر خوب نوشته شده باشه یا بخواد مفاهیم عمیقی منتقل کنه
برادرجان
نه اگه درگیر پسربچه شده باید با یکی دو جمله بگی اینووگرنه ایراد کیوان بهت وارده
مثلا اینجور
شب است و بیخود خیابان ها را با عصای سفیدم اینور و آنور می روم حتی حس سیگار کشیدن هم ندارم اما امان از بوش
بوش که به دماغم می خورد هوس می کنم بایستم
چند ساعت اگر دیر بروم خانه فقط نگرانم می شوند
و
از این حرفا
بگو چرا نمیره
بگو چرا نصفه شب تو کوچه س
بگو
mojdeh wrote: "نه اگه درگیر پسربچه شده باید با یکی دو جمله بگی اینووگرنه ایراد کیوان بهت وارده
مثلا اینجور
شب است و بیخود خیابان ها را با عصای سفیدم اینور و آنور می روم حتی حس سیگار کشیدن هم ندارم اما امان از ب..."
دخالــــــــــت؟؟ بذار خودش بپوشه دیگه لباساشو
:D




این
این
من اینو خیلی دوس داشتم
اصن دلم نمی خواد کسی نقدش کنه
ولی این خیلی عالی بود
(عصا؟خنده؟درحالیکه از شدت تلاش در حال عرق ریختنه؟ت آخرش چی بود؟)ء