داستان كوتاه discussion

95 views

Comments Showing 1-17 of 17 (17 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by banafshe (last edited Jul 10, 2012 11:05AM) (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments این معرکه بود محمد
این
این
من اینو خیلی دوس داشتم
اصن دلم نمی خواد کسی نقدش کنه
ولی این خیلی عالی بود

(عصا؟خنده؟درحالیکه از شدت تلاش در حال عرق ریختنه؟ت آخرش چی بود؟)ء


message 2: by پری (new)

پری | 100 comments داستان کشش داشت چون باعث شد بخونم تا آخر
اما آخرش نفهمیدم چی شد منظور از دایره ای نفرت انگیز چی بود


message 3: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments !
دعوا؟


message 4: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments قانون همیشه شکستنی ست
اولین چیزی که به ذهن آدمی متبادر می کند دور زدن است
توی هر نوشته ای باید ملاک لذت باشد
لذت مملو از آگاهی

قلم باید به دل بنشیند
جابجایی فعل و فاعل توی ذوق نزند

نظر من این است


message 5: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments خوشم اومد...نه خسته!
همین که فضای عجیب غریبی داره جذابه...اما من اگه بودم طور دیگه ای تعریفش می کرد.


message 6: by [deleted user] (last edited Jul 13, 2012 01:58AM) (new)

به نظر من همه چیز در این داستان به خوبی رعایت شده بود. در عین روانی و ساده بودن ، حس تعلیق و کشش فوق العاده ایی داشت.

مهره های گردنش دوبار صدا کرد؟این یعنی سرش را به علامت نفی بالا و پایین کرد؟

فکر می کنم در انتها،راوی متوجه میشه که دست های پسر بچه، از مچ به پایین رو نداره.و اون که تا حالا فقط به این فکر می کرد که این بچه تا این وقت شب ، بیرون مونده و سیگار می فروشه، حالا با حقیقت بدتری مواجه میشه و همینه که فراریش میده.
اما آیا اونجا که مچ بچه رو می گیره، متوجه نمیشه؟شاید هم من درست متوجه ی آخر داستان نشدم.

آخر معلوم نمیشه که ت حرف اول چه کلمه ایی می تونست باشه.در حالیکه عامل مهمی در پیشبرد داستان بود.
فکر می کنم اگر در آخر، اون کلمه مشخص می شد، می تونست خیلی تاثیر گذار باشه.

به نظرم عوض کردن جای فعل و فاعل،اول بستگی به فضای داستان، دوم بستگی به نحوه ی روایت داستان، و سوم نیاز به تاکید گذاری در یک جمله داره.
در داستان تو ، بعضی جاها این کار کمک کننده بود.ولی بعضی جاها که زیادی تکرار می شد، آزار دهنده شده بود.

محمد به نظر من تو در حال حاضر یه نویسنده ایی.موفق تر باشی


message 7: by [deleted user] (last edited Jul 13, 2012 02:49AM) (new)

پس به همین علته که راوی فقط در آخر داستان متوجه ی مشکل پسر بچه میشه.چون نابیناست.این فوق العاده ست.اما بهتر بود سر نخ های مشخص تری به خواننده میدادی تا بهتر متوجه ی قضیه بشه.من داستان رو چندبار خوندم اما تا وقتی که خودت توضیح دادی نفهمیدم.

اینکه نه راوی و نه خواننده،حرف بچه رو نمی فهمند و نمی تونن باهاش ارتباط برقرار کنن،پیامی که در لابلای خطوط داستانت وجو داره.این هم فوق العاده ست.اما باز هم باید برای ملموس تر شدنش،بیشتر از این زمینه سازی می کردی.بار زیادی بر دوش خواننده ت گذاشتی.

با اینحال داستان خوب و زیبایی بود و ممنون برای به اشتراک گذاشتنش


message 8: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments من متاسفم که اصلا قضیه عصا رو نفهمیده بودم...شاید باید زودتر به این ناتوانیه اشاره می کردی، قبل از اینکه ما درگیر این بشیم که چی شد که یهو همه چی بهم ریخت و نذاشت که متوجه عضا بشم و مشکل راوی


message 9: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments ادیت شده شم دوس داشتم
گرچه با ادیتش از شدت عصبانیتت کاسته شده
ولی
نرمال شده شم قشنگه
کوریشو با بریل بهتر میشد نشون داد
شاید
این توی تمام داستانات به نظر من لایک خورد


message 10: by [deleted user] (new)

متاسفانه من متوجه نشدم محمد.شاید اشکال از من هست


message 11: by [deleted user] (last edited Jul 14, 2012 02:56AM) (new)

ضعیف نیست محمد.اصلا ضعیف نیست.فقط کمی نیاز به اصلاح داره


message 12: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments توی نوشت اولت معلوم نبود
اما با این ویرایشت من کاملا متوجه نابینایی راوی شدم


message 13: by Moein (new)

Moein | 72 comments چرا فرار؟
و چطور یه نفر که انگشت نداره میتونه سیگار بفروشه؟
؟


message 14: by Keyvan.k (new)

Keyvan.k | 26 comments خب یه آدم نابینا تو این ساعت از شب جای دیگه ای برای خرید سیگار پیدانکرده؟
بعد از سوال اول چرا مونده و نمیره؟
سیگارنداشت بعدی چرا مسابقه هوش راه انداخته؟
بیس این داستان مشکل داره حتی اگر خوب نوشته شده باشه یا بخواد مفاهیم عمیقی منتقل کنه


برادرجان


message 15: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments نه اگه درگیر پسربچه شده باید با یکی دو جمله بگی اینو
وگرنه ایراد کیوان بهت وارده

مثلا اینجور
شب است و بیخود خیابان ها را با عصای سفیدم اینور و آنور می روم حتی حس سیگار کشیدن هم ندارم اما امان از بوش
بوش که به دماغم می خورد هوس می کنم بایستم
چند ساعت اگر دیر بروم خانه فقط نگرانم می شوند
و
از این حرفا
بگو چرا نمیره
بگو چرا نصفه شب تو کوچه س
بگو


message 16: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments mojdeh wrote: "نه اگه درگیر پسربچه شده باید با یکی دو جمله بگی اینو
وگرنه ایراد کیوان بهت وارده

مثلا اینجور
شب است و بیخود خیابان ها را با عصای سفیدم اینور و آنور می روم حتی حس سیگار کشیدن هم ندارم اما امان از ب..."


دخالــــــــــت؟؟ بذار خودش بپوشه دیگه لباساشو
:D


message 17: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments Hessam wrote: "mojdeh wrote: "نه اگه درگیر پسربچه شده باید با یکی دو جمله بگی اینو
وگرنه ایراد کیوان بهت وارده

مثلا اینجور
شب است و بیخود خیابان ها را با عصای سفیدم اینور و آنور می روم حتی حس سیگار کشیدن هم ندار..."


خبالاااا
:D
پیشنهاد بود


back to top