عاشقانه هاي پاك- Pure Love discussion

156 views
يك اتفاق زيبا- A Good > خاطرات عاشقانه

Comments Showing 1-9 of 9 (9 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by mehrdad (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
در اينجا اگر دوستان هم ياري كنند تصميم داريم خاطرات واقعي خود را از عشق و لحظات عاشقانه بنويسيم تا در آن احساسات ديگران را نيز سهيم كنيم

لطفا فقط خاطرات و لحظاتي را بنويسيد كه واقعا اتفاق افتاده باشد.

دوستدارتان مهرداد


message 2: by Reza (new)

Reza (aseman_569) | 651 comments به به ایول به شما

این قسمتم خالی بود جاش

تشکر


message 3: by Reza (new)

Reza (aseman_569) | 651 comments بازم کلمه ی عشق رو دیدمو احوال عشقولانه اومد سراغم!!!!!



3-4 ماهه پیش با دختر مورد علاقم رفتیم دکتر قلب واسه قلب من. اون اولین قرار ما بود که با هم بریم بیرون ( آخه هنوز بهش نگته بودم که عشق منه! ) جلوی مطب دکتر قرار گذاشتیم و سر موقع هردومون رسیدیم اونجا.
وای نمیدونین از دور که داشت میومد با یه لبخند کوچولو تو صورت قشنگش ، درست شده بود عین فرشته ها که دورشون نورانیه!
وقتی اومد سلام داد من هنوز تو کفش بودم و بهش خیره شده بودم. همه ی عضلاتم شل شده بود حتی نتونستم جواب سلامشو بدم! ( فکر کنم از این حرکت من یه خورده یه بوهایی برده بود )
یه سلام و احوالی کردیم و رفتیم تو مطب دکتر. دکتره هنوز نیومده بودو یه فرصتی شد که بشینیم کنار هم و تنهایی حرف بزنیم.
اولش من شروع کردم . از دانشگاهش پرسیدم و حال و احوالش، اونم خیلی قشنگ حرف میزد طوری که وقتی دکتر اومد و گفت که بیا تو، من دلم نمیومد که برم.
اون بیرون نشسته بودو من رفتم تو دکتر قلبمو معاینه کردو گفت که هیچیت نیست تو هنوز جونیو لازم نیست اینهمه نگران باشی. منم گفتم که آخه خانم دکتر قلبم خیلی زود زود قزقز میکنه. اونم یه نگاهی بهم کرد و خندید گفت که از زیاد فکر کردنه!

گفتم که فکر؟! چه فکری؟ گفت که من چه میدونم برو ببین چرا زیاد تو خودتی دیگه

خلاصه اومدم تو سالن که بریم ، دیدم دکتر داره هنوز نیگا میکنه به بیرون که منو با اون دختره دید و دوباره صدام کرد تو!
گفتم که چی شده؟ گفت که اون دختره کیه؟ هان؟! ( با شیطنت ) منم گفتم که هیچی خواهرمه! گفت که آره جون عمه ت. از نیگا کردنت بهش معلومه که خواهرت نیست. منم دیدم ای بابا انگاری لو رفت بهش گفتم که اون دختر رو بدجوری دوسش دارم ولی هنوز بهش نگفتم. گفت که واسه اینه دیگه قلبت اینهمه میگیره. بهش زیاد فکر میکنی و فکر کنم که شبا رو هم نمی تونی بخوابی ؟!!! با خنده بهش گفتم آره چطور مگه؟ گفت که هیچی بابا پاشو برو اگه پرسید که چی میگفت بگو نوار قلبیت مونده بود.


خلاصه سرتونو درد آوردم ببخشید این یکی از اون داستانایی بود که می خوام تو این قسمت براتون بنویسم.
اگه دوست داشته باشین و مسئولین گروه هم اجازه بدن من بازم می نویسم
بای




message 4: by سها (new)

سها | 1 comments سلام من مثل همه نبود عاشق شدنم و فک نکنم دختری عشق رو این همه صادقانه دیده باشه من دوستم رو زمانی باهاش آشنا شدم که در دنیای موسیقی شنا میکدم و با پسری تو اینترنت آشنا شدم که 4 سال از من گوچکتر بود ,و من حتی به فکر دوستی باهاش نبودم ,من از کسانی که به یک دفعه به سمتم میان علاقه ای ندارم یک سال و نیم طول کشید تا به این ایمان آوردم که این اون کسی هست که میخواهم و قبل از اینکه عشق باشه بهترین دوست من هست
اون به یک سفر طولانی رفت این فاصله به این طولانی هیچ وقت نبود تا اینکه از من پرسی که این اشتباه هست که عاشق من باشه؟و من گفتم نه چون منم دوستت دارم
سه سال گذشته و ما هنوز همدیگرو دوست داریم ما اولین تجربه عشق رو با هم داشتیم ,و آرزو میکنم دنیای زیبای من هیچ وقت عوض نشه دختر ها بدونن که عشق واقعی هم پیدا میشه فقط صبور باشن

مرسی از توجه تان
ولنتاین مبارک


message 5: by [deleted user] (new)

همیشه خاطرات عاشقانه از نخستین روز، نخستین ساعت، نخستین لحظه و نخستین کلمات آغاز می شود

یک عاشقانه آرام
نادر ابراهیمی


message 6: by Amootsh (new)

Amootsh | 4 comments زیباترین خاطره
دیروز شاهد رسیدن دو عاشق که پنج سال از هم دور بودن بودم وهر دو با کلام عشق با هم صحبت میکردند
شادی ازچهرهشون نمایان بود

ای عاشقان از گفتن کلمه ی دوستت دارم فرار نکنید که معجزه زندگی همین یک کلمه است


message 7: by Sadegh (new)

Sadegh .Sm (sadeghsm) | 2 comments تکلیف ما چیه که تا حالا عاشق نشدیم....:)


message 8: by Bita (new)

Bita | 507 comments هر دوشون با عصا راه میرفتن ...
روی نیمکت روبرویی نشستن ...
خیلی خیلی پیر بودن...
پیرزن مدام از درد کمر و پاهاش شکایت میکرد و پیرمرد با صبوری بهش گوش میداد
پیرمرد دستای پیرزن رو تو دستاش گرفت و بهش قول داد که خوب میشه
بعد با مهربانی سر پیرزن رو روی شونه ش گذاشت ...
پیرزن آروم چشماشو بست ...
پیرمرد آروم اشک ریخت...
نگاه پر از اشک و التماس پیرمرد با نگاه پر از سوال من گره خورد...
ساعتها نگاهشون کردم...
این غم انگیز ترین عاشقانه ای بود که تو پارک میدیدم....


message 9: by [deleted user] (new)

Bita wrote: "هر دوشون با عصا راه میرفتن ...
روی نیمکت روبرویی نشستن ...
خیلی خیلی پیر بودن...
پیرزن مدام از درد کمر و پاهاش شکایت میکرد و پیرمرد با صبوری بهش گوش میداد
پیرمرد دستای پیرزن رو تو دستاش گرفت و..."


آخی !
چه عشق خالصانه ای


back to top