داستان كوتاه discussion
نوشته هاي كوتاه
>
مو
date
newest »
newest »
این جواب نامه ی یه دوست بودخودم با صدای بلند می خونم
بقیه باید بخونن
دوس ندارن نخونن
اونقد عصبانی ام که تو دلم دارم مدام می گم به جهنم
به جهنم
به جهنم
شما نشنیده بگیرید
خب این همه نامه های ناخواسته ای که منتشر میشن چیه؟دوس نداشتم دیگه بهش ریپلای بزنم اصن با تمام وجود دیگه نمی خواستم جوابشو بدم منتها این توی حلقم گیر کرده بود کجا عقده مو خالی می کردم خب؟
هان؟
mojdeh wrote: "خب این همه نامه های ناخواسته ای که منتشر میشن چیه؟دوس نداشتم دیگه بهش ریپلای بزنم اصن با تمام وجود دیگه نمی خواستم جوابشو بدم منتها این توی حلقم گیر کرده بود کجا عقده مو خالی می کردم خب؟
هان؟"
خیلی زیاد اعصاب نداری
Ashkan wrote: "mojdeh wrote: "خب این همه نامه های ناخواسته ای که منتشر میشن چیه؟دوس نداشتم دیگه بهش ریپلای بزنم اصن با تمام وجود دیگه نمی خواستم جوابشو بدم منتها این توی حلقم گیر کرده بود کجا عقده مو خالی می کرد..."
کاریش نمی تونم بکنم
صبور باشید
من نویسنده نیستم محسن جان من فقط می نویسم
اصلا هم دوس ندارم پیشرفت کنم
ینی سعی کردم
ولی راستشو بخوای ذوقه خشکید
ینی وقتی به نقطه و پاراگراف فکر می کنم یادم نمیاد چی می خواستم بگم
وقتی عصبانی میشم از اینکه کسی به نوشته م بگه بالای چشمت ابروئه نه اینکه بخوام جبهه بگیرم یه چیزی ته گلومو می گیره که انگار دارن با مشت می کوبن تو چش م
حالا اینو اصلا یه عبارت ادبی در نظر نگیر چون واقعا اینجوریه
یه همچین آدمی به هیچ وجه نمی تونه حرفه ای شه
ینی یا باید خودشو نابود کنه یا بی خیال نوشتن شه
حالا
بی پاراگراف ونقطه
نوشته های منو دوس داری؟
من بعد از اینکه می ذارمش می خونمش و اصلا یادم نمیاد که این من بودم که نوشته مشپ.ن یک
اگه بخونمش و همه اینکارا رو روش بکنم خودم اینقد ازش بدم میاد که سریع پاک و یا پاره ش میکنم
پ.ن دو
اون کنج کنجا اینقد خرت و پرت ریخته که می ترسم نوشتن توش گم شه
گرچه درست مثل یه گنج می درخشه و تنها چیزیه که تو بدترین لحظات زنده م نگه می داره
پ.ن سه
تو از من بی اعصاب تریا پسرجان!
پس اونجوری اصلا نوشته منو نباید بخونینوشته ای که ده بار ویرایش شه که دیگه چیزی تهش نمی مونه که
همشو سابیدی رفته!
وقتی می گی نوشته های منو هر هفته دوس داری بخونی ینی بالاخره خوب یا بد دوس داری بخونیش
و اگه پاره بشه هیچ وقت نمی خونیش
پس بهتره که من دوبار نخونم
تو زیاد جدیش نگیری
فقط لذت ببری همین!
من هم به شخصه نوشته ایی رو که توسط نویسنده ش ویرایش نشه، دوست ندارم
خببذارید روش کار کنم
درس می شم ایشاللا
اگه مریم اینو نمی گف اصلا روش کار نمی کردم
دارم روی یه نوشته فک می کنم که توش بیشتر از دو نفر آدم داشته باشه و اصلن شبیه خاطره نباشه
زمین خورده که هستیم
سعی می کنیم رو زمین نمونیم
چشششششششششششششششششششم
mojdeh wrote: "خب
بذارید روش کار کنم
درس می شم ایشاللا
اگه مریم اینو نمی گف اصلا روش کار نمی کردم
دارم روی یه نوشته فک می کنم که توش بیشتر از دو نفر آدم داشته باشه و اصلن شبیه خاطره نباشه
زمین خورده که هستیم
سعی..."
مژده جون بلند شدی دست ما رو هم بگیر
مرسی از نقدپذیریت
بذارید روش کار کنم
درس می شم ایشاللا
اگه مریم اینو نمی گف اصلا روش کار نمی کردم
دارم روی یه نوشته فک می کنم که توش بیشتر از دو نفر آدم داشته باشه و اصلن شبیه خاطره نباشه
زمین خورده که هستیم
سعی..."
مژده جون بلند شدی دست ما رو هم بگیر
مرسی از نقدپذیریت
من اینجاما!سوم شخص ام نکن
و
من اونقد تنبلم که یکی باید بزرگم کنه وگرنه خود بخود بزرگ نمی شم
مثلا مث یه سری نویسنده ها و شاعرا بودن قدیما
دور هم جم می شدن انجمن راه مینداختن اسماشونو تو کتابا می چپوندن پیشنهاد می دم دور هم جم شیم و به خودمون دلداری بدیم و از جمعیته اصولا که کارهای بزرگ محقق میشه
پیشنهاد میدم اول از همه منو بزرگ کنید
:)



موی سرم را می کشید:می فهمی؟
بله
موی سرم را بیشتر کشید:نشنیدم!می فهمی؟
بله
یک تار مو رفته بود توی دهانم و هر چه سعی می کردم با دست های بسته و گردن کش آمده به عقب درش بیاورم به هیچ مصیبتی موفق نمی شدم
بی اینکه حواسش به جواب من باشد فقط برای تحکیم سه بار تکرار ، پرسید:خب...فهمیدی؟
مجبور بودم تار موی توی دهانم را به هر جان کندنی است در بیاورم.جوابم را که نشنید جا خورد !
دوباره پرسید و من نمی توانستم جواب بدهم.جوابی که بیش از 2 بار از تو بخواهند به شک و تردیدت می اندازد.داشتم با تار موی توی دهانم ور می رفتم
رو به بیرون تف می کردم
و او فکر می کرد دارم توی صورتش تف می کنم
محکم تر موهایم را می کشید
و من محکم تر تف می کردم
زد توی گوشم
آنقدر محکم که موی توی دهانم جهید بیرون.
خندیدم:بله