داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
نم...تاریکی...سیاه
date
newest »
newest »
خوندم.صحنه ها خیلی خوب بود.ولی متوجه ی موضوع نشدم
مواد مخدر؟ اونم داخل پاکت؟
میام بیشتر می نویسم
مواد مخدر؟ اونم داخل پاکت؟
میام بیشتر می نویسم
درونمايه مشخصي در داستان نميبينم گرچه نويسنده سعي داره صحنههارو بهخوبي توصيف كنه، اما اتفاق معنايي بخصوصي در داستان رخ نميدهمحتوي پاكت هرچيزي كه باشد قطعاً ماده يا نوشيدني ممنوعه و گران است كه راوي قصد داشته نحوه تهيه سخت آنرا توضيح بدهد
اما در نهايت با كمبود پول تصميم به فرار ميگيرد
همين
داستان با جذابيتهاي ممنوعه تا زمانيكه حاوي مفهوم درست و هدف درستتري نباشد خيلي قابل اتكاء نيست
موفق باشيد
Mohamad wrote: "mojdeh wrote: "فکر نمی کردم اوضاعم به این خرابی باشد. اما بود. سرم داشت گیج می رفت. بودم.اما نبودم. توی کوچه پس کوچه ها مانده بودم منتظر که بیاید.نیم ساعتی می شد که رفته بود.بخار دهنم را ها می کردم..."راوی برای بدست آوردنش بی تابه
وقتی بدستش میاره آزاده
ممنون که خوندی
:)


به دو طرف نگاه کردم.توی تاریکی نمدار کوچه هیچکس نبود.یواش درش را نیمه باز کردم خودش بود.پرسیدم:چقدر شد؟
با نوک کفش داشت با آدامسی که روی زمین چسبیده بود ور می رفت سرش را بالا آورد و زل زد توی چشم هام.
با بی حوصلگی دوباره پرسیدم : چقدر؟!!
- هان؟
گیج می زد . حواسم بود که بهترین لباسش را پوشیده که ریش هایش را مرتب زده که بند کفشش را ضربدری بسته(گرچه ناشیانه!) اما این مقوله اش فرق می کرد.
با عصبانیت پاکت را به طرفش گرفتم : اینطور قرارمان نبود. دیگر لازم ندارم.
- پس چکار می کنی؟
شانه بالا انداختم گرچه می دانستم تعارف مسخره ای است و اینکه حتی نمی دانم بعدش چه خاکی باید به سرم بریزم با این وصف چیزی ته قلبم اجازه نمی داد. شاید نمی فهمید. شاید برایش مهم نبود. اما من می فهمیدم و برایم مهم بود. این شد که پاکت را گرفتم سمتش و با تمام اراده و توانی که برایم باقی مانده بود نگاهم را آنجور که باید محکم کردم و بهش گفتم : چند؟
زل زل نگاهم کرد و گفت : صد و پنجاه تومن!
یکهو نمی دانم چی شد که سردم شد پاکت را از دستم گرفت و دوباره درش را باز کرد و تویش را با دقت نگاه کرد: آخه ایییین؟ حیف!
آستینم را بردم سمت دماغم یخ زده بود شاید قرمز هم شده بود . خاصیت تاریکی به این است که هر جور که باشی کسی نمی بیندت هر حالی که باشی و هر دردی که داشته باشی می توانی تویش گم و گور شوی و کسی نمی فهمد.
داشتم فکر می کردم چقدر و چرا یکهو هوا سرد شد! آنهم در این حد و اصلا چرا بارید؟چرا توی رادیو گفت رحمت؟ مال کی بود این رحمت؟ کو عدالت؟ داشتم از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را به هم ربط می دادم خودم هم می دانستم دلیلش فقط این بود که پنجاه تومان کم داشتم
خندید: شبیه مارگارت تاچر شده ای!
- شبیه کی؟
- مارگارت تاچر!
- کیه این؟
- نمی دونم!
- پس؟
- عکسشو دیدم.زیرش اسمشو نوشته بود...بعد ...درجا...بنگ....تو اومدی تو ذهنم...بعد...حالام...سردته!
پاکت را باز کرد و دوباره نگاهش کرد دوباره زیر لب گفت این چیه آخه؟!
دست کردم توی جیبم چک پول صد تومانی را در آوردم چشم هام بی اینکه به چشم هاش بیفتد روی دست هاش و کفش و سرشانه اش می گردید.دستم را دوباره بردم سمت صورتم لمسش کردم یخ زده بود دستهام نمی دانم چرا اما داغ بود هنوز!
به من و چک پول خیره خیره نگاه می کرد
- فردا... خب فردا...بقیه اش را می آورم
- یا همه اش را یا هیچی ... تو که می دونی مدل منو! یا تا تهش یا تا هیچ کجا!
- فردا . خب؟
- الان
بی اختیار به سمتم می آمد
- فردا
چسبیده بودم به دیوار . پشتم خیس خیس شده بود.پول را انداختم زمین و پاکت را از دستش قاپیدم.
نمی فهمیدم دارم با چه حالی فرار می کنم.توی کوچه تنگ نمدار آنوقت شب هیچکس نبود حتی یک گربه سیاه کثیف هم نبود حتی هیچ صدایی حتی نه من نه او هیچکدام به آرامی شب نبودیم شبی که انگار همه توش خواب بودند و هیچ کس خوابش نمی برد داشتم فرار می کردم یا گمان می کردم دارم می دوم قلبم به شدت می زد به خودم آمدم و دیدم دارم سلانه سلانه و بی حال به سمت سر کوچه می روم تنم می لرزید از دزدی نصفه نیمه ام.
سر کوچه برگشتم عقب را نگاه کردم.دیدم نشسته روی دو تا پایش و دارد به چک پول روی زمین نگاه می کند.خوب که خیس شد ایستاد و پاهاش را رویش آنقدر کشید تا پاره پاره شد.بعد دست هایش را کرد توی جیبش و آرام آرام در جهت مخالف من از سر دیگر کوچه محو شد.یک لحظه به خودم آمدم و ترسیدم نکند توی پاکت نباشد؟
درش را باز کردم و با دقت نگاهش کردم. خودش بود. خیالم راحت شد. درش را بستم. هوا دیگر آنقدرها سرد نبود. با بی قیدی پاکت را به اطراف تاب دادم. انگار نه انگار که تویش...