داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
؟
date
newest »
newest »
mojdeh wrote: "که همیشه هم به درد نمی خوره البته:D"
بغض کردم .. نوشته ات کاملا زنانه بود دقیقا عین راوی .. توصیفات فوق العاده ای داشتی ولی مژده جان عبارت گاییدن یک عبارت مثبت نیست ینی در واقع این و آقایون بیشتر زمانی که ناراحتن یا بخاهن کسی و کوچیک کنن استفاده می کنن و هیچ وقت یک زن و شوهر این عبارت و درباره هم استفاده نمی کنند .
بجز این واژه داستان خیلی خوبی بود هرچند یه اتفاق ساده و تکراری بود.
و نوع ورود مرد و به روند داستان دوست داشتم..
نمی دونم ولی .... یه واژه استاینکه کسی چه وقت ازش استفاده می کنه بستگی به حرص یا عصبانیت یا کوچیک کردن نداره
به نوع لذت بردن از واژه بستگی داره
راستش خیلی دستم رفت حذفش کنم
اما دقیقا منظور من همین بوده!
توضیح اینکه این داستان در عین اینکه تند نوشته شده از خواننده تقاضا می کنه تند بخوندشنظیر وقتی که داره چیزی رو به یاد میاره
شیوه روایت داستان هم بدون از جملات بلند دقیقا صحنه های متعدد و کوتاه می باشد که با کنار هم قرار گرفته شدنشون یه خاطره یا یه فیلم ساخته میشه و بنابر این تند بخونیدش
از مریم التماس می کنم منو بابت اون بی جنبگی ببخشه و بیاد نقدم کنه
و اینو بدونه نقد واسه یه نوشته ینی مرگ
و نقاد فقط از نظر اون جلاده!
منو بابت نگرانی برای فرزندم (این نوشته)ببخشه و سعی کنه کسی که هنوز نوشته هاشو از دخمه ی تاریک خودش بیرون نیاورده به رفتارای اشتباهش درک کنه
ممنون
mojdeh wrote: "توضیح اینکه این داستان در عین اینکه تند نوشته شده از خواننده تقاضا می کنه تند بخوندشنظیر وقتی که داره چیزی رو به یاد میاره
شیوه روایت داستان هم بدون از جملات بلند دقیقا صحنه های متعدد و کوتاه می ب..."
عزیزم این توضیحی که تو درباره این فعل می گی شاید درست باشه ولی این و باید بدونی که واژه ها ازدل فرهنگ ما میان و اگه می خایم که نوشتمون قابل لمس باشه باید از دل این فرهنگ بیاد من داستانتو دوست داشتم ولی این فرزند تو بخاطر این وازه بجای 5 انگشت 4تا داره ..
mojdeh wrote: "فرهنگ ماست که این واژه رو ساخته!"
دوست داشتم یه آقا اینجا می یومد و قضاوت میکرد این ازون لغاتیه که آقایون خیلی استفاده می کنن مثل :
- میای بریم سینما ؟
-کار دارم
- گائیدم کارتو
این یه مکالمه خیلی معمولی دوتا پسر که من نمی خام بگم خوبه یا بده یا مثلا
- دیشب با دختر چکار کردی؟>
-نگاش کردم (خنده بلند) .. خب معلومه گائیدمش
ولی امکان نداره تو فرهنگ ما یه مرد بعنوان همسر یا یک عاشق از این واژه برای همسرش یا معشوقه ای که از همسر براش بیشتر استفاده کنه
دوست داشتم یه آقا اینجا بیشتر توضیح می داد
نازنین جان موضع گیری مقابل حرفی که به نظر راوی داستان کلمه ی خوبی بوده اما
به نظر خیلی ها ممکنه خوب نباشه اشتباهه
من هم ممکنه نپسندم
ولی نمیشه گفت نباید نوشته شه
چون حرف بدیه
خیلی حرف ها در عین اینکه هستن فقط چون صورت از شنیدنشون سرخ میشه فراموش میشن
راستی یادم رفت بپرسم
چرا بغض کردی؟
مژده جان خواهش می کنم اینطوری حرف نزن.اینطوری که میگی من ناراحت میشم
من داستانت رو دوست داشتم و با نازنین در مورد اون واژه کاملا هم عقیده م.
مطالبی در نقد قبلیم گفته بودم و حالا یه نکته اضافه می کنم.همونطور که خودت هم اشاره کردی باید این داستان سریع خوانده بشه.فکر می کنم علت اینکه از نقطه گذاری خیلی کم استفاده کردی هم همینه.
طرز روایت داستان رو به دو قسمت تقسیم کردند(این رو قبلا در همین سایت بهش اشاره کرده بودم):
نقلی : در روایت نقلی خواننده توفیق تماشای حادثه را ندارد. صرفاً بیان ارتباط بین حوادث است و سرعت انتقال اطلاعات از نویسنده به خواننده بالاست.
توصیف : روایت بر اساس توصیف گفته میشود. زمان متوقف میشود یا به صورت عمودی حرکت میکند. سرعت انتقال اطلاعات به شدت پائین میآید و خواننده میتواند نفسی تازه کند
طرز روایت داستان تو به طرز جالبی تلفیقی از دو روش بالاست.باید بگم در این زمینه خیلی خوب عمل کردی.
با اینکه محمد از طرز استفاده ی تو از (که) خوشش اومده، من روی نظر قبلبم پافشاری می کنم و می گم به علت زیاد بودن تعداد دیالوگها، اینطور نوشتنشون اشتباهه و داستان رو تبدیل به خاطره نویسی می کنه.
امیدوارم باز هم بخونمت
من داستانت رو دوست داشتم و با نازنین در مورد اون واژه کاملا هم عقیده م.
مطالبی در نقد قبلیم گفته بودم و حالا یه نکته اضافه می کنم.همونطور که خودت هم اشاره کردی باید این داستان سریع خوانده بشه.فکر می کنم علت اینکه از نقطه گذاری خیلی کم استفاده کردی هم همینه.
طرز روایت داستان رو به دو قسمت تقسیم کردند(این رو قبلا در همین سایت بهش اشاره کرده بودم):
نقلی : در روایت نقلی خواننده توفیق تماشای حادثه را ندارد. صرفاً بیان ارتباط بین حوادث است و سرعت انتقال اطلاعات از نویسنده به خواننده بالاست.
توصیف : روایت بر اساس توصیف گفته میشود. زمان متوقف میشود یا به صورت عمودی حرکت میکند. سرعت انتقال اطلاعات به شدت پائین میآید و خواننده میتواند نفسی تازه کند
طرز روایت داستان تو به طرز جالبی تلفیقی از دو روش بالاست.باید بگم در این زمینه خیلی خوب عمل کردی.
با اینکه محمد از طرز استفاده ی تو از (که) خوشش اومده، من روی نظر قبلبم پافشاری می کنم و می گم به علت زیاد بودن تعداد دیالوگها، اینطور نوشتنشون اشتباهه و داستان رو تبدیل به خاطره نویسی می کنه.
امیدوارم باز هم بخونمت
mojdeh wrote: "منم می خوام یه آقا بیاد و توضیح بدهگرچه همه مثل هم نیستن
اما
واژه هنگام سکس با واژه خارج از اون کاملا فرق می کنه
واژه هایی ممکنه استفاده بشن که اصلا در حالت عادی لذتبخش نیستن نظیر اون عبارتایی که..."
صد در صد بات موافقم ولی اینی که تو میگی تو خلوت و تو یه حالت خاص اتفاق می افته تو این احساس و اون خلوت و بهم ندادی که من به عنوان خواننده اجازه بدم هرچی دلت می خاد بگی تو برام اون حس و بساز بعد هرچی دلت خواست بگو ... تو داری چندتا صحنه رو بازسازی می کنی و اینا رو جوری جفت و جور میکنی که من احساسشون و احساس کنم نه بیشتر ...
mojdeh wrote: "نازنین حس خلوت بودنش واقعا منتقل نشد؟"ببین کاملا با داستانت ارتباط برقرار کردم ولی تو داری چندتا صحنه مختلف و بازسازی می کنی فقط صحنه مربوط به وان حمام نیست شاید اگه قرار بود فقط روی همون صحنه کار کنی انتظارهای دیگه ای هم داشتی ولی تو هدفت از نشون دادن این صحنه ها این بوده که اونا صد در صد هم و دوست داشتن ولی بعضی وقتا یه اشتباه یا هرچیزه دیگه یکم آدمها رو از هم دور میکنه ولی اگه فقط هدفت نشون دادن صحنه حمام بود شاید می شد نتایج دیگری گرفت ..
mojdeh wrote: "تسلیمولی حذفش نمی کنم!
:))"
فرزند توئه .. می تونی بزنیش یا ببوسیش فقط یه تربیت و آینده اشم فک کن
:))
mojdeh wrote: "آخه هرچی فک می کنم منظور من دقیقا گاییدن بوده خب!ینی دقیقا می خواستم چهار انگشتی دنیا بیاد"
:)))))
فوق العاده ای دختر به اینکه چه منظوری داشتی خندیدم خیلی هم خندیدم
کاش چهار انگشتی نبود هان؟بزنمش فقط دارم انگشت پنجم رو به زور به دستش اضافه می کنم
نمی چسبه می دونی نازنینم؟
mojdeh wrote: "کاش چهار انگشتی نبود هان؟بزنمش فقط دارم انگشت پنجم رو به زور به دستش اضافه می کنم
نمی چسبه می دونی نازنینم؟"
این کاش برای فرزندت نبود برای دل خودم بود
اصلا داستان نیست این نوشته و فقط یک خاطره یا یک شبه خاطره است و نه بیشتر.
اون بحث های اروتیک بعدش هم به نظر من بیجاست و بهتر است در این مورد بیش از این بحث نشود.
من این داستان را نخوانده بودم اما با ایمیلی که از سوی یکی از دوستان رسیده بود این داستان را خواندم که اخطار داده بودند دارد کارهای گروهتان به جاهای باریک می کشد و گفتم سری بزنم ببینم مگر چیست.
من در خود داستان موردی از آن موارد آن دوست که آقای مسئولی هم هست در جایی ندیدم اما در کامنت های بعدی دیدم که بحث به جاهایی کشیده که نمی بایست.
دوستان حواسشان باشد که بحث را به مسائلی که عرف جامعه نمی پسندد نکشانید که با همه بی درو پیکری این اینترنت لعنتی اما برای بعضی ها که بخواهند مشکل ایجاد کنند می کنند.
سر بسته گفتم که بیشتر نگویم.
امیدوارم که بحث ها را به مسائل حاشیه ای سوق ندهیم.
موفق باشید.
اون بحث های اروتیک بعدش هم به نظر من بیجاست و بهتر است در این مورد بیش از این بحث نشود.
من این داستان را نخوانده بودم اما با ایمیلی که از سوی یکی از دوستان رسیده بود این داستان را خواندم که اخطار داده بودند دارد کارهای گروهتان به جاهای باریک می کشد و گفتم سری بزنم ببینم مگر چیست.
من در خود داستان موردی از آن موارد آن دوست که آقای مسئولی هم هست در جایی ندیدم اما در کامنت های بعدی دیدم که بحث به جاهایی کشیده که نمی بایست.
دوستان حواسشان باشد که بحث را به مسائلی که عرف جامعه نمی پسندد نکشانید که با همه بی درو پیکری این اینترنت لعنتی اما برای بعضی ها که بخواهند مشکل ایجاد کنند می کنند.
سر بسته گفتم که بیشتر نگویم.
امیدوارم که بحث ها را به مسائل حاشیه ای سوق ندهیم.
موفق باشید.
سلام:)نقاط مثبت داستان یکیش این بود که من حوصله ام کشید تا آخر بخونم. گرچه واژه ی "که" باعث شده بود بود شبیه به خاطره یا در بعضی جاها نثر شیه، اما از طرفی هم باعث می شد داستان رو دنبال کنی و خط به خط بری جلو. یکی هم اینکه ضعف زنانه و قدرت و سردی مردانه را تا حدودی خوب توصیف کرده بودی.
نقاط منفی یکی لباسهام و لبهام که درستش لبهایت و لباسهایته
و یه نقطه ی منفی دیگه اینکه مفهوم کلی خیلی تکراری بود.
Mehdi wrote: "اصلا داستان نیست این نوشته و فقط یک خاطره یا یک شبه خاطره است و نه بیشتر.اون بحث های اروتیک بعدش هم به نظر من بیجاست و بهتر است در این مورد بیش از این بحث نشود.
من این داستان را نخوانده بودم اما ب..."
ممنون و شرمندم .. حق با شماست
این فقط یه داستانه و اگه کسی بهش بر خورد عذر می خوامقصد آزار یا در گیر و بند کشی نداشتم
بگذارید به حساب تازه کاری
به شلاق محکومم نکنید بعضی حرفا و بعضی کارا فقط از روی حماقته!
1)جسارت خوندنو جلوی یک عالم آدم دارم که اینجا نوشتم اگه پاکش کردم فقط به خاطر اون بچه های خیلی خیلی معصوم زیر هجده سالی بود که ابدا اصلا و ابدا این واژه رو نشنیده بودن گفتم چشم و گوششون باز نشه2)سانسورو من نکردم اگه قرار بود سانسور کنم اصلا نمی نوشتمش غلط کردم آخر داستانو نخوندی
3)نه واقعا محسن مهمه که حمام کجای خونه ست؟مگه قراره نقشه ساختمونو به خواننده نشون بدم؟!!!
4)خانم همسایه که نمی تونست بگه حامی جان!فقط یه ماه بود این همسایه جدیده اومده
باید به یه فامیلی صداش می کرد دیگه
و از اونجایی که راویشم اصلا کلا راوی بود پس صدا زده نمی شه که نیاز به اسم داشته باشه
از صدا زدن یه زن به اسم کوچیک بدم میاد
5) نمی خوام خارج شن
به کار بردن این واژه کاملا از قصد بوده
از ته ته قلبم ازت دلگیرم که اینقد دیر اومدی
الهی واژه ی سربازی بمیره
الهی مثل واژه ی ....(بووووق)همه تهدیدش کنن
الهی جز جگر بزنه سربازی
از اینکه داستان را ناقص خواندم حالم گرفته استهمه درباره چیزی حرف زدند که من نمیدانمش و این را دوست ندارم
به هرحال
این بهترین داستانی بود که در گروه خواندم
تابه حال
روایت معرکه بود و حرکت از خاطره ای به خاطره دیگر حساب شده و عالی بود
جنس کلمات و نحوه چینش آنها و درکل ادبیات حاکم بر نوشته را پیش از این نخوانده بودم جایی و حتما کم داستان خوانده ام
نوشته اروتیک نیست و مگر میشود از رابطه زناشویی نوشت و از اینها ننوشت؟
مهمترین ویژگی این داستان ریتم ویژه آن است که با مرور خاطرات در ذهن آدم منطبق است و نویسنده با هوشمندی ریتم سریعی به نوشته داده است
نمیگویم داستان بی نقصی است چون احتمال دارد من نقصهایش را نفهمیده باشم اما با اطمینان میگویم داستان کم نقصی بود



من آمده ام خانه وسایلم را بردارم و ترکت کنم از من بدت آمده اصلا جلو هم نیامده ای که برم گردانی. تو الان سر کاری و من با کلیدم آرام در را باز می کنم در را که باز می کنم یادم می افتد بغلم زده ای چند وقت پیش؛ وقتی از کار اخراجم کرده بودند و من همان دم در با هق هق گریه بی هیچ امان دادنی به تو تند تند داشتم می گفتم لعنتی ها بهم می گویند شما ضد نظامید لعنتی ها نمی فهمند چکار ها که برایشان نکرده ام همینطور پشت سرهم دارم حرف می زنم بغلم می زنی که به جهنم حالا مگه چی شده و من مات می شوم که دیگر چی می خواهی شود و تو سر انگشت هام را نگاه می کنی و پشت گردنم را و دست می کشی روی بازوهام و کمرم و خیلی آرام می پرسی عزیزم تو سالمی! و بعد فهمیده بودم به جهنم! من سالمم!
یک قدم که می آیم داخل نرسیده به جا کفشی یادم می افتد یک هفته قبل از دعوایمان کلید را که در قفل چرخانده بودم که بیایم داخل در را باز نکرده با شدت دستم را پیچانده بودی که صدایت در نیاید و من که با ترس و تردید حامی مگر چیزی شده؟ و تو که حرف بزنی خفه ات می کنم و من که مطیع دنبالت آمده بودم و تو با یک دست چشم هام را بسته بودی و با دست دیگرت مچم را به پشتم پیچانده بودی و به جلو هلم می دادی ناگهان رهایم کرده بودی و گونه ام را بوسیده بودی که حالا قبل از اینکه خفه شوی میتوانی حرف بزنی و من که آرام چشم هام را باز کرده بودم که بفهمم چه غلطی کرده ام که اینطور نیامده از راه داری می زنی ام و بعد خب دیگر دهانم باز نشده بود که اعتراض کنم پریده بودم بغلت و تمام کیک تولدم را مالیده بودیم به تنمان و خورده بودیم و یک کثافت بازی افتضاحی که خنده ام می گیرد.
آه کوچکی می کشم و کلید هام را می گذارم آویزان جاکلیدی.راهم را میکشم سمت اتاقمان. باید لباس هام را بردارم پیش خودم فکر میکنم گذشته ها را هرچند خوب باید گذاشت که در گذشته بمانند.در کمد را که باز میکنم انبوه لباسهایی ست که تو برایم خریده ای.یک لگال من یک لگال تو.لباس هات تمیزند.اتاق به حد بی نظیری مرتب است حتی یک چروک روی ملافه های روی تخت نیست آن وقتی که من بودم بود! صبح که بیدار می شدیم کش و قوس می دادم توی بغلت که هی عشق من ! پا نمی شوی؟ و تو که هوووومممم مگه ساعت چنده و من روی موهای سینه ات دست می کشیدم به لذت دیشبمان و با خنده ی بیهوده ای نه از سر اینکه حرف جالبی باشد که از لذت و خوشی : ده دقیقه دیگر سرویس می رسد و تو که از جا می پریدی به سمت لگال لباس هات و من که جای چروک ملافه جایی که تو خوابیده بودی را چروکتر می کردم مبادا یادش برود که تو رویش خوابیده بودی!
دست می کشم لای لباس هات لباسی که من دوست داشتم را پوشیده ای و رفته ای شاید از روی تصادف!
خسته می شوم لباسهام را از روی لگال با عصبانیت می کنم که : نمی شد می دادی کلید را دست مریم تا لباسهات را بیاورد؟حالا چرا صبح به این زودی آمده ای؟تنت چرا می لرزد؟حالا که چی؟
و بعد یکهو یادم می آید حوله ام همان که دوستش داشتم و تو برایم از آخرین سفرت خریده بودی توی حمام جا مانده ساکم را روی تخت جا می گذارم و می روم سمت حمام روی چهارپایه سرحمام که می نشینم کنار سبد رخت های چرک لباس های تو را دید می زنم.از کی خجالت می کشم برای بوییدنشان ؟لباست را بر میدارم و می چسبانم به صورتم آن روزی یادم می افتد که پایم شکسته بود و بعد از یک هفته روی تخت خوابیدن بهم گفتی اگر امروز حمام نکنی دیگر باهات نمی خوابم و من نمی خواستم حتی احتمالش را بدهم یک شرط گذاشتم که حتی یک ذره آب هم سمت پایم نرود که از نمدار بودن گچ پام متنفرم و تو قبول کرده بودی ! یک عالم سلفون دور پام کشیده بودیم و هر چی پاکت زباله بود با چسب دور پام کشیده بودیم و من آماده شده بودم که برویم حمام و پام عین یک وزنه بزرگ سیاه ! سه برابر آن یکی پام شده بود و من حتی یک وری هم نمی توانستم راه بروم و قهقهه بود و من عصبانی و گیج و هشل هفت! بغلم زدی بردیم روی چهارپایه حمام نشاندیم گفتم خودم خودم را می شویم ! گفتی اوهو! انگار تا حالا نشسته امت! و من که: این دفعه فرق می کند نمی خواهم در چشمت ناتوان بمانم! و تو که اما من دلم می خواهد بمانم. و من که اذیت نکن دیگر و تو که غلط کردی همچین بشورمت از اولی که بدنیا آمدی تمیزتر باشی! و من شیر آب را باز کردم پاشیدم بهت گفتی دیوانه هنوز لباسم تنم است و لباس من هم تنم بود آب را پاشیدی به من و یکهو نفسم بند آمده بود آب یخ تر از آنی بود که فکر می کردم و یکهو دیوانه شدیم خیس خیس بغلم زدی دوش را باز کردی و با لباس بردیم زیرش تنم را محکم گرفته بودی و من به هق هق و نفس نفس افتاده بودم از سردی آب و تو انگار تنت داغ شده بود برای من وان حمام را پرکردی از آب ولرم من هنوز داشتم می لرزیدم بغلم زدی توی تنت گرمم کردی بعد لبهام را بوسیده بودی و لباسهام را کنده بودی و من قلبم داشت از جا کنده می شد تنت را که می دیدم زیر خیسی لباسهات و تو که: هی! مگر تا حالا ندیده ای ام که اینطور حریص نگاهم می کنی! و من که : چرا یکهو اینطور ...اینطور... آخ می خواهمت!
افتاده بودیم توی وان یک پای شکسته ی من بیرون بود و تو روی من افتاده بودی دست هام را گرفته بودی بالای سرم و لبهام را می بوسیدی ...!
آخرش هم با آن همه پاکت زباله وقتی از حمام آمدیم بیرون پام خیس خیس بود و مجبور شدی ببری ام گچش را از نو ببندند.چشمهات هنوز یادم است برق می زد!
لباست روی صورتم است که به صدای پاها به خودم آمدم :صدای زنی بود و تو ! کنار در حمام رسیدی و خیره خیره به من و لباست نگاه کردی چشم هام لو می دادند در چه فکری بوده ام زن کناری ات داشت می گفت "همین خانم بود آقای دوامی باید خبرتان می کردم کسی مشکوک وارد خانه تان شده" و عشوه اش زیاد تر از حد معمول ذوق می زد و تو که ناگهان به خودت آمده و نیامده زن همسایه جدیدمان را از خانه ات بیرون می کردی که: ممنون از لطفتان ولی این خانوم نفس من است و او با دلخوری که : پس چرا در این یک ماه من ندیده بودمش و تو که: خب ...مسافرت بوده اند و زن بیرون رفت و تو دوباره آمدی سر وقت من که از جام بلند شده بودم و لباست هنوز در دستم مانده بود و هنوز در سرحمام بیهوده ایستاده بودم و تو که دم در حمام نگاهم می کردی و من که تکلیف را نمی دانستم و یکهو با هم که: چی شد؟چرا؟یک ماه است یعنی که ندیده امت؟
و تو که از سستی من متعجب سمتم امدی و من که پس ات زدم و تو که باز جلو آمدی و من که داشتم می پرسیدم از خودم : لعنتی یک دعوا اینقدر مهم بود که یک ماه نبینی اش و چطور توانستی و خودم به خودم که : او هم نخواسته بوده و این الان فقط فشار گذشته است که به سمتت آغوش کشیده وگرنه الان هم نمی خواهدت و خودم را عقبتر می کشیدم و تو جلو تر می آمدی ؛ توی حمام بودیم دیگر .
با عصبانیت پرسیدم این همه وقت خانه را کی مرتب می کرده با آرامش گفتی خودم
با عصبانیت گفتم دلت نمی خواست من بودم که...خودم از حرف خودم بدم آمد ولی خانه را من باید... بازهم بدم آمد ولی دلم می خواست که این من بودم که خانه را...
ایستادی دست گذاشتی روی شانه ام که الان یک ماه است روی تختمان نخوابیده ام و من که چرا؟
لبهات روی گردنم بود و تنم این را میخواست ولی دلم هنوز دنبال این بود که بداند چرا سمتم نیامده ای و تو که از یخ بودن حالتم مرا گرفتی بغلت که: به گمانت من نمی خواستم داشته باشمت؟که خانه ام گرم تو باشد که شبهام روی تخت پیش تو باشد که ملافه هام همیشه چروک لذت دیشب باشد که تنت کبود نیشگون من باشد؟
و من با تعجب که : نباید یک زنگ می زدی و تو که: نه! رفته بودی و باید خودت بر می گشتی و من که : اگر برنمی گشتم یعنی نمی آمدی؟ و تو که: نمی توانستی نیایی دلت به دلم بند است و من که: واقعا بود و هست و دعوامان اصلا سر چی بود؟و تو که ناگهان لبهام را بستی.....دعوا کرده بودیم اصلا؟!!!