داستان كوتاه discussion
نوشته هاي كوتاه
>
هدایت
date
newest »
newest »
نوشته جالبی بود. ندیده بودم کسی خودکشی را از این دریچه نگاه کند. خواندش لذت بخش بود ولی این را بگویم این طراحی را خود هدایت در داستان زنده به گورش می کند: یک زن! که تا اندازه زیادی شبیه همین توصیف تو بود و بعد خود هدایت وجودش را لازم نمی داند و آن را از زندگی شخصیت داستان بیرون می کند چون شخصیت داستانش کار مهمتری داشته است: خودکشی!
به گمانم یک زن مسکن روح می تونه باشهشاید این زن به دردش نخوره
ولی باز براش می گردم!
به نظرم هدایت زیاد تنها بود وگرنه هیچ وقت خود کشی نمی کرد
وقتی زیاد تنها باشی،تاریکی و سایه ی روی دیوارو می بینی صدای ریزش بارون از ناودون همسایه رو می شنوی و همه ی آدمای مست دور و برت اربده کشان به دیوار مشت می زنن و در نهایت:
همه داش آکل می شوند
هدایت آن گونه که می پنداری تنها نبوده است.
صادق هدایت در سال ۱۳۰۷ اقدام به خودکشی در رودخانه مارن (فرانسه) کرد، لیکن یک قایق ماهیگیری او را نجات داد. در همین دوران در پاریس با دختری به نام ترز دوست بود. صادق در مورد خودکشیاش به برادرش محمود مینویسد: «یک دیوانگی کردم به خیر گذشت.» ادعا شدهاست که راجع به خودکشی نخستش توضیحی به هیچکس ندادهاست.
صادق هدایت در سال ۱۳۰۷ اقدام به خودکشی در رودخانه مارن (فرانسه) کرد، لیکن یک قایق ماهیگیری او را نجات داد. در همین دوران در پاریس با دختری به نام ترز دوست بود. صادق در مورد خودکشیاش به برادرش محمود مینویسد: «یک دیوانگی کردم به خیر گذشت.» ادعا شدهاست که راجع به خودکشی نخستش توضیحی به هیچکس ندادهاست.
Mehdi wrote: "هدایت آن گونه که می پنداری تنها نبوده است.صادق هدایت در سال ۱۳۰۷ اقدام به خودکشی در رودخانه مارن (فرانسه) کرد، لیکن یک قایق ماهیگیری او را نجات داد. در همین دوران در پاریس با دختری به نام ترز دوس..."
اگر اون دختره نبود بازم می گفت یک دیوانگی کردم به خیر گذشت؟
نه خودمونیم
نه خدایی
دختره اگر می تونست افسردگی هدایتو تحمل کنه و باهاش می موند هدایت خودکشی می کرد؟
هدایت در سال 1330 یعنی 27 سال بعد از اولین خودکشی اش بار دیگر و با گاز خودکشی کرد و مرد.
هدایت آدم افسرده ای نبوده است و ارتباطات بسیار زیادش با آدم های مختلف این موضوع را ثابت می کند.
هدایت باز هم معشوقه هایی در طول زندگیش داشته است و اصولا آدم های دپرس و افسرده نمی توانند برای مدتی هرچند کوتاه معشوقه داشته باشند و اصولا توانایی جذب معشوق یا معشوقه ای را حتی برای یک شب ندارند.
به عنوان کسی که سالها با آثار تالیفی و ترجمه ای صادق هدایت زندگی کرده ام و ادعا دارم که او را از روی نوشته هایش و همچنین توصیفات دیگران در مورد او خوب می شناسم می توانم بگویم که روح حساس و بلند مرتبه صادق هدایت در این کالبد خاکی توانایی ماندن نداشت.
دلیل خودکشی هدایت نه مشکلات عاطفی و جنسی او بلکه روح بسیار حساس او و عدم تحمل این دنیای خاکی بوده است.
مانند هدایت با این روحیه در همان دوران هم آدم های دیگری نیز بودند که به همین دلیل خودکشی کردند که از آن جمله صادق چوبک بوده است. در سالهای اخیر هم افرادی به همین دلیل خودکشی کرده اند که در حال حاضر می توانم به غزاله علیزاده اشاره کنم.
در مورد غزاله به نقل از ویکی پدیا می توانم بگویم که: غزاله علیزاده ۲۷ بهمن ۱۳۲۵ در مشهد زاده شد. مادرش منیر السادات سیدی نیز خود شاعر و نویسنده بود. غزاله در کودکی درونگرا، شیطان و باهوش بود. در مدرسه گاه با بازیگوشیها و شجاعتهایش دیگران را نگران میکرد اما شاگرد زرنگی نیز بود. مدرسه را در دبیرستان علوم انسانی مهستی به پایان برد و در همین زمان به گیاهخواری روی آورد. او در کنکور رشته ادبیات فارسی در مشهد و کنکور حقوق و فلسفه در تهران قبول شد و به خواست مادرش در رشته حقوق وارد شد.
او با مدرک لیسانس علوم سیاسی از دانشگاه تهران، برای تحصیل در رشتهٔ فلسفه و سینما در دانشگاه سوربن به فرانسه رفت. در واقع ابتدا برای دکترای حقوق به پاریس رفت ولی با زحمت زیاد رشتهاش را به فلسفه اشراق تغییر داد و قصد داشت پایاننامهاش را درباره مولوی بنویسید، که با مرگ ناگهانی پدرش آن را نیمهکاره رها کرد.
وی پیشهٔ ادبی خود را از دههٔ ۱۳۴۰ و با چاپ داستانهای خود در مشهد آغاز کرد.
او با بیژن الهی ازدواج کرد و دارای یک دختر به نام سلمی شد. او بعد از طلاق، در سال ۱۳۵۴ با محمد رضا نظام شهیدی ازدواج کرد.
وی که از بیماری سرطان رنج میبرد بعد از دو بار خودکشی ناموفق، سرانجام در ۲۱ اردیبهشت سال ۱۳۷۵ در روستای جواهرده رامسر، خود را از درختی حلقآویز کرد. او را در امامزاده طاهر کرج به خاک سپردند.
هدایت آدم افسرده ای نبوده است و ارتباطات بسیار زیادش با آدم های مختلف این موضوع را ثابت می کند.
هدایت باز هم معشوقه هایی در طول زندگیش داشته است و اصولا آدم های دپرس و افسرده نمی توانند برای مدتی هرچند کوتاه معشوقه داشته باشند و اصولا توانایی جذب معشوق یا معشوقه ای را حتی برای یک شب ندارند.
به عنوان کسی که سالها با آثار تالیفی و ترجمه ای صادق هدایت زندگی کرده ام و ادعا دارم که او را از روی نوشته هایش و همچنین توصیفات دیگران در مورد او خوب می شناسم می توانم بگویم که روح حساس و بلند مرتبه صادق هدایت در این کالبد خاکی توانایی ماندن نداشت.
دلیل خودکشی هدایت نه مشکلات عاطفی و جنسی او بلکه روح بسیار حساس او و عدم تحمل این دنیای خاکی بوده است.
مانند هدایت با این روحیه در همان دوران هم آدم های دیگری نیز بودند که به همین دلیل خودکشی کردند که از آن جمله صادق چوبک بوده است. در سالهای اخیر هم افرادی به همین دلیل خودکشی کرده اند که در حال حاضر می توانم به غزاله علیزاده اشاره کنم.
در مورد غزاله به نقل از ویکی پدیا می توانم بگویم که: غزاله علیزاده ۲۷ بهمن ۱۳۲۵ در مشهد زاده شد. مادرش منیر السادات سیدی نیز خود شاعر و نویسنده بود. غزاله در کودکی درونگرا، شیطان و باهوش بود. در مدرسه گاه با بازیگوشیها و شجاعتهایش دیگران را نگران میکرد اما شاگرد زرنگی نیز بود. مدرسه را در دبیرستان علوم انسانی مهستی به پایان برد و در همین زمان به گیاهخواری روی آورد. او در کنکور رشته ادبیات فارسی در مشهد و کنکور حقوق و فلسفه در تهران قبول شد و به خواست مادرش در رشته حقوق وارد شد.
او با مدرک لیسانس علوم سیاسی از دانشگاه تهران، برای تحصیل در رشتهٔ فلسفه و سینما در دانشگاه سوربن به فرانسه رفت. در واقع ابتدا برای دکترای حقوق به پاریس رفت ولی با زحمت زیاد رشتهاش را به فلسفه اشراق تغییر داد و قصد داشت پایاننامهاش را درباره مولوی بنویسید، که با مرگ ناگهانی پدرش آن را نیمهکاره رها کرد.
وی پیشهٔ ادبی خود را از دههٔ ۱۳۴۰ و با چاپ داستانهای خود در مشهد آغاز کرد.
او با بیژن الهی ازدواج کرد و دارای یک دختر به نام سلمی شد. او بعد از طلاق، در سال ۱۳۵۴ با محمد رضا نظام شهیدی ازدواج کرد.
وی که از بیماری سرطان رنج میبرد بعد از دو بار خودکشی ناموفق، سرانجام در ۲۱ اردیبهشت سال ۱۳۷۵ در روستای جواهرده رامسر، خود را از درختی حلقآویز کرد. او را در امامزاده طاهر کرج به خاک سپردند.
مشکلات عاطفی و جنسی نهمنظورم این نبود
منظورم کسی بود که بتوانی مال خودت بدانی
که برای تو دنیا آمده باشد
که...
عدم تحمل دنیای خاکی؟
نه
پس چرا بعدش گفت دیوانگی کردم؟
تجربه ی چیز جدید را بیشتر قبول دارم
بعدم
من افسرده هایی می شناسم که زنا فقط به خاطر تریپ افسردگیشون عاشقشون می شن
!
همین که 27 سال قبل از خودکشی منجر به مرگش می گوید که دیوانگی کردم و خریت کردم آن کار را کردم نشان می دهد که نه تنها افسرده نیست بلکه امید به زمدگی دارد و می خواهد کارهایی بکند اما کم کم و به قول تو با کسب تجاربی جدید به این نتیجه می رسد که اینجا جای مناسبی برای او نیست.
بحران های متعدد اجتماعی در آن روزگار او را به این نتیجه می رساند که جای او دیگر اینجا نیست و این اتفاقا نه ناشی از افسردگی بلکه ناشی از تلاش های او برای شناساندن فانی و بیهوده بودن دنیاست.
اون خانم ها هم به نظر من مشکل روانی دارند.
حالا پرتقال فروش کجا رفته این روز جمعه ای نمی دونم.
بحران های متعدد اجتماعی در آن روزگار او را به این نتیجه می رساند که جای او دیگر اینجا نیست و این اتفاقا نه ناشی از افسردگی بلکه ناشی از تلاش های او برای شناساندن فانی و بیهوده بودن دنیاست.
اون خانم ها هم به نظر من مشکل روانی دارند.
حالا پرتقال فروش کجا رفته این روز جمعه ای نمی دونم.
:)تا مشکل روانی رو چی تفسیر کنی
:)
منم نمی دونم
تن هدایت گمونم داره می لرزه تو گور
من که دوسش داشتم
حالا می خواس افسرده بوده یا نبوده
و از روی حس زنانه ی خودم دوس داشتم براش زن بگیرم
:D
می دانی هزاران نوشته درباره هدایت هست که نویسندگانش هدایت را از دیدگاه خود بررسی کرده اند. یک بار دوستی از من درباره بوف کور پرسید و من در پاسخ به او گفتم زمانی که خواستی در پنجاه و دو سالگی خودکشی کنی آن زمان هدایت را کاملن درک می کنی! نمی خواهم از او نماد مقدس بسازم! می خواهم این را بگویم که هدایت هرچه که بود، انسانی عادی نبود. او حوصله درس های آکادمیک را نداشت و زمان خود و پول پدرش را در اروپا صرف درس خواندن نمی کرد. کتاب نامه های هدایت در بازار موجود است و خواندن آن در شناخت بهتر هدایت کمک بسیاری می کند.
هدایت از گوشت خوردن نفرت داشت و کشتار حیوانات برای تغذیه را ددمنشی می دانست. خلق خاص خود را داشت به ویژه آنکه تنها بود! نه از نظر فیزیکی، از نظر روحی.
آدم های اطراف هدایت دو دسته بودند: استادان نامی که هدایت آنان را احمق و خشک مغز می دانست. آنانی که گروه سبعه را راه انداخته بودند مانند روانشاد سعید نفیسی، بدیع الزمان فروزانفر و ...
دیگران دوستان او بودند: چون مینوی و فردید و ... که برای مزحکه نام خود را ربعه گذاشته بودند. این ها هیچ کدام به پای هدایت نمی رسیدند و از او خیلی کم داشتند.
پدر هدایت، از آریستوکرات ها بود و به همین دلیل صادق هدایت با این خانواده ها رفت و آمد داشت و جز با یک نفر، دیگران آزارش می دادند و آن یک نفر دختر بزرگ فرمانفرما، مریم فیروز بود.
مریم فیروز دختر سوگلی فرمانفرما، باغ فردوس را از پدرش هدیه گرفته بود و پس از مرگ فرمانفرما با کیانوری (نوه شیخ فضل الله نوری) ازدواج کرد. این زن و شوهر به شدت توده ای بودند و کیانوری هم مشی مسلحانه را پی گرفته بود.
باری هدایت از طریق مریم فیروز با گروه زیادی از کسانی که خود را روشن فکر چپی می خواندند و بی گمان سیگار ژیگانت می کشیدند در باغ فردوس آشنا شده بود و رفت آمد می کرد. آنچنان که من باور دارم او تمام آن کسان را به مسخره می گرفت و بخشی از این تمسخر توده ای ها در نوشته هایش نمایان است.
تمامی این گروه ها نتوانستند هدایت را بفهمند. به باور من او دچار تضاد شگفت انگیزی شده بود. او عاشق ایران بود و انگار از آن متنفر به نظرم بوف کور این را به وضوح نشان می دهد.
این تضاد در همه چیز همراه اوست. انگار گاهی از زندگی لذت می برد و گاهی نفرت سراسر وجودش را می گرفت و زندگی را پس می زد.
هدایت هرچه بود و هرچه کرد به باور من بزرگترین نویسنده سده گذشته ایران است و یک انسان شگفت انگیز
مژده جان اول اینکه نوشته ات را خیلی دوست داشتم، روان بود و زیبا. گرچه مطئمن نیستم که وجود یک زن هرچند صبور و ساده میتوانست از وقوع خودکشی جلوگیری کند که خودکشی لزوماً برای فرار از تنهائی یا افسردگی نمیباشد. در تصور عمومی خودکشی عملی هست نکوهیده منتسب به افسردگی برای فرار از زندگی. عمومی که از نگاه ژرف و روح والای انسانی چون صادق هدایت بی بهره میباشند. روحی بلند مرتبه که تحمل این دنیای خاکی را دیگر ندارد همانگونه که مهدی اشاره کرده هست. زیستن در زمینی که به فساد کشیده شده هست و به قهقرا سوق دارد از عهده انسانی که ورای خود را به طرز خارق العادهیی میبیند کاریست بس دشوار.
صادق هدایت به باور من هم انسانی شگفت انگیز بود با روحی به ظرافت و زیبایی قلمش. بودنش هنر آفرید و رفتنش کوچک شمرد ترس از مرگ را. به شخصه مٔریدش هستم و شجاعتش را تحسین میکنم. "حس لذت بردن از زندگی در یک لحظه و پر شدن از نفرت در لحظهیی دیگر" چه حسیست آشنا اما!!!
مرگ بهترین پناه دردها و غمها و رنجها و بیدادگریهای زندگانی است. صادق هدایت
صادق هدایت به باور من هم انسانی شگفت انگیز بود با روحی به ظرافت و زیبایی قلمش. بودنش هنر آفرید و رفتنش کوچک شمرد ترس از مرگ را. به شخصه مٔریدش هستم و شجاعتش را تحسین میکنم. "حس لذت بردن از زندگی در یک لحظه و پر شدن از نفرت در لحظهیی دیگر" چه حسیست آشنا اما!!!
مرگ بهترین پناه دردها و غمها و رنجها و بیدادگریهای زندگانی است. صادق هدایت
مژده جان ،اول که نوشته ات رو خوندم،فکر کردم اون زن باید یه مادر باشه.چون فقط یه مادره که می تونه خودش رو اونطور که تو توصیف کردی وقف کنه.با اون تصور،بیشتر دوستش داشتم.حالا که میگی منظورت غیر از این بوده،گرچه کمتر ، ولی باز هم دوسش دارم.ولی خیلی تلخ بود.ظاهرا قصد شیرین نوشتن نداری
یک زن ساده و بی همه چیز؟
ببخشید، ولی اول فکر کردم داری فحش میدی.
مرگ یه انتقام نیست،یه پایان هم نیست.مرگ یه گذار هست به نظر من.
وقتی واسطه ی مادی جسم برداشته میشه،دیگه نمی تونه در این دنیای مادی زندگی کنه.
بنابراین به جایی میره که بتونه بدلیل روح بودنش در اونجا زندگی کنه.در یه دنیای غیر مادی
اما به نظرم اگر می تونستیم به توانایی های این جسم مادیمون پی ببریم( چون از تعداد بسیار زیادی اتم تشکیل شده و هر اتم انرزی فوق العاده ایی در خودش ذخیره داره)،هیچوقت دلمون نمی خواست از دستش بدیم و این دنیا رو ترک کنیم.چون انرژی روح و توانایی جسم با هم آمیخته میشن و همه کاری می تونن بکنن.اما در اون دنیا، فقط روح هست.برای همینه که میگن مرده ها دستشون از دنیا کوتاهه.اما درک کردن انرژی و توانایی جسم انسان که از همه ی مخلوقات برتره بدلیل ذهنش،به این آسونی نیست
یک زن ساده و بی همه چیز؟
ببخشید، ولی اول فکر کردم داری فحش میدی.
مرگ یه انتقام نیست،یه پایان هم نیست.مرگ یه گذار هست به نظر من.
وقتی واسطه ی مادی جسم برداشته میشه،دیگه نمی تونه در این دنیای مادی زندگی کنه.
بنابراین به جایی میره که بتونه بدلیل روح بودنش در اونجا زندگی کنه.در یه دنیای غیر مادی
اما به نظرم اگر می تونستیم به توانایی های این جسم مادیمون پی ببریم( چون از تعداد بسیار زیادی اتم تشکیل شده و هر اتم انرزی فوق العاده ایی در خودش ذخیره داره)،هیچوقت دلمون نمی خواست از دستش بدیم و این دنیا رو ترک کنیم.چون انرژی روح و توانایی جسم با هم آمیخته میشن و همه کاری می تونن بکنن.اما در اون دنیا، فقط روح هست.برای همینه که میگن مرده ها دستشون از دنیا کوتاهه.اما درک کردن انرژی و توانایی جسم انسان که از همه ی مخلوقات برتره بدلیل ذهنش،به این آسونی نیست
البته فکر می کنم درباره هدایت نمی توان این را گفت زیرا از دیدگاه پوچگرایانه او، نه تنها این ها را باور نداشته است که آنها را به سخره هم می گرفته
نمی دونم اون چطور فکر می کرده، اما می دونم خودم چی فکر می کنم.من در مورد خودم اینا رو گفتم اشکان
maryam wrote: "نمی دونم اون چطور فکر می کرده، اما می دونم خودم چی فکر می کنم.من در مورد خودم اینا رو گفتم اشکان"باشه قبوله ولی چرا اینقدر عصبانی؟
mojdeh wrote: "چرا همه با اثر وجود یک زن در شکل گیری هدف برای زندگی مخالفن؟!!!!"من نگفتم مخالف هستم. گفتم هدایت مخالف بوده
Ashkan wrote: "maryam wrote: "نمی دونم اون چطور فکر می کرده، اما می دونم خودم چی فکر می کنم.من در مورد خودم اینا رو گفتم اشکان"
باشه قبوله ولی چرا اینقدر عصبانی؟"
عصبانی نیستم اشکان.باور کن
ببین! دارم می خندم
:)
حیف که با نوشتن، نمیشه لحن رو منتقل کرد
باشه قبوله ولی چرا اینقدر عصبانی؟"
عصبانی نیستم اشکان.باور کن
ببین! دارم می خندم
:)
حیف که با نوشتن، نمیشه لحن رو منتقل کرد
mojdeh wrote: "خب گمونم اونم اشتباه می کرده:)"
دیگه در این مورد من تقصیر ندارم. می توانی با خود مرحوم صحبت کنی
:D
maryam wrote: "Ashkan wrote: "maryam wrote: "نمی دونم اون چطور فکر می کرده، اما می دونم خودم چی فکر می کنم.من در مورد خودم اینا رو گفتم اشکان"باشه قبوله ولی چرا اینقدر عصبانی؟"
عصبانی نیستم اشکان.باور کن
ببین..."
سپاس
;)



مدام از خودش انتظارهای عجیب و غریب پیدا می کند.
ناگهان خودش را خدا می بیند و اوج این خدایی او را به نابودی دعوت می کند.
فکر می کند که تمام کاری که باید می کرده کرده و حالا جز دور زدن و تکرار ناخواسته ی گذشته کار دیگری برایش نمانده آنوقت می رود و خودش را نابود می کند.
به همین راحتی.
در اثر خفگی گاز در یک خواب عمیق.
جوری هم باید باشد که کسی حتی به مخیله اش راه هم ندهد که ممکن است اتفاقی شیر گاز باز مانده باشد.
همه باید بدانند که تو خودت خواسته ای
پیش خودم مدام تکرار می کنم نمیر
الان نه
و حتی خودم هم نا امیدانه با او هم نوا می شوم بعدش چه؟
دنبال راه حلم
پیدایش کردم هاااان! یک زن
فقط یک زن می تواند به تو زندگی بدهد.
یک زن ساده و بی همه چیز
یک زن که بتواند سکوت نگاه تورا تحمل کند کافیست
یک زن که زیاد حرف نزند
زیاد نخواهد
زیاد نخوابد
و سایه ی مبهم ظریفی روی دیوار بسازد
گردن خمیده ای که در نور کم سوی چراغ برای تو جوراب می بافد بی صدا آرام .
یک زن با یک لبخند کوچک
خسته اما همیشه راضی
به خودم اطمینان می دهم که اگر چنین زنی را پیدا می کردی گاز باز نمی ماند.گلدانت پشت پنجره زیر باران نمی ماند تو خواب نمی رفتی .
حتما همینطور است.
کاش بودم و چنین زنی را برایت پیدا می کردم.
پ.ن:برای کسی نوشته بودمش که شبیه هدایت بود شبیه همه و شبیه هیچ کدام