داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
سکوت پر هیاهو/امین
date
newest »
newest »
توصیفی از زندگی بیشتر مزدوجان امروزی متاسفانه. خوشحالم فقط که اون موضوع شکم ماهی را دریدن خواب بود که واقعاً یک لحظه وحشت کردم از چنین اتفاقی در بیداری!
ممنون امین گرامی برای به تصویر کشیدن دردها
ممنون امین گرامی برای به تصویر کشیدن دردها
امین عزیز خوشحالم که داستانی از تو می خونم .اول به چندتا نکته اشاره می کنم و بعد در مورد عناصر داستان می نویسم.
همونطور که محسن اشاره کرد،خیلی جاها جمله بندی ها درست انجام نشده.مثلا همین اول داستان
و وارد خانه شد که کف پاهایش کاملا خیس شد
فکر می کنم اینطوری درست تر می شد:
و وارد خانه که شد،کف پاهایش کاملا خیس شد
در بعضی جاها هم جمله ها یا کلمه های تکراری و اضافی دیده میشه که خواندن رو کمی خسته کننده می کنه برای خواننده.مثلا
کف پاهایش کاملا خیس شد...به سرامیک کف سالن که کاملا خیس بود نگاه کرد
همانطور که گریه میکرد به انگشت حلقه اش خیره ماند.. ... همانطور که به آکواریوم نگاه میکرد به سمت آشپزخانه رفت
همینطور که دستش در پی گرفتن ماهی ها درون آکواریوم می چرخید... همانطور که آب سرخ و سرخ ترمی شد ماهی را گرفت... همانطور که خون از دستش روی زمین می ریخت همانطور که گریه میکرد به انگشت حلقه اش خیره ماند... همانطور که با در قندان روی میز بازی میکرد... والی آخر داستان که مرتب کلمه ی همانطور تکرار میشه
یا مثلا ببین در این جمله ها چند بار از کلمه ی سیگار و به خصوص زیر سیگاری استفاده کردی:
رضا آخرین پک را به سیگار زد و زیر سیگاری را از روی سینه ی لختش برداشت و بلند شد و لبه ی تخت، پشت به زن نشست و زیر سیگاری را روی میز کنار تخت گذاشت و سیگار را در زیر سیگاری خاموش کرد
یه نکته ی دیگه اینکه ،زن مرتبا در حال گریه کردنه،می تونستی عمق غم اون رو جور دیگه ایی نشون بدی و نه فقط با گریه کردن و اشک ریختن و گریه کردن
رضا ساکت به صدای قدم های تند زنی که به سمت در ورودی ساختمان میرفت گوش می داد
مگه این همون زنی نیست که در داستان در موردش نوشته شده.پس چرا اینجا به این صورت معرفی میشه؟ زنی؟
به نظر من در یک نگاه کلی، داستان تونسته حرفش رو بزنه.فضای حاکم بر داستان،از ابتدا تا آخر، پر از استرس و نا آرومی هست(این که تا آخر این حس و فضا خفظ میشه،یه نکته ی مثبت هست)فضایی که کشمکش یک زوج رو به تصویر میکشه در مورد یه مساله ی مهم و غیر قابل بخشش که به خاطر اون،یک زندگی نوپا در حال پاشیده شدنه و ظاهرا با توجه به پایان و همینطور اسم داستان،در ذهن نویسنده،زن مقصر اصلیه.اما آیا فراتر از اینها هم چیزی هست که بشه اسمش رو درون مایه گذاشت؟شاید اگه اشاره ی کوچیکی می شد به مشکل این زوج،در اینصورت درون مایه داستان و جهان بینی نویسنده برای ما آشکارتر میشد.البته این یه نظر شخصی هست و دوستان ممکنه نظر دیگه ایی داشته باشن.
این داستان دو تا شخصیت داره.شخصیت زن که به نظر شخصیت اصلی داستان هست و ما از طریق خواب هایی که می بینه، کشمکش های ذهنیش که خواننده از طریق خاطرات زن برامون آشکار می کنه، رفتارها و دیالوگ های کوتاهش باهاش آشنا می شیم.زنی که افسرده و پریشونه و این از خوابش(که به نظرم خیلی خوب بهش پرداخته شده)مشخصه.زنی که اسم نداره.شاید علتش این هست که نویسنده اون رو تعمیم میده به همه ی زنها.زنهایی که قدر زندگی و شوهرشون رو نمی دونن و با حماقت مرتکب یه اشتباه میشن. و وقتی پی به این موضوع می برن که دیگه راهی برای بازگشت وجود نداره.عشق و اعتماد از بین رفته و هرچی هم که برای برگرداندن اوضاع التماس کنن فایده ایی نداره. در اینجا باز هم جای خالی اون اشاره ی کوچیک، به علت دعوا حس میشه.در اون صورت خواننده ، خودش می تونست قضاوت کنه که آیا اشتباه زن غیرقابل بخششه یا نه.
زن شخصیت پویای این داستانه.از ابتدا تا انتها شرایطی پیش می یاد که تصمیم می گیره دست از التماس بکشه و به ادامه ی زندگی مشترکش پایان بده.این شرایط به خوبی و با منطق کافی در داستان به تصویر کشیده شده.
من فکر می کنم اینجا ما نویسنده ایی رو داریم که یکطرفه به قاضی رفته و همونطور که گفتم زن رو مقصر اصلی و گناهش رو به هر ترتیبی غیرقابل بخشش می دونه.
خوب،شخصیت رضا.مردی که اسم داره.شاید لیاقت این رو داره که اسمش در داستان عنوان بشه.مردی که از بعد از دعوا با زنش حرف نمی زنه.تصمیمش رو گرفته و هرچقدر که زن التماس می کنه از تصمیمش برنمی گرده.شاید غرورش بیش از حد جریحه دار شده که حاضره یه تازه عروس رو تا این حد از خودش برونه و تحقیرش کنه و حتی در مقابل کابوس وحشتناکی که زنش دیده و وحشت زده از خواب می پره،کوچکترین عکس العملی از خودش نشون نمیده.مردی که حتی در آخر داستان که زن ترکش می کنه، مجال بخشش زن رو هم به خودش نمیده.شاید این تصور رو بکنیم که رضا از اول هم زنش رو دوست نداشته ولی اون قطره اشک آخر داستان، خلاف این رو ثابت می کنه.
با این حرف ها می تونیم بگیم که زن شخصیت منفی و مرد شخصیت مثبت داستان هست.گرچه نویسنده تلاش کرده بی طرف باشه، اما در نهایت نتونسته کاملا این رو رعایت بکنه.
زاویه دید داستان به نظر من دانای کل محدود هست که در قسمتی از داستان از فلش بک هم استفاده شده.در این قسمت ما با اتفاقی در گذشته آشنا می شیم که با این جمله شروع شده:
در این روزهای اخیر زیاد این حس بهش دست داده بود
البته به نظر من به این قسمت،اونطور که باید پرداخته نشده و روانی سایر قسمتها رو نداره . مثل تکه ی جدا شده ایی از داستان هست و بیشتر حالت گزارشی پیدا کرده.
صحنه پردازی داستان به نظر من به حد کافی و به خوبی انجام گرفته.داستان در خانه ی یک اتاق خوابه ای اتفاق می افته که در اون آشپزخانه و یک سالن هست.داخل سالن یک آکواریوم هست که داستان با اون شروع میشه ولی بعد دیگه ازش چیزی گفته نمیشه.تلویزیون، کاناپه و قاب عروسی داخل سالن، به راحتی در ذهن تصور میشه.صحنه ی حیاط کمی گیج کننده ست.زن به طرف در ورودی رفت و رضا از پارکینگ خارج شد؟یعنی اینکه هر دو از ساختمان خارج شدن و به راهشون رفتن؟یا زن به داخل برگشت؟
پایان بندی، تا همونجا که رضا اشکش رو به سرعت پاک می کنه ، به نظرم کافی بود.ولی احتمالا نویسنده می خواسته فضای پر نور داخل آشپزخانه رو –هنگامی که زن و شوهر کنار هم بودن- در مقابل فضای سایه گرفته و غمزده ی بیرون بیاره.جایی که دیگه آفتابی وجود نداره.
سعی کردم دقیق بخونم.به خاطر همین خیلی زیاد نوشتم.
قلمت رو دوست دارم و امیدوارم داستان بعدیت رو به زودی بخونم
راستی صحنه ایی که زن به قاب عروسیشون نگاه می کنه و گریه می کنه رو خیلی دوست داشتم.چون به طور کاملا غیر مستقیم و زیبایی گریه زن و حال و روز امروزش رو با خنده های شب عروسی و خوشبختی اون روزشون و تضاد این دو رو توصیف کردی.
همونطور که محسن اشاره کرد،خیلی جاها جمله بندی ها درست انجام نشده.مثلا همین اول داستان
و وارد خانه شد که کف پاهایش کاملا خیس شد
فکر می کنم اینطوری درست تر می شد:
و وارد خانه که شد،کف پاهایش کاملا خیس شد
در بعضی جاها هم جمله ها یا کلمه های تکراری و اضافی دیده میشه که خواندن رو کمی خسته کننده می کنه برای خواننده.مثلا
کف پاهایش کاملا خیس شد...به سرامیک کف سالن که کاملا خیس بود نگاه کرد
همانطور که گریه میکرد به انگشت حلقه اش خیره ماند.. ... همانطور که به آکواریوم نگاه میکرد به سمت آشپزخانه رفت
همینطور که دستش در پی گرفتن ماهی ها درون آکواریوم می چرخید... همانطور که آب سرخ و سرخ ترمی شد ماهی را گرفت... همانطور که خون از دستش روی زمین می ریخت همانطور که گریه میکرد به انگشت حلقه اش خیره ماند... همانطور که با در قندان روی میز بازی میکرد... والی آخر داستان که مرتب کلمه ی همانطور تکرار میشه
یا مثلا ببین در این جمله ها چند بار از کلمه ی سیگار و به خصوص زیر سیگاری استفاده کردی:
رضا آخرین پک را به سیگار زد و زیر سیگاری را از روی سینه ی لختش برداشت و بلند شد و لبه ی تخت، پشت به زن نشست و زیر سیگاری را روی میز کنار تخت گذاشت و سیگار را در زیر سیگاری خاموش کرد
یه نکته ی دیگه اینکه ،زن مرتبا در حال گریه کردنه،می تونستی عمق غم اون رو جور دیگه ایی نشون بدی و نه فقط با گریه کردن و اشک ریختن و گریه کردن
رضا ساکت به صدای قدم های تند زنی که به سمت در ورودی ساختمان میرفت گوش می داد
مگه این همون زنی نیست که در داستان در موردش نوشته شده.پس چرا اینجا به این صورت معرفی میشه؟ زنی؟
به نظر من در یک نگاه کلی، داستان تونسته حرفش رو بزنه.فضای حاکم بر داستان،از ابتدا تا آخر، پر از استرس و نا آرومی هست(این که تا آخر این حس و فضا خفظ میشه،یه نکته ی مثبت هست)فضایی که کشمکش یک زوج رو به تصویر میکشه در مورد یه مساله ی مهم و غیر قابل بخشش که به خاطر اون،یک زندگی نوپا در حال پاشیده شدنه و ظاهرا با توجه به پایان و همینطور اسم داستان،در ذهن نویسنده،زن مقصر اصلیه.اما آیا فراتر از اینها هم چیزی هست که بشه اسمش رو درون مایه گذاشت؟شاید اگه اشاره ی کوچیکی می شد به مشکل این زوج،در اینصورت درون مایه داستان و جهان بینی نویسنده برای ما آشکارتر میشد.البته این یه نظر شخصی هست و دوستان ممکنه نظر دیگه ایی داشته باشن.
این داستان دو تا شخصیت داره.شخصیت زن که به نظر شخصیت اصلی داستان هست و ما از طریق خواب هایی که می بینه، کشمکش های ذهنیش که خواننده از طریق خاطرات زن برامون آشکار می کنه، رفتارها و دیالوگ های کوتاهش باهاش آشنا می شیم.زنی که افسرده و پریشونه و این از خوابش(که به نظرم خیلی خوب بهش پرداخته شده)مشخصه.زنی که اسم نداره.شاید علتش این هست که نویسنده اون رو تعمیم میده به همه ی زنها.زنهایی که قدر زندگی و شوهرشون رو نمی دونن و با حماقت مرتکب یه اشتباه میشن. و وقتی پی به این موضوع می برن که دیگه راهی برای بازگشت وجود نداره.عشق و اعتماد از بین رفته و هرچی هم که برای برگرداندن اوضاع التماس کنن فایده ایی نداره. در اینجا باز هم جای خالی اون اشاره ی کوچیک، به علت دعوا حس میشه.در اون صورت خواننده ، خودش می تونست قضاوت کنه که آیا اشتباه زن غیرقابل بخششه یا نه.
زن شخصیت پویای این داستانه.از ابتدا تا انتها شرایطی پیش می یاد که تصمیم می گیره دست از التماس بکشه و به ادامه ی زندگی مشترکش پایان بده.این شرایط به خوبی و با منطق کافی در داستان به تصویر کشیده شده.
من فکر می کنم اینجا ما نویسنده ایی رو داریم که یکطرفه به قاضی رفته و همونطور که گفتم زن رو مقصر اصلی و گناهش رو به هر ترتیبی غیرقابل بخشش می دونه.
خوب،شخصیت رضا.مردی که اسم داره.شاید لیاقت این رو داره که اسمش در داستان عنوان بشه.مردی که از بعد از دعوا با زنش حرف نمی زنه.تصمیمش رو گرفته و هرچقدر که زن التماس می کنه از تصمیمش برنمی گرده.شاید غرورش بیش از حد جریحه دار شده که حاضره یه تازه عروس رو تا این حد از خودش برونه و تحقیرش کنه و حتی در مقابل کابوس وحشتناکی که زنش دیده و وحشت زده از خواب می پره،کوچکترین عکس العملی از خودش نشون نمیده.مردی که حتی در آخر داستان که زن ترکش می کنه، مجال بخشش زن رو هم به خودش نمیده.شاید این تصور رو بکنیم که رضا از اول هم زنش رو دوست نداشته ولی اون قطره اشک آخر داستان، خلاف این رو ثابت می کنه.
با این حرف ها می تونیم بگیم که زن شخصیت منفی و مرد شخصیت مثبت داستان هست.گرچه نویسنده تلاش کرده بی طرف باشه، اما در نهایت نتونسته کاملا این رو رعایت بکنه.
زاویه دید داستان به نظر من دانای کل محدود هست که در قسمتی از داستان از فلش بک هم استفاده شده.در این قسمت ما با اتفاقی در گذشته آشنا می شیم که با این جمله شروع شده:
در این روزهای اخیر زیاد این حس بهش دست داده بود
البته به نظر من به این قسمت،اونطور که باید پرداخته نشده و روانی سایر قسمتها رو نداره . مثل تکه ی جدا شده ایی از داستان هست و بیشتر حالت گزارشی پیدا کرده.
صحنه پردازی داستان به نظر من به حد کافی و به خوبی انجام گرفته.داستان در خانه ی یک اتاق خوابه ای اتفاق می افته که در اون آشپزخانه و یک سالن هست.داخل سالن یک آکواریوم هست که داستان با اون شروع میشه ولی بعد دیگه ازش چیزی گفته نمیشه.تلویزیون، کاناپه و قاب عروسی داخل سالن، به راحتی در ذهن تصور میشه.صحنه ی حیاط کمی گیج کننده ست.زن به طرف در ورودی رفت و رضا از پارکینگ خارج شد؟یعنی اینکه هر دو از ساختمان خارج شدن و به راهشون رفتن؟یا زن به داخل برگشت؟
پایان بندی، تا همونجا که رضا اشکش رو به سرعت پاک می کنه ، به نظرم کافی بود.ولی احتمالا نویسنده می خواسته فضای پر نور داخل آشپزخانه رو –هنگامی که زن و شوهر کنار هم بودن- در مقابل فضای سایه گرفته و غمزده ی بیرون بیاره.جایی که دیگه آفتابی وجود نداره.
سعی کردم دقیق بخونم.به خاطر همین خیلی زیاد نوشتم.
قلمت رو دوست دارم و امیدوارم داستان بعدیت رو به زودی بخونم
راستی صحنه ایی که زن به قاب عروسیشون نگاه می کنه و گریه می کنه رو خیلی دوست داشتم.چون به طور کاملا غیر مستقیم و زیبایی گریه زن و حال و روز امروزش رو با خنده های شب عروسی و خوشبختی اون روزشون و تضاد این دو رو توصیف کردی.
محسن صادقیان wrote: "سلام امین جاندوست داشتم اولین کامنت این داستان از آن من باشه ولی متاسفانه دیروز اینترنتم قطع شد. باشه می دیمش به رویای عزیز
درد داستان کشش داستان درون مایه ی داستان و تعلیق و آخر داستان فوق العاد..."
سلام محسن
ممنون از خوانش دقیقت در مورد سکوت پر هیاهو و اما بعد
محسن تو بیشتر در مورد قواعد نگارشی داستان مشکل داشتی که تماما حرفت را قبول دارم و این از کم کاری من بود که امیدوارم بر من ببخشی و خوشحالم از اینکه حتی لحظاتی کوتاه از بعضی چیزها در داستان من لذت بردی
ممنون پسر
maryam wrote: "امین عزیز خوشحالم که داستانی از تو می خونم .اول به چندتا نکته اشاره می کنم و بعد در مورد عناصر داستان می نویسم.همونطور که محسن اشاره کرد،خیلی جاها جمله بندی ها درست انجام نشده.مثلا همین اول داستان..."
سلام مریم
سعی میکنم از همین ابتدا به بعضی از اشاراتت در مورد داستان در حد توان و سوادم پاسخ بگویم امیدوارم که در خور باریک بینی تو باشد
در مورد نگارش داستان و کاستی هایش تمام حق به جانب توست همانطور که به جانب محسن و دیگر دوستان هم می باشد که دلیلش تنها همان اشاره ی محسن بود"عجله نویسی" که این موضوع هیچ کم کاری را از جانب من توجیه نمیکند و تنها می توانم دگر باهر پوزش بطلبم
زن همان زن است اما حالا دیگر ناشناس و خیلی دور برای مرد
اینکه به مشکل بین زوج اشاره نشده عمدی بوده و خواست بنده اینگونه بوده زیرا اگر در کنار تمام تعریف هایی که برای داستان کوتاه شده است این تعریف را نیز قائل باشیم که داستان کوتاه برشی ست از یک اتفاق،موضوع،حادثه و یا هر چیز دیگر همراه با تمام عناصر داستانی در اینجا موضوع داستان کوتاه کشمکش بعد از حادثه است و به تصویر کشیدن این کشمکش حال به هر دلیلی این موضوع رخ داده باشد زیرا داستان بعد از دعوا شروع شده است
من به عنوان نگارنده یک نوع برخورد را به نمایش گذاشته ام حال باید دید خواننده با منطق اینگونه برخورد کنار می آید یا نه در اینجا بحث قضاوت پیش می اید ما آدم ها در طول شبانه روز بارها با برخورد های گوناگونی در مورد مسائل مختلف روبرو هستیم و چیزی که برای من جالب بود این بود که اکثرا این برخوردها را قضاوت میکنیم بدون اینکه پیش زمینه هایی که باعث زایش اینگونه برخورد و رفتار شده است را بدانیم در اینجا قصد بنده این نبود که یه طرفه به قاضی بروم قصدم این بود که خواننده بدون دانستن اصل موضوع آیا می تواند این رفتار را از لحاظ علم رفتارشناسی بررسی کند یا نه که البته نمی دانم چقدر در این امر موفق بوده ام و البته به این امر هم قائل هستم که القای موضوع مورد نظر نویسنده قلم قوی نویسنده را بیشتر از هوش بالای خواننده میطلبد پس کاستی از قلم من است
در جاهایی هم که به نکات مثبت داستان اشاره کردی تنها می توان تشکر کنم و افتخار به اینکه خواننده ای مثل تو مرا خوانده است
امین ممنون از جوابی که دادی.
اینکه زن همون زنه ولی حالا مثل یه ناشناس شده برای مرد، فقط نمی تونه با کلمه ی (زنی) توصیف بشه.
داستان کوتاه در واقع توصیف عکسل العمل انسان ها یا شخصیت های انسانی به موقعیت های مختلفه.تو در نشون دادن این عکس العمل موفق بودی و تونستی حرفت رو بزنی.اما من می گم شاید اگردفقط یه اشاره ی کوچیک می شد به مشکل این زوج،خواننده می تونست بیشتر از نظر احساسی و ذهنی در داستان درگیر بشه.چون با این روشی که تو داستان رو نوشتی ،این مورد به ذهن من اومد،که چون نویسنده،مرد هست، بدون اینکه دلیل خوبی داشته باشه،داره یه زن رو محکوم می کنه.زنی که حتی اسمی هم نداره
البته این شاید خودش جهان بینی،یا بهتره بگیم ایدئولوژی نویسنده باشه.
به هرحال خوشحالم که این داستان رو خوندم
ممنون امین عزیز
اینکه زن همون زنه ولی حالا مثل یه ناشناس شده برای مرد، فقط نمی تونه با کلمه ی (زنی) توصیف بشه.
داستان کوتاه در واقع توصیف عکسل العمل انسان ها یا شخصیت های انسانی به موقعیت های مختلفه.تو در نشون دادن این عکس العمل موفق بودی و تونستی حرفت رو بزنی.اما من می گم شاید اگردفقط یه اشاره ی کوچیک می شد به مشکل این زوج،خواننده می تونست بیشتر از نظر احساسی و ذهنی در داستان درگیر بشه.چون با این روشی که تو داستان رو نوشتی ،این مورد به ذهن من اومد،که چون نویسنده،مرد هست، بدون اینکه دلیل خوبی داشته باشه،داره یه زن رو محکوم می کنه.زنی که حتی اسمی هم نداره
البته این شاید خودش جهان بینی،یا بهتره بگیم ایدئولوژی نویسنده باشه.
به هرحال خوشحالم که این داستان رو خوندم
ممنون امین عزیز
برای خواننده ای مثل من که توصیف های خیلی پیچیده من را هم گمراه می کند داستان خوبی بود و من از دقت نظرت در انتخاب همه ی جزئیات لذت بردم . من نقد مریم و محسن را خوندم. اما محسن عزیز ، بعضی از خواننده ها نیاز به جزئیات دارند و بعضی ها ندارند . اینکه نویسنده جزئیات بیشتری در داستانش بدهد دلیل بر این نیست که فرض کرده است خواننده بیشعور است نه برای واضح کردن موضوع داستان است. تنها موضوعی که من درکش نکردم دو جمله ی آخر داستان بود که کمی گنگ بود.
وقتی خواب دیدن تو داستان توصیف میشه رعایت چند نکته خیلی مهمه که توصیفات موثر تر باشه.. توصیف خواب تو داستان با تعریف کردن خواب خیلی فرق داره. توصیف خواب باید طوری باشه که خواننده حداقل حالت کسی رو پیدا کنه که داره خواب میبینه و نه کسی که داره به خوابی که دیگه فکر میکنه. این خیلی خیلی مهمه .
اگه این رو مد نظر داشته باشی دیگه هیچ وقت مثلا این جمله رو نمی آوردی که : انگار نه انگار همین چند لحظه پیش خون از دستش جاری بود.
این یه مثال بود و در کل خواب زن رو تعریف کردی . مثل اینکه آدم خوابی ببینه و فرداش بیاد برای کسی با تفسیر و هیجان تعریفش کنه.
نکته دیگه تو داستانهای خواب گونه تعجب نکردن نویسنده در برابر عجایب هست که اصلا و ابدا اینجا رعایت نشده. خوب تو داری داستان مینویسی نباید با کلمات بازی کنی که هیجان و عجیب بودن رو بزرگنمایی کنی. داستان تاثیر خودش رو میذاره. مطمءن باش نیازی نیست دست خواننده رو بگیری .
عجله کردن تو نوشتن و تحت تاثیر شوژه بودن بزرگترین ظلمیه که یه نویسنده در حق داستانش روا میداره.
دقت تو انتخاب واژه ها و واژه گزینی یکی از شرایط نگارش یه داستان خوبه. خیلی جاها باید ضمیر به کار برد خیلی جاها اسم که باید به این نکته توجه کرد . مثلا نگاه کن ببین چند میلیون بار واژه زن رو بکار بردی . نصف اینها رو میشد به وار نبرد و یه سریشون رو میشه با ضمیر جایگزین کرد.
.
در مورد فلاش بک درباره علت دعوا به نظرم برای این داستان لازم نیست و همینطور خوبه.
.
توصیفات به خصوص در خصوص تابلو خیلی زیبا بود..
.
رعایت اعتدال تو ذکر جزءیات خیلی مهمه و باید دستت بیاد که کجا بیشتر رو جزءیات زووم کنی و کجا از کنارشون بگذری.
.
با همه اینها اونقدر دید نویسنده به موضوع خاص بود که نه کلیشه ایبودن داستان به چشم میومد . و نه ایراداتی که گفتم. و داستان جذابیت خودش رو داشت.
.
خوشحالم که با یه داستان به گروه برگشتی.
مریم فرزان و محمد ممنون از خوانش دقیقتونمریم به برداشتت احترام میزارم هر چند با طرز فکر من زاویه داشته باشد
فرزان ممنون و خوشحالم که خوشت اومد
محمد به نقدت فکر میکنم البته بعضی از نکات رو که متذکر شدی فکر نکرده هم قبول دارم
ممنون از همه
سلام و خوشبختمخیلی قدرت توصیف بالایی دارید اما بعضی قسمت ها زیادی بالا میگیره.
داستان خوبی بود به نسبت خیلی از نوشته های دیگه،نسبتا میشه گفت حرفه ای بود
دوست داشتم.
در نمایش دادن بی خیالی مرد ، در مقایسه با دردش، اغراق شده بود
یعنی دردش کمی بیشتر یا عمیق تر نشان داده میشد بهتر بود





کلید را در قفل چرخاند و دستگیره را به سمت پایین فشار داد، خم شد و کفش هایش را برداشت و وارد خانه شد که کف پاهایش کاملا خیس شد.سرش را به سمت پایین چرخاند و به سرامیک کف سالن که کاملا خیس بود نگاه کرد،با عجله کفشهایش را کنار در گذاشت و به سمت سالن رفت با نگاه کنجکاوانه سرتاسر سالن را تماشا کرد تا اینکه نگاهش به آکواریوم بزرگ خالی از آب افتاد،به سمت آکواریوم رفت و کف دستش را به سطح آکواریوم کشید و متوجه ترک روی آکواریوم شد، سطح آب به زیر ترک خوردگی رسیده بود، با عجله سمت آشپزخانه رفت و یک دستمال و لگن برداشت ،همانطور که آب کف سالن را میگرفت گره روسری اش را شل کرد و زد زیر گریه ،با پشت دست عرق روی پیشانیش را پاک کرد و موهایش را به سمت پشت گوشش هدایت کرد، در خانه باز شد با عجله اشک های روی صورتش را پاک کرد و زیر چشمی به در خیره شد، رضا دمپایی هایش را پوشید و بدون آنکه نگاهی به زن و توجهی به خیسی زمین بکند به سمت اتاق خوابش رفت،گریه ی آرام زن تبدیل به هق هق شد ولی زن خیلی زود خودش را کنترل کرد، یاد آکواریوم افتاد. به سمت آشپزخانه رفت یک لگن بزرگ برداشت و پر آب کرد و به سمت آکواریوم آمد.دست در آکواریوم کرد. همینطور که دستش در پی گرفتن ماهی ها درون آکواریوم می چرخید یکی از ماهی ها انگشت حلقه ی زن را بلعید ،زن از درد پلک هایش را محکم به هم فشار داد و جیغ بلندی کشید چشمانش را باز کرد اشک در چشمان مضطرب زن جمع شد و تصویر ماهی ها را در هاله می دید ،اشک از داخل چشمانش لغزید روی گونه هایش و تصویر ماهی ها واضحتر شد دستش را داخل آکواریوم کرد ،همانطور که آب سرخ و سرخ ترمی شد ماهی را گرفت.
ماهی را فشار داد و فریاد زد:
"پس بده حلقمو لعنتی" ،
ماهی از دستش لیز خورد و روی زمین افتاد، زن ماهی را از روی زمین برداشت ،همانطور که خون از دستش روی زمین می ریخت به سمت آشپزخانه رفت، ازداخل جعبه ی کمک های اولیه یک گاز پانسمان برداشت،دستش را آورد بالا تا گاز را جای انگشتش بگذارد، اما انگشتش سر جایش بود، انگار نه انگار که همین چند لحظه پیش خون از دستش جاری بود، پس برای چه رفته بود سراغ گاز استریل ، با چشمانش کف زمین را دنبال کرد، پس خون روی زمین از کجا آمده بود، زن به دستش نگاه می کرد ودر میان گریه هایش میخندید،نمی دانست خوشحال باشد یا غمگین ،دوباره به دستش نگاه کرد انگشتش سر جایش بود اما بدون حلقه، با عجله چاقوی بزرگی را برداشت و ماهی را از درون سینک ظرفشویی برداشت و چاقو را محکم به پهلوی ماهی فرو کرد خون از پهلوی ماهی فواره زد درون صورتش ،باورش نمیشد یک ماهی آنقدر خون داشته باشد انگار که سر گوسفندی را بریده باشد، زن با یک دستش ماهی را گرفت و با دست دیگرش جلوی صورتش را نگه داشت تا خون ماهی بند آمد زن چاقو را روی بدن ماهی حرکت داد و بدن ماهی را کاملا شکافت ولی اثری از حلقه نبود، چشمان از حدقه بیرون زده ی زن به بدن پاره ی ماهی خیره ماندند که ناگهان دوباره خون فواره زد، زن چشمانش را بست، صورتش را برگرداند،جیغ بلندی کشید و چشمانش را باز کرد، رضا در حالی که سیگار میکشید خیره به سقف کنار زن روی تخت خوابیده بود، زن با صورت وحشت زده اش را که از ترس سفید شده بود به سمت رضا برگرداند و به او خیره ماند. رضا آخرین پک را به سیگار زد و زیر سیگاری را از روی سینه ی لختش برداشت و بلند شد و لبه ی تخت، پشت به زن نشست و زیر سیگاری را روی میز کنار تخت گذاشت و سیگار را در زیر سیگاری خاموش کرد،بلند شد، پیراهنش را به تن کرد و از اتاق بیرون رفت ، زن نگاهش را به سمت سقف چرخاند و بلند بلند شروع به گریه کردن کرد. بلند شد و به سمت آینه رفت و به صورت خونی اش که حالا دیگر اثری از خون رویش نبود خیره ماند.
زن به سمت توالت رفت، شیر آب را باز کرد و همانطور که گریه میکرد به انگشت حلقه اش خیره ماند. از توالت در آمد و همانطور که به آکواریوم نگاه میکرد به سمت آشپزخانه رفت .رضا زیر کتری را روشن کرده ومیز را چیده بود و حالا مشغول روزنامه خواندن بود.
-"دیشب خواب بد دیدم"
یک استکان چای ریخت و آمد سر میز نشست ، استکان چای را جلوی رضا گذاشت ،همانطور که با در قندان روی میز بازی میکرد ، زیر لب، آهسته، ولی طوری که رضا بشنود دوباره گفت :
"گفتم دیشب خواب بدی دیدم"
رضا پنیر را روی نان مالید و چاقو را روی میز گذاشت و همانطور که لقمه را داخل دهانش میگذاشت سرش را به سمت روزنامه که کنار دستش بود برگرداند.
باد ملایم و مطبوع بهاری از لای پنجره نیمه باز پرده را تکان میداد و نور خورشید از لابلای پرده ی در حال تکان خوردن، روی میز صبحانه می رقصید.هوا خیلی خنک بود و صدای گنجشک ها گوش را مینواخت گویی که خدا در حال کنسرت دادن باشد، ولی زن ناگهان احساس گرمای شدیدی کرد، خیلی سریع از روی صندلی بلند شد وبه سمت پنجره رفت و آن را تا انتها باز کرد و همانطور که نسیم پوستش را نوازش میکرد قطره های اشک زیر تابش خورشید روی پوستش تللو خاصی پیدا کرده بودند.رضا روزنامه را برداشت ،بلند شد مقدار خیلی کمی از چایش را خورد و به سمت اتاق خواب رفت.زن اشکهای روی صورتش را پاک کرد وبرگشت، اما رضا را ندید ،به سمت اتاق خواب رفت ولی در راهروی منتهی به اتاق خواب ایستاد، احساس کرد غرورش له شده است، در این روزهای اخیر زیاد این حس بهش دست داده بود ولی هر بار با خود گفته بود که حقم است، اشتباه کرده ام باید تاوان اشتباهم را بدهم، اما در آن لحظه به این نتیجه رسیده بود که دیگر کافی ست و تاوان اشتباهش آنقدر هم نیست ،آنقدر که تمام غرورش را از دست بدهد، چه بسا اگر از دست هم می داد باز هم مشکلی حل نمیشد ،رضا تصمیم خودش را گرفته بود ،ازهمان چند هفته پیش که گفته بود این حرف آخر و آخرین حرفیه که از دهن من میشنوی دیگه از چشمم افتادی،از همان موقع تصمیم خودش را گرفته بود ،همانطور که این افکار در ذهنش رژه میرفتند برگشت و به سمت سالن رفت و کنترل تلویزیون را برداشت و روی کاناپه ی پشت به راهرو و اتاق خواب روبروی تلویزیون نشست.تلویزیون را روشن کرد و خیره به تلویزیون غرق در افکارش شد.صدای بهم خوردن دررشته ی افکارش را پاره کرد سرش را به سمت در چرخاند ، نگاهش به تابلوی دیوار سمت راست گره خورد، زنی با لباس عروسی دستش را روش شانه سمت چپ مردی که با کت و شلوار سورمه ای روی صندلی نشسته بود، گذاشته بود .مرد و زن با لبخندی که دندانهایشان را نمایان کرده بود به دوربین نگاه می کردند انگار که عکاس خواسته باشد که بگویند سیب .زن همین زن بود.ولی مرد نسبت به حالا موی پر پشت تری داشت و موهای روی شقیقه اش کاملا مشکی بودند. ومرد لحظه به لحظه لبخندش محوتر میشد،چهره اش غمگین و غمگین تر میشد و مرد تمام موهایش سفید شد،صورتش پر از چین و چروک شد و زن لبخند میزد ومرد گریه میکرد، آنقدر گریه کرد که آب به پایه های صندلی رسید، به کمر مرد رسید آنقدرگریه کرد گه آب تا سینه ی زن رسید و مرد دراشکهایش غرق شد وزنی که ایستاده بود وخیره به روبرو لبخند میزد وآبی که از تابلو سرازیر شد و روی گونه های زن سر خورد و مرد و زن در تصویری که حالا واضح تر بود می گفتند سیب.
زن بلند شد و به سمت حیاط دوید جلوی در پارکینگ و ماشین رضا ایستاد ،رضا بدون حرکتی پشت فرمان نشسته بود، زن به سمت ماشین آمد و با دستش صورت رضا را که به جلو خیره بود به سمت خود برگرداند،
" پس یعنی من از این همه اشتباهاتی که این همه آدم شب و روز انجام میدن سهمی ندارم؟ رضا طلاقم بده یا این روزه ی سکوت رو بشکون" و رضا بدون هیچ جوابی به زن نگاه میکرد.
زن مدتی به رضا خیره ماند.
رضا ساکت به صدای قدم های تند زنی که به سمت در ورودی ساختمان میرفت گوش می داد و وقتی صدای بسته شدن در را شنید از در پارکینگ بیرون آمد از شیشه ی ماشین به آسمان نگاهی کرد وبا انگشتانش به قطره اشکی که گوشه ی چشمانش جمع شده بود مجال پایین آمدن نداد .
سایه ی درختان بلندی که سرتا سر کوچه را پر کرده بودند نور خورشید را از یاد میبردند...