داستان كوتاه discussion
نوشته هاي كوتاه
>
قصه ی مردی که می خواست تا ابد زنده بماند
date
newest »
newest »
message 1:
by
mohammad
(new)
Jan 02, 2009 10:52AM
مُرد.
reply
|
flag
آدمی که میمیره دیگه معلوم نیست بعدش چیزی رو بفهمه یا نه برای همین منم می خوام تا ابد زنده بودم ...بله... منم میدونم که به مانند او خواهم مرد:)
MahtaBi KhaNooM wrote: "حس خوبیه؟ ... حس خوبیه؟"
آره چون هيشكي توش نيست
مرگ حقير ميشه
ديگه هيچ مستوره اي از انسان ديده نميشه
بجز يه لش
نه نگاهي
...نه
نه نگاهي
نه نگاهي
...نه
چشمهايت
كو
كو؟؟
آره چون هيشكي توش نيست
مرگ حقير ميشه
ديگه هيچ مستوره اي از انسان ديده نميشه
بجز يه لش
نه نگاهي
...نه
نه نگاهي
نه نگاهي
...نه
چشمهايت
كو
كو؟؟
فوق العاده بود! یعنی اصلاً ایده ی یگانه و منحصر به فردی داشت و اگر دست ِ من بود به شما پولیتزر می دادم! :دی
به جرات میتونم بگم یکی از بهترین تاپیک های گروه همین تاپیک بود
:) محمد ایرانی عزیز...خیلی خیلی خیلی کمرنگ شدی :) دلم برات تنگ شده...برای تو و نوشته هات و چخوف!ا
اگر میتونید زندگی را به این صورت قصار تعریف کنید. شوک مرگ ناشی از فشردگی ان است و گرنه اگر مثل زندگی بسیط بود شاید اینظور نمینوشتید.
البته وست، نه واست. ولی اگر بخواهیم منطقی پیش برویم به این صورت می شود: بسیط محکوم به فراموشی است. خدا بسیط است. پس خدا محکوم به فراموشی است. و این گزاره ی منطقی کاملاً درست است. حال اگر بخواهیم فراموش شدن ِ بسیط را در نظر بگیریم، می توانیم گرد بودن ِ زمین را مثال بزنیم که در نظر ِ ما می تواند بسیط فرض شود و به همین خاطر گردی اش را نمی بینیم.... و با این که همیشه می دانیم زمین گرد است، آن را فراموش می کنیم و در همه حال و در همه ی علوم صاف در نظرش می گیریم
Saleh wrote: "داستان خودت چی شد؟ نمردی که؟"
فکر نمی کنم اون موقع ها محمد ایرانی مردی بود که می خواست تا ابد زنده بمونه
Saleh wrote: "خوب شد که زنده نموند
وگرنه داستانش خیلی طولانی می شد
حالا کی حال داره بشینه تا ابد داستان بخونه
پ.ن
یاد همون موقع بخیر
داستان خودت چی شد؟
نمردی که؟
محمد ایرانی"
دور از جونش صالح...زبونت رو گاز بگير
محمد خان..من واقعا دلم برات تنگ شده..خيلي خيلي خيلي تنگ
چرا مدتيه ما رو از نوشته هاي قشنگت محروم كردي!؟
به روزنامه اطلاع بدیم؟
یه گمشده
یه گمشده
عالیاگر به این داستان ها علاقه داری داستان کوتاه که سر دراز دارد من را در همین گروه بخوان و داستان کافه نشین نتهایی که نشسته و دارد پیپ می کشد را هم می توانی در گروه داستان های کوتاه طنز بخوانی
سبک عالیی است باید پرورش داد داستان هایی که آن چیز داستان را به راحتی می گویند باید برای این سبک اسم گذاشت
اين همون چيزي بود كه اشكان بهش اشاره كرد. مرگهمون چيزي كه تأثيرش، تعريفش و خودش مشمول گذشت زمان نميشه
mohammad wrote: "وای!!!!!!!! این رو از کجا گیر آوردی تی تی
فکر کنم مال قرون وسطا باشه این تاپیک"
آره
مال همون موقع كه آدما مي مردن
تا حالا شده بالای سر یه مرده بایستین ، نوازشش کنین و بگین خوب شد که مرد؟
محمد واقعا ممنون، یه داستان کوتاه جامع ، زیبا و تاثیر گذار
آفرین به خلاقیتت
محمد واقعا ممنون، یه داستان کوتاه جامع ، زیبا و تاثیر گذار
آفرین به خلاقیتت
maryam wrote: "تا حالا شده بالای سر یه مرده بایستین ، نوازشش کنین و بگین خوب شد که مرد؟
"
دو سال پیش
Behzad wrote: "فیسسسسس
بادش خالی شد
تاحالا یه مُرده رو تکون دادی ؟
هیشکی توش نیست
حسِ خوبیه"
"
دو سال پیش
Behzad wrote: "فیسسسسس
بادش خالی شد
تاحالا یه مُرده رو تکون دادی ؟
هیشکی توش نیست
حسِ خوبیه"
بسیار زیبا محمد جان، در تعجبم کی میخواد تا ابده زنده بمونه!
با مرگ بگریزم
تا کهکشانها
زیرا با زندگی
راه چندان دوری
نمیتوان رفت
با مرگ بگریزم
تا کهکشانها
زیرا با زندگی
راه چندان دوری
نمیتوان رفت
Mohsen Sad wrote: "اون روز که این داستان را خوندم بهت حسودیم شد
و به دلیل غرور جوانی زیاد تعریف نکردم
محمد کف کردم از این داستانت
و بعد از دو سال هنوز هم ذهنم را قلقلک میده
خیلی زیبا بود"
محسن جان خوشم میاد از صداقتت.
و به دلیل غرور جوانی زیاد تعریف نکردم
محمد کف کردم از این داستانت
و بعد از دو سال هنوز هم ذهنم را قلقلک میده
خیلی زیبا بود"
محسن جان خوشم میاد از صداقتت.


















