داستان كوتاه discussion
نوشته هاي كوتاه
>
مثل يه خانوم
date
newest »
newest »
محسن صادقیان wrote: "طیبه جان خودت هم می دانیلحن داری
احساس داری
روح داری
ناز و ادای یک زن برای نوشتن هم داری
اما دغدغه ای نداری
آری
می نویسی که بنویسی
و تنها کسانی تو را خواهند خواند که دلشان برای تو نه برای نوشته ها..."
محسن دغدغه داشتم
باور كن
يه بار ديگه بخون
لطفاً
من درد كشيدم با نوشتنش
تی تی جان،طیبه خانم،خانم خانما
نمی دونی چقدر خوشحالم از دوباره دیدنت.اینجا بدون تو ، انگار حس و حال نداره،حس و حال عشق،حس و حال زندگی
متنی که نوشتی مثل همیشه فوق العاده بودو پر از احساس.
اگر اسمت بالای نوشته نبود،باز هم می تونستم بفهمم که نویسنده اش کیه
من فکر می کنم محسن شده مثل همونی که اخم هاش رو توی هم کرده و و مشغول اکتشاف نحوه چرخش یک پیچ در دل و رودهی زنگ زده یه رادیوی موروثیه.
انگار مردا همشون شبیه هم هستن.
شاید بهتره بری جلو، صاف تو چشاشون نگاه کنی و بگی : احمق ! من عاشقتم، عاشق
البته اگه بعدش مردم هزار انگ نزنن بهت که عجب دختری.چون تو باید همیشه مثل یه خانم رفتار کنی.
چه قشنگ گفتی که عشق یعنی خلاص شدن از همه ی ژست های تصنعی.عشق یعنی خودت بودن.خود خودت
ممنون از این متن زیبا تی تی مهربانم
نمی دونی چقدر خوشحالم از دوباره دیدنت.اینجا بدون تو ، انگار حس و حال نداره،حس و حال عشق،حس و حال زندگی
متنی که نوشتی مثل همیشه فوق العاده بودو پر از احساس.
اگر اسمت بالای نوشته نبود،باز هم می تونستم بفهمم که نویسنده اش کیه
من فکر می کنم محسن شده مثل همونی که اخم هاش رو توی هم کرده و و مشغول اکتشاف نحوه چرخش یک پیچ در دل و رودهی زنگ زده یه رادیوی موروثیه.
انگار مردا همشون شبیه هم هستن.
شاید بهتره بری جلو، صاف تو چشاشون نگاه کنی و بگی : احمق ! من عاشقتم، عاشق
البته اگه بعدش مردم هزار انگ نزنن بهت که عجب دختری.چون تو باید همیشه مثل یه خانم رفتار کنی.
چه قشنگ گفتی که عشق یعنی خلاص شدن از همه ی ژست های تصنعی.عشق یعنی خودت بودن.خود خودت
ممنون از این متن زیبا تی تی مهربانم
طیبه جان عزیز خوشحال از دیدنت و نوشتنت دوباره.
این جزو نوادر میباشد ولی باید اعتراف کنم که با محسن هم عقیده هستم اینجا. نوشتنت زیباست، گیراست ولی انگار اون احساسی را که میخواستی منتقل نکرد. فهمیدمش اما انگار زیادی تند نوشته شده بود یا فقط نوشته شده بود پشت سر هم. مثل این بود که عجله داری اخم به لبخند تبدیل بشه و وقتی شد دیگر کاری نداری. دوست داشتم خانم شدنت را که از روی اجبار بود آرامتر میدیدم، مشتی که قرار هست به گرده هت زده بشه، و نگاهی که قراره به موهایت انداخته بشه.
شاید این منم اما من آروم میپسندم که احساس جریان پیدا کنه توی همه وجودم برای تند رفتن همه عمر وقت داریم.
ممنون از نگاه زیبا و طبع لطیفت
این جزو نوادر میباشد ولی باید اعتراف کنم که با محسن هم عقیده هستم اینجا. نوشتنت زیباست، گیراست ولی انگار اون احساسی را که میخواستی منتقل نکرد. فهمیدمش اما انگار زیادی تند نوشته شده بود یا فقط نوشته شده بود پشت سر هم. مثل این بود که عجله داری اخم به لبخند تبدیل بشه و وقتی شد دیگر کاری نداری. دوست داشتم خانم شدنت را که از روی اجبار بود آرامتر میدیدم، مشتی که قرار هست به گرده هت زده بشه، و نگاهی که قراره به موهایت انداخته بشه.
شاید این منم اما من آروم میپسندم که احساس جریان پیدا کنه توی همه وجودم برای تند رفتن همه عمر وقت داریم.
ممنون از نگاه زیبا و طبع لطیفت
مادرم نمیدانست همیشه جادههای آسفالت به مذاق این گذار نمیخورد و من عاشق جاده خاکیهای بیمقصد بودم. عاشقمريم عزيزم، انگار خيلي بااحساس بودن هم خوب نيست :( ميفهمي كه چي ميگم. بيا مانتو و شالمون رو بپوشيم و بريم توو خيابون. اين خونه مشغوليت خودشو داره. فوقش ماشينهاي عبوري ميخوان برامون بوق بزنن و ما هم مث هميشه نمي شنويم
...
ونوس عزيز
شايد حق با تو باشد. هيجانم تهنشين ميشه در روند داستان
درواقع انتظارمرو دور ميريزم
ممنون كه خوندي
...
رؤياي آرامم
چقدر زيبا نوع خوانش خودتو رو توصيف كردي
چه فرق جالبي هست بين من وتو عزيزم
نكته اي كه تازه در مورد خودم متوجه شدم
...
محسن عزيز
ميبيني
حتي وقتي كه نيستيام اسمت تو كامنتاي ديگران هست
بیا بریم تی تی جان.بیا بریم که الان خیلی نیاز دارم به رفتن
طیبه جان یک ، خیلی خوشحالم که دوباره به جمع ما پیوستی
دوم ، با نظر دوستان موافقم که در چند جمله ی اول تمام دغدغه هات رو نوشتی و در آخر چیزی برای گفتن نمانده بود
سوم ، با نقد محسن خیلی موافق نیستم به خاطر اینکه این نوشته از دید یک خانم ، یا زن نوشته شده پس خواننده ی مرد خیلی ممکن است ، این حس ها را درک نکند
چهارم ، جملات نیاز به یک مکث داشت تا خواننده را مجبور به یکبار خواندن نکند
متنفر نباش
ببخش
نفرین توی چشم هایت سیاهی می زاید.
عاشق که باشی دو زانو می نشینی
بی حواس و بی ریا
و جادوگر از پس اخمش
بی ورد و واسطه
می نوازد پیکرت را
به قدرت نگاه
تمام رشته مو های تابیده بر گردنت
مارهای سیاه رنگ
و من
ریسمان گزیده ی احمق
ببخش
نفرین توی چشم هایت سیاهی می زاید.
عاشق که باشی دو زانو می نشینی
بی حواس و بی ریا
و جادوگر از پس اخمش
بی ورد و واسطه
می نوازد پیکرت را
به قدرت نگاه
تمام رشته مو های تابیده بر گردنت
مارهای سیاه رنگ
و من
ریسمان گزیده ی احمق
محسن جان با قسمتی که میگی نتونسته دغدغه اش را نشون بده جی بیشتر از این می خوای توی متنش بگه ، همه ی حرف هایی که زده همش دغدغه است . از توقع مادرها که می خوان دخترهاشون مثل خوشون باشه و غیره و غیره
ممنون فرزان عزيزاز خوانشت
از نظرت
مهدي عزيز
رنگاي اين مدادرنگي بخاطر نقاشي هاي زيباي شما اينهمه جلوه دارن
ديوونه
ممنونم ازت
بالاخره يه مرد اومد و جوابي براي اين نوشته نوشت
با نگاه مردونه ات تكليفم رو روشن كردي
ما باهم فرق داريم
ماباهم فرق داريم اما «زندگي» چيز ديگه ايه
در من انگار بخششي عظيم در حال تولده
خیلی جالبه من توصیفات اینجوری رو نمیتونم سریع تصور کنم.
اذیت میشم موقع خوندن این متن ها.
تمرکز خیلی زیادی میخواد؟
یا من خنگم؟
هرمان هسه و دولت آبادی رو هم که میخونم همینطوری میشم.
.
خیلی طول میکشه که به زیبایی یک توصیف پی ببرم.
من شطرنج رو ترجیح میدم به ورق.
فکر کنم ربطی داشته باشه. .
.
با این حال تی تی جان
خوشحالم که مینویسی و خوشحالم که قلمی داری خاص خودت. که از یک کیلومتری میشه تشخیص داد که روش نوشته شده تی تی
.
مداد رنگی گروه برگشتت رو خوش آمد میگم
قشنگ بود!حس زنانه ای بود که مردا درکش نمی کنن
خصوصا مدل نشستنت
وقتی پاهات می لرزند و تو هنوز مطمئن نیستی که اون دیده باشه که چه زحمتی بابت این مدل نشستن به خودت می دی
وقتی خانومی
و وقتی عاشقی
مجبوری مدام
جوری باشی که انگار جلوی هزار دوربین نشسته ای
غافل از اینکه همان شکلک مخفیانه برای دور کردن خواستگار
کافیه برای نزدیک کردن کسی که
بی نهایت
دوستش داری





برگشتن من هم مثل رفتنم فقط بخاطر عشق است
و چقدر خوشحالم
كه عشق است
عشق است
...
اخمهایت را که درهم میکنی جدی میشوم. جدیتر از حال و هوایی که از من سراغ داری. میروم توی قالب شخصیتهایی که تیتر اکتشافات و تقریرات منحصرشان توی این عصر عادی شدن، انگشت به دهانمان میگذارد. اخمهایت مسیر این شاعرانگیها را در من تغییر میدهد و دوست داشتنم چیزی شبیه وقار غیر قابلدرک خانمانهای میشود که مادرم وقت آمدن خواستگارها از من انتظار داشت. خانم شدن بی هیچ دلیلی. مثل اداهای تصنعی که به دل آینه هم نمینشست و منکه همیشه چیزی بیشتر از مادرم دراینباره میفهمیدم ناچار میشدم وسط آن مراسمهای جدی یک شکلک بامزه نثار پسرک محجوبی کنم که دلدل میکرد برای ديدن این شکلک. همیشه این تیر نهایی بیشتر از هر کرشمهای به دل این بینوایان مینشست و من باید چقدر تلاش میکردم که دوباره خودم را از چشمشان بیندازم. مادرم نمیدانست همیشه جادههای آسفالت به مذاق این گذار نمیخورد و من عاشق جاده خاکیهای بیمقصد بودم. عاشق. اخمهایت را که درهم میکنی شبیه میانسالی مادرم میشوم. جلوی اسمت آقای پٌرطمطراقی میگذارم و آنقدر درگیر چگونگی انداختن پاهایم روی هم میشوم که دیگر حواسم پرت موهای روی دستت نشود و دلم نخواهد بیایم با آنها چنگ بنوازم. سرفههای دروغکی یعنی هِی فلانی هوای توجه کردنت را دارم، هوای مشتهای محکمت روی گٌردهام و دلم میخواهد ناز کنم خانمانه برایت و سر و صدايي راه بیندازم که یواشتر باباجان، عقلمان زایل میشود زورتان را که به رخمان میکشید. آی آآآآآآآآی از دست این زنانگیهای مدفون زیرِ دستمال گردنی که با دیدنش نیشت تا بناگوش باز شده و میدانم که توی دلت خدا خدا میکنی شاخ در نیاورده باشی از این ابتکار. دستهایم را با ترکیب خاصی از انگشتها میگذارم لبه زانوهایم که کم كم دارد به لرزه میافتد از این طرز نشستن. طوری شکمم را با فشار میدهم تو و سرم را مغرورانه بالا میگیرم که انگار هزار عکاس حرفهای از تمام سوراخ سنبههای این خانه لعنتی دارند از سرتاپایم عکس میگیرند. یک نگاه گرم تو کافیست که از همهی این ژستها خلاص شوم و آدمی شوم که توی قالب نگاههایت هرطور بخواهی میتوانی بنشانی و بلندش کنی. نگاه گرمی که کاری مهمتر از اکتشاف نحوه چرخش یک پیچ در دل و رودهی زنگ زده رادیوی موروثیتان ندارد. خانم خانومای تو پا میشود میرود از پنجره، آسمان گرفته را نگاه میکند و حسرت میکشد چرا این زمستانهای عقیم برفی ندارند که از پشت شیشه ببارند و ژستش را کامل کنند. ژست یکوری پرعشوهای که تظاهر به لذت بردن میکند. کاش صدایم میکردی. شاید با تکان اندکی به سر و گردنم محو تماشای موهایم میشدی و یک لحظه خیال مرا از بابت زیباییشان راحت میکردی. چشمهایت راستگوترین موجودات زمینند. اخمهایت را که درهم میکنی همه لحظهها به من دروغ میگویند. جدی میشوم که از خجالت زنده بودنم دربیایم. از خجالت این بیقوارگی خودخواسته. کاش صدایم میکردی که بجای این شال و مانتو که تنگ تنم شده توی دستهایت به ماندن فکر میکردم و این بوقهای ممتد به تنفرم نمیرساند. . .