اکثریت قریب به اتفاق نویسندگان و متفکران بزرگ جهان تنها پس از مرگ در آسمان شهرت و محبوبیت درخشیدهاند. اما ارنست همینگوی از معدود نویسندگانی است که در دوران حیات خود به اوج محبوبیت جهانی دست یافت. تصاویر و مطالب هیچ نویسنده مدرنی بسان همینگوی در دوران زندگیاش در صفحات اول روزنامههای دنیا چاپ نشده است. نام و آثار ارنست همینگوی طی چند دهه بر ادبیات مدرن غرب تسلط کامل داشت و سبک نویسندگی او به الگوی بسیاری از نویسندگان سرشناس ادبیات غرب تبدیل شد. راز محبوبیت بی نظیر او در چیست؟
پاسخ را باید در شخصیت نیرومند و نیز سبک کار و تکنیک نویسندگی وی جستجو کرد. اما بخشی از پاسخ نیز در نقش تاریخی نویسنده همچون سخنگوی یک نسل بر باد رفته است
همینگوی نماینده ذهنی نسلی است که در جریان جنگ اول جهانی همه چیز خود را از دست داد. نسلی که در دوران پس از جنگ با هرگونه توهم و خیال بافی و آرمانگرایی وداع کرد و زندگی، زیبابیها و زشتیهای آنرا با نگاهی دیگر نگریست.
همینگوی در سال ۱۸۹۸ در شهر کوچک ایللینیوس واقع در کنار شیکاگو تولد یافت. پدر او پزشک، اما فردی نامتعادل بود و سرانجام نیز دست به خودکشی زد. مادر او بشدت در آرزوی داشتن دختر میسوخت. از اینرو بر کودک خود لباس دخترانه میپوشاند و موهایش را دخترانه آرایش میکرد. رفتار پدر و مادر رد پای خود را بر شخصیت و روحیه همینگوی برای همیشه باقی گذاشت. همینگوی بعدها دوران کودکی خود را با وجود لحظهها و دورانهای نیک و بیادماندنی، اما در مجموع دورانی ناکام ارزیابی میکند.
ارنست در نوزده سالگی بطور داوطلبانه به ارتش ایتالیا پیوست که در جبهههای جنگ اول جهانی میرزمید. او در جریان جنگ از منظر یک جوان کم تجربه امریکایی به یکباره با دنیای حیرت آور جنگ آشنا شد. همه خطرات، ترسها و فشارهای ناشی از جنگ را از نزدیک تجربه کرد. تجربه دوران جنگ اول جهانی اثر عمیقی بر شخصیت و ذهنیت همینگوی نهاد. تصادفی نیست که او در طول زندگی پر ماجرای خود در همه دوران پس از جنگ جهانی اول همواره در خط مقدم خطر در همه جا – از ناآرامیهای سیاسی یونان تا حوادث شرق میانه – حضور فعال یافت. همینگوی همه جا در کمین خطرات و حوادث غیر قابل پیش بینی بود.
محبوبیت مثال زدنی همینگوی کم و بیش از همان دوران ظهور او در دهه ۲۰، تا آن روز تابستانی دوم جولای سال ۱۹٦۱ که تفنگ شکاری خود را از دیوار بر گرفت و به مغز خود شلیک کرد، ادامه داشت. مرگ حیرت آور، اما دلخراش همینگوی نیز همچون زندگیاش به افسانه دیگری تبدیل شد.
افسانه همینگوی
همینگوی در نوزده سالگی بعنوان راننده آمبولانس در جبهه جنگ ایتالیا حضور یافت. نخستین ماموریت جنگی او جدا کردن زخمیها از اجساد متلاشی شده در اثر انفجار یک کارخانه باروت سازی بود. سپس اما خود او در جنگ بشدت زخمی شد و پزشکان ۲۲۷ عدد ترکش از پای مجروح او بیرون آوردند. او پس از آن بعنوان خبرنگار در خطوط مقدم جبهههای جنگ مشغول کار شد. همینگوی همچنین سالها بعنوان شکارچی و ماهیگیر در اقصی نقاط جهان بسر برد. یکی از محبوترین فعالیتهای او که سالهای زیادی را بدان اختصاص داد، شکار در جنگلهای افریقا بود. شکار محبوب او شیر بود.
در جریان جنگ جهانی دوم همینگوی علاوه بر قلم، خود را با بازوکا و نارنجک نیز تجهیز کرد و از جمله به یاری تفنگداران امریکایی در تعقیب زیردریاییهای آلمانیها شتافت. در سال ١٩٤٤ در جریان نبرد برای آزاد سازی پاریس، همینگوی نیز حضور داشت، اما این بار نیز نه به عنوان یک ناظر و یا خبرنگار. هنگامی که نیروهای آزادیبخش فرانسه برای آزاد سازی پاریس از چنگ فاشیسم هیتلری وارد این شهر شدند، در کمال حیرت همینگوی را دیدند که در راس یک گروه داوطلب ضد فاشیستی قبل از آنها توانسته بود هتل ریتز را از چنگال فاشیستها آزاد کند.
سبک "نوک کوه یخ"
همینگوی خالق سبک تازهای در رمان نویسی و روایت سازی است. عینیت گرایی و خلاصه نویسی دو ویژگی مهم سبک نوشتاری اوست. توصیف احساسات در سبک همینگوی جایی ندارد، اما رمانهای او احساسات خوانندگان را که در پس حوادث شگفت انگیز زندگی شخصیتها و گفتگوهای قهرمانان آثار او پنهاناند، بشدت بر میانگیزد. همینگوی این سبک را "نوک کوه یخ" مینامید. زیرا تنها بخش اندکی از آنچه که بر قلم او جاری میشود، در روی آب یعنی در دید مستقیم خواننده قرار دارد. بخش اصلی آن در زیر آب پنهان است. اما خواننده بهرحال وجود این کوه عظیم پنهان شده را در مییابد و حس میکند. این سبک را همینگوی مدیون دو چیز است: نخست تجربه و سابقه روزنامه نویسی یعنی دورانی که همینگوی در چند روزنامه امریکایی و کانادایی به کار ژورنالیسم اشتغال داشت. دوم آشنایی و تماس با گرترود استی نویسنده مدرن فرانسه که در کانون اصلی هنرمندان و نویسندگان تجدد خواه فرانسه قرار داشت و از همکاران زن پیکاسو بود. همینگوی در سال ۱۹۲۰ هنگامی که به پاریس رفت با او آشنا شد و تحت تاثیر سبک او قرار گرفت.
نسل برباد رفته
همینگوی هنگامی که تجربه ترسناک و مخوف جنگ را پشت سر گذاشت، انسان دیگری شده بود و معنای زندگی را طور دیگری میفهمید. اما سر نترس و روحیه بیقرار، وی را در لباس خبرنگار به هر کجا که خبری از شورش و ناآرامی بود، میکشاند. همینگوی در ناآرامیهای سیاسی یونان و اسپانیا بعنوان خبرنگار حضور یافت. همین انگیزه او را به پاریس کشاند و همانجا بود که نخستین تجربه نویسندگی خود را آغاز کرد. اولین داستان کوتاه او "در زمانه ما"[1] نام دارد که به سال ۱۹۲۵ نوشت. در همین نخستین نوول میتوان تولد سبک تازهای را ملاحظه کرد. عبارت پردازیهای کوتاه، خلاصه نویسی و نیز پارادوکس میان قطعات مختلف از ویژگیهای آن است. در این نوول همینگوی در حقیقت دوران کودکی و رشد خود را بازخوانی کرده است ولی نام «نیک آدام» [1] را بر قهرمان ماجرا نهاده است. دو سال بعد نوبت به رمان «زنان بدون مردان»[2] رسید. در این رمان سبک «نوک کوه یخ» نویسنده به خوبی شکل گرفته است.
یازده سال پس از پایان جنگ جهانی اول همینگوی تجربه دوران جنگ خود را به رشته تحریر در آورد. رمان مشهور "وداع با اسلحه" [3] (۱۹۲۹) توصیف و بازآفرینی خلاق این تجربه است. همینگوی در این رمان در پس حوادث خونین ، کثیف و دردآور جبهههای جنگ، داستان عشقی گیرایی را روایت میکند. هنری قهرمان این رمان یک راننده آمبولانس در جبهه جنگ است. هنری[4] شجاع که مرگ را هیچ میگیرد و سری نترس و دلی بزرگ دارد، سرانجام در یک روز چشم در چشم مرگ مینهد. او در اثر اصابت یک نارنجک، برای چند لحظه خود را در آغوش مرگ مییابد:
"کوشیدم نفس بکشم، اما نفسم بالا نمیآمد. احساس کردم که دارم از بدنم بیرون میجهم. جانم از کالبدم خارج میشد. پیکرم در میان امواج طوفانی مهیب قرار داشت. همه وجودم از من گریخت. پرواز کردم، با طوفان پرواز کردم. میدانستم که مردهام. اشتباه فاحشی است که تصور کرد انسان فقط میمرد. بیحرکت در هوا معلق مانده بودم...."
هنری اما زنده ماند. در بیمارستان پیکر خرد شده او را به هم دوختند و همانجا بود که دلبسته و شیفته پرستار زیبا و مهربان خود شد. او با پرستار جوان از بیمارستان نظامی به سوئیس گریخت. اما دوران ماه عسل زندگی آنها بسیار کوتاه بود. شیرینی آن تنها تا انتظار تولد نوزداشان دوام آورد. همسر و کودک او هنگام زایمان جان سپردند. هنری پس از این فاجعه زایشگاه را تنها و بیکس و سرخورده ترک کرد. مرگ محبوب و نوزاد، کشش ادامه زندگی و عشق را در او کشته بود.
هنری از جوانان نسلی است که با رویاهای بزرگ در جنگ مشارکت فعال داشتند و از دورن آتش جبههها جان بدر بردند، اما جراحات جنگ و تجربیات تلخ و هولناک آن هرگز آنها را ترک نکرد. همینگوی در آثار خود و از جمله رمان «وداع با اسلحه» زندگی ، رویاها و ناکامیهای این نسل را باز اَفرینی میکند و آنان را «نسل برباد رفته» مینامد.
همینگوی در طول زندگی ادبی پربار خود بارها سرنوشت این نسل برباد رفته را موضوع اصلی کار خود قرار داد. او در رمان «خورشید طلوع خود را دارد»[5] (۱۹۲۹) همین موضوع را از منظری دیگر بازآفرینی کرده است. در این رمان زندگی یک گروه از جوانان مرفه و از طبقات بالایی جامعه بازخوانی شده است. این جوانان همه زندگی خود را صرف لذت بردن و خوشگذرانی میکنند. اما همه این تفریحات و خوشیها در واقع کوششی برای پنهان کردن خالی بودن و بیمحتوی بودن زندگیشان و کاهش رنج درونی آنهاست. این جوانان غرق لذت جوییاند. باده بدست از این میهانی به میهمانی دیگر و از این شهر به شهر دیگر در حرکتند. تفریحات آنان مرزی ندارد. شرکت در جشنهای میخواری پاریس، گاو بازی در اسپانیا و سفر میان این شهرها تنها دغدغههای شبانه روزی آنان است. دو قهرمان اصلی این رمان عبارتند از لیدی برت[6] یک دختر انگلیسی مرفه و یک پسر امریکایی بنام جک برنز[7]. رابطه میان این دو بسیار نزدیک اما شکننده است و نمیتواند به یک عشق واقعی و پایدار منجر شود. جک به دلیل شرکت در جنگ، آلت تناسنلی خود را از دست داده و قادر نیست به آن تنها چیزی که در این رابطه عاشقانه به زندگیاش معنا و مفهوم واقعی دهد، دست یابد. او در این آرزو میسوزد، اما کاری از دستش بر نمیآید. چنین کمبود بزرگی از عواقب جنگ است. با این وجود از نگاه نویسنده رمان چنین نیست که نسل برباد رفته همه چیزش را از دست داده است و دیگر هیچ امیدی برای زیستن نمیتواند داشته باشد. بازیابی واقعیت و کنار گذاشتن خیالبافی و جرئت رویارویی با واقعیات چنانکه هستند و گریز از ایده آلهای پوچ و میان تهی، علیرغم همه دشواریها میتواند راهی بسوی خوشبختی بگشاید. از همین رو جک و برت پس از اینکه شهامت رویارویی با واقعیات را مییابند سرانجام در پایان رمان زندگی شان گشایشی مییابد:
"_ آه جک ، ما دو نفر چه زندگی خوبی میتوانیم داشته باشیم.
_ آری ، من هم گفتم، چقدر عالی است که به آن بیاندیشیم."
شکگرایی و بدبینی اما همزمان ستایش زندگی و حساسیت شورانگیز نسبت به دقایق و ظرایف هستی انسان از مهمترین ویژگیهای نویسندگی ارنست همینگوی است. نویسندهای که با روحیه پیکارجویانه خود و باز آفرینی گفتگوهای قهرمانان آثارش در عباراتی کوتاه و سریع، آفرینش گر سبک ویژه و مکتب ادبی تازهای گردید که الگو و تکنیک تازهای برای دست کم یک نسل از نویسندگان پس از خود خلق کرد. او در سال ۱۹۵٤ جایزه ادبی نوبل را نصیب خود کرد.
چیرگی بر ترس
چه عاملی همینگوی را در طول زندگی همواره بسوی خطر کردن میکشاند؟ آیا این زخمهای دوران جنگ بود که او را در سالهای صلح نیز به گام گذاشتن در کنار مرگ همچون چاشنی زندگی وامیداشت؟ پاسخ به این پرسش را باید در آثار همینگوی جستجو کرد. آثار اولیه او درباره گاوبازی و شکار حیوانات بزرگ مانند «مرگ بعدازظهر» (۱۹۳۲) و «تپههای سبز افریقا» (۱۹۳۵) گواه روحیه آرامش ناپذیر و بیقرار نویسندهای پر جنب و جوشند. پاسخ عمیقتر به پرسش فوق را در رمانها و داستانهای طولانی همینگوی میتوان پی گرفت. قهرمانان این آثار اغلب در موقعیتهای دشوار و خطرناکی بسر میبرند، اما نه از سر ماجراجویی. این قهرمانان اغلب افرادی از گروههای شغلی و اجتماعی مخصوصاند: سربازان، شکارچیان، بوکس بازان و یا مردان جوان. اما این قهرمانان جستجو گر و بیقرار تنها هنگامی به آرامش دورونی دست مییابند که بر ترس درونی خود غلبه کنند.
یکی از آخرین رمانهای همینگوی که شهرت جهانی یافته و به فیلم نیز برگردان شده است «پیرمرد و دریا»[8] (۱۹۵۲) است. این رمان جدال سخت قهرمان داستان با طبیعت سرکش را تصویر میکند. پیرمرد ماهیگیری که قهرمان داستان است سوار بر قایقی کوچک به دنبال شکار ماهی در زیر آفتاب سوزان دل به آبهای خلیج مکزیک میسپرد. پیرمرد با سرسختی و جسارت مثال زدنی بدون اینکه امید خود به پیروزی را از دست دهد برای شکار ماهی بزرگی که او را به چالش طلبیده دست به نبردی جانانه میزند. پیرمرد در این نبرد ناچار میشود که بدون غذا و آب چند شبانه روز را در دریا و خطرات بسیاری که در کمین اوست، سر کند. سرانجام به هر قیمیتی است پیرمرد بر شکار جان سخت و نیرومند خود پیروز میشود. اما هنگامی که به ساحل میرسد از پیکر نهنگ عظیم الجثهای که شکار کرده جز اسلکتی، باقی نمانده است. پیکر نهنگ طعمه ماهیها و پرندگان دریایی شده است. اما پیرمرد خود را خوشبخت و پیروزمند حس میکند. «پیرمرد و دریا» یکی از بهترین آثار همینگوی است که به پاس آن جایزه ادبی نوبل را به سال ۱۹۵۴ نصیب خود کرد.
بطور کلی قهرمانان آثار همینگوی هنگامی خود را خوشبخت احساس میکنند و زندگی خود را با معنا مییابند که بر ترس چیره گردند. پس از این پیروزی است که آنها با نگاهی فراخ به استقبال روزها و حوادث ناشناخته بعدی میروند. در زیر پوست هیجان انگیزترین روایات همینگوی نیز میتوان همین روانشناسی چیرگی بر ترس را یافت. بطوری که جوهر اصلی تلقی اغلب قهرمانان این آثار کوشش در راه خودیابی و بازتعریف خود است. بعبارت دیگر پرسش مرکزی این قهرمانان اگزیستانسیالیستی یا هستیدارانه [9] است. اگر بخواهیم دقیقتر بیان کنیم میتوان گفت که محور اصلی آثار همینگوی پرسش موجودیت انسان بودن و گاهی "مرد بودن" است.
چهره واقعی همینگوی شباهت کم نظیری با قهرمانانی دارد که در آثار او بازآفرینی شدهاند. قهرمانانی که دل به دریا میزنند. در میان خطرات و پیچهای سرنوشت ساز زندگی غلبه بر مخاطرات و ترس درونی خود را جستجو میکنند. آیا مرگ حیرت آور نویسنده را نمیتوان جزئی از زندگی پرمخاطرهای دانست که به گونه دلخراشی، آرامش ابدی را در شلیک گلولهای به مغز خود میطلبید؟
پیش زمینه
اکثریت قریب به اتفاق نویسندگان و متفکران بزرگ جهان تنها پس از مرگ در آسمان شهرت و محبوبیت درخشیدهاند. اما ارنست همینگوی از معدود نویسندگانی است که در دوران حیات خود به اوج محبوبیت جهانی دست یافت. تصاویر و مطالب هیچ نویسنده مدرنی بسان همینگوی در دوران زندگیاش در صفحات اول روزنامههای دنیا چاپ نشده است. نام و آثار ارنست همینگوی طی چند دهه بر ادبیات مدرن غرب تسلط کامل داشت و سبک نویسندگی او به الگوی بسیاری از نویسندگان سرشناس ادبیات غرب تبدیل شد. راز محبوبیت بی نظیر او در چیست؟
پاسخ را باید در شخصیت نیرومند و نیز سبک کار و تکنیک نویسندگی وی جستجو کرد. اما بخشی از پاسخ نیز در نقش تاریخی نویسنده همچون سخنگوی یک نسل بر باد رفته است
همینگوی نماینده ذهنی نسلی است که در جریان جنگ اول جهانی همه چیز خود را از دست داد. نسلی که در دوران پس از جنگ با هرگونه توهم و خیال بافی و آرمانگرایی وداع کرد و زندگی، زیبابیها و زشتیهای آنرا با نگاهی دیگر نگریست.
همینگوی در سال ۱۸۹۸ در شهر کوچک ایللینیوس واقع در کنار شیکاگو تولد یافت. پدر او پزشک، اما فردی نامتعادل بود و سرانجام نیز دست به خودکشی زد. مادر او بشدت در آرزوی داشتن دختر میسوخت. از اینرو بر کودک خود لباس دخترانه میپوشاند و موهایش را دخترانه آرایش میکرد. رفتار پدر و مادر رد پای خود را بر شخصیت و روحیه همینگوی برای همیشه باقی گذاشت. همینگوی بعدها دوران کودکی خود را با وجود لحظهها و دورانهای نیک و بیادماندنی، اما در مجموع دورانی ناکام ارزیابی میکند.
ارنست در نوزده سالگی بطور داوطلبانه به ارتش ایتالیا پیوست که در جبهههای جنگ اول جهانی میرزمید. او در جریان جنگ از منظر یک جوان کم تجربه امریکایی به یکباره با دنیای حیرت آور جنگ آشنا شد. همه خطرات، ترسها و فشارهای ناشی از جنگ را از نزدیک تجربه کرد. تجربه دوران جنگ اول جهانی اثر عمیقی بر شخصیت و ذهنیت همینگوی نهاد. تصادفی نیست که او در طول زندگی پر ماجرای خود در همه دوران پس از جنگ جهانی اول همواره در خط مقدم خطر در همه جا – از ناآرامیهای سیاسی یونان تا حوادث شرق میانه – حضور فعال یافت. همینگوی همه جا در کمین خطرات و حوادث غیر قابل پیش بینی بود.
محبوبیت مثال زدنی همینگوی کم و بیش از همان دوران ظهور او در دهه ۲۰، تا آن روز تابستانی دوم جولای سال ۱۹٦۱ که تفنگ شکاری خود را از دیوار بر گرفت و به مغز خود شلیک کرد، ادامه داشت. مرگ حیرت آور، اما دلخراش همینگوی نیز همچون زندگیاش به افسانه دیگری تبدیل شد.
افسانه همینگوی
همینگوی در نوزده سالگی بعنوان راننده آمبولانس در جبهه جنگ ایتالیا حضور یافت. نخستین ماموریت جنگی او جدا کردن زخمیها از اجساد متلاشی شده در اثر انفجار یک کارخانه باروت سازی بود. سپس اما خود او در جنگ بشدت زخمی شد و پزشکان ۲۲۷ عدد ترکش از پای مجروح او بیرون آوردند. او پس از آن بعنوان خبرنگار در خطوط مقدم جبهههای جنگ مشغول کار شد. همینگوی همچنین سالها بعنوان شکارچی و ماهیگیر در اقصی نقاط جهان بسر برد. یکی از محبوترین فعالیتهای او که سالهای زیادی را بدان اختصاص داد، شکار در جنگلهای افریقا بود. شکار محبوب او شیر بود.
در جریان جنگ جهانی دوم همینگوی علاوه بر قلم، خود را با بازوکا و نارنجک نیز تجهیز کرد و از جمله به یاری تفنگداران امریکایی در تعقیب زیردریاییهای آلمانیها شتافت. در سال ١٩٤٤ در جریان نبرد برای آزاد سازی پاریس، همینگوی نیز حضور داشت، اما این بار نیز نه به عنوان یک ناظر و یا خبرنگار. هنگامی که نیروهای آزادیبخش فرانسه برای آزاد سازی پاریس از چنگ فاشیسم هیتلری وارد این شهر شدند، در کمال حیرت همینگوی را دیدند که در راس یک گروه داوطلب ضد فاشیستی قبل از آنها توانسته بود هتل ریتز را از چنگال فاشیستها آزاد کند.
سبک "نوک کوه یخ"
همینگوی خالق سبک تازهای در رمان نویسی و روایت سازی است. عینیت گرایی و خلاصه نویسی دو ویژگی مهم سبک نوشتاری اوست. توصیف احساسات در سبک همینگوی جایی ندارد، اما رمانهای او احساسات خوانندگان را که در پس حوادث شگفت انگیز زندگی شخصیتها و گفتگوهای قهرمانان آثار او پنهاناند، بشدت بر میانگیزد. همینگوی این سبک را "نوک کوه یخ" مینامید. زیرا تنها بخش اندکی از آنچه که بر قلم او جاری میشود، در روی آب یعنی در دید مستقیم خواننده قرار دارد. بخش اصلی آن در زیر آب پنهان است. اما خواننده بهرحال وجود این کوه عظیم پنهان شده را در مییابد و حس میکند. این سبک را همینگوی مدیون دو چیز است: نخست تجربه و سابقه روزنامه نویسی یعنی دورانی که همینگوی در چند روزنامه امریکایی و کانادایی به کار ژورنالیسم اشتغال داشت. دوم آشنایی و تماس با گرترود استی نویسنده مدرن فرانسه که در کانون اصلی هنرمندان و نویسندگان تجدد خواه فرانسه قرار داشت و از همکاران زن پیکاسو بود. همینگوی در سال ۱۹۲۰ هنگامی که به پاریس رفت با او آشنا شد و تحت تاثیر سبک او قرار گرفت.
نسل برباد رفته
همینگوی هنگامی که تجربه ترسناک و مخوف جنگ را پشت سر گذاشت، انسان دیگری شده بود و معنای زندگی را طور دیگری میفهمید. اما سر نترس و روحیه بیقرار، وی را در لباس خبرنگار به هر کجا که خبری از شورش و ناآرامی بود، میکشاند. همینگوی در ناآرامیهای سیاسی یونان و اسپانیا بعنوان خبرنگار حضور یافت. همین انگیزه او را به پاریس کشاند و همانجا بود که نخستین تجربه نویسندگی خود را آغاز کرد. اولین داستان کوتاه او "در زمانه ما"[1] نام دارد که به سال ۱۹۲۵ نوشت. در همین نخستین نوول میتوان تولد سبک تازهای را ملاحظه کرد. عبارت پردازیهای کوتاه، خلاصه نویسی و نیز پارادوکس میان قطعات مختلف از ویژگیهای آن است. در این نوول همینگوی در حقیقت دوران کودکی و رشد خود را بازخوانی کرده است ولی نام «نیک آدام» [1] را بر قهرمان ماجرا نهاده است. دو سال بعد نوبت به رمان «زنان بدون مردان»[2] رسید. در این رمان سبک «نوک کوه یخ» نویسنده به خوبی شکل گرفته است.
یازده سال پس از پایان جنگ جهانی اول همینگوی تجربه دوران جنگ خود را به رشته تحریر در آورد. رمان مشهور "وداع با اسلحه" [3] (۱۹۲۹) توصیف و بازآفرینی خلاق این تجربه است. همینگوی در این رمان در پس حوادث خونین ، کثیف و دردآور جبهههای جنگ، داستان عشقی گیرایی را روایت میکند. هنری قهرمان این رمان یک راننده آمبولانس در جبهه جنگ است. هنری[4] شجاع که مرگ را هیچ میگیرد و سری نترس و دلی بزرگ دارد، سرانجام در یک روز چشم در چشم مرگ مینهد. او در اثر اصابت یک نارنجک، برای چند لحظه خود را در آغوش مرگ مییابد:
"کوشیدم نفس بکشم، اما نفسم بالا نمیآمد. احساس کردم که دارم از بدنم بیرون میجهم. جانم از کالبدم خارج میشد. پیکرم در میان امواج طوفانی مهیب قرار داشت. همه وجودم از من گریخت. پرواز کردم، با طوفان پرواز کردم. میدانستم که مردهام. اشتباه فاحشی است که تصور کرد انسان فقط میمرد. بیحرکت در هوا معلق مانده بودم...."
هنری اما زنده ماند. در بیمارستان پیکر خرد شده او را به هم دوختند و همانجا بود که دلبسته و شیفته پرستار زیبا و مهربان خود شد. او با پرستار جوان از بیمارستان نظامی به سوئیس گریخت. اما دوران ماه عسل زندگی آنها بسیار کوتاه بود. شیرینی آن تنها تا انتظار تولد نوزداشان دوام آورد. همسر و کودک او هنگام زایمان جان سپردند. هنری پس از این فاجعه زایشگاه را تنها و بیکس و سرخورده ترک کرد. مرگ محبوب و نوزاد، کشش ادامه زندگی و عشق را در او کشته بود.
هنری از جوانان نسلی است که با رویاهای بزرگ در جنگ مشارکت فعال داشتند و از دورن آتش جبههها جان بدر بردند، اما جراحات جنگ و تجربیات تلخ و هولناک آن هرگز آنها را ترک نکرد. همینگوی در آثار خود و از جمله رمان «وداع با اسلحه» زندگی ، رویاها و ناکامیهای این نسل را باز اَفرینی میکند و آنان را «نسل برباد رفته» مینامد.
همینگوی در طول زندگی ادبی پربار خود بارها سرنوشت این نسل برباد رفته را موضوع اصلی کار خود قرار داد. او در رمان «خورشید طلوع خود را دارد»[5] (۱۹۲۹) همین موضوع را از منظری دیگر بازآفرینی کرده است. در این رمان زندگی یک گروه از جوانان مرفه و از طبقات بالایی جامعه بازخوانی شده است. این جوانان همه زندگی خود را صرف لذت بردن و خوشگذرانی میکنند. اما همه این تفریحات و خوشیها در واقع کوششی برای پنهان کردن خالی بودن و بیمحتوی بودن زندگیشان و کاهش رنج درونی آنهاست. این جوانان غرق لذت جوییاند. باده بدست از این میهانی به میهمانی دیگر و از این شهر به شهر دیگر در حرکتند. تفریحات آنان مرزی ندارد. شرکت در جشنهای میخواری پاریس، گاو بازی در اسپانیا و سفر میان این شهرها تنها دغدغههای شبانه روزی آنان است. دو قهرمان اصلی این رمان عبارتند از لیدی برت[6] یک دختر انگلیسی مرفه و یک پسر امریکایی بنام جک برنز[7]. رابطه میان این دو بسیار نزدیک اما شکننده است و نمیتواند به یک عشق واقعی و پایدار منجر شود. جک به دلیل شرکت در جنگ، آلت تناسنلی خود را از دست داده و قادر نیست به آن تنها چیزی که در این رابطه عاشقانه به زندگیاش معنا و مفهوم واقعی دهد، دست یابد. او در این آرزو میسوزد، اما کاری از دستش بر نمیآید. چنین کمبود بزرگی از عواقب جنگ است. با این وجود از نگاه نویسنده رمان چنین نیست که نسل برباد رفته همه چیزش را از دست داده است و دیگر هیچ امیدی برای زیستن نمیتواند داشته باشد. بازیابی واقعیت و کنار گذاشتن خیالبافی و جرئت رویارویی با واقعیات چنانکه هستند و گریز از ایده آلهای پوچ و میان تهی، علیرغم همه دشواریها میتواند راهی بسوی خوشبختی بگشاید. از همین رو جک و برت پس از اینکه شهامت رویارویی با واقعیات را مییابند سرانجام در پایان رمان زندگی شان گشایشی مییابد:
"_ آه جک ، ما دو نفر چه زندگی خوبی میتوانیم داشته باشیم.
_ آری ، من هم گفتم، چقدر عالی است که به آن بیاندیشیم."
شکگرایی و بدبینی اما همزمان ستایش زندگی و حساسیت شورانگیز نسبت به دقایق و ظرایف هستی انسان از مهمترین ویژگیهای نویسندگی ارنست همینگوی است. نویسندهای که با روحیه پیکارجویانه خود و باز آفرینی گفتگوهای قهرمانان آثارش در عباراتی کوتاه و سریع، آفرینش گر سبک ویژه و مکتب ادبی تازهای گردید که الگو و تکنیک تازهای برای دست کم یک نسل از نویسندگان پس از خود خلق کرد. او در سال ۱۹۵٤ جایزه ادبی نوبل را نصیب خود کرد.
چیرگی بر ترس
چه عاملی همینگوی را در طول زندگی همواره بسوی خطر کردن میکشاند؟ آیا این زخمهای دوران جنگ بود که او را در سالهای صلح نیز به گام گذاشتن در کنار مرگ همچون چاشنی زندگی وامیداشت؟ پاسخ به این پرسش را باید در آثار همینگوی جستجو کرد. آثار اولیه او درباره گاوبازی و شکار حیوانات بزرگ مانند «مرگ بعدازظهر» (۱۹۳۲) و «تپههای سبز افریقا» (۱۹۳۵) گواه روحیه آرامش ناپذیر و بیقرار نویسندهای پر جنب و جوشند. پاسخ عمیقتر به پرسش فوق را در رمانها و داستانهای طولانی همینگوی میتوان پی گرفت. قهرمانان این آثار اغلب در موقعیتهای دشوار و خطرناکی بسر میبرند، اما نه از سر ماجراجویی. این قهرمانان اغلب افرادی از گروههای شغلی و اجتماعی مخصوصاند: سربازان، شکارچیان، بوکس بازان و یا مردان جوان. اما این قهرمانان جستجو گر و بیقرار تنها هنگامی به آرامش دورونی دست مییابند که بر ترس درونی خود غلبه کنند.
یکی از آخرین رمانهای همینگوی که شهرت جهانی یافته و به فیلم نیز برگردان شده است «پیرمرد و دریا»[8] (۱۹۵۲) است. این رمان جدال سخت قهرمان داستان با طبیعت سرکش را تصویر میکند. پیرمرد ماهیگیری که قهرمان داستان است سوار بر قایقی کوچک به دنبال شکار ماهی در زیر آفتاب سوزان دل به آبهای خلیج مکزیک میسپرد. پیرمرد با سرسختی و جسارت مثال زدنی بدون اینکه امید خود به پیروزی را از دست دهد برای شکار ماهی بزرگی که او را به چالش طلبیده دست به نبردی جانانه میزند. پیرمرد در این نبرد ناچار میشود که بدون غذا و آب چند شبانه روز را در دریا و خطرات بسیاری که در کمین اوست، سر کند. سرانجام به هر قیمیتی است پیرمرد بر شکار جان سخت و نیرومند خود پیروز میشود. اما هنگامی که به ساحل میرسد از پیکر نهنگ عظیم الجثهای که شکار کرده جز اسلکتی، باقی نمانده است. پیکر نهنگ طعمه ماهیها و پرندگان دریایی شده است. اما پیرمرد خود را خوشبخت و پیروزمند حس میکند. «پیرمرد و دریا» یکی از بهترین آثار همینگوی است که به پاس آن جایزه ادبی نوبل را به سال ۱۹۵۴ نصیب خود کرد.
بطور کلی قهرمانان آثار همینگوی هنگامی خود را خوشبخت احساس میکنند و زندگی خود را با معنا مییابند که بر ترس چیره گردند. پس از این پیروزی است که آنها با نگاهی فراخ به استقبال روزها و حوادث ناشناخته بعدی میروند. در زیر پوست هیجان انگیزترین روایات همینگوی نیز میتوان همین روانشناسی چیرگی بر ترس را یافت. بطوری که جوهر اصلی تلقی اغلب قهرمانان این آثار کوشش در راه خودیابی و بازتعریف خود است. بعبارت دیگر پرسش مرکزی این قهرمانان اگزیستانسیالیستی یا هستیدارانه [9] است. اگر بخواهیم دقیقتر بیان کنیم میتوان گفت که محور اصلی آثار همینگوی پرسش موجودیت انسان بودن و گاهی "مرد بودن" است.
چهره واقعی همینگوی شباهت کم نظیری با قهرمانانی دارد که در آثار او بازآفرینی شدهاند. قهرمانانی که دل به دریا میزنند. در میان خطرات و پیچهای سرنوشت ساز زندگی غلبه بر مخاطرات و ترس درونی خود را جستجو میکنند. آیا مرگ حیرت آور نویسنده را نمیتوان جزئی از زندگی پرمخاطرهای دانست که به گونه دلخراشی، آرامش ابدی را در شلیک گلولهای به مغز خود میطلبید؟