داستان كوتاه discussion
مهتاب
date
newest »
newest »
واقعا چرا نخواست
دل من اين روزا همش هواي اون زمونارو مي كنه
دل من اين روزا همش هواي اون زمونارو مي كنه
خوشا روزي كه اين شعر را خوانديم باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران...
از يادآوري آن روزها
يادآوري پاك كن هاي عطر دار
و خودكار هاي چند رنگ
و عكس هزارآفرين مدرسه موشها
از شما ممونم محمد صالح گرامي
آرزوي عزيز مرا ياد آورد از اين شعربه گمانم شنيده باشيد؛
ولي دوباره خواندنش خالي از لطف نيست
....
اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها، شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پندآموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریزعلی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پُر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد ِ مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد، این مشقها را خط بزن
.....



ممنون دوست خوبم
...
کوچک که بودیم، چه دل های بزرگی داشتیم؛
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم!
کاش! همان کودکی بودیم که
حرفهایش را از نگاهش می شد خواند؛
اما، اکنون اگر فریاد هم بزنیم
کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که
سکوت کرده ایم!
سکوت ِ پر، بهتر از فریاد ِ تو خالی ست
...
چرا نخواست که همانگونه شاد، رها و پاک بمانیم؟؟؟؟؟؟؟