داستان كوتاه discussion
نوشته هاي ديگران
>
اخوان ثالث / گزارش
date
newest »
newest »
Mahyar wrote: "خدا کدوم ئه. :دی"
اوه اوه شدیم دوتا!!
اوه اوه شدیم دوتا!!





چو شب رنگ درد و دریغا گرفت،
دل پاکروتر ز آیینه ام
دلم دیگر آن شعله شاد نیست
همه خشم و خون است و درد و دریغ
سرایی در این شهرک آباد نیست
خدایا! زمین سرد و بی نور شد
بی آزرم شد، عشق از و دور شد
کهن گور شد، مسخ شد، کور شد.
مگر پشت این پرده آبگون
تو ننشستهیی بر سریر سپهر
به دست اندرت رشته چند و چون؟
شبی جبه دیگر کن و پوستین
فرود آی از آن بارگاه بلند،
رها کرده خویشتن را ببین.
زمین دیگر آن کودک پاک نیست.
پر الودگیهاست دامن وی،
که خاکش به سر، گرچه جز خاک نیست.
گزارشگران تو گویا دگر
زبانشان فسردست؛ یا روز و شب
دروغ و دروغ اورندت خبر.
کسی دیگر اینجا تو را بنده نیست
درین کهنه محراب تاریک، بس
فریبندهٔ هست و پرستنده نیست.
علی رفت؛ زردشت فرمند خفت
شبان تو گم گشت، و بدعی پاک
رخ اندر شب نی روانا نهفت.
نمانده ست جز "من" کسی بر زمین
دگر ناکسانند و نه مردمان؛
بلند آستان و پلید آستین.
همه باغها پیر و پژمرده اند
همه راهها مانده بی رهگذر
همه شمع و قندیلها مرده اند.
تو اگر مرده یی، جانشین تو کیست؟
که پرسد؟ که فرمان دهد؟
و اگر زنده یی، کاین پسندیده نیست.
مگر صخرهای سپهر بلند،
-که بودند روزی به فرمان تو-
سر از امر و نهی تو پیچیده اند؟
مگر مهر و طوفان و آب، آی خدای!
دگر نیست در پنجه پیر تو؟
که گویی: بسوز، و بروب، و بر آی.
گذشت، آی پیر پریشان! بس است
بمیران، که دونند، و کمتر ز دون؛
بسوزان، که پستند، و ز آن سوی پست.
یکی بشنو این نعره خشم را،
برای که بر پا نگاه داشتی،
زمینی چنین بی حیا چشم را؟
گر این بردباری برای "من" است؛
نخواهم "من" این صبر و سنگ ترا؛
نبینی که دیگر نه جای "من" است؟
از این غرق در ظلمت و گمرهی،
از این گوی سرگشتهٔ ناسپاس
چه مانده ست، جز قرنهای تهی؟
گران است این بار بر دوش "من"
گران است، کز پس شرم و شرف
بفرسود روح سیه پوش "من"
خدایا! غم آلوده شد خانهام
پر از خشم و خون است و درد و دریغ
دل خسته پیر دیوانه ام.