داستان كوتاه discussion
گفتگو و بحث
>
همین به این آسانی!!
date
newest »
newest »
این شاعر از اون دسته آدمهاییه که باید فقط به حالش دل بسوزونیم.چون کار دیگه ای نمی تونیم انجام بدیم
آنكس كه نداند و نداند كه نداند / در جهلِ مُركب اَبَدالدّهر بماند
آنكس كه نداند و نداند كه نداند / در جهلِ مُركب اَبَدالدّهر بماند
:d :)))))
اقا همون دیشب اومدم خوندم یه نظری هم دادم باز پاک کردم
:ی
همش کوچه بغلی ها جولو چشمم میومد





هر انسان عاقلی میداند که عمر آدمی آنقدر نیست که صرف این کارهای کوچک و کم اهمیت شود. اصول اولیه شاعری و یاد گرفتن پیچ و خم زبان، جزو مهارتهایی است که میشود سر فرصت به آن پرداخت. البته اگر فرصت فراهم شود. اگر هم نشد مهم نیست، اولویت با چیزهای دیگر است. اولین وظیفه یک شاعر نوپا، جور کردن مقداری پول برای چاپ اولین کتاب شعر است. زیر سنگ هم شده، باید پول فراهم کرد. حتا اگر مجبور شوی از نان شبت هم بزنی. چاپ کردن شعر، وظیفه مقدس هر ایرانی است. اگر دیروز قرار بود هر ایرانی صاحب یک پیکان شود، امروز باید هر ایرانی صاحب یک دیوان شعر شود!
مطالعه مجموعه شعر «فالگیر» حیدر میرانی (تهران، نشر رسانه اردیبهشت، 1389) به ما این نوید را داد که فاصله چندانی با تحقق این آرزو نداریم. بخصوص آنکه ناشران عزیز نیز کمر همت به این منظور بستهاند و هدفی جز اعتلای ادبیات ندارند.
از قافیه و وزن کسی خیر ندیده!
ماجرای شاعر شدن میرانی از آنجا شروع شد که وی یک شب در خواب یک پری خوشگل را میبیند و اوشان به ایشان میگوید که چون جنابعالی آدم خیلی حساسی هستی، زود باشد که شاعر شوی و در شاعری، پوز همه را بزنی:
خواب دیدم یک پری میگفت: شاعر ميشوی
یا برای زندگی با شعر حاضر میشوی
مذهبی هستی ولی از نوع روشنفکر آن
تو مسلمانی، ولی یک روز کافر میشوی!
متأسفانه پری مذکور، با همه علم و اطلاعش، به شاعر نگفت که قافیه هم جزو اصول اولیه شعر سنتی است. بنابراین، عدم رعایت قافیه به یکی از مهمترین شگردهای شعری میرانی تبدیل شد. این نوآوری، منحصر به آوردن قافیههای شایگان مثل: عاقلانه/ عادلانه/ منصفانه/ شاعرانه/ عاشقانه و جاودانه و مردان/ خدایان/ گناهان و کویرانه/ مردانه/ غریبانه/ و مجدداً کویرانه نیست. بلکه اصولن شاعر معتقد است که در شعر کلاسیک، نیاوردن قافیه، مهمتر از آوردن آن است:
شنیدهاید که مردی میان آتش و خون
هزار بار شکست و هزار بار به خون...
شما که نامه جانم فدا فرستادید
شما که حرمت مهمان نگه نمیدارید!
یا:
آن شبی که تمام خدایان، فصل تقدیر را مينوشتند
بحثشان شد سر عشق اما مرگ را سطر آخر نوشتند!
یا:
من آمدهام به خواستگاری گل من
دیگر به برادرت بگو، حرف بزن
حالا که جواب رد شنیدم از تو
گور پدرت، به گرگعلی زنگ بزن!
..
گاهی اوقات شاعر در اینکه قافیهها را مرتب تکرار میکند، دچار تردید جانکاهی ميشود، اما همان پری مذکور به او دلداری میدهد که طوری نیست عزیزم! فقط بگو:
میان ماندن و رفتن چنان مردد بود
که بین عالم و آدم چنین زبانزد بود
صدای عاشق او را چرا کسی نشناخت
میان عالم و آدم اگر زبانزد بود
برای گفتن این بیت آخری شک داشت
چرا که قافیهاش باز هم مردد بود.
شاعر شدهام، کمی روانی هستم!
شاعر فروتنانه معتقد است که یک شاعر روانی بیش نیست و شعرهایش مثل جلبک در این همه دریا شناورند:
در میان این همه دریا، جلبک شعرم شناور بود!
این فروتنی تا آنجاست که شاعر در امتحان عاشقی به خودش نمره بیست میدهد:
با سختگیریهای تو دیگر قبولم
در امتحان عاشقی با نمره بیست!
ایکاش این معشوق محترم، در امتحان شعر هم قدری سختگیری از خودش نشان میداد!
..
ظاهراً عدهای از خدا بیخبر به شاعر گفتهاند که از شاعر و شاعری چیزی نمیداند. اما خوشبختانه ایشان به این لجنپراکنیها هیچ توجهی نکرده و بین تهران و کاشان به رفت و آمد خود ادامه دادهاند:
بیهوده هی دنبال حرفی تازه میگردم
یک روز در کاشانم و یک روز تهرانم
یک شاعر محبوب در تحقیر من میگفت:
یک ذره از شعر و ادب چیزی نمیدانم!
آری نمیدانم چه میگویی تو ای شاعر!
این واژهها را چون نمیفهمم نمیخوانم.
..
با همه این تفاصیل، یک عده آدم بی عقل هستند که ميآیند و نه فقط ذهن و خلاّق رهای آقای میرانی، بلکه شعرهای او را میدزدند!
این روزها بازار دزدی گرم گرم است
از من تمام شعرهایم را بدزدید!
شاعران از پشت خنجر ميخورند!
متأسفانه شاعران ما مرتب از پشت خنجر ميخورند و کسانی که قرار بوده پای آنها صبر کنند، زیر قول خودشان میزنند:
قول مساعد داده بودی صبر خواهی کرد
جان تو اصلاً این که رسمش نیست پروانه!
وی با همه تسلط شگرفی که بر زبان دارد، نمیداند این حقیقت مسلم را چگونه و با چه زبانی به این انسانهای بیوفا حالی کند:
رسمش نبود این که چنین تنها بمانم
این را بگویم به شما با چه زبانی؟!
شاعر برای معشوقش احترام زیادی قایل است و از او با لقب بچه ننه و لوس یاد میکند:
بیچاره شدم از این همه وسواست
خسته شدم از افاده و احساست
بچه ننه لوس! اگر میفهمی
عاشق شده ام، عاشق آس و پاست!
چه سخت بود نخوردن برای این آدم!
شاعر با عالم سینما از طریق تلویزیون آشنایی کامل دارد و از شخصیتهای کارتونی حتا اگر در وزن هم نگنجند، مایه میگذارد:
آخر داستان این چنین است: اسم من میشود لوک بد شانس
دالتونها همیشه پیروزند، کاشکی یک جکی چان بیاید!
و از همین طریق، و شاید هم از طریق قافیه، با ماجرای خانم مارپل آشنا ميشود:
از این همه آدم درون جعبه جادو
در حیرتم از ماجرای خانم مارپل
البته اگر شاعر، اخبار هشت و سی را تماشا میکرد، حیرتش تکمیل میشد!
..
در این زندگی کارتونی، چه ضرورتی برای حفظ وزن و قافیه وجود دارد:
ماشین رسیده است به آخر، به اکسپورت
انگار نه انگار به کاشان رسیدهام!
..
خدا نکند که شاعر بخواهد برای غزل خانم شعر بگوید. دهن خواننده را سرویس میکند از بس که مجبور است بعضی کلمات را جور خاصی تلفظ کند:
شعری سرودهام برای خانم غزل
تقدیم ميکنم به شما کندوی عسل!
چند وقتی نیست، یک دفعه ظاهر میشوی!
یکی از وظایف وزن، ایجاد ترکیبات جدید و خندهدار است و میرانی از این قابلیت به خوبی استفاده کرده است، مخصوصاً در رباعیاتش. با اینکه شاعر نشان داده که میتواند وزن را رعایت نکند، اما اغلب ترجیح میدهد که وزن را رعایت کند، اما زبان فارسی را رعایت نکند. به برکت این توانایی، دزدان دریایی شدهاند «دزدان وسط دریایی»:
مانند جزیرهای پُر از تنهایی
یک نقشه گنج و قصهای رؤیایی
صندوقچه طلایمان را بُردند
دزدان شرور وسط دریایی!
..
سن و سال دو گونه است، اصل سن و سال و فرع سن و سال. کولیها این توانایی را دارند که اصل سن و سال را به آدم ميگویند، آن هم با دیدن یک نگاه!
خندید، و اصل سن و سالم را گفت
اسرار وجود کل عالم را گفت
آن دختر کولی چقدر زیبا بود
با دیدن یک نگاه، فالم را گفت!
..
تخیلات و در اصل توهمان میرانی آن قدر قوی است، که «به همین آسانی» به برکت وزن ميشود «همین به این آسانی»:
از دست خودم کلافهام ميدانی
دیوانه شدم همین به این آسانی
امروز به کوه ميزنم یا فردا
از دست تخیلات این میرانی!
..
در نظر شاعر، شعر با تراکتور فرقی ندارد. و حتا اگر وزن آن بهم بریزد، باز هم کارایی خودش را دارد. شاعر گاهی اوقات که از غم و غصه عناصر لبریز میشود، چارهای ندارد جز اینکه دخل وزن و زبان را دربیاورد. و تقصیری هم ندارد، تقدیر این گونه رقم زده است:
از غصه و غم عناصر پُر شدهام
حالا که سوار این تراکتور شدهام
جبر است، تمام زندگانی جبر است
تقصیر خودم نبوده که لر شدهام!
.
ابن محمود