داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
...
date
newest »
newest »
سلام ماسویاالبته اگر نام را درست نوشته باشم۰
بار اول است که از شما می خوانم
به داستان های دوران پس از جنگ به ویژه به نوشته های معروف ولفگانگ بورشرت نزدیک است۰
اما به نظر من بهتر است جایی در میانه داستان اشاره کوچکی به رابطه میان خانم لازواریس و عکس بالای شومینه می شد تا مخاطب تو بتواند راحت تر گره را باز کند۰
در حال حاضر من فقط میتوانم حدس بزنم که همسر خانم لازواریس که در جنگ کشته شده (البته حالا در این مورد هم شک دارم که واقعن کشته شده یا نشده) زمانی برای جنگ رفته و در جایی دیگر از زنی دیگر صاجب فرزندی شده (لارزوسا) شبیه به خودش که اینک پشت شیشه آویزان است و با تعجب به تصویر
پدرش (ویلازوس) می نگرد۰
خوب بود اما احتیاج به بازنویسی دارد و درضمن حتمن نباید شیشه شور را در آن آغاز پشت پنجره همراه با شیشه پاک کن بیاوری وقتی که می گویی فقط چهره اش پیدا و بقیه نقاط بدن تار است این غیر منطقی و باورناپذیر می نماید۰
در انتها وقتی شیشه شور را وصف می کنی کافیست۰
من داستان را در رده داستان های مرموز می آورم
موفق باشی
با خوش آمد،
اول مرسی از داستان. بعد اینکه من اصلا فکر نکردم که این داستان خیالی هست. بعد از دو عمر زندگی در این دنیا دیگه هیچ چیز به نظرم غیر ممکن نیست. خانوم لازواریس قبل از اینکه بره جنگ رفته جای دیگه بچه درست کرده، بسیار طبیعی!
مرسی از به واقعیت کشیدن خیالات
اول مرسی از داستان. بعد اینکه من اصلا فکر نکردم که این داستان خیالی هست. بعد از دو عمر زندگی در این دنیا دیگه هیچ چیز به نظرم غیر ممکن نیست. خانوم لازواریس قبل از اینکه بره جنگ رفته جای دیگه بچه درست کرده، بسیار طبیعی!
مرسی از به واقعیت کشیدن خیالات
نظر های من با نظر های محمّد یکی ئه. این داستان فضاسازیِ خوبی نداره. البته این به اون معنی نیست که نباید بنویسی یا هرچی. سعی کن داستان هایی که می نویسی تکراری نباشن و هم چنین نخست برای تو کامل درک بشن.منتظرِ نوشته های بعدی ات هستم. :)
دوست من روحیه نقد پذیری چیز ذاتی نیست و مسءله ایه که باید کسب بشه.
.
من تنها یک داستان از شما خوندم و اگر هدفم نگاهی کلی به داستانهای شما بود بی شک آنچه مینوشتم گونه ای دیگه بود .
.
دوست من داستان رو برای نقد گذاشتید منم نقدش کردم و من چی کار دارم که نویسنده داستانهای دیگه ای داره یا نداره.
.
امیدوارم حمل بر جسارتم نشه اما این داستان خیلی حرفه ای نگاشته نشده. و من نمیگم داستان خوبه یا بده یا عالیه یا افتضاحه . من تو نقد فقط ایرادات اگر باشن و محاسن اگر باشن رو ذکر میکنم. و اگه سبکی دارید ،خاص خودتون عالیه. ولی دوستانه بگم که ساختار شکنی آخرین پله هست . کسی که ادعای ساختار شکنی داره باید و باید استاد ساختاری باشه که میشکنتش.
دوست گرامی خوش آمد می گویمداستان به باور من چه از دیدگاه طراحی و چه فضاسازی بومی نیست و این را من نمی پسندم شاید دیگران بپسندند.
داستان چه روایت محور و چه غیر از آن باید در بستری از شخصیت ها و فضاها شکل گیرد. زمانی که نویسنده ای طرحی را در چنین بستری می آفریند باید خود با شخصیت ها زیسته باشد و خود آن فضاها را با موشکافی دیده باشد تا بتواند خواننده اش را راهنمایی کند و بی گمان منظور من از زیستن در فضاها و با شخصیت ها فیزیکی نیست بلکه تخیل آنهاست.
اینکه خانم لازواریس کیست، در چه سطحی از اجتماع زندگی می کند، چه چیزهایی را دوست دارد یا ندارد و ... همه و همه باید در ذهن نویسنده باشند تا آن شخصیت جان گیرد. دلیلی ندارد که همه آن ریزه کاری ها در داستان آورده شوند اما باید در ذهن نویسنده وجود داشته باشند تا با توجه به شخصیت، عکس العمل ها پدید آیند. در مورد فضا نیز چنین است.
با توجه به همه آن چیزی که گفتم این داستان را چه از دید روایی و چه از دید عناصر داستان ساز یک داستان خوب نمی دانم. به امید خواندن بیشتر از شما
پیروز باشی
MæsooYa wrote: "-----------------------------------------------------
کامان دوستان !
کامان !
1) من چند تا کامنت اینجا دارم از آدمهایی که زیاد اهل کتاب و داستان و نقد و هستند احیاناً. این که همگی به نحوی این داستان..."
نمیدونم چرا ولی خواندم جواب شما را به نقدهایمان و خندیدم آنهم با صدای بلند البته نه از روی مسخره که از لحن صحبت کردن شما دوست عزیز. خوشحالم که لاقل من یک چیزی گفتم که با آن موافقت شد.
منتظرم باز هم بنویسید و شاد باشید
کامان دوستان !
کامان !
1) من چند تا کامنت اینجا دارم از آدمهایی که زیاد اهل کتاب و داستان و نقد و هستند احیاناً. این که همگی به نحوی این داستان..."
نمیدونم چرا ولی خواندم جواب شما را به نقدهایمان و خندیدم آنهم با صدای بلند البته نه از روی مسخره که از لحن صحبت کردن شما دوست عزیز. خوشحالم که لاقل من یک چیزی گفتم که با آن موافقت شد.
منتظرم باز هم بنویسید و شاد باشید
دوست من اینجا یه جامعه مجازی آزاد هست که تقریبا همه برای یادگیری بیشتر و بیشتر دور هم جمع شدیم.
.
نه احتیاج هست به کسی تذکر داده بشه که حرفی نو بزنه و نه کسی اینجا جوگیر میشه که جوگیری
کار کسی نیست که در پی یادگیری باشه و اگه کسی در حدی بود که با خوندن چند کلمه احساسی و جوگیر بشه و خونسردی خودشرو از دست بده تنها چاره رها کردن او تو جوی که گرفتتش رها کنیم که همینطور دستو پا بزنه.
.
انسان مفهوم پیچیده ای داره . وقتی سرمون درد میکنه با اینکه میدونیم قرص سردرد تویخچاله باز میگیم مامان سرم درد میکنه.
احتیاج به همدردی برای کاهش درد و و واقعا دلسوزی مادر درد رو کم میکنه. و این تقریبا هیچ ربطی نداره به تاکید روی قیدهای موجود در داستان کوتاه. این صفت ها نه تنها تاثیر توصیف حالات رو میگیرن بلکه داستان رو تک بعدی میکنن.
به عنوان مثال اگه بتونید داستان گل-خاک- رو از جیمز جویس بخونید و یا اگه خوندید به یاد بیارید . به خاطر این این داستان رو مثال میزنم چون نمونه ای فوقالعاده از توصیف احساسات انسانیه.
جیمز جویس میتونست به جای 10 صفحه سخنوری تنها و تنها بگوید که اون خانوم دماغ دارز چقدرعلارغم گفته هایش دوست دارد ازدواج کند. اما تاثیری داره این حرف .
داستان تک بعدی میشه چون کسی نمیتونه دیگه یرزن رو افسرده فرضکنه و مجبوره که غمگین فرضش کنه یعنی نویسند اینجا داره دستور میده داره دخالت میکنه .
داستان شما نباید احتیاج به شما برای دفاع از خودش داشته باشه. تحلیل کار دیگرانه نه شما.
.
نویسنده نباید تعصبی نسبت به داستان داشته باشه.
دوست منمن در همان آغاز داستان شما را خواندم و همانطور که می بینید با درک ضمنی آنچه خواسته اید بگویید در نظرم آوردم که این داستان می تواند داستان خوبی باشد۰ اما به شرط اینکه آنرا به زبانی بنویسید که با آن مناسبت و هماهنگی داشته باشد دوم زبانی که آنرا به درستی بشناسید و به آن اشراف داشته باشید۰
در حال حاضر داستان شما همچون ترجمه ایست ناقص که مجبور هستید با زبانی الکن به دفاع از آن برخیزید۰ داستانی که متاسفانه نیمی از آنچه را هم که می خواهید به زور به خواننده خود القا کنید در آن لحاظ نشده است۰
این داستان را به زبانی که بهتر از فارسی بدان می نویسید برگردانید
موفق خواهید بود
ارادت
ارتمیس
من هنوز دارم میخندم. بیشتر از داستانتون دوست دارم شخصیّت شما را دوست عزیز.
در گام نخست نقد شدن مهم است نه آن که نقد چه می گوید. نقد شدن یعنی مهم بودن و دیده شدن. اون کامان دوستان هم حکایتی داشت! اینقدر فرنگی ننویس قلبم درد می گیرد می افتم روی دستت! نکن تصدقت نکن!
:D
سلام و خوش آمدید معصو ی عزیز
داستان از کاستی های بسیاری بر خوردار بود که دوستان به اکثرشون اشاره کردن
و چیزی که من میگم اینه که جمله بندی های اینگونه چند فعلی و طولانی ضربه جدی به پیکر داستان می زنه
و ایراد دیگه ای که می تونم بگیرم اینه که این داستان ریتم خاص و منظمی نداشت که البته این موضوع تا حدودی سلیقه ایه و فکر می کتم بیشتر بخاطر انتخاب نا صحیح کلمات و همون جمله بندی باشه
و اما در مورد نوشته های پیرامون این داستان
دوست عزیز داستان خود به تنهایی باید گویای همه چیز باشد نویسنده نمی تواند همه جا پی داستانش برود و منظورش را بیان کند
و اینکه خواننده واقعا ارتباطی با آن دنیای زیبایی که در اندیشه داشتید بر قرار نمی کند اشکال کار شماست
و در جایی عنوان کردید که خوشحالید از درک نشدن!!!
دلیل نوشتن داستان مگر چیزی جز گسترش اندیشه هاست ؟
اگر قرار بر مرموز بودن است نوشتن اشتباه ترین راه رسیدن به این امر است
و دیگر اینکه اینجا کسی بر سر داستان کسی نمی کوبد
من شما را می خوانم تا از شما چیز بیاموزم و نظرم را عنوان می کنم تا شاید شما هم ..
یک ضرب المثل قدیمی ایرانی میگه : اگه من یه سکه داشته باشم و شما یک سکه ، در صورتی که سکه هایمان را با هم تبادل کنیم باز هم هرکدام تنها یک سکه خواهیم داشت
اما اگر هر کدام یک توانایی داشته باشیم و آنرا تبادل کنیم هر یک دارای 2 توانایی خواهیم بود
پس من از شما خواهش می کنم کمی در نوع بیان و نگرشتون تغییر ایجاد کنید و بجای دعوت دوستان به نقد نکردن کارهایاتان کمی در داستانها و نقد های گذشته این گروه مطالعه کنید تا نوع روابط و قوانین نوشته و نا نوشته این انجمن بیشتر آشنا شوید بعد با روی باز منتظر داستان بعدی و قوی تر شما خواهیم بود
پانده باشید
بهزاد
داستان از کاستی های بسیاری بر خوردار بود که دوستان به اکثرشون اشاره کردن
و چیزی که من میگم اینه که جمله بندی های اینگونه چند فعلی و طولانی ضربه جدی به پیکر داستان می زنه
و ایراد دیگه ای که می تونم بگیرم اینه که این داستان ریتم خاص و منظمی نداشت که البته این موضوع تا حدودی سلیقه ایه و فکر می کتم بیشتر بخاطر انتخاب نا صحیح کلمات و همون جمله بندی باشه
و اما در مورد نوشته های پیرامون این داستان
دوست عزیز داستان خود به تنهایی باید گویای همه چیز باشد نویسنده نمی تواند همه جا پی داستانش برود و منظورش را بیان کند
و اینکه خواننده واقعا ارتباطی با آن دنیای زیبایی که در اندیشه داشتید بر قرار نمی کند اشکال کار شماست
و در جایی عنوان کردید که خوشحالید از درک نشدن!!!
دلیل نوشتن داستان مگر چیزی جز گسترش اندیشه هاست ؟
اگر قرار بر مرموز بودن است نوشتن اشتباه ترین راه رسیدن به این امر است
و دیگر اینکه اینجا کسی بر سر داستان کسی نمی کوبد
من شما را می خوانم تا از شما چیز بیاموزم و نظرم را عنوان می کنم تا شاید شما هم ..
یک ضرب المثل قدیمی ایرانی میگه : اگه من یه سکه داشته باشم و شما یک سکه ، در صورتی که سکه هایمان را با هم تبادل کنیم باز هم هرکدام تنها یک سکه خواهیم داشت
اما اگر هر کدام یک توانایی داشته باشیم و آنرا تبادل کنیم هر یک دارای 2 توانایی خواهیم بود
پس من از شما خواهش می کنم کمی در نوع بیان و نگرشتون تغییر ایجاد کنید و بجای دعوت دوستان به نقد نکردن کارهایاتان کمی در داستانها و نقد های گذشته این گروه مطالعه کنید تا نوع روابط و قوانین نوشته و نا نوشته این انجمن بیشتر آشنا شوید بعد با روی باز منتظر داستان بعدی و قوی تر شما خواهیم بود
پانده باشید
بهزاد
دوستِ عزیز. من هم گاهی آثاری داشتم که اون قدر ضعیف بودن که نقد های کوبنده اش باعث شده من از خجالت آب بشم، ولی این دلیل نشده که دیگه ننویسم، بل که باعث شده من بیش تر و به تر بنویسم تا یاد بگیرم چطور اون نقد ها رو به کار ببندم.در موردِ داستانِ شما هم، نقدی که بهش وارد هست یکی صریح گوییِ حالات هست که به قولِ شما «هایلایت» کردن ئه، ولی هیچ توجّه کردید برای این که چیزی «هایلایت» بشه باید پیش تر بیان شده باشه تا بشه هایلایتر پن رو روش کشید؟ شما یک نویسنده ی تنبل هستید که بدون توصیف تصمیم گرفتید همه چیز رو به مفتضحانه ترین شکل بیان کنید و به این عملِ قهرمانانه افتخار هم می کنید! در صورتی که باید بدونید ستینگ در داستانِ شما خیلی مسخره ست و حتّی توصیف نشده که داستان تو چه فضایی ست شده.... حتّی این که اون پیرزن کجای چه جور اتاقی نشسته هم ذکر نشده!
در انتها هم باید بگم که من عصبانی هستم و تو همین عصبانیّت هم حرف می زنم، چون مشخّص ئه با کسی طرف ام که دو تا کلاسِ داستان نویسی رفته و چند کلمه ی خارجی یاد گرفته و الآن می خواد اون رو به خوردِ من بده؛ در حالی که تصوّر می کنم تو زندگی اش حتّی نصفِ من هم کتاب نخونده.
خیلی دوست داشتم ادب رو رعایت کنم دوستِ عزیز، ولی فکر می کنم این جا کسی هست که خود رو با ویرجینیا وولف اشتباه گرفته.
دیدیم روزی که مهیار عصبانی شد!!!!! چرا من هنوز میخندم پس؟
می توانم دوستانه پیشنهاد کنم رمان علیامخدره سارایوو را بخوانی و با داستان خود مقایسه کنی. یک نکته دیگر و آن اینکه اگر بنویسی هایلایت، نشانی از فرهیختگی نیست بهتر است بگوییم بزرگنمایی. بهره گیری از واژگانی که برابری رایج دارند کار مناسبی برای یک نویسنده نیست و شوربختانه نشان می دهد که دایره واژگان نویسنده کاستی بسیار دارد. امیدوارم دلسرد نشده باشی که کار نیکو کردن از پر کردن است
محسن صادقیان wrote: "سلام دوست من
اومدم یه کم باهات خودمونی حرف بزنم
البته قبل از هر چی بگم که این حرفا نظر شخصیمه
اول بذار تشویقت کنم به خاطر این که روی اولین داستانت ایستادی و نقد ها را یکی یکی پس زدی و این ناشی از..."
منظورت چی بود از این حرفا آقای صادقیان، حالا ما باید عکس برای شما صادر کنیم که شما با ما صحبت کنید یعنی؟؟ خوب منم اون ماهی توی تنگ بلوری هستم، نگاه کن توی چشمش تا منو ببینی!! در ضمن عکس و مشخصات دوست داری برو فیسبوک.
اومدم یه کم باهات خودمونی حرف بزنم
البته قبل از هر چی بگم که این حرفا نظر شخصیمه
اول بذار تشویقت کنم به خاطر این که روی اولین داستانت ایستادی و نقد ها را یکی یکی پس زدی و این ناشی از..."
منظورت چی بود از این حرفا آقای صادقیان، حالا ما باید عکس برای شما صادر کنیم که شما با ما صحبت کنید یعنی؟؟ خوب منم اون ماهی توی تنگ بلوری هستم، نگاه کن توی چشمش تا منو ببینی!! در ضمن عکس و مشخصات دوست داری برو فیسبوک.
هیچم گودریدس نشده محل قایم موشک بازی، شما از روی عکس و مشخصات کامنت میدی؟؟؟؟ من هیچ هوسی نکردم غیر از اینکه چه خوب بود که وقتی عکس میگیری صاف مینشستی شاید اونوقت درست میدیدی!
رویا جون حرف محسن درسته
من و خیلی های دیگه صادقانه، با اسم و رسم وبا تصویر واقعی خودمون در این گروه حضور داریم.این یه جور احترام گذاشتن به مخاطبه
مقایسه ی این سایت با فیسبوک کاملا اشتباهه.فیسبوک داستان دیگه ایی داره و خودت هم این رو می دونی
وقتی عضو گودریدز میشی یک پروفایل از تو می خواد که می تونی اطلاعاتش رو از همه مخفی کنی
اما همچین گزینه ی مشابهی برای عکس یا اسم نداره.یعنی این دو مورد حداقل چیزیه که گودریدز از کاربرهاش می خواد
من خودم به شخصه دوست دارم وقتی دارم یک داستان می خونم،بدونم نویسنده اش مونث هست یا مذکر و توی چه دوره ی سنی هست ،
سایر مشخصات مثل اسم وعکس برای ارتباط برقرار کردن بهتر از نظر احساسی با هم گروهت هست، با کسی که به عنوان دوست اَدش می کنی،(ببخشید انگلیسی گفتم)
به هرحال ممکنه عده ایی مخالف این باشن، اما من به شخصه می گم اینجا نیاز به کاربرهایی داره که در عین مجازی بودن،واقعی باشن.
من و خیلی های دیگه صادقانه، با اسم و رسم وبا تصویر واقعی خودمون در این گروه حضور داریم.این یه جور احترام گذاشتن به مخاطبه
مقایسه ی این سایت با فیسبوک کاملا اشتباهه.فیسبوک داستان دیگه ایی داره و خودت هم این رو می دونی
وقتی عضو گودریدز میشی یک پروفایل از تو می خواد که می تونی اطلاعاتش رو از همه مخفی کنی
اما همچین گزینه ی مشابهی برای عکس یا اسم نداره.یعنی این دو مورد حداقل چیزیه که گودریدز از کاربرهاش می خواد
من خودم به شخصه دوست دارم وقتی دارم یک داستان می خونم،بدونم نویسنده اش مونث هست یا مذکر و توی چه دوره ی سنی هست ،
سایر مشخصات مثل اسم وعکس برای ارتباط برقرار کردن بهتر از نظر احساسی با هم گروهت هست، با کسی که به عنوان دوست اَدش می کنی،(ببخشید انگلیسی گفتم)
به هرحال ممکنه عده ایی مخالف این باشن، اما من به شخصه می گم اینجا نیاز به کاربرهایی داره که در عین مجازی بودن،واقعی باشن.
مریم جان، مریم جان، مریم جان،
توقع نداشتم داشتن عکس و اسم و رسم را نشان صداقت بدانی عزیز دلم!! پس چقدر آدم ناا صادق داریم در این سایت گودریدس بگذریم از من. من تصور کردم که آمدیم اینجا تا بنویسیم، بخوانیم، و نقد کنیم بدون در نظر گرفتن ظواهر که همیشه باعث تاثیرگذاری بر روی قضاوت میشود. اما مثل اینکه علاقه به دونستن هویت بالاتر از کلامی هست که از فکر و احساس نشأت میگیره. پس حالا فهمیدم ماجرای اون دستهی را در گود ریدس که حتا عکس لخت و نمیه لخت دارند، انجوری حتا بهتر میشه به نظرم نظر داد، اینطوره؟؟
من با شما کاملا مخالفم. یادتون باشه که هیچ انسانی احمق نیست و برای هر کاری که انجام میده دلیلی داره شاید از نظر شما غیر قابل قبول باشه اما دلیل بر نادرستی کار نمیشه. من در هیچ جای از درست کردن پروفایل ندیدم که داشتن عکس حقیقی و سنّ جزو اجبارات باشد. شما خود را آشکار کردید دمتون گرم. من هم زشتم هم پیر هم بدون اعتماد به نفس ترجیح دادم پشت پرده بمانم.
در ضمن کی گفته داشتن عکس کمک میکنه. مثلا عکس محسن منو اذیت میکنه چون هروقت سرش را میبینم که کجه اعصابم خراب میشه. ترجیح میدادم به جای اون عکس عینکش را میگذاشت!!
تعجب میکنم در ضمن از احساس خودم که دوستانم را که بدون عکس هستند به همان اندازه دوست دارم که اگر عکسشان را دیده بودم. شاید چون ظاهر هیچوقت دل منو نبرده انطوری که باطن آدما برده.
ممنونم از توصیه با لبی خندان
توقع نداشتم داشتن عکس و اسم و رسم را نشان صداقت بدانی عزیز دلم!! پس چقدر آدم ناا صادق داریم در این سایت گودریدس بگذریم از من. من تصور کردم که آمدیم اینجا تا بنویسیم، بخوانیم، و نقد کنیم بدون در نظر گرفتن ظواهر که همیشه باعث تاثیرگذاری بر روی قضاوت میشود. اما مثل اینکه علاقه به دونستن هویت بالاتر از کلامی هست که از فکر و احساس نشأت میگیره. پس حالا فهمیدم ماجرای اون دستهی را در گود ریدس که حتا عکس لخت و نمیه لخت دارند، انجوری حتا بهتر میشه به نظرم نظر داد، اینطوره؟؟
من با شما کاملا مخالفم. یادتون باشه که هیچ انسانی احمق نیست و برای هر کاری که انجام میده دلیلی داره شاید از نظر شما غیر قابل قبول باشه اما دلیل بر نادرستی کار نمیشه. من در هیچ جای از درست کردن پروفایل ندیدم که داشتن عکس حقیقی و سنّ جزو اجبارات باشد. شما خود را آشکار کردید دمتون گرم. من هم زشتم هم پیر هم بدون اعتماد به نفس ترجیح دادم پشت پرده بمانم.
در ضمن کی گفته داشتن عکس کمک میکنه. مثلا عکس محسن منو اذیت میکنه چون هروقت سرش را میبینم که کجه اعصابم خراب میشه. ترجیح میدادم به جای اون عکس عینکش را میگذاشت!!
تعجب میکنم در ضمن از احساس خودم که دوستانم را که بدون عکس هستند به همان اندازه دوست دارم که اگر عکسشان را دیده بودم. شاید چون ظاهر هیچوقت دل منو نبرده انطوری که باطن آدما برده.
ممنونم از توصیه با لبی خندان
این هم مانند راه ندادن افغان ها به پارک های اصفهان است۰متاسفم که در یک سایت بین المللی که اتفاقا سروری آمریکایی آنرا می چرخاند و مطابق همان قوانین چنین روش هایی مانند تعیین هویت در آن منع شده بسیاری هنوز چنین کودکانه و بدون اندیشه لب به سخن می گشایند۰
اگر چنین باشد که برچیدن این گروه خیلی راحت و اسان است۰
در اینجا اتخاذ تصمیم از جانب مدیران ملاک عمل خواهد بود۰
در جایی که شما مختار هستید حتی تصویر یک جلد کتاب را به عنوان عکس پروفایل خود انتخاب نمایید
دوستان عزیز لطفا حرمت نگه دارید زیر داستان جای نقد است نه اینگونه حرف ها . می تونیم در تاپیکی مربوط در پوشه گفتگو به این مهم بپردازیم .
من از نویسنده این داستان بابت گفتگوهای حاشیه ای عذر می خوام
من از نویسنده این داستان بابت گفتگوهای حاشیه ای عذر می خوام
مسویا عزیز،
اول از شما معذرت میخوام که زیر داستانت شروع به بحث کردیم. این گروه الان اعصابش ضعیفه بخصوص آقای صادقیان که وقتی که باید صحبت میکرده نکرده حالا دل پرش را اینجا آورده خالی بکنه. ممنون از شما که لطف میکنی و میگی مشکلی نیست. من نمیدونم واقعاً منظور از این حرفها چیست که برای من کلامی که در روی این صفحه نوشته میشه حرف اول را میزنه بدون در نظر گرفتن مرد یا زن یا سنّ یا شکل.
اما حالا که بهش فکر میکنم بیراه هم نمیگن این دوستان. من سالها پیش که کتاب میخوندم اینترنت نداشتیم که بفهمم نویسنده چه شکلی هست، حالا که داریم و رفتم چک کردم نمیدونی چقدر حالم از تولستوی بد شد، یک آدم به تمام معنا بیریخت، روی ذهنم تاثیر گذشته نمیدونی چطوری!! کتاب صلح و جنگ را انداختم بیرون که دیگه جالب نیست اصلا.
مسویا جان بازم داستان بنویس که داستانت پر از ماجراست، اگر خودش نباشه بحثش هست:))
آقای صادقیان لطفا یا عکس عینکت را بذار یا سرت را صاف بگیر که درست ببینی. در ضمن قلمت را استفاده کن برای داستان نوشتن نه بحث کردن، ممنون
آقای بهزاد معذرت میخوام از قانون شکنی، تکرار نخواهد شد
مهیار کجایی شما؟؟ دوستت را ولش کردی رفتی، دست مریزاد!!
خوش باشید و بخندید که بودن فردا را تضمینی نیست
اول از شما معذرت میخوام که زیر داستانت شروع به بحث کردیم. این گروه الان اعصابش ضعیفه بخصوص آقای صادقیان که وقتی که باید صحبت میکرده نکرده حالا دل پرش را اینجا آورده خالی بکنه. ممنون از شما که لطف میکنی و میگی مشکلی نیست. من نمیدونم واقعاً منظور از این حرفها چیست که برای من کلامی که در روی این صفحه نوشته میشه حرف اول را میزنه بدون در نظر گرفتن مرد یا زن یا سنّ یا شکل.
اما حالا که بهش فکر میکنم بیراه هم نمیگن این دوستان. من سالها پیش که کتاب میخوندم اینترنت نداشتیم که بفهمم نویسنده چه شکلی هست، حالا که داریم و رفتم چک کردم نمیدونی چقدر حالم از تولستوی بد شد، یک آدم به تمام معنا بیریخت، روی ذهنم تاثیر گذشته نمیدونی چطوری!! کتاب صلح و جنگ را انداختم بیرون که دیگه جالب نیست اصلا.
مسویا جان بازم داستان بنویس که داستانت پر از ماجراست، اگر خودش نباشه بحثش هست:))
آقای صادقیان لطفا یا عکس عینکت را بذار یا سرت را صاف بگیر که درست ببینی. در ضمن قلمت را استفاده کن برای داستان نوشتن نه بحث کردن، ممنون
آقای بهزاد معذرت میخوام از قانون شکنی، تکرار نخواهد شد
مهیار کجایی شما؟؟ دوستت را ولش کردی رفتی، دست مریزاد!!
خوش باشید و بخندید که بودن فردا را تضمینی نیست
من هم به نوبه ی خودم معذرت می خوام که این بحث در زیر داستان مصویا انجام شده
اما از اونجایی که خود نویسنده اجازه داده، فکر می کنم مشکل کمی حل شده
رویا جان
نمی دونم منظورت از دسته آدم های لخت و نیمه لخت گودریدز چه کسایی هستند؟کاش توضیح بدی
من به شخصه آدمی نیستم که از چهره ی آدمها در موردشون قضاوت کنم.جیزی که برای من مهمه اخلاق و رفتار هست.اینقدر آدم های جور و واجور در این دنیا دیدم که زشتی و زیبایی ظاهر دیگه برام معنایی نداره.هرکی آدم خوبی باشه از نظر من آدم زیبایی هم هست
اول که به این سایت اومدم ، با اسم هستی و با عکس شخصیت کارتونی مورد علاقه ام ، مِمُل، عضو این گروه شدم.چون اینجا هم مثل هر فضای مجازی دیگه ایی برام پر بود از بی اعتمادی.وعلت دیگه اش این بود که خودم رو از گروه نمی دونستم.اینجا بیشتر برام حکم یه سرگرمی رو داشت
اما بعد اعتمادم به گروه بیشتر شد و اعضا، شدند مثل دوست و خانوادم.گروه هم مثل خونه م.پس دیگه دلیلی نداشت که با عکس و چهره ی مستعار بنویسم.و حالا تازه می فهمم که اعتماد اعضا به من چقدر بیشتر از قبل شده.
و می تونم بیبنم که صمیمیت خوب و پاکی بینمون شکل گرفته.من به گروه اعتماد کردم و نتیجه ش این شد که هر روز خودم رو بیشتر متعلق به گروه می دونم
چون این تجربه رو داشتم،با حرف محسن ،موافقت کردم
در ضمن رویا جون، اینجا یه گروه جدی هست، ما داریم تمرین می کنیم داستان و شعر بنویسیم تا شاید روزی حرف جذابی برای چاپ شدن داشته باشیم(البته این تنها هدف گروه نیست و ممکنه خیلی ها به این موضوع فکر نکنن)
ما حتی می تونیم توی فرصت هایی، میتینگ بذاریم (ببخشید انگلیسی می گم) با اهداف مختلف در زمینه ی داستان نویسی
شاید این عقیده ی من تنها باشه،ولی من به این گروه به صورت خیلی جدی نگاه می کنم
بنابراین ارائه ی اسم و مشخصات واقعی، ضرری برای کاربر که نداره هیچ، به اعتماد بیشتر اعضا به هم، در یک فضای مجازی ولی در عین حال واقعی و جدی هم کمک می کنه
اما از اونجایی که خود نویسنده اجازه داده، فکر می کنم مشکل کمی حل شده
رویا جان
نمی دونم منظورت از دسته آدم های لخت و نیمه لخت گودریدز چه کسایی هستند؟کاش توضیح بدی
من به شخصه آدمی نیستم که از چهره ی آدمها در موردشون قضاوت کنم.جیزی که برای من مهمه اخلاق و رفتار هست.اینقدر آدم های جور و واجور در این دنیا دیدم که زشتی و زیبایی ظاهر دیگه برام معنایی نداره.هرکی آدم خوبی باشه از نظر من آدم زیبایی هم هست
اول که به این سایت اومدم ، با اسم هستی و با عکس شخصیت کارتونی مورد علاقه ام ، مِمُل، عضو این گروه شدم.چون اینجا هم مثل هر فضای مجازی دیگه ایی برام پر بود از بی اعتمادی.وعلت دیگه اش این بود که خودم رو از گروه نمی دونستم.اینجا بیشتر برام حکم یه سرگرمی رو داشت
اما بعد اعتمادم به گروه بیشتر شد و اعضا، شدند مثل دوست و خانوادم.گروه هم مثل خونه م.پس دیگه دلیلی نداشت که با عکس و چهره ی مستعار بنویسم.و حالا تازه می فهمم که اعتماد اعضا به من چقدر بیشتر از قبل شده.
و می تونم بیبنم که صمیمیت خوب و پاکی بینمون شکل گرفته.من به گروه اعتماد کردم و نتیجه ش این شد که هر روز خودم رو بیشتر متعلق به گروه می دونم
چون این تجربه رو داشتم،با حرف محسن ،موافقت کردم
در ضمن رویا جون، اینجا یه گروه جدی هست، ما داریم تمرین می کنیم داستان و شعر بنویسیم تا شاید روزی حرف جذابی برای چاپ شدن داشته باشیم(البته این تنها هدف گروه نیست و ممکنه خیلی ها به این موضوع فکر نکنن)
ما حتی می تونیم توی فرصت هایی، میتینگ بذاریم (ببخشید انگلیسی می گم) با اهداف مختلف در زمینه ی داستان نویسی
شاید این عقیده ی من تنها باشه،ولی من به این گروه به صورت خیلی جدی نگاه می کنم
بنابراین ارائه ی اسم و مشخصات واقعی، ضرری برای کاربر که نداره هیچ، به اعتماد بیشتر اعضا به هم، در یک فضای مجازی ولی در عین حال واقعی و جدی هم کمک می کنه
دوست من ؛ این اصلا یک نقد نیست
اما نظر سلیقه ی هم نیست
شاید با سوال بپرسم بهتره
وقتی شما نام های خارجی و فضای خارجی بکار می برید
فکر می کنید هم ذات پنداری و ارتباط با خواننده برقرار می شود؟
مگر اینکه شما داستانی بنویسید در خصوص ادبیات مهاجرت و یا به اصطلاح خودش
دایاسپورای و بخواهید یه همچین داستانی رو رقم بزنید..... ،
اما اگر از این مطلب بگذریم و به خود تنه ء داستان نگاه کنیم ، باید بگم دوست دارم با قلم شما آشنا بشم و سپس نظر خودم رو بنویسم ممنونم که دوست دارید که قلمتان راکد نماند




در مورد تصویرهایی که از پیرزن و شهر داشتید .اگه تصویرها از شهر دودگرفته شروع میشد و به شیشه کثیف آپارتمان و پشت شیشه پیرزن و گربه ختم میشد بهتر بود . مثل دوربینی که از بالای شهررفته رفته به پیرزن نزدیک میشه .
، مستأصل و اندوهگین ، این دوتا کاملا اضافه هستند و داستان رو گزارشی میکنه . شما این دو قید حالت رو با توصیف رفتار پیر زن نشان دادید پس اکیدا نباید اینهارو بیاری. که اشتباست.
– ویلازوس در واقع همسر مهربان و وفادار ِ خانم لازواریس بود که در یکی از جنگهای جهانی کشته شده بود! -
اینگونه صریح گویی داستان رو خراب میکنه . اینها دقیقا چیزهایی هست که خواننده باید کشفشون کنه. مثلا میشد عکس روی شومینه رو توصیف کنید که خواننده دستش بیاد.
کاش به توصیف شیشه شور قبل از مرگ پیرزن دست نمیزدی . مثلا میگفتی به سمت صدا چرخید و شوهرش را به وضوح در قاب پنجره دید. اینطوری خواننده لحظه ای از دید پیرزن به داستان نگاه میکنه. و برای خیلاتی شدنش منتظر دلیله که بعد از مرگش با توصیف شیشه شور متوجه اصل مطلب میشه.
شیشه های کثیف و شهر دودگرفته و بارانی که قبلا باریده و درد دل با گربه از حسنهای داستانه .
ارتباط شیشه شور با شوهر پیرزن غیر طبیعی و زورکی بود انگار نویسنده دوست داشت یک اتفاق جالب تو داستانش بیافته.
ساکن یکی از شهرهای مرزی جهان؟!؟! جهان مگه مرز داره.