داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
كوتاهك
date
newest »
newest »
message 1:
by
Amir reza(mohammad)
(new)
Dec 25, 2008 10:02AM
نشسته بودم سر ميز شام اما اصلا نمي تونستم از زيبايي شمع هاي قرمز روي ميز يا لوسترهاي درخشاني كه با رنگ قرمزشان انواع غذاها و دسرها را نوراني كرده بود لذت ببرم.همسرم متوجه ام بود و چشم غره مي رفت .من فقط چشم به لب هاي قرمز ميزبان دوخته بودم كه به وراجي هاي شوهرش پوزخند مي زد .دستم به گيلاس بلند خورد و افتاد درست وقتي كه ميزبان چشمان خسته اش را به چشمان خسته من دوخت............
reply
|
flag
آقا امير گراميشايد در مرتبه اول داستانك كوتاهي به نظر برسه كه جز فضاسازي كمي چيزي نداره
ولي پيام داستان شما فراتر از چند سطر اين داستانه
زندگي خيلي از زن ها و مردها كه فقط روي كاغذي زن و شوهرن
قصه خيانت ها
قصه پاك عشق هايي كه محكوم به سكوتند
و اينكه اگر آدمها براستي نصفه گمشده خود را پيدا مي كردند براستي خوشبخت بودند
مي بينيد؟
اين چند سطر مي تواند طرح خوبي براي هزاران داستان باشد
باز هم بنويسيد
فكر مي كردم اميدي نيست..خوشحال شدم
راستش خودم هم فكر كردم كه مي تونه ازش داستان خوبي دربياد
كي مي خواد ادامش بده
يا علي بگه و شروع
امیررضا داستانک یا دلنوشته یا هر چیز دیگری که اسمش را بذاری برای من جالب بود در چند خط یک دنیا مطلب گفت از همین دلنوشته ها یک زمان دیدی میشه یک داستان کوتاه نوشت جناب نیککالا




