سید علی صالحی discussion

26 views
از کتاب دعای زنی در راه که تنها می رفت

Comments Showing 1-1 of 1 (1 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Fatima (new)

Fatima | 12 comments Mod
مسافری که از تيره‌ترين افق آمده بود
می‌گفت: معلوم نيست چه رُخ خواهد داد
قناری‌ها از خواندنِ جُفت‌های خود می‌ترسند
از آوازِ باد و رويای ليموبُنان می‌ترسند
ديگر کسی کلماتِ روشنِ هيچ ترانه‌ای را به ياد نمی‌آورد
بوی سوختنِ کتاب و کبوتر و نی می‌آيد
ما در بيشه‌ی بادهای بدگمان گُم شده‌ايم.


داريم حرف می‌زنيم
دريا پشتِ درگاهِ بسته‌ی دی‌ماه مُرده است
نه افق، نه آينه،‌ نه آوازی
کسی برای نجاتِ نيلوفر نخواهد آمد
وزيدنِ عطر و بلورِ آب ... شوخی بود
اصلا حرفی نيست
آفتابی نيست
قناری مُرده، ليمو پير، من خسته!
و پروانه‌ها
که لایِ آخرين کتاب سوخته
از سکوتِ باد می‌ترسند!


back to top