داستان كوتاه discussion
گفتگو و بحث
>
یک گزارش, یک معما, یک پرسش
date
newest »
newest »
دکتر عبدالمجید ارفعی در فصلنامه فروزش شماره دوم (بهار۸۸)۰ می گوید: -در تختجمشید دو دسته گِلنوشته پيدا شدهاند. يك دسته در بين سالهای ۱۳۱۲و ۱۳۱۳ بوده كه در دو اتاق در باروی تختجمشيد، در شمال شرقی آن، بوده و دستهی ديگر هم در سال ۱۳۱۶ در خزانهی تختجمشید. در سال ۱۳۱۴ گِلنوشتههای بارو – که حدود سي هزار تا بود - در پنجاه صندوق با مجوّز دولت ايران برای اين كه دانسته شود به چه زبانی نوشته شده و محتوای آنها چیست، برای رمزگشايی به آمریکا رفت. خط آنها ميخی بوده است. البته ما خطهای مختلفی داريم كه به شكل ميخی نوشته شدهاند. برای ارسال، اوّل آنها را در پارافين مايع فرو بردند و بعد در ۲۳۵۳ جعبهی مقوايی و چند پيت نفتی قديمی جای دادند. روی این جعبهها از يك تا بيست شماره نوشته بودند كه نشان از شمارِ گلنوشتهها در آن جعبه داشت۰
این گل نبشته ها جهت رمزگشایی در اختیار سه استاد جرج کمرون ریچارد هلک و پی یر پورو گذاشته می شود۰
در سال ۱۳۲۷ مرحوم علاء كه در آن وقت سفير ايران در آمریکا بود ماجرا را پي گيری میكند كه چه مقدار از اين كتيبهها خوانده يا شمارش شده و چه زمانی قرار است به ايران برگردد؟ حاصل اين پی گيریها برگشتن ۱۵۰ گلنوشته و سه صندوق خردهريزههایی بود كه آن زمان میگفتند، در برابر ده تا دوازده هزار گلنوشتهی كموبيش سالم، ارزش مطالعاتی چندانی ندارد. بايد بگويم كه هيچوقت نميتوانيم بگوييم همهی گلنوشتهها سالم است. چون در طول قرنها باران میآمده و نمک و شورهی خاك را شسته و میبرده و به زمين فرو میبرده و این نمک و شوره وارد جایی كه گلنوشتهها انبار شده بودند میشده و نمک و شوره هم وقتی بيرون بيايد و هوا بخورد اتصاع پيدا میكند و باعث تركاندن كتيبه – چه آجر، چه گلنوشته – میشود. يا اين كه اصلاً ممكن است در ساختن آنها از مواد خوبي استفاده نشده باشد؛ كه در گلنوشتههای تختجمشید به اين مورد بسیار برمیخوريم. چون در بسياري از جاها از گِل رودخانهای كه مثلاً در شوش يا میانرودان بوده، استفاده میشده ولی در كتيبههای تختجمشید اين طور نبوده است و تكههای سنگ هم در آن پيدا میشود. و اينها باعث تخريب كتيبه میشود۰
روی هم رفته بين ده تا دوازده هزار كتيبهی خوب برای خواندن داريم. البته بر روی مقدار زيادی از آنها اصلاً چيزی نوشته نشده ولي شمارش شدهاند؛ چون برای نوشتن آماده شده بودند. دستهای فقط نقشِ مُهر هستند كه احتمالاً مسافران به هنگام جابهجایی به عنوان سند با خود میبردهاند. پيگيريی های مرحوم علاء باعث شد گلنوشتههایی كه كَمِرون آنها را خوانده ولی هيچ وقت چاپ نكرده بود به علاوهی سه صندوق به ايران برگردد۰
پس از انقلاب و پی گيری هایی كه بر پایهی قرارداد الجزاير پيش آمد، دولت ايران قرار بود ادعاهای خود را برای اشيایی كه در آمریکا دارد اعلام كند. ولی متأسفانه به علت اين كه زمان زيادی گذشته بود، كسانی كه در موزه كار میكردند نمی دانستند خردهريزههایی وجود داشتهاند كه شمارش نشده بود. آنها قطعههای خُرد را شمارش کردند که بالغ بر ۳۵يا ۳۷ هزار قطعه بود، از اینرو با شادمانی گفتند كه ما تمام كتيبهها را از آمریکا تحويل گرفتهايم و ديگر هيچ چيز در آنجا نداريم.
من كه در سال ۱۳۷۷ همكاری با سازمان ميراث فرهنگی و موزهی ملی ايران را شروع كردم، درخواست كردم كه آنها را به ايران برگردانند. خواهناخواه كسی زير بار نمی رفت و به من گفتند كه بايد ثابت كنم. من با جستوجو در بايگانی های مركز باستانشناسی سابق و ميراث فرهنگی امروز توانستم اسناد و مداركی جمع كنم كه نشان میداد پنجاه صندوق به آمریکا رفته، نه سه صندوقی كه به ايران برگشته است. سرانجام آنها راضی شدند و به خود من مأموريت دادند كه با آمریکايی ها برای بازگرداندن اين كتيبهها مذاكره كنم و فرصتي دست داد كه با رییس وقت مؤسسهی شرقی دانشگاه شيكاگو و يكی از استادانش كه از شاگردان «كمرون» بوده و امروز استاد دورهی «بابلی نو» در مؤسسهی شرقی است و اين كتيبهها اکنون در اختيار اوست، مذاكره كنم. آنها بدون هيچ مشكلی واقعاً پذيرفتند كه تمام گلنوشتهها به ايران برگردد. چون هم برای ايشان جاگير بود و هم كسی نبود كه روی آنها مطالعه كند. در ضمن گفتند كه هزينهی بلیت سفر مرا هم میپذیرند و برای دو ماه اقامت در آمریکا که برای شمارش و بستهبندی كردن نیاز بود، خواستند كه هزينهی اقامتم را دولت ايران بپردازد.
وقتي به ايران بازگشتم، گزارش گفتوگوی خود را تقدیم ریاست وقت سازمان میراث فرهنگی کشور کردم. اين موضوع تا مدتی فراموش شد و وقتی دوباره به جريان افتاد، روزی به من زنگ زده شد كه فلانی، برای تو دو ميليون تومان در نظر گرفتهايم كه دو ماه به آمریکا بروی، كه با نرخ آن روز، برابر با روزي ۵۰ دلار میشد در حالی كه كرايهی اتاق، شبی ۱۰۰ دلار بود. من آن مبلغ را نپذيرفتم و گفتم حاضر نيستم با این مقدار بروم. اصرار كردند از آمریکايی ها بگيرم و من نپذیرفتم. البته شايد هدفِ ديگری در كار بود و آن اين كه كس ديگری غير از من بايد میرفت كه اين كتيبهها را دريافت كند، چون چند ماهی نگذشته بود كه رونوشت نامهای از مؤسسهی شرقی به من رسيد كه به سازمان ميراث فرهنگی نوشته بودند حاضر نيستند آن كتيبهها را به كس ديگری غير از من برای بازگرداندن تحويل بدهند.
خوب، اينجا هم سرمان به سنگ خورد. یک سال بعد، من دبير هيأت علمی كنگرهای شدم به نام «نخستين همايش پيوندهای فرهنگی ايران و غرب آسيا» كه وقتي پيشجلسهی كنگره در سال قبل از خودِ كنگره انجام شده بود، تعدادی از استادن دانشگاه شيكاگو كه عضو هيأت علمي کنگره بودند، برای خواندن مقالهها و اين كه بدانيم چگونه كنگره را برگزار كنيم به ايران آمدند. آنها در گفتوگويی با ميراث فرهنگی توافق كردند كه هر چند وقت يك بار ۳۰۰ گلنوشته را پس از عكس گرفتن به ايران برگردانند. اما وقتی كه اولين گروهِ گلنوشتهها برگشت با هایوهوی و جنجالهای تبلیغاتی در ايران و آمریکا روبهرو شد. دلیلش را هم میدانيد، كه يك خانواده از يهوديانی كه در انفجاری در آرژانتين كشته شده بودند ادعای غرامت كردند كه چون اين كتيبهها اموال دولت ایران هستند، باید حراج شود و وجه آن در اختيار آنها قرار گيرد. چون قانونی در زمان «ريگان» در آمریکا تصويب شده بود كه اگر دولتی در يك امر ترور دست داشته باشد، دولت يا دادگاههای آمریکا میتوانند به نفع دادخواه، اموال آنها را ضبط كنند. اما در همانجا قيد شده كه اشيای فرهنگی و نمايشگاهی مستثنا هستند، چون اين اشيا متعلق به دولتها نيستند و به ملتها تعلق دارند. وقتی كه اين ادعا در دادگاه مطرح میشود، از طريق مجاری سياسی دو بار به دولت ايران نامه میدهند كه چنين ادعايی شده و شما وكيلتان را معرفی کنید. متأسفانه چون دولت ايران، نه دادگاه را به رسميت میشناسد و نه اين دادخواهی و ادعا را، از معرفی وكيل خودداری كرده و موضوع را بی پاسخ میگذارد.
دانشگاه شيكاگو، خود، وكيل گرفت و به قول خودشان برای دادگاهِ اول، يك ميليون دلار خرج کرد كه متأسفانه دادگاه به آنها گفت كه شما تنها امانتداريد و صاحب مال نيستيد و چون صاحب مال اينجا حضور ندارد، رای به نفع مدعيان است. دانشگاه شيكاگو درخواست استيناف کرد و موضوع را به دادگاه بالاتر برد كه اين بار، سازمان ميراث فرهنگی که دیگر هوشيار شده بود، وكيلی را معرفی کرد. اما حدود سه هفته پيش كه دادگاه دوم تشكيل شد، ظاهراً حكم داده است كه اين اشيا بايد حراج شود. به هر حال در همين زمان عدهای دیگر هم مدعی آثار ایرانی میشوند و میگويند كه گنجينهی عظيمی از اموال ايران آنجا خوابيده و باید آنها را به نفع ما که از جریانهای روز که شاید دولت ایران در آنها دخالت داشته، زیان دیدهایم پرداخت شود۰
به قول یکی از استادان دانشگاه شیکاگو، اگر بُزِ كسی در خاورميانهی امروز كشته شده باشد، ادعای غرامت از دولت ايران میكند. عدهای از سربازان آمریکایی هم كه در بيروت بودند ادعای غرامت كردند و انگشت گذاشتند روی اشيای ايران؛ نه تنها در مؤسسهی شرقی دانشگاه شيكاگو بلكه در موزهی پنسيلوانيا كه در دامغان همكاری كرده است؛ موزهی متروپولتين كه اشيای ايرانی بسياری دارد؛ هاروارد كه «تپه يحيا» را حفاری كرده، و دادگاه هم گفته كه اسنادشان را تحويل دهند که آیا واقعاً اينها مال دولت ايران است یا نه. و این امر كه بعضی وقتها گرفتاری ايجاد میشود. مثلاً اشيايی متعلق به ايران رفته به دانشگاه شيكاگو، چيزهايي كه بر اساس تقسيمبندی مرسوم آن روزگار سهم دانشگاه شيكاگو میشده، اسنادِ آن در يك كشتی بوده كه در جنگ جهانی دوم اژدر خورده و زير آب رفته است. يا خردهسفالهايی كه از «چُغاميش» دارد كه در تپهی خليلی يا خليليان در نزديكی دزفول بوده، پس از انقلاب اسنادش از بين رفته است. حالا چهقدر سهم آنها بوده؟! به هر حال دانشگاه شيكاگو به همراه دانشگاه پنسيلوانيا، متروپلتینميزيوم و دانشگاههای ديگر آمریکا هم درگير اين مسأله هستند و گرفتاری دارند و متأسفانه جستهوگريخته از آمریکا به من خبر میرسد كه عملكرد وكيل ايران خيلی ضعيف است و نتوانسته آن طور كه بايد – حال عمد يا غير عمد - دفاع كند.
اين تاريخچهی گلنوشتهها بود. ولی اگر بخواهيم دربارهی خود گلنوشتهها صحبت كنيم، اسناد اداری يا مالي دستگاه ايالت فارس هستند. من از كلمهی ايالت به جای استان استفاده كردم چون استان فارس امروز مثله شده است؛ يك تكهاش استان بوشهر است، يك تكه استان كهگیلويه و بويراحمد، يك تكه استان هرمزگان است، يك تكهاش هم جزو يزد شده و يك تكه هم جزو اصفهان. منظور من از ايالت فارس، از حدود يزد تا كرانهی رود مارون است كه امروز در خوزستان است و بهبهان در كنار آن قرار دارد. زمان اين گلنوشتهها از سال سيزدهم تا بيستوهشتمِ پادشاهی داريوش بزرگ است. يعني از سال ۵۰۹ و اگر اشتباه نكنم تا ۴۹۴ يا ۴۹۶، و در بردارندهی فعاليتهای ادارهی مالی دستگاه داريوش است.
آنها را به چند فصل تقسيم میكنيم. اول اين كه در ۳۱ گروه جای داده شدهاند که اين بستگی به فعل بهکار گرفته در متن و نحوهی اجرای كاری كه انجام میشود، دارد؛ كه از حملونقل شروع میشود تا تحويل دادن، انبار كردن، ذخيره كردن برای غذا و علوفه، و هزینه و دستمزدهای سران حكومتی، شخص داريوش و خانوادهاش، اجرای مراسم دينی يا توليد كالایی مثل دادن جو برای آبجو درست كردن يا پوست چهارپا را به دبّاغی بردن كه پس از تمام اين چيزها به دريافتكنندهی غايی میرسيم كه شامل كسانی میشد كه برای آنها هزينه كرده بودند. مثل كارگرانی كه با عنوانی بهخصوص یا شخصی بهخصوص با ذكر نام آمده است و البته بعضی ها نام دارند ولی شغلشان ذكر نشده است و گروههای مختلف كارگری، چه زن و چه مرد و چه بچه كه خانوادهی كارگری بودند. بعد حقوقهای ويژهی – مشابه اضافهکاری - كه به آنها داده میشد۰
مثلاً اگر نگاه كنيد در شهر شيراز حقوقها تا پیش از سالِ بيستم داريوش، هميشه به شراب پرداخت شده و بعضی وقتها اضافه بر آن، گندم يا جو به آنها میدادند. ولي از سال بيستم به بعد كمی اوضاع تغيير میكند و گندم جانشين شراب میشود و شراب است كه بعضی وقتها اضافه بر آن، به آنها داده میشد. يا مادرانی كه بچه به دنيا میآوردند يك نوبت - به اندازهی يك روزِ ماه – چيزی اضافه به آنها میدادند كه اگر فرزندشان پسر بود دو برابر كسی كه دختر به دنيا آورده بود، دريافت میكرد. و نيز مسافران كه گروه عظيمی بودند كه در سفر بودند و بيشتر از شوش به تختجمشید يا شهر ديگری كه احتمالاً در شمال نیریز است برای استخراج معدن آهن میروند. يا اين كه از اين سوی، يعنی شرق به شوش میآمدند. بايد اين را در نظر داشته باشيم كه بيشتر مواقع، شاه (داريوش) در شوش ساكن بود و زمان خيلی كمی را در تختجمشید زندگی میكرد و آن هم برای اجرای مراسمی ویژه به آنجا میرفت. بر اساس گلنوشتهها، شوش، پايتخت سياسی بوده و میتوانيم بگوييم كه داريوش اكثر وقتها را در شوش میگذرانيد نه تختجمشید۰حال میرسيم به كارگرانِ روزمزدی كه تخصص خاصی داشتند و از شهری به شهر ديگر برای اجرای كاری ویژه میرفتند كه روزمزد، حقوق دريافت میكردند كه حتا اگر ۱۲ ماه حضور داشتند و حقوق میگرفتند حقوقشان روزمزد حساب شده است. و نيز جانوران كه علوفهشان را میدادند و شامل اسب و خر و شتر بود و نيز انواع و اقسام ماكيان كه پرورش میدادند. و علاوه بر علوفهی اسبانی که پیشتاز بودند و پیرَّدَزیش خوانده میشدند و در مسير میان دو منزلگاه رفتوآمد میكردند، كمی شراب هم برای تقويت به آنها داده میشد. سپس نامههايی كه فرادستی به زيردستش فرمان میدهد كه فلان كار را انجام دهد. و همچنین برچسبها. باید اشاره شود که در هنگام ساخت و شکل دادن گلنوشتهها بندی مويين بهصورت حلقه برای آویختن در آن مینهادند كه قبل از آويزان كردن گلنوشتههای مربوط به شخصی، برچسب كوچكی هم بر آن مینهادند كه يا اسم طرفی بوده كه كتيبهها به او مربوط میشده، يا اسم كالايی كه در کتیبه آمده بود. مثلاً مینوشتند گندم، كه بعضی وقتها سال و اسم محل هم آورده میشود. ولی به طور كلی خيلی كوچك هستند.
گزارشهای روزانه و سالانه هم هست كه مثل دفترند. اما موضوعی كه حتماً بايد در مورد اين گلنوشتهها گفت اين است كه سرشار از واژههای ايرانی هستند كه بسياری از آنها هنوز ردیابی نشدهاند و زبانشناسان ايران و كسانی كه كار ايرانشناسی میكنند بايد روی آنها كار كنند. سالها مرحوم «گِرشويچ» روی اسمها و بسياری از اين واژهها كار كرده و مقدار زيادی از آنها را معرفي كرد. «بَنوِنیست» نيز كار كرده و اين اواخر «مايرهوفر» است كه اين كار را به خصوص روی نامها انجام داده است. ولی هنوز معنی خيلی از واژهها را نمی دانيم.
نيز اين آثار از نظر جغرافيايی بسيار غنی هستند و به كمك نقشِ مُهرها و نشانهايی كه در آنهاست میتوانيم نقشهای از جغرافيای شمال فارس، از حدود نيريز تا نزديكی های رود مارون، ارایه كنيم. و شاهراهِ اصلي تختجمشید به شوش تا رود مارون را هم كموبيش میتوانيم مشخص كنيم. همينطور منزلگاههايش و نيز كموبيش فاصلههای شان. در ضمن خيلی از جاها را كه حتا امروز هم نامشان باقی مانده در ميان اين گلنوشتهها پيدا میكنيم. اگر در میان شما كسي اهل شيراز باشد حتماً با كلمههای دودَج، داريون و هزار، آشنایی دارد كه تمام اينها بازمانده از زمان داريوش است. حتا خود شيراز و نيريز و خیر. زرقان كه در این متنها رکَّن آمده و در سنگنوشتهی بیستون، در متن فارسی باستان آن «رَگَ»، و بعد «ز» به آن اضافه شده است. در اوايل اسلام رَكان میگفتند. اين است كه بايد گفت اطلاعات بسياری به ما میدهند. در واقع سيستم اداری و مالی داريوش را به ما نشان میدهند.
در آن روز گروهی هستند كه كارشان تخصيص کار و کارگران بود. گمارندگان كار به كارگران كه در كل ايالت فارس از شش نفر بيشتر نيستند و حدود سی و چند نفر هم هستند كه تقسیمکنندهی كالاها هستند و اين مسؤوليت را دارند كه اين كار را انجام دهند. و حدود دو، سه هزار نفر كه هر كدام در شهرهای مختلف زير دست اين سی و چند نفر كار میكنند و كالا را به مصرفكنندهی غایی میرسانند. در ضمن نامهای مختلف بسيار با شغلهای مختلف هم به چشم میخورد و نام بسياری از كالاها، ميوهها و درختها كه از بعضي از آنها، امروز هم استفاده میكنيم. مثل كلمهی «دوددَ» كه «توت» است. يا «وومروددَ» كه «اَمرود» میشود و «بایَ» كه «به» است، و همانند اينها. بعضي وقتها ردّ پايی از آنها را در زبان فارسي امروز هم میبينيم. مثلاً گوسفند «يک بُر» (یک ساله) و «دو بُر» (دو ساله) كه احتمالاً واژهی ايلامي «بِل» است كه به صورت «بُر» باقی مانده. يا مثلاً در شيراز به گوشت خوب میگويند «كُوِ» که به احتمال، همان واژهی ایلامی به معنای «برّه» است. يا «چَپِش» كه در فارس و خوزستان میگوييم، بازماندهای از دوران هخامنشي به معنای میش است. به واقع بسياری از واژههايی كه امروزه در ايران هست ريشههايش را میتوانيم در آنجا ببينيم و درك كنيم و نيز نام مكانها، جاها و شهرها كه شايد خيلی ها از آنها از دوران پیش از هخامنشی باقی مانده است.
تا كنون نزديك چهار هزار و هفتصد و اندی از اين گلنوشتهها خوانده شده است. از گلنوشتههای باروی تختجمشید ۲۵۸۷ تا در يك كتاب و ۳۳ تا در يك مجله چاپ شده است. امیدوارم کار من هم كه ترجمهی متن ۱۶۴ گلنوشته است بهزودی به چاپ برسد. ۲۵۸۶ گلنوشتهی ديگرخوانده هم هست كه حدود ششصد و اندی از آنها را به فارسی و انگلیسی ترجمه كردهام که امیدوارم آنها هم روزی به چاپ برسند.
نادر جان ممنون از اطلاعات مفید و ارزشمندی که در اختیارمون گذاشتی
واقعا متاسف شدم از اینکه خوندم ، میراث ملی ما رو اینقدر ساده و راحت ،به حراج گذاشتن
واقعا متاسف شدم از اینکه خوندم ، میراث ملی ما رو اینقدر ساده و راحت ،به حراج گذاشتن


در این مقال که تاریخ انتشار آن به سال ۲۰۱۰ بازمیگردد بطور خلاصه چنین آمده است:۰
یک پاکت بر روی تسمه نقاله یک کارخانه قدیمی کاغذ در شهر کلن آلمان همچون یک نقش برجسته از میان کوه کاغذهای باطله ای که میروند تا خُرد و خمیر شوند سر بیرون کشیده نظر ویلما درومونت کارگر سی و یک ساله, زنی که عاشق جمع آوری تمبر است بخود جلب می کند۰ ویلما در آخرین لحظه پاکت را از روی تسمه که در کنار آن کار می کند برداشته و آنرا از فرو رفتن به زیر چرخ رنده ها نجات می دهد۰
ویلما پاکت را می گشاید و درون آن یک پاسپورت و یک کتابچه دست نویس مییابد که بر بالای صفحه نخست آن به خط شکسته آلمانی نوشته: سوابق سفر به ایران۰
کتابچه ای که پنجاه و پنج سال در کشوی میز تحریر ویلما همچون رازی ناگشوده باقی میماند توسط شخصی به نام فریدریش کرفتر نوشته شده است۰ نویسندهای ناشناس برای ویلما درومونت که در طول سالیان بارها این کتابچه را ورق میزند تا شاید بتواند راز نوشتههای آنرا بگشاید۰ خط ریز و درهمی که اینک در سن هشتادوهشت سالگی برای خوانش آن احتیاج به ذرهبین دارد و واژهها و نقشه های باستان شناسانه گشودن راز این دفتر را برای او مشکل و ناممکن می سازد۰
سه هفته پیش, شبی ویلما هنگام عوض کردن کانالهای تلویزیون ناگاه به نام کرفتر بر می خورد که در زیر صفحه تصویر نقش میبندد و مردی را نشان میدهد که کتابچه ای همانند کتابچه او در دست دارد و از پدر خود فریدریش کرفتر سخن می گوید۰ برنامه یک فیلم مستند است در مورد ارنست هرتزفیلد۰ شخصی که کاوش های باستان شناسانه او در ایران به یافتن سی هزار لوح خشتی به خط میخی انجامید۰
به فاصله کوتاهی راز بزرگ کتابچه برای ویلما گشوده می شود۰ شخص مصاحبه شونده پسر فریدریش کرفتر از یافته های پدر خود سخن میگوید که همکار دکتر ارنست هرتزفیلد در تحقیقات باستان شناسانه در ایران بوده است۰
*
شهرت بینالمللی هرتزفیلد با کاوش او در سامره میان سالهای ۱۹۱۱ تا ۱۹۱۳ آغاز گردید که با کشف گنجنبشت هخامنشیان در شهر پارسه از ۱۹۳۱ تا ۱۹۳۴ به نقطه عطف خویش رسید. در حفاریهای تخت جمشید هرتزفیلد را باستان شناس جوان فریدریش کرفتر همراهی می کرد. اگر نخواهیم بگوییم نخستین اما هرتزفیلد جزو نخستین گروه از باستان شناسان و شرق شناسان غربی بود که اعتقاد داشتند تمامی آنچه که از یونانی ها در مورد ایرانیان به غرب رسیده درست نیست. این تعاریف با برخورداری ازغرض ورزیهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی هستند که برخاسته از نگرشی مختص یونانی ها در مورد بازگویی وقایع، حوادث و مسائل مختلف بوده است. سی هزار لوحه خشتی بازمانده تنها چیزهایی بودند که بر اثر سوخته شدن تخت جمشید بدست اسکندر که در متون پارسی ازو بنام گجستک یاد می گردد، از حالت خشت خام به صورت خشت پخته درآمدند و تا زمانی که هرتزفیلد آنها را از زیر خاک بیرون کشید, دوام آوردند. هرتزفیلد پیوسته از این الواح خشتی بنام حافظه تاریخی ایرانیان نام می برد۰
هرتزفیلد که با کشف این سی هزار لوحه برای دادن گزارش از ایران خارج شده کارها را بدست دستیار جوان خود کرفتر می گذارد. این سفر برای تامین هزینههای بعدی بوده زیرا با وضعیت اقتصادی که آنزمان در جهان پیش آمده بیم آن میرفته که حفاریها و کاوشها براثر نبود پشتوانه مالی متوقف گردند. (نا گفته نماند که هزینه این حفاری را مؤسسه شرق شناسی شیکاگو در اختیار هرتزفیلد قرار داده است)۰ هنگامیکه هرتزفیلد در تخت جمشید بود، کرفتر که همانند هرتزفیلد در کنار دیگر رشتهها در رشته معماری هم تحصیل کرده بود، جائی را پیدا می کند که بنا به آشنائی دقیقی که از فن معماری علمی و منطقی داشته مایل به حفاری در آن بوده زیرا حدس میزده که بتوان در آنجا چیز ارزشمندی یافت اما هرتزفیلد هربار مانع شده و اعتقاد داشته آنجا احتمالا باید محل منبعی برای ذخیره آب یا چیزی شبیه آن باشد و با توجه به کمبود وقت و پشتوانه مالی، بایستی ابتدا بدنبال چیزهای مهمتر رفت. با رفتن هرتزفیلد از ایران، کرفتر این موقعیت را پیدا می کند که به حفاری در محلی که همیشه میخواسته، بپردازد. پس از گذشت زمان اندکی در ژرفای یک و نیم متری سطح زمین کرفتر موفق به یافتن لوح زرینی می گردد که زیر پایه نخستین بنای تخت جمشید قرار داده بودند. او نخستین کسی بوده که این لوح زرین, ساخته شده از ۵ کیلو طلای ناب را که پیامی از داریوش برای نسلهای بعد بهمراه داشت، پس از گذشت دو هزار و چهارصد سال دوباره در دستهای خود گرفته است. نفر پیش از او که این لوح زرین را در دست داشته و در آن محل کار گذاشته به احتمال زیاد خود شخص داریوش بزرگ بوده است. نوشته روی لوح با این جمله آغاز شده : این داریوش است که سخن میگوید ..... در این لوح داریوش به نسب خویش و بزرگی سرزمینهای زیر فرمانش اشاره کرده و اینکه بنای تخت جمشید را او آغاز نموده است. توسط این مُهر زرین ایران تنها و نخستین مملکتی در جهان است که سند مالکیت دارد. از دید سیاسی و حقوقی این سندی معتبر است.
در آخرین بخشهای کاوش، آلمانیها دو نفر دیگر را برای همکاری بیشتر به تیم هرتزفیلد – کرفتر روان کردند. یکی از ایشان دارای تمایلات نازیسم بود و دیگری یهودی. معهذا این دو نیز بخوبی با همکاری با یکدیگر و با تیم هرتزفیلد – کرفتر پرداختند. هرتزفیلد که حکومت رضاشاه اجازه فعالیتهای باستانشناسی دیگر به او نداده بود و اجازه اقامت او را در ایران تمدید نکرده بود در سال ۱۹۳۵ ابتدا به لندن رفت زیرا خطر آن بود که در آلمان از سوی رژیم این کشور تحت تعقیب قرار گیرد. پدربزرگ و مادربزرگ مادری وی یهودی بودند. درجات علمی وی را در این کشور باطل اعلام کرده بودند. او اما در لندن هم نمانده و از آنجا به آمریکا رفت و در آنجا اقامت گزید و در مقام استاد شرق شناسی دانشگاه پرینستون به کار پرداخت اما هیچوقت راضی از حال خود نبود. سرانجام نیز هرتزفیلد که بیشتر اهل کارهای میدانی و عملی بود تا کارهای دفتری در سفری که به قاهره داشت، به بیماری مالاریا مبتلا گشت و برای ادامه مداوا مجبور به ترک مصر گردید. او به سویس رفت و اندکی پس از آن در شهر بال سویس چشم از دنیا فرو بست. از او تنها مقبرهای گمنام باقی مانده است۰
برگرفته از ویکی پدیا
*
در این میان حافظه تاریخی ایران به دانشگاه شیکاگو منتقل می گردد۰ مطمئن هستم که در میان این سی هزار خشت مکتوب نه تنها در مورد آیینهای شستشو و تطهیر بلکه بسیار پرسش های دیگری که پاسخ آنها در تاریکی ها فرو رفته, آورده شده است۰
یک هفته پس از نمایش این مستند تلویزیونی و تماس ویلما درومونت با شبکه دوم تلویزیون آلمان, محققان مؤسسه شرق شناسی شیکاگو نزد او میآیند تا جلد اول از خاطرات کرفتر را در همکاریهای میدانی با هرتزفیلد از نزدیک دیده و مورد بررسی قرار دهند۰ در این دیدار پسر کرفتر نیز به همراه جلد دوم که از پدرش برایش باقیمانده حضور دارد۰ مقایسه دو جلد در همان برخورد تأیید میکند که هر دو توسط فریدریش کرفتر در فاصله سالهای ۱۹۲۸ تا ۱۹۳۵ در پارسه و در رابطه با تحقیقات میدانی با هرتزفیلد نوشته شده اند۰ از نخستین روز ماموریت در تاریخ اول آوریل سال ۱۹۲۸ که کرفتر آرشیتکت به ویرانه های پارسه پا مینهد تا آخرین روزی که ایران را ترک می نماید همه در صفحات این دو دفتر آورده شده اند۰ پسر او معتقد است که پدرش احتمالا شخصا جلد اول را همراه با پاسپورت خود در سال ۱۹۵۵ به کارخانه بازیابی کاغذ برده تا بدین طریق آنها را نابود کرده باشد! تنها منبع بدست آمده که در آن از نخستین روزهای کرفتر جوان و همکاری او با دکتر هرتزفیلد که قادر به خوانش دوازده خط کهن بوده سخن رفته است۰ جلد اول از وقایع سال های ۱۹۲۳ تا ۱۹۳۲ را شامل می گردد و جلد دوم مربوط به وقایع بعدی از جمله خارج کردن سی هزار کتیبه خشت در سال ۱۹۳۳ می باشد۰
راز دفترچه بعد از پنجاه و پنج سال برای خانم ویلما درومونت گشوده شده اما برای من این راز باقی میماند که در فاصله سالهای ۱۹۳۳ که سی هزار لوح خشتی مکتوب به خط میخی از زندگانی و فرهنگ ایران دوره هخامنشی و پیش از آن کشف و به شیکاگو منتقل شده تا این زمان چه مقدار از آن خوانده و به اطلاع باستانشناسان و محققان ایرانی رسیده است۰
بر حافظه تاریخی ایران و ایرانیان چه رفته است؟
آیا شما خبری از آن دارید؟
آرتمیس
آوریل ۲۰۱۲