داستان كوتاه discussion
نوشته هاي ديگران
>
لحظه ء آخر
date
newest »
newest »
پس این قبول کردن بیشتر به نفعش بوده وگر نه باید می ایستاد و می جنگید و از خود دفاع میکرد و خود را آزاد میکرد خودش فرار و آزادی را افکاری دیوانه وار دانسته تسلیم شدن را منطقی و مصلحت اندیشانه دانسته
کودک حتي صداي بسته شدن درهاي زندان را هم مي توانست بشنود. آزادي اش تا به ابد از بين مي رفت .قدرت تسلطش را بر سرنوشت اش را براي هميشه از دست ميداد .درباره فرار افكار ديوانه واري به ذهنش رسيد اما مي دانست راه گريزي نيست .
گریه کنان رو به پرستار سبز پوش اين كلمات را تكرار كنان گفت:اوه اووه اوووه
با عرض پوزش از تینا ملبورن که عقیده مو تو متنش گذاشتم
ولی این شخصیت زن اصلا اسیر عشق نشد ومساله عشق اینجا در میان نبود چون اگر عشقی در میان بود احساس در زندان بودن وفکر فرار به سرش نمیزداین اسارت به هیچ عنوان از عشق نیست از ترس و اجبار و ضعفه
بله رک و راست بودن خوبه ولی کمی خطر ناکه هم جوری باید حرف زد که حرفتو زده باشی و تو خودت باد نکنه هم این که کمی هم تجزیه تحلیل بشه تا خطری از جزئی تا بزرگتر پیش نیاد من آنچنانم نیستم که هر چی به ذهنم بیاد سریع وارد کنم و بفرستم اگر این جور بود شما منو تحسین نمیکردی و من نیز نوشته های شما را نمی خواندمو صلحی نبود ولی به قول معروف نسبت به هم تساهل و تصامح به خرج میدیم که معنیشم آنچنان درست نمیدونم به هر حال موفق باشیدجناب نبی خان
مهتابی خانوم تا حدودی درست ولی 100 درصد هم این حرف همه جا درست نیست نمیشه همیشه همه تسلیم هر چیز ناخوش آیندی شوندو برای تبرئه کردن خود و بعضی ها و محکوم کردن عده ای و نیز خود بگویند از ماست که بر ماست این جمله سازنده ای نیست جا خالی کردن در مقابل هر فشاروظلمو تبعیض است و نتیجه اش محکومیتی شاید ابدی
با سلام:اقا كورش بر عكس شما من نظرمهتابي خانم رو تاييد ميكنم.درست هست كه مشكلات محيطي و گاهي اوقات مسايل جبري سختگيرانه بر جسم و روح انسان تازيانه شقاوت بي هويتي و گم كردن هدف رو بر پيكر انسانيت وارد ميكنه.اما با تمام اينها اشكال از خوده خودمان است.
ما نماز عشق در صحراي چشمت خوانده ايم
سال ها در هرم تب در انتظارت مانده ايم
ما از آن چشمان ليلايي و نا آرام ومست
قصه مجنوني مجنون مکرر خواندهايم
ما در اين حسرت حوالي کوير دير پا
خيمه هاي بي کسي را بارها سوزانده ايم
بر بلنداي نگاه برفگيرت هر سحر
صد گل خورشيدبر محراب دل رويانده ايم
بي تو اي ما نا ترين آيينه دار لحظه ها
تار وپود زخمي عشقي به دل تا بانده ايم
تقديم به دوستان
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
يک عمر پريشاني دل بسته به مويي است
تنها سر مويي ز سر موي تو دورم
اي عشق به شوق تو گذر مي کنم از خويش
تو قاف قرار من و من عين عبورم
بگذار به بالاي بلند تو ببالم
کز تيره ي نيلوفرم و تشنه ي نورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
يک عمر پريشاني دل بسته به مويي است
تنها سر مويي ز سر موي تو دورم
اي عشق به شوق تو گذر مي کنم از خويش
تو قاف قرار من و من عين عبورم
بگذار به بالاي بلند تو ببالم
کز تيره ي نيلوفرم و تشنه ي نورم
راه گريزي هست
اما دراين راه گريز
به در چاهي ديگر باز مي شود
اسارت هميشه براي زنان بوده است
اما دراين راه گريز
به در چاهي ديگر باز مي شود
اسارت هميشه براي زنان بوده است






آزادي اش تا به ابد از بين مي رفت .قدرت تسلطش را بر سرنوشت اش را براي هميشه از دست ميداد .درباره فرار افكار ديوانه واري به ذهنش رسيد اما مي دانست راه گريزي نيست .
لبخند زنان رو به داماد كرد و اين كلمات را تكرار كنان گفت:قبول مي كنم
"تينا ملبورن"