داستان كوتاه discussion

20 views
گفتگو و بحث > قدرت نویسنده در رهاسازی خویش به شهود

Comments Showing 1-7 of 7 (7 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Art Miss (new)

Art Miss (Artmiss) پس از پایین رفتن از سراشیبی کوتاهی بالای تپه بلندی رفتیم۰ دون محلی را در سایه برای استراحت انتخاب کرد و گفت که ما باید تا غروب آفتاب اینجا بمانیم۰ در این مدت می بایستی رفتار ما بسیار طبیعی باشد و به همین دلیل به من اجازه داد که پرسش هایم را مطرح کنم۰ بعد با صدای آهسته افزود: ـ
ـ می‌دانم که روح آنجا مخفی شده است۰
ـ کجا؟
ـ زیر آن درختچه ها۰
ـ چه نوع روحی است؟
با حالتی پرسشی نگاهم کرد و گفت: ـ مگر چند نوع وجود دارد؟
هر دو قهقهه خنده را سر دادیم۰ پرسش هایم اثری تسکین بخش بر حالت عصبی من داشتند۰
گفت: او دم غروب خواهد آمد۰ کافیست انتظار بکشیم۰
دیگر حرفی نزدیم۰ سیل پرسش هایم خشکیده بود۰
بعد از مدتی گفت: ما باید بدون وقفه حرف بزنیم۰ صدای انسان ارواح را جلب می کند۰ آنجا یکی از آن‌ها پنهان شده است۰ ما خود را در اختیارش خواهیم گذاشت۰ به حرف زدن ادامه بده۰
احساس می‌کردم به گونه‌ای ابلهانه از کلمات خالی شده‌ام ختی نمی‌توانستم فکر کنم۰ خندید و دستی به شانه ام زد و گفت: تو واقعاً انسان عجیبی هستی۰ وقتی باید حرف بزنی انگار زبانت را گربه خورده است۰ زودباش منقارت را باز کن۰
حرکت خنده آوری کرد۰ دهانش را مثل منقار یک پرنده بازوبسته کرد و ادامه داد:
ـ از الان به بعد مطالبی هست که فقط در مکان های قدرت در باره آن‌ها صحبت خواهیم کرد۰ من برای اولین تجربه‌ات تو را به اینجا آورده ام۰ اینجا یک مکان قدرت است و در اینجا ما فقط می‌توانیم درباره اقتدار صحبت کنیم۰
ـ من نمی‌دانم اقتدار چیست۰
ـ اقتدار چیزیست که مبارز به آن می پردازد۰ در آغاز باورناکردنی و دست‌نایافتنی به نظر می رسد۰ حتی اندیشیدن به آن هم دشوار و سخت است و تو الان در همین مرحله هستی۰ مشکل اقتدار برایت بطور جدی مطرح می شود۰ ممکن است که انسان نتواند آنرا بدست آورد۰ یا حتی ممکن است اصلاً نفهمد که چنین چیزی وجود دارد۰ با این همه می‌داند که چیزی هست, چیزی که پیش از این نمی‌توانسته آنرا ببیند۰ بعد از این است که اقتدار همچون چیزی مهار ناشدنی بسراغمان می آید۰ غیرممکن است بتوان گفت چگونه می‌آید یا واقعاً چیست۰ چیزی نیست اما در برابر چشم هایت شگفتی های بسیار می آفریند۰ و اینکه عاقبت اقتدار چیزی در خود ماست چیزی که اعمال ما را کنترل می‌کند و با این همه از ما فرمان می برد۰

ساکت شد۰ می‌خواست بداند آیا فهمیده ام یا نه۰ پاسخ مثبت دادن به نظرم مسخره می آمد۰ متوجه سرگردانیم شد۰ پوزخندی زد۰ بعد مثل کسی که نامه‌ای را دیکته کند گفت: در همین جا نخستین درس قدرت را به تو می آموزم۰ به تو می‌آموزم که چگونه یک رؤیا بسازی۰
نگاهم کرد و پرسید: فهمیدی؟

نه من نفهمیده بودم۰ بزحمت منظورش را درک می کردم۰ برایم توضیح داد که رؤیا ساختن یعنی داشتن تسلط دقیق و عملی روی موقعیت کلی رؤیا کنترلی مشابه آنچه انسان در واقعیت دارد۰ مثلاً می‌تواند تصمیم بگیرد از تپه ای بالا برود یا که نه در سایه صخره ها بنشیند۰ و ادامه داد: ـ
ـ باید از یک چیز ساده شروع کنی۰ امشب موقع خواب به دستهایت نگاه کن۰
زدم زیر خنده۰ طوری حرف می‌زد که انگار در باره یک کار خیلی عادی حرف می زند۰
با تعجب پرسید: چرا می خندی؟
ـ آخر من چطور می‌توانم دستهایم را در خواب نگاه کنم؟
ـ خیلی ساده است۰ نگاهت را روی دستهایت متمرکز کن۰ اینطور۰۰۰
سرش را خم کرد و به دستهایش خیره شد۰ دهانش کاملاً باز مانده بود۰ بقدری حالتش خنده دار بود که نتوانستم جلوی خنده های خود را بگیرم و پرسیدم: نه, جدی چکار باید بکنم؟
ـ همانطور که گفتم۰ مسلماً تو می‌توانی درصورت تمایل به هرچیز دیگری که بخواهی نگاه کنی۰ مثلاً انگشتهای پایت یا ناف یا اسبابت۰ بتو پیشنهاد کردم دستت را نگاه کنی چون از همه آسان‌تر است۰ فکر نکن شوخی می کنم۰ خواب دیدن یا خواب ساختن همانقدر جدی است که دیدن یا مردن یا هرچیز دیگری که در این دنیای ترسناک و اسرارآمیز هست۰ حتی می‌توانی به یک چیز سرگرم کننده فکر کنی۰ همه چیزهای باورناکردنی که می‌توانی انجام دهی مجسم کن۰
مبارزی که به شکار اقتدار می‌رود هنگام خواب دیدن هیچ محدودیتی ندارد۰
از او راهنمایی بیشتری خواستم۰ گفت: هیچ راهنمایی وجود ندارد۰ تو فقط به دستهایت نگاه کن۰
ـ اما باید راهی باشد که بتوانید بیشتر مرا راهنمایی کنید۰
سرش را تکان داد۰ نگاه‌های کوتاه و سریعی به من انداخت و گفت: ما همه با هم فرق داریم۰ من فقط می‌توانم در باره تجربه خودم با تو حرف بزنم۰ ولی این هم فایده‌ای ندارد۰ چون ما شبیه به هم نیستیم۰ ما حتی ذره‌ای هم به یکدیگر شباهت نداریم۰
گفتم: هر چیزی می‌تواند برای من کمکی باشد۰
ـ همان بهتر است که خیلی ساده با نگاه کردن به دست هایت شروع کنی۰

بعداز مدتی سکوت که گویی طی آن افکارش را منظم می‌کرد سرش را از بالا به پایین تکان داد و گفت: هر بار که در رؤیا به چیزی می نگری آن چیز تغییر شکل می دهد۰ آنچه برای ساختن رؤیا مهم است فقط این نیست که بتوانی اشیاء را نگاه کنی بلکه باید بتوانی تجسم آن‌ها را تداوم ببخشی۰ وقتی آدم موفق می‌شود همه چیز را روشن و شفاف ببیند خواب دیدن یک چیز واقعی است۰ در آن صورت بین آنچه که در هنگام خوابیدن انجام میدهی با آنچه که هنگام بیداری می‌کنی فرقی نخواهد بود۰ حالا فهمیدی؟

اعتراف کردم که اگر هم حرف او را بفهمم باز نمی‌توانم آنرا بپذیرم و بعد در این مورد گفتم که در دنیای متمدن افراد زیادی هستند که دچار توهمات می‌شوند و قادر نیستند بین آنچه در واقعیت می‌گذرد و تخیلات خود فرقی بگذارند۰ این افراد بیماران روانی هستند۰ به همین دلیل هم هروقت او از من می‌خواهد همچون دیوانه‌ها رفتار کنم پریشان می شوم۰

وقتی سخنرانی من تمام شد حرکت خنده داری کرد۰ دستهایش را روی گونه هایش گذاشت و عمیقاً نفسش را بیرون داد و خالی کرد و سپس گفت: ـ

ـ بگذار دنیای متمدنت همانجا باشد که هست و همانطور که هست بماند! کسی از تو نمی‌خواهد همچون دیوانه‌ها رفتار کنی۰ پیش از این هم به تو گفتم که یک مبارز باید کامل باشد تا بتواند با قدرت‌هایی که شکار می‌کند معامله نماید۰ چطور می‌توانی مجسم کنی که مبارزی در تشخیص چیزی از چیز دیگر ناتوان باشد؟ از طرف دیگر دوست عزیز! تو که ادعا می‌کنی می‌دانی دنیای واقعیت کدام است, اگر قرار بود زندگیت به توانایی تشخیصت بین آنچه واقعی ست و آنچه واقعی نیست وابسته باشد, در یک چشم برهم زدن از پای درمی آمدی و می مردی۰

بدون شک مقصودم را خوب بیان نکرده بودم۰ هربار اعتراض می‌کردم, حرمانی غیرقابل تحمل که ناشی از قرار گرفتن در موقعیتی نامطلوب بود از خود آشکار می ساختم۰ او ادامه داد: من قصد ندارم ترا بیمار یا دیوانه کنم۰ تو می‌توانی به تنهایی به این چیزها دست پیدا کنی و احتیاجی هم به کمک من نخواهی داشت! ولی نیروهایی که ما را هدایت می‌کنند تو را بسوی من راهبری کردند و من کوشیدم بتو بیاموزم که چگونه عادت‌های احمقانه ات را تغییر دهی و موفق شوی همچون یک مبارز بی‌نقص زندگی کنی۰ به نظر می‌رسد که موفق نمی شوی۰ ولی کسی چه می داند؟ همه ما به اندازه این دنیای فراخ ترسناک و مرموز هستیم۰ کسی چه می‌داند که تو قادر به انجام چه کارهایی هستی۰
در صدایش غمی بود۰ خواستم از ضعف خودم عذرخواهی کنم ولی ادامه داد: لازم نیست حتماً به دستهایت نگاه کنی۰ همانطور که گفتم می‌توانی هر چیزی را انتخاب کنی۰ ولی چیزی را از پیش انتخاب کن و در خوابت آنرا جستجو کن۰ گفتم دستهایت از این جهت که همیشه حاضر هستند۰ وقتی دیدی شکل آن‌ها دارد عوض می‌شود باید نگاهت را به نقطه دیگری متوجه کنی۰ بعد دوباره به دستهایت برگردی۰ موفق شدن و کامل کردن چنین فنی بسیار وقت می برد۰

نوشتن این مطالب بقدری مشغولم کرده بود که متوجه فرا رسیدن شب نشدم۰ خورشید غروب کرده بود آسمان ابری بود و شامگاه نزدیک۰ او برخاست و نگاه‌های دزدانه ای به سمت جنوب انداخت و گفت: برویم به سمت جنوب برویم تا زمانی که روح چاه آب بر ما آشکار گردد۰


message 2: by Art Miss (last edited Mar 16, 2012 06:09AM) (new)

Art Miss (Artmiss) نیمساعت بعد به منطقه متفاوتی رسیدیم۰ منطقه ای بدون گیاه۰ در‌واقع تپه بزرگ و گردی بود که پوشش گیاهی آن بکلی سوخته بود و مانند یک سر طاس به نظر می رسید۰ فکر کردم دون از سربالایی آرام آن تپه آرام بالا خواهد رفت۰ اما او ایستاد و درحالت مراقبت و توجه عمیقی چند لحظه بحالت آماده باش کامل باقی ماند۰ بعد بدنش لرزید۰ خود را رها کرد و بعد شُل و راحت ایستاد۰ نمی‌توانستم بفهمم با عضلات به این شُلی چطور می‌تواند روی پا بایستد۰
در همان لحظه تندبادی مرا از جا پراند۰ بدن دون در مسیر باد به سمت غرب چرخید۰ برای چرخش از عضلاتش استفاده نکرده بود۰ در هرصورت نه به شکل معمولی که همه انسان‌ها در چرخیدن انجام میدهند۰ گویی دستی از بیرون او را چرخانده باشد تا در جهت باد قرار گیرد۰

چشم از او برنمی داشتم۰ دیدم که از گوشه چشم مرا می نگرد۰ چهره اش از عزم راسخ و قصد قاطع او نشان داشت۰ تمام وجودش برانگیخته و مراقب بود۰ مرا به تحسین وا می داشت۰ هرگز در زندگی خود در موقعیتی این چنینی که نیاز به تمرکزی عجیب داشت قرار نگرفته بودم۰
ناگهان بدنش لرزید۰ گویی زیر دوش آب سرد رفته باشد۰ بعد از جایش پرید و شروع به راه رفتن کرد۰ انگار هیچ اتفاقی نیافتاده است۰ او را دنبال کردم۰ از دامنه شرقی تپه لخت گذشتیم تا اینکه به وسط آن رسیدیم۰ آنجا او متوقف شد و رو به غرب ایستاد۰
از آن نقطه قله تپه آنقدرها هم گرد و مرتب که از دور بنظر می‌رسید نبود۰ نزدیک قله یک غار یا سوراخ بود۰ به پیروی از او به آن غار خیره شدم۰ هجوم شدید باد مرا به لرزه انداخت و او به سمت جنوب پیچید تا منظره ای را که در برابر ما بود با دقت نگاه کند۰

چیزی را روی زمین نشان داد و زیر لب گفت: آنجا! می بینی؟

سعی کردم ببینم چیست۰ حدود هفت متر آنطرف تر چیزی روی زمین بود۰ چیزی بلوطی رنگ که مرا به لرزه انداخت۰ حواسم را متمرکز کردم۰ جسم تقریباً گردی بود۰ دور خودش پیچیده بود۰ شاید یک سگ خوابیده بود؟

زمزمه کردم: چیست؟

بدون آنکه چشم از او بردارد گفت: به نظر تو به چه چیزی شبیه است؟
ـ یک سگ۰
ـ خیلی درشت تر از یک سگ است۰

به طرف آن رفتم۰ دون با مهربانی مرا متوقف کرد۰ دوباره به آن خیره شدم۰ بدون شک حیوان خوابیده یا مرده‌ای بود۰ حالا می‌توانستم سرش را با گوشهای تیز تشخیص دهم۰ مثل یک گرگ بود۰ مطمئن شدم که حیوانیست که دور خودش پیچیده است۰ شاید یک گوساله قهوه ای بود۰

نظر خود را به او گفتم۰ گفت: خیلی جمع و جور تر از یک گوساله است و درثانی گوشهای تیزی دارد۰

حیوان چند لحظه‌ای لرزید۰ فهمیدم که زنده است۰ می‌توانستم تنفس نامرتب او را تشخیص بدهم۰ نفسش بیشتر به یک لرزش مقطعی شباهت داشت۰ فکری ناگهانی به ذهنم خطور کرد۰
ـ این حیوان در حال مرگ است۰
ـ راست می‌گویی ولی چه حیوانی است؟

نمی‌توانستم تشخیص دهم۰ دون دو قدم جلو رفت۰ او را دنبال کردم۰ هوا تاریک شده بود و می بایستی جلوتر برویم تا به وضوح ببینیم۰

دون زمزمه کرد: مواظب باش۰ اگر درحال مرگ باشد ممکن است با آخرین نیرویش روی ما بپرد۰
هر حیوانی که بود به نظر می‌آمد که نفسهای آخرش را می کشد۰ بریده بریده نفس می‌کشید و انقباض های شدیدی بدنش را به شدت تکان می‌داد ولی همان حالت بهم پیچیدگی خود را هنوز حفظ کرده بود۰ لحظه‌ای بعد انقباض شدیدتری بدنش را از زمین کَند۰ فریادی غیرانسانی به گوشم رسید۰ ناگهان دست و پاهایش راست شدند۰ چنگال هایش نه تنها ترسناک بلکه مشمئز کننده هم بودند۰ با دست و پای سیخ شده به پهلو افتاد و بعد به پشت غلطید۰

غرشی سهمیگن شنیدم و دون فریاد زد: فرار کن۰ جانت را نجات بده!۰
همین کار را هم کردم۰ با سرعت و چابکی باورناکردنی به سمت قله تپه دویدم۰ در نیمه راه نگاهی به پایین انداختم و دیدم دون از جایش تکان نخورده است۰ به من اشاره کرد که برگردم۰ دوان دوان به طرفش بازگشتم۰ نفس زنان پرسیدم: چه اتفاقی افتاده؟۰
ـ گمان می‌کنم مرده است۰

با احتیاط به حیوان نزدیک شدیم۰ روی زمین ولو شده بود۰ پاها در هوا۰ وقتی نزدیک رسیدیم چیزی نمانده بود از ترس فریاد بکشم۰ متوجه شدم که هنوز کاملاً نمرده است۰ بدنش هنوز می لرزید۰ پاهایش برای آخرین بار مرتعش شدند۰
از دون هم جلوتر رفتم۰ حیوان لرزش دیگری کرد که سرش را نمایان ساخت۰ وحشت زده به عقب و نزد دون برگشتم۰ هرچند بدنش به پستانداران شبیه بود اما مثل یک پرنده منقار داشت۰

تحت تأثیر وحشت عظیم و کاملی به حیوان خیره شده بودم۰ نمی‌توانستم باور کنم۰ دهنم از تعجب باز مانده بود۰ هرگز چیزی مشابه آن ندیده بودم۰ چیزی غیرقابل تصور جلوی چشمانم بود۰ می‌خواستم از دون بپرسم که او چیست اما موفق نمی‌شدم حرف بزنم۰ دون به من خیره نگاه می کرد۰ در یک چشم بهم زدن فهمیدم که حیوان چیست۰ جلو رفتم و آن را گرفتم۰ در دستم شاخه بزرگ سوخته ای بود که خس و خاشاکهایی را که باد با خود آورده بود به آن چسبیده بودند و همه با هم در تاریکی ظاهراً شبیه حیوانی عجیب شده بود که توی چشم میخورد۰

درحالیکه از حماقت خودم خندیدم با حالتی عصبی به دون توضیح دادم که باد با وزش خود ایجاد توهم حیوان زنده را کرده بود۰ من این راز را حل کرده بودم و مطمئن بودم که او از من راضی خواهد شد۰ او چرخی زد و به طرف بالای تپه به راه افتاده۰ به دنبالش رفتم۰ وارد گودی که از دور به نظر غارمانند می‌رسید شد۰ در‌واقع شکافی کم عمق در سنگ بود۰

با شاخه‌های کوچک زمین را جارویی کرد و گفت: باید از شر کنه ها در امان باشیم۰
اشاره کرد بنشینم و گفت: راحت مستقر شو چونکه شب را در اینجا بسر خواهیم برد۰

شروع کردم از شاخه ها حرف زدن۰ اما او توی ذوقم زد و گفت: ـ

ـ هیچ نباید از خودت راضی باشی۰ تو قدرت شگفت انگیزی را که به یک شاخه خشک جان بخشیده بود, هدر کردی۰ پیروزی حقیقی این بود که خود را به این شهود رها می‌کردی و قدرت را تا آنجا دنبال می‌کردی که دنیا برایت متوقف شود۰

به نظر نمی رسید که واکنش من او را عصبانی کرده باشد۰ چندین بار تکرار کرد که تازه اول کار است و زمان زیادی برای استفاده درست از قدرت لازم است۰ دستی به شانه ام زد و به شوخی یادآوری کرد که همان روز ادعا کرده بودم می‌توانم واقعیت را از آنچه واقعی نیست تمییز دهم۰

دستپاچه شدم و از اینکه همیشه مایل بوده‌ام از خود مطمئن باشم عذرخواهی کردم۰

گفت: مهم نیست۰ این شاخه خشک یک حیوان واقعی بود و از لحظه‌ای که قدرت آن را لمس کرده بود, زندگی می‌کرد و چون آنچه بدان حیات می‌بخشید اقتدار بود پس موفقیت تو بعنوان یک مبارز در شکار اقتدار در این بود که مثل موقع خواب دیدن این شهود را تداوم میبخشیدی۰ متوجه هستی چه میخواهم بگویم؟۰

۰۰۰


message 3: by Art Miss (new)

Art Miss (Artmiss) این متن را بدان جهت در اینجا آوردم که شاید بعضی از میان دوستانی که می نویسند به این نوع روایتگری (شاید بتوان گفت جادویی و سحرانگیز) علاقه‌مند بوده و در اینجا هم تکنیک و هم نحوه های گزارش گونه این نوع روایتگویی را بیشتر شکافته و مورد بررسی قرار دهند۰
بعنوان مثال اگر در همین مقطع, رویاسازی و خواب دیدن را به گونه‌ای همانند قدرت تخیل در آفرینش نویسنده (مبارزی در مسیر شکار اقتدار) در نظر گیریم!۰۰۰

متن از بخش دهم کتاب سفر به دیگرسو نوشته کارلوس کاستاندا (خویش را در دسترس اقتدار قرار دادن) آورده شده است۰


message 4: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments خیلی خوب بود! باید رویش بیشتر زمان بگذارم و فکر کنم. از چیزهایی که برانگیزاننده اندیشه باشد خوشم می آید. منظور به ادعایی است که طرح کرده ای و نمونه ای که آورده ای. سپاس
;)


message 5: by Nader - نادر (last edited Mar 16, 2012 08:42AM) (new)

Nader - نادر بحث جذابی خواهد بود۰
بتوانم و فرصت دست دهد در این مورد می نویسم۰


message 6: by Art Miss (new)

Art Miss (Artmiss) تجارب شهودی چه هستند؟ از کجا و چگونه شناخته می شوند؟ آیا تعریف بطورکلی پذیرفته شده‌ای از شهود وجود دارد؟
بعنوان مثال بالزاک در تعریف شهود می گوید: شهود همانند حدس زدن حقیقت است۰
فردریک دورنمات (نقاش و نمایشنامه نویس سوئیسی) معتقد است: شهود آن استعداد و توانایی خاص مردمان است که در لحظه‌ای کوتاه به داوری و قضاوت اشتباه خویش باور می آورند۰
آلبرت آینشتاین در مورد شهود می گوید: شهود واقعاً ارزشمندترین است۰
رالف والدو امرسون فیلسوف و نویسنده می گوید: مهمترین دانایی و معرفت در همین نیروی ازلی قرار دارد که هر چیز علتی دارد۰
دونا کارن طراح مد می گوید: شهود همچون هدیه‌ای بی‌نظیر است۰ همچون حس ششم که همگی ما آنرا داریم۰ فقط می بایستی راه ورود به آنرا بیاموزیم۰ به آن اعتماد کنیم و از آن بهره برداری کنیم۰
پوپر می گوید: هر کشفی در خود نوعی عنصر غیرمنطقی دارد۰ نوعی شهود آفریننده۰


message 7: by Art Miss (new)

Art Miss (Artmiss) سپاس فراوان ونوس عزیز۰

مطالب و نکته‌هایی که آوردی اطلاعاتی کلی از شهود و تعریف آن, درک بی‌واسطه, در فلسفه و عرفان و از آنجا هم برداشت کلی از عرفان سرخپوستی و تأثیرات و نفوذ آن بر کاستاندا همه بسیار جامع و مفید بود۰
بلی درست می‌گویی و بحث در موارد آورده شده بسیار گسترده است۰ همانطور که گفتی شیوه روایتگری۰ شهود و نویسنده (در اینجا کاستاندا) سه وجه از وجوه این بحث است۰ به همین دلیل هم همانگونه که گفتی می‌تواند بسیار گسترده باشد۰

شیوه روایتگری و قدرت نویسنده در گزارش از واقعیت (شهودی) در اینجا مرا بیش از همه بخود جلب کرده است۰ آن هم نویسنده‌ای که در مورد او بسیار گفته شده و هنوز هم بسیار از او در پرده ابهام باقی‌مانده است۰ اینکه واقعاً گزارش‌های او مستند و میدانی بوده یا که قدرت آفرینش ذهنی یا ترکیبی از هر دو بوده است۰

دکتر فره وشی در مقدمه خود بر دومین حلقه قدرت می گوید: ـ

ـ مطالب سلسله کتابهای کاستاندا به اندازه ای شگفت انگیز است که خواننده با اینکه در متن وقایعی قرار میگیرد که ظاهرأ همه واقعی هستند، نمی تواند آنها را باور بدارد۰ ولی کسانی که با فلسفه و ادبیات وسیع هندی و یوگایی آشنایی دارند و متون عرفانی ایرانی را خوانده اند بزودی درمیابند که نوشته های کاستاندا عطر دل انگیز آشنا میدهد۰ ۰۰۰گفتار کاستاندا نوعی فلسفه و جهان بینی جدید است۰ وقایع کتاب او یا رویدادهای واقعی است و یا چیزی شبیه به واقع و در حد یک تئورم۰۰۰۰کاستاندا آنچه را که رشته است یا خود تجربه کرده است و یا آنچنان در عرفان جدید و کهن و فنون جادویی آشنایی و تبحر دارد که چیزی شبیه به واقعیت و یک واقعیت مجرب به قلم آورده است و در هر حال حتی اگر کتابهای او را در قلمرو فلسفه نپنداریم، در قلمرو ادبیات جهانی یک نوآوری شگرف و شگفت انگیز ببار آورده است و راهی را که پیشتر الدوس هاکسلی در ادبیات گشوده بود پیش گرفته و آنچنان پیش رفته است که راه های تازه ای برای کشف واقعیتی دیگر یافته است۰ ۰۰۰این دوره کتاب حاصل رهنمودهای پیرمرشد (دون خوان ماتوس سرخپوست یاکی) است که دفاع از بخش نخست آن در دانشگاه کالیفرنیا در لوس آنجلس درجه ی دکترا را نصیب او میگرداند و این تز در سال ۱۹۶۸ توسط دانشگاه کالیفرنیا منتشر میگردد۰ بنابراین، کمترین، این است که جلد اول این دوره از گفتارهای پژوهشی سراسر علمی و جدی است۰ در واقع به هیچ وجه نمیتوان انکار کرد که کاستاندا به عارف جادوگری برخورده است و مدتها شاگردی او را کرده است و از مکتب عرفان او چیزهایی آموخته است که بطورکلی در همه ی متون عارفانه ی جهان موجود است۰۰۰۰واقعیت دیگر، یا واقعیت جداگانه ای که کاستاندا از آن سخن میگوید، واقعأ وجود دارد و امروزه با تحقیقات جدید پاراپسیکولوژی به هیچ وجه دیگر نمیتوان منکر این نوع واقعیت ها گشت۰ این واقعیتِ دیگر بویژه برای ما ایرانیان و بطورکلی شرقیان که خود گاهی در متن این واقعیات قرار گرفته ایم، محسوس و گاه ملموس است۰ شاید یک فرد غربی با فرهنگ خاص خود نتواند بزودی آنچه را که کاستاندا روایت میکند، باور بدارد ولی بسیاری از گفته های او چیزی جز تجربه های عرفان ایرانی و هندی نیست، و هنر کاستاندا در اینست که این مطالب را با متد و تحلیل گری و اغلب با ناباوری مطرح ساخته است۰
اگر وی با عرفان ایرانی و هندی و چینی آشنایی داشت، شاید آنقدرها در ناباوری خود پافشاری نمیکرد و زودتر ذهن عقلگرای خود را تسلیم احساس خویش میکرد و به آنچه که میخواست زودتر دست مییافت۰ کوشش استاد او، دون خوان ماتوس، در سالهای متمادی بر این بوده است که ذهن عقلگرای او را بشکند و معلومات ابژکتیو او را بباد انتقاد بگیرد و به او بباوراند که واقعیت آن نیست که تو میپنداری، بلکه واقعیت آن است که تو حس میکنی۰ در واقع استاد میکوشد تا بنوعی دیگر و با فنون کهن بومی، روانشناسی اعماق <<یونگ>> را به شاگرد خود بباوراند۰

من در جستجوی تعاریفی که از شهود شده به همانچه که دکتر فره وشی در اینجا اشاره میکند یعنی حس کردن واقعیت برخوردم۰ و از آنجا به جستجوی تعریف شهود نه تنها در گستره فلسفه بلکه در حوضه روانشناسی برآمدم۰

فره وشی در ادامه مقال خود در این مورد آورده است: دون خوان نخست کاستاندا را با گیاهان توهم زا وارد جرگه ی شاگردی و تربیت خاص خود میکند و برای اینکه حالات عرفانی وجد و جذبه و شوق را به او بنمایاند، او را وامیدارد تا از راسیونالیسم مطلق خود که شیوه ی فکری یک غربی است عدول کند۰ از اینرو وی را با گیاهان توهم زا و طریق استفاده از آنها آشنا میسازد و این طریق ناپخته ایست که هنوز بومیان مکزیکی از آن استفاده میکنند و طریقی است که در سه هزار سال پیش در ایران رایج بوده است و منگ ویشتاسبی یا هوم نمونه ای از این گیاهان توهم زاست۰

پس شهود و تعاریف آنرا در این رابطه می توان در گستره های شناخت روان و روانشناسی نیز جستجو نمود۰ سرگرم این پی‌گیری هستم۰


back to top