داستان كوتاه discussion

13 views
نوشته هاي ديگران > تغییر نقش ها / کارلوس کاستاندا

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Art Miss (last edited Mar 12, 2012 05:41PM) (new)

Art Miss (Artmiss) شنبه ۱۷ دسامبر ۱۹۶۰

برای پیدا کردن محل اقامت دون خوان مجبور شدم جستجوی طولانی و مشکل را نزد سرخپوستان آن منطقه بانجام رسانم۰ اوایل بعدازظهر بود که جلوی منزلش رسیدم۰ او را دیدم که روی جعبه‌ای نشسته بود۰ مثل اینکه مرا شناخت چون به محض اینکه از ماشین پیاده شدم به من سلام داد۰ مدت زمانی در باره مطالب بی‌اهمیت حرف زدیم و بعد بدون مقدمه چینی به او اعتراف کردم که در ملاقات اول لاف زده بودم و فقط ادعا کرده بودم که پیوتل (قارچ توهم زا) را می‌شناسم درحالیکه آن موقع هیچ اطلاع درستی از آن نداشتم۰
خیره به من نگاه کرد۰ عطوفت از چشم‌هایش ساطع بود۰
به او اقرار کردم که شش ماه تمام خود را آماده کرده‌ام و حالا کاملاً مسلح بسراغش آمده ام۰

قهقهه خنده را سر داد۰ چه چیز خنده داری در گفته‌های من بود؟ او به من می خندید۰ دست و پای خود را گم کردم و احساس رنجش کردم۰ بدون شک متوجه نارضایی من شد چون گفت که علیرغم حسن نیت من هیچ روش ویژه ای برای آماده کردن این ملاقات وجود نداشته است۰

خواستم بپرسم آیا در این جمله معنی نهفته ای وجود دارد یا نه؟ ولی چیزی نگفتم۰ بنظرم رسید دنبال افکار من است چرا که بعنوان توضیح اضافه کرد رفتار من یادآور داستان مردمانی است که فرمانروایی ستمگر آن‌ها را آزار و کشتار می‌کرده است۰ در این داستان تشخیص ستمگر و ستمدیده بسیار دشوار بود و مظلومین را می‌شد فقط از طریق تلفظ برخی از کلمات شناسایی کرد و همین مشکل جزئی آن‌ها را رسوا می‌ساخت و سرشان را بباد می داد۰ حاکم دستور داده بود که در تمام دروازه های مهم آن سرزمین کشیک هایی مستقر شوند و هر کس از دروازه می گذشت موظف بود یکی از لغات ویژه را بگوید۰ اگر مانند فرمانروا تلفظ مینمود نجات یافته بود ولی در غیراینصورت مرگش حتمی بود۰ روزی مرد جوانی تصمیم گرفت که خود را آماده گذشتن از دروازه نماید و تلفظ لغت کذایی را فرا گرفت۰

دون خوان با لبخند وسیعی مشخص کرد که در‌واقع شش ماه طول کشید تا آن جوان توانست تلفظ لغت را بیاموزد۰ روز آزمایش فرا رسید۰ جوان کاملاً معتمد بنفس خود را به مامور دروازه معرفی کرد و منتظر شد تا افسر اسم شب را از او بپرسد۰

همین لحظه دون خوان قصه اش را ناتمام گذاشت و مرا نگاه کرد۰ این توقف که دقیقاً حساب شده بود بنظرم ناجوانمردانه آمد ولی به بازی او تسلیم شدم۰ من این داستان را شنیده بودم۰ در باره یهودیان آلمان بود که می‌شد آن‌ها را از طریق برخی لغات شناسایی کرد۰ از عاقبت تاثرآور داستان هم بی اطلاع نبودم۰ مرد جوان زندگی خود را می‌بازد چون افسر که اسم شب را فراموش کرده بود لغت دیگری مشابه آن از او می‌خواهد که او بدبختانه تلفظ آنرا نیاموخته بود۰

به نظر می‌رسید دون خوان منتظر سؤال من است۰
انگار که داستان مرا مسحور کرده است ساده لوحانه پرسیدم: خوب چه بسرش آمد؟
گفت: مرد جوان که خیلی زرنگ بود متوجه شد که افسر اسم شب را فراموش کرده و قبل از اینکه او حرفی بزند اعتراف کرد که شش ماه تمام خود را برای آزمایش آماده کرده است۰

دون خوان مکثی کرد و نگاه شیطنت باری به من انداخت۰ او نقش‌ها را عوض کرده بود۰ اعتراف مرد جوان همه چیز را عوض می‌کرد من از عاقبت این داستان اطلاعی نداشتم۰ بدون اینکه توجه خود را پنهان کنم پرسیدم: خوب بعد چی شد؟

گفت: خوب مسلم است مرد جوان فوراً به قتل رسید ۰۰۰ و بعد قهقهه خنده را سرداد۰۰۰


message 2: by [deleted user] (new)

چه داستان جالبی‌، با وجود تغییر نقشها عاقبت کار هنوز ‌یک جور بود. فکر می‌کنم این در زندگی واقعی هم به همین شکل باشد، با وجود اینکه سعی‌ داریم گاهی نقش‌هایمان را عوض کنیم ولی‌ سرنوشتمان همانی خواهد بود که باید میبود و انگار ‌یک نفر داره بهمون می‌خنده!!

مرسی‌ ارتمیس جان


message 3: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments داستان جالبی بود.
از حسن انتخابت ممنونم


back to top