داستان كوتاه discussion

37 views
گفتگو و بحث > پایان بندی داستان

Comments Showing 1-8 of 8 (8 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by [deleted user] (new)

منبع : http://www.louh.com/content/2452/defa...
نوشته ی:محمدرضا خردمندان


مقدمه

هر روز تعداد بیشماری داستان در گوشه و کنار این کره ی خاکی نوشته می شود که بسیاری از آنها به لحاظ موضوع، لحن، فضا و... ممکن است شباهت های فراوانی با هم داشته باشند اما چگونه است که برخی برای همیشه جاودانه می شوند و همیشه سرزبانها می مانند و باقی پس از مدت کوتاهی به دست فراموشی سپرده می شوند و گذشت زمان تاروپود آنها را از هم می پاشد؟
چگونه به پایان بردن یک داستان یکی از عوامل بسیار موثر در ماندگاری یا عدم جاودانگی یک داستان است که اگر خوب اتفاق بیفتد دریچه ای تازه به سوی مخاطب می گشاید و چنان در او اثر می کند که هیچ گاه آن را از یاد نخواهد برد. چیزی که جیمز جویس از آن به تجلی یاد می کرد.
تا به حال داستان های فراوانی با درونمایه ی تنهایی نوشته شده است اما چه می شود که هنوز بعد از گذشت این همه سال وقتی قرار است مثالی آورده شود یاد «سوگواری» چخوف می افتیم؟ آیا اگر پایان درخشان سوگواری را از آن حذف کنیم چیزی جز یک داستان معمولی خواهیم داشت؟


آنِ داستانی

شهریار مندنی پوردر «کتاب ارواح شهرزاد» فصلی را به تشریح چنین پرسشی می پردازد که درتعبیری خودساخته از آن به «آن داستانی» یاد می کند. آن داستانی بیش از آنکه به تکنیک مربوط باشد یک مفهوم بسیار بدیع و قابل توجه است که اگرچه درارتباط با پایان داستان است اما با «نقطه ی اوج» یا «گره گشایی» در داستان(که در ادامه همین بحث درباره شان سخن خواهیم گفت) تفاوت چشمگیری دارد. در واقع مفهومی فراتر از اوج یا گره گشایی داستان است. تا آنجا که پس از اتمام داستان، ذهن خواننده را به شدت درگیر می کند و هیچ گاه رهایش نخواهد کرد. تلاش می کنم مختصری از آنچه در کتاب آمده را شرح دهم.
آن داستانی، یکی از وجوه ممیز گزارش با داستان، تجلی ظریفی است که به داستان حس و حالی بی بدیل می بخشد. لحظه یا لحظاتی، نازک بینی، پیچشی، کشف یا تلالویی، و رازوارگی خاصی است در حیات انسانی یا زبان انسانی که داستان های معمولی فاقد آنند. آن داستانی، معمولاً خلاف آمد مسیر معمول زندگی و خلاف آمد عادت های داستانی است. و ضمناً، دارای خصلت غافلگیرکنندگی هم هست و خواننده را درگیرشهود و حیرت خواهد کرد.
برای درک موضوع می بایست داستان های برجسته ای را که به شدت متکی به نقطه ی اوج هستند به یاد آورید. معمولاً درانتهای این داستانها، ناگهان با پیچشی؛ نکته ای یا حقیقتی برای خواننده فاش می شود. داستان همراه با تعجب یا افسوس خواننده، انگشتش هم در دهان، پایان می پذیرد:

مثال اول: مرد جوانی، کنار استخر لمیده. هوس می کند سیگاری بکشد. فندکش را درمی آورد و سیگاری می گیراند. مرد میانسالی، کنار دستش، بحث را به فندک مرد جوان می کشاند و این که او چه قدر به کار این فندک اطمینان دارد. آیا این فندک آن قدر خوب هست که هر بار، با زدن دکمه ی آن روشن شود؟ جوان به فندکش اطمینان دارد. کار به شرط بندی می انجامد؛ منتها شرطی عجیب. اگر بعد از بیست بار فندک زدن، فندک مرد جوان، پشت سر هم روشن شود و در هیچ بار، نیاز به تلاش دوباره نباشد، مرد میانسال ماشین قیمتی خود را به او خواهد داد. اما اگر در یکی از فندک زدن ها، فندک روشن نشود، مرد جوان باید یکی از انگشتان دستش را بدهد. هر دو به اتاق مرد میانسال می روند. او دست چپ مرد را، انگشتانش باز از هم، بوسیله ی میخ و ریسمان، روی میز می بندد. ساطوری را هم آماده بالا می گیرد. کلید ماشین آماده روی میز نهاده شده است. بازی دیوانه سر آغاز می شود... اما زنی ناگهان بر آن ها وارد می شود. همسر مرد میانسال است. می گوید این مرد بیماری شرط بندی، آن هم چنین شرط بندی غریبی، بر سر انگشت حریف دارد. و می گوید که البته دیگر هیچ چیزی برای شرط بندی ندارد، چرا که همه ی دارایی خود، از جمله همین ماشین مورد شرط بندی را به همسرش باخته است. بعد زن دست دراز می کند و کلید ماشین را برمی دارد. مرد جوان می بیند که دست زن چند انگشت ندارد.
در این داستان در جمله ی آخر خواننده ضربه می خورد، یا غافلگیر می شود، حیران، شاید با عرقی سرد بر پیشانی.


مثال دوم: مردی در واگن درجه یک قطاری کشته می شود. از بخت خوش حقیقت، جناب هرکول پوآرو کارگاه خصوصی و قهرمان مدام آگاتاکریستی هم در قطار حضور دارد. تحقیقاتش را آغاز می کند. در این واگن، افرادی عموماً از طبقه ی بالا حضور دارند. قاتل در میان اینان است. انگشت اشاره ی سوظن، یک به یک بر آن ها می چرخد. خواننده به شدت تلاش می کند که قاتل را حدس بزند و از لذت کشف بهره ببرد. از سویی هم حواسش هست که در دام نویسنده نیفتد و شخصی را که ظاهراً همه ی شواهد علیه اوست، قاتل نپندارد. چون می داند که بعداً کنف خواهد شد. سرانجام پوآرو موفق به کشف معمای پیچیده می شود. قاتل... نه... پیرزن نابغه ی داستان نویس، باز ما را غافلگیر کرده و فریب داده است. قاتلین... بله همه ی افرادی که در آن واگن هستند، یک ضربه چاقو به مقتول شریر که قاتل هم بوده وارد کرده اند.
با این دو مثال، آیا طبق تعریفی که عرضه شده، پیچش یا رازگشایی آخر این سه داستان ، آنِ داستانی هستند؟
خیر. پایان این داستان ها اگرچه غافلگیرکننده است، اما دیگر خصایص آنِ داستانی را، مثلاً کشف و شهود، طنین و دلالتی بر رنج و شادمانی انسان، یا تجلی خاصی در زبان ومدلول هایی نظیر رنج و سرمستی انسان ندارند. بعد از خواندن داستان، خواننده علی رغم غافلگیری چندان تمایلی برای بازخوانی آن ها ندارد، اگر هم داشته باشد، بیشتر برای آزمودن دوباره ی همان چرخش غافلگیرکننده، یا سرگرمی دوباره خواهد بود. بعد ازپایان این داستان ها، آن ها مشکل و مسئله ی خواننده نمی شوند.مانند داستان های شاهکار در ذهن خواننده ادامه نمی یابند، شخصیت ها کش نمی آیند، که همراه زیستن خواننده، ادامه ی داستان را بزیند. و چنان که گفته شد، کشف و شهود انسانی خاصی هم در این دو داستان نیست که به دانایی و احساس خواننده از حیات یا زبان چیزی بیفزاید. این داستان ها با تعریف سامرست موآم از داستان قرار می گیرند. یعنی می توان به خوبی آن ها را سر میز شام تعریف کرد. در حالی که یک داستان هنری ناب را اگر بخواهیم سرمیز شام تعریف کنیم، نه اینکه عملی نباشد اما در مخمصه ای شبیه به مخمصه نویسنده گرفتار خواهیم شد که احتمالن مخاطب در دل خواهد گفت: فلانی عجب آدم کسل کننده ای است!


حال به مثالی از آنِ داستانی توجه کنید:
داستان سوگواری چخوف ماجرای سورچی پیری است که پسرش از بیماری مرده. داستان با زاویه ای سینمایی آغاز می شود. شباهنگام است و برف می بارد. جمله های شروع داستان مانند دوربین، بر دانه های برف زوم می کنند، زاویه دیدشان همراه برفدانه ها پایین می آید، تا بر شانه های سورچی که بر کالسکه اش نشسته و منتظر مشتری است برسد. در طول داستان، مسافر و مسافرینی سوار کالسکه ی سورچی بی چاره می شوند، چند جوان خوشگذران مثلاً. سورچی تلاش می کند تا با آنها رابطه ی انسانی برقرار کند، و سپس ماجرای مرگ پسرش را تعریف کند. که چطور شد که او بیمار شد، به کدام بیمارستان بردش، برای معالجه ی او چه کارهایی کرد، و او چگونه مرد. اما گوش آن جوان ها که در میانشان کوتوله ای هم هست، که بیشتر از بقیه مسخرگی می کند، بدهکار سورچی نیست. آن ها به اندوه او توجه نمی کنند. مسافران دیگر هم همینطور. و سرانجام مرد اندوهگین، کسی را پیدا نمی کند که با او درد دل کند و بار اندوه را پیش رویش زمین بگذارد. به محلی که شبها بیتوته می کند می رود. اسبش را در اسطبل می گذارد و همنشین می شود با مردانی از جنس خودش، که خسته از کار روزانه از سرما و برف، اینجا گرد آمده اند و مهیای خواب می شوند. اینها هم به نیاز پیرمرد دردمند اعتنا نمی کنند. مانند مسافران، همین که سورچی می خواهد ماجرای مرگ پسرش را تعریف کند، روی از او برمی تابند و به کار وبار خود می پردازند. سورچی اندوهگین تر به اصطبل می رود.
تا اینجای داستان ما با یک داستان معمولی روبرو هستیم. از آن داستان هایی که معمولاً تازه کارها می نویسند، با موضوع مورد علاقه آنها، یعنی فقر و بدبختی و بی اعتنایی آدمهای دیگر به سیاه روزی شخصیت داستان. اما داستان چخوف در سطرهای آخر، ناگهان با پیچش و ظریف بینی خاص چخوف، عروج می یابد. مرد سورچی در اسطبل، می نشیند کنار اسب مفلوکش، و ماجرای مرگ پسرش را از اول تا آخر برای او تعریف می کند.
این«آنِ داستانی» است.
و این صحنه ای نیست که به راحتی از یاد خواننده برود.


داستان آدم کش ها یا قاتلین ، نوشته ی همینگوی را به یاد بیاورید. این داستان هم نمونه ی خوبی است برای آنِ داستانی. در یک شهر کوچک، دونفر غریبه وارد کافه ای می شوند. ظاهر این دو مرد شبیه گانگسترهای شیکاگویی است. با همان رفتار خشن. این دو سراغ از مردی می گیرند به نام اندرسن که گویا مدتی است در این شهرک ساکن شده . اندرسن مانند خود همینگوی، زمانی مشت زن بوده و به علت مجهولی، کار را رها کرده و گویی در گریزی مدام به این شهر رسیده. او هر روز ساعت شش به این کافه می آید و غذا می خورد. دو غریبه هم این را می دانند. راوی این داستان مردی است از اهالی همین شهرک که گوشه کافه نشسته و هر چه که می بیند گزارش می دهد. دو غریبه گفت و گوی خشنی با مرد پشت پیشخوان و این شاهد ماجرا دارند. در همین گپ و گفت ها معلوم می شود که آنها قصد دارند حساب اندرسن را برسند. دو آدم کش، مرد پشت پیشخوان و آشپز را در آشپزخانه به بند می کشند. اندرسن برخلاف هرروزه ساعت شش سر و کله اش پیدا نمی شود. آدم کش ها هم ناامید ول می کنند و می روند. راوی داستان بیرون می زند و خود را به پانسیونی که اندرسن در آن اقامت دارد می رساند. از چشم او اندرسن را می بینیم که لباس پوشیده و مهیای خارج شدن روی تخت خوابش، گوشه ی اتاقش دراز کشیده. راوی به او می گوید که دونفر به شهر آمده اند. و انگار می خواهند حساب او را برسند.
اگر اندرسن بعد از شنیدن خبر شتاب زده چمدانش را می پیچید و وحشت زده به شهر دیگری می گریخت باز ما داستانی خوانده بودیم خوش ساخت. با گفت و گوهای درخشان و جاندار که به شیوه ی معهود همینگوی، شخصیتهایش، جمله ها یا بخشی از جمله های گفته شده خود را تکرار می کنند و البته داستان این پتانسیل را هم داشت که فکر ما را به کار بگیرد تا ادامه ی نانوشته ی آن را حدس بزنیم. اینطور که : این ماجرا بار دیگر در شهری دیگر تکرار خواهد شد، تا وقتی که آدمکش ها اندرسن را گیر بیاورند و بکشند. در این صورت این داستان یک داستان متوسط می بود.
اما اتفاق دیگری می افتد. اندرسن به راوی می گوید که از آمدن دوغریبه خبر دارد و دارد تلاش می کند که نیروی بلند شدن بیابد که بیرون برود. همین قسمت داستان، همین خلاف آمد عادت داستان و خلاف رفت حدس و گمان ما، آنِ داستانی است. مفهوم مردی که از فرار مدام و زندگی در به در خسته شده و می خواهد با پای خودش برود روبه روی کسانی که قصد کشتنش را دارند. بنابراین نقطه ی مورد نظر، همان تصویری است که در آن اندرسن روی تختخوابش افتاده و دارد با خودش می جنگد که شجاعت پیدا کند وبزند بیرون. چنین صحنه و چنین موقعیتی، غیرممکن است بیاید به ذهن یک نویسنده ی معمولیِ.(یادتان باشد همینگوی این داستان را چند سال پیش نوشته است)
خوب! تصور می کنم توضیحاتی که تا اینجا در ارتباط با آنِ داستانی داده شد کافیست. نویسندگان مختلف در مباحث آموزشی و در تبیین مبحث پایانی داستان، روشهای گوناگونی را پیش گرفته اند که البته همگی نقاط اشتراک فراوانی دارند. شاید بتوان گفت آنچه در مبحث آنِ داستانی مطرح شد یک گام فراتر از آموزه های معمول داستان نویسی است. همان چیزی که گفتیم یک داستان خوب را به یک شاهکار تبدیل می کند. باید توجه داشت که نویسنده ی تازه کار نباید در ابتدای کار از خود توقع خلق چنین لحظه هایی را داشته باشد.
آنچه به شکل معمول، در آموزه های مختلف آمده است و مرتبط با پایان بندی یک داستان است، تبیین اوج گره گشایی و پایان داستان است.


message 2: by [deleted user] (new)

اوج گره گشایی

ابراهیم یونسی در هنر داستان نویسی، نقطه اوج را یکی از اجزای اساسی طرح داستان می داند. او معتقد است اگر داستانتان را خلاصه کردید و به موقعیت یا حادثه یا نقطه ی علاقه و احساسی که برتر از سطح احساس عمومی داستان باشد برنخوردید بدانید که طرح داستان فاقد اوج است و داستانی که براساس آن بنا شود به جایی نمی رسد. بنابراین اوج جزء لاینفک طرح است . وی معتقد است هر قدر هم توصیفات داستان قوی و مناسب باشد و هراندازه هم اشخاص داستان خوب بدرخشند داستان باید لحظه ی قاطعی داشته باشد که بتوان آن را به عنوان عالی ترین نقطه ی علاقه یا گره علایق داستان بازشناخت.
مصطفی مستور در مبانی داستان کوتاه، نقطه ی اوج را جایی می داند که تنش در داستان به اوج خود می رسد. می دانیم که هر داستانی متشکل از حوادث اصلی و فرعی است. حوادث اصلی مرتفع تر از حوادث فرعی هستند. حالا می گوییم نقطه ی اوج، مرتفع ترین حادثه ی اصلی داستان است. در اوج، گره های کور باز می شوند و گویی نوری بر زوایای تاریک داستان افکنده می شود.
مستور می نویسد: در این نقطه است که احساس متراکم شده ی داستان ناگهان رها می شود و چرخش های اساسی در شخصیت ها یا رویدادها رخ می دهد.
نکته ی قابل توجه اینکه هرچه نقطه ی اوج به انتهای داستان نزدیک تر باشد تاثیر آن بیشتر خواهد بود. در داستان گردنبند – موپاسان- نقطه اوج وقتی است که زن و شوهر پس از آن همه مرارت در تهیه ی پول گردنبند گمشده به صاحبش، درمی یابند که آن گردنبند بدلی بوده است.
«خانم فورستیه سخت متاثر شده بود؛ هردودستش را گرفت: اوه طفلکم! گردنبند من بدل بود. منتهاش پانصد فرانک می ارزید!»
می بینید که داستان بعد از اوج، بلافاصله به اتمام رسیده و نویسنده از هرگونه توضیح اضافی خودداری کرده تا خواننده را با این حادثه تنها بگذارد.

ویژگیهای اوج داستان

1. اوج داستان مرتفع ترین نقطه ی داستان است:
بدین معنا که هیچ حادثه ای تا به این اندازه نباید خواننده را متاثر کند. اگر نویسنده حادثه ی جالبی را در ابتدای داستان آورد حتماً باید حادثه ی زیباتری برای بعد از آن داشته باشد تا داستان از این حیث درجا نزند.

2. اوج داستان باید نتیجه ی منطقی سیر حوادث داستان باشد:
در نوشته ی برخی نویسندگان تازه کار می بینیم که پایان داستان ارتباط منطقی با حوادث داستان ندارد و خواننده در نقطه ی اوج حس می کند فریب خورده. مثلاً دزدی که همه ی عمرش را دزدی کرده ناگهان (بدون هیچ دلیل قانع کننده ای) متحول می شود و دست از این کار می کشد!

3. اوج داستان باید غافلگیرکننده باشد:
اگر خواننده همان اواسط داستان بتواند پایان را حدس بزند خواندن داستان دیگر لطفی نخواهد داشت و نویسنده بازی را باخته است. مهدی قزلی در داستان نویسی از صفر می نویسد: اوج مثل گنجی است که فقط نشانه های کوچکی از آن پیداست و بقیه زیر خاک است. اگر همه ی این گنج روی زمین پهن باشد و تلاشی برای یافتنش لازم نباشد قاعدتاً جذابیتی هم وجود ندارد و هرکسی می تواند از آن گنج استفاده کند.

4. اوج داستان کوتاه است:
وقتی داستان به اوج رسید دیگر نباید بیش از اندازه آن را سایه زد. باید از هرگونه اطنابی در این نقطه خودداری شود و کار چنان باشد که تماس خواننده هر چه زودتر با حوادث و اشخاص داستان قطع گردد.


پایان

گاه پس از اوج و گره گشایی داستان صحنه کوتاهی وجود دارد که دایره داستان در آن نقطه بسته می شود. این صحنه در واقع پایان داستان است. پایان های قوی و موثر ، داستان ها را ماندگارتر می سازند. همان طور که در فصل آنِ داستانی گفتیم، قوی ترین پایان ها، آن هایی است که ذهن مخاطب را به شدت درگیر می کند. پایان ها گاه به گونه ای طراحی می شوند که -بر خلاف گره گشایی- ربطی ظاهری به وقایع داستان ندارند اما به گونه ای کنایی مفهوم و پیام اصلی را در خود دارند. پایان داستان کوتاه «چند تا جعبه» نوشته ی ریموند کارور از این نظر حیرت آور است. راوی در بن بستی از روابط از هم گسسته میان خود، زنش جیل و مادرش و بعد از مکالمه ای اندوهبار با مادرش گوشی تلفن را می گذارد و همچنان از پنجره به بیرون خیره می ماند:
در همین لحظه ماشینی از جاده اصلی به طرف یکی از خانه ها می پیچد. چراغ ایوان روشن است. در خانه باز می شود و کسی به ایوان می آید و همان جا منتظر می ایستد. جیل کاتالوگش را ورق می زند و بعد دیگر ورق نمی زند. می گوید: «این همان چیزی است که در نظر داشتم. می شود به این نگاه کنی؟»
اما من نگاه نمی کنم. پرده پشیزی هم برایم اهمیت ندارد. جیل می گوید: «عزیزم به چی داری نگاه می کنی؟ به من هم بگو.»
چه بگویم؟ آدم های آن خانه لحظه ای یکدیگر را در آغوش می گیرند، بعد با هم به داخل خانه می روند. چراغ را روشن می گذارند. بعد یادشان می آید و چراغ خاموش می شود.


پایان باز

پایان باز یکی از شیوه های موثر در داستان نویسی نوین است که اگر در جای خود و به درستی اتفاق بیفتد تاثیری به مراتب بالاتر از داستان با انتهای بسته خواهد گذاشت. در داستانهایی که انتهای باز دارند اغلب گره گشایی مشخصی وجود ندارد. یا اگر داشته باشد زیاد به چشم نمی آید. به عبارت دیگر نتیجه گیری محتومی که در پیرنگ بسته(مثلن داستان گردنبند) وجود دارد در پیرنگ باز دیده نمی شود و اگر هم دیده شود قطعی نیست. در داستان با پیرنگ باز نویسنده سعی می کند خود را در داستان پنهان کند تا داستان چون زندگی, عینی، ملموس و بی طرفانه جلوه کند. از این رو اغلب به مسائل مطرح شده پاسخ قطعی نمی دهد و خواننده باید خود راه حل آنها را پیدا کند. (چخوف از اولین نویسندگانی است که به نوشتن داستان با پیرنگ باز توجه نشان می دهد)
نکته ای که درباره ی داستان با انتهای باز وجود دارد آن است که استفاده از چنین شیوه ای نباید حاصل ضعف نویسنده در به پایان بردن داستانش باشد. بسیار دیده ایم نویسندگانی را که در به پایان بردن داستان هایشان به مشکل جدی برخورده اند؛ از آن رو داستان را رها می کنند و ادعای باز بودن پایان داستان را دارند. پایان باز زمانی بهترین کارکرد خود را دارد که داستان نویس در پرداخت داستان و شخصیت پردازی و سایر عناصر داستانی کم نگذاشته باشد و سرنخ های لازم را برای پایان داستان به خواننده داده باشد . در این صورت نویسنده داستان را در اوج قدرت به دست خواننده می سپارد و برای این کارش حتماً دلیل محکمی دارد. در داستان فیلم «جایی برای پیرمردها نیست» با قاتلی بسیار حرفه ای روبه رو هستیم که به راحتی در ایالات متحده آدم می کشد. پلیس از ابتدا تا انتهای داستان برای گرفتن او تلاش می کند. اما در سکانس نهایی فیلم می بینیم که قاتل به راحتی از چنگ پلیس می گریزد و در شهر رها می شود. این نوع پایان، خلاف آمد داستان های معمولی است که قاتل نهایتاً دستگیر یا کشته می شود. بیننده در پایان سوال می کند: پس تکلیف قاتل چه شد؟ او که فرار کرد! اما پایان باز به این داستان فرصت داده تا درکنار کنایه ی ظریفی که به ناتوانی پلیس در برابر جنایتکاران می زند، یک درونمایه ی بسیار هولناک را با خود حمل کند: زندگی در ایالات متحده ناامن است. یا: آدمکش ها به راحتی در شهر می گردند


message 3: by [deleted user] (last edited Mar 05, 2012 01:40AM) (new)

متن طولانی هست ، ولی واقعا به خوندنش می اَرزه
امیدوارم مفید واقع بشه


message 4: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments مریم ممنون مطالب مفیدی بود.
سوگواری رو اندوه هم ترجمه کردند. اندوه به نظرم ترجمه خیلی بهتریه برای این داستان غم انگیز.
من با اینکه باید تو داستان حتما اوجی باشه و حتما حادثه ای باشه اصلا موافق نیستم.


message 5: by [deleted user] (last edited Mar 05, 2012 09:37AM) (new)

منم موافق نیستم در مورد ضرورت اوج
نمی دونم چرا اینقدر هم روش تاکید کرده


message 6: by [deleted user] (new)

هورا، بالاخره خوندمش و چقدر جالب بود، نه تنها کلی‌ اطلاعات مفید میداد بلکه انگار چند تا داستان را هم خلاصه خوندم. من هنوز خاطره داستان گردنبند روی ذهنم هست با اون اوج گرفتنش، چه حال عجیبی‌ بود. من فکر نمیکنم منظور از اوج گرفتن حتما نشان دادن ‌یک حادثه باشد بلکه پایانی غیر قابل پیش بینی‌ که ذهن خواننده را برای مدتها کاملا معطوف کند. و اما پایان باز برای داستان بسیار آذر دهنده هست چون من که دوست ندارم تمام مدت فکر کنم قرار بود چی‌ بشه. دلیل باز بودن داستان در فیلم "جای برای پیرمردها نیست" نشان دادن ‌یک درونمایه هولناک نیست بلکه هدف ساختن قسمت دوم فیلم می‌باشد که بسیار در سخت فیلمهای امریکا معمول هست.

بهرحال صد مرسی‌ مریم جونم


message 7: by Art Miss (new)

Art Miss (Artmiss) من هم تمامی آنچه را که در این چند وقته پست کردی مریم جان دارم تعقیب میکنم۰ دستت درد نکنه۰ نکات بسیاری خوب و آموزنده ای داره مطرح میشه۰
بکار من که خیلی میخوره
ممنون


message 8: by [deleted user] (new)

خواهش می کنم دوستای خوبم
خوشحالم که حوصله می کنیم و می خونیم،
گاهی ناخودآگاه موقع نوشتن ،میاد توی ذهنمون و خیلی کمک می کنه


back to top