داستان كوتاه discussion
گفتگو و بحث
>
شیوههای روایت در داستان كوتاه
date
newest »
newest »
خواهش می کنم دوستای خوبم
من هم مثل شما مشتاق یاد گرفتن هست
به نظر من این متن با وجود خلاصه بودنش ، روان و کامله و می تونه تاثیر مثبتی در نوشته هامون داشته باشه
من هم مثل شما مشتاق یاد گرفتن هست
به نظر من این متن با وجود خلاصه بودنش ، روان و کامله و می تونه تاثیر مثبتی در نوشته هامون داشته باشه
خیلی دوست داشتم مریم جون، قابل درک و مفید بود. من که داستان نمینویسم اما با این وجود کمک خوبی بود برای وقتی که تصمیم گرفتم بنویسم. در شروع من زاویه دید بیرونی را به عنوان دیدگاه دانای کل نامحدود خیلی پسندیدم، به خودم گفتم این همون روشی هست که من میخوام باهاش بنویسم که دیدم دیگه تو دنیای الان جایگاهش را از دست داده. من همیشه میگم توی قرن اشتباه به دنیا اومدم کسی گوش نمیده!
مرسی و مرسی دوباره
مرسی و مرسی دوباره
رویا جان شروع کن به نوشتن خودت کم کم متوجه میشی که دانای کل نامحدود به درد این روزا نمیخوره.اما دلیل نمیشه که شاید همین روزها داستانی با این زاویه نوشته بشه که به اندازه کافی بزرگ باشه و به درد بخوره
هر طور میخواهد دلتنگت بنویس
.
محمد جان من خیلی وقته که مینویسم ولی فقط شرح حال خودمو که فقط برای خودم خوندنیست، فکر نمیکنم کسی ازش سر در بیاره. اما دانای کل عالم به نظرم خیلی کلمه جالبی اومد مثل صدای توی فیلم دائی جان ناپلئون که از طرف همه صحبت میکرد و میدونست چه خبره.
بههرحال مرسی از دلگرمی تا وقتی که من بتونم چیزی بنویسم قابل خوندن یک سده مونده.
بههرحال مرسی از دلگرمی تا وقتی که من بتونم چیزی بنویسم قابل خوندن یک سده مونده.
مریم گرامی باز هم من آمدم تا موش بدوانم! آنچه در بالا آمده است را نباید و نمی توانیم با ادبیات ایران مقایسه کنیم و تلاش کنیم آن را تعمیم دهیم. این کار نادرست ترین کاری است که ما می کنیم.
درباره مینیمالیزم (چه به صورت فلسفی و چه به صورت موردی و در زمینه ادبیات) و همچنین هرمنوتیک این بحث پیشتر در گروه مطح بود که آیا این ها زاده سده هجدهم تا بیستم هستند و پیشتر هم وجود داشته اند. من نه به گمان که به یقین می گویم این ها را نباید در ادبیات فارسی نو دانست. دست کم مثنوی سرشار است از داستان های کوتاه است که کم و بیش با تعاریف امروزی همخوانی دارد و دیگر به پیشتر از آن اشاره ای نمی کنم.
باور دارم که اگر می خواهیم در زمینه ادبیات فارسی بنویسیم نخست نباید به سوی نوشته های دیگر زبان ها رفت بلکه از خود ادبیات فارسی باید آغاز کرد
اشکان جان حرفت رو کاملا قبول دارم . ادبیات ما غنی تر از این حرفهاست که بتونیم نادیده اش بگیریم. اما باید قبول کنیم ادبیات داره مرزهارو بر میداره. جمال زاده که نخستین داستان نویس جدید ایران بعد از مشروطه هست خوب این رو فهمیده . و داستان رو از اون قالب صلب و کهنه خودش کشیده و در یک کلام راحت تر نوشته . از زبان شکسته استفاده کرده. جمله ها ساده شدن . مردم کوچه و بازار و نانوا و بقال و چقال وارد داستانهش شدن و تا حدودی داستان رو به سمت داستان نویسی غربی نزدیک کرد. چرا باید یه انگلیسی داستان روسی رو بخونه و کیف کنه. چرا نباید یه آمریکایی داستان یک ایرانی رو درک کنه بدون اینکه به کل ادبیات کهن ایران مسلط باشه. بابا شاید یه پیرزن تو یه اتو بوس توی آفریقای جنوبی بخواد یه داستان بخونه از یه ایرانی. چه گناهی کرده. حرف من اینه که تاریخ داستان نویسی نوین همین بود که اینجا ذکر شد . حالا اگه ایران تافته جدا بافته اس گناه مریم نیست که.
ادبیات کهن ما میدرخشه همه جای جهان همه درخشش رو قبول دارن. اما داستان نویسی مدرن ربطی به اون نداره. همونطور که ربطی به ادبیات روم باستان و یونان و چین و مصر و عرب نداره.
جهان داره یکی میشه اول هنر کم کم زبان و در نهایت یه کشور میشه. حالا میبینید.
اشکانم این دیدگاه منه و بیشتر ترجیح میدم از چخوف تاثیر بگیرم تا از مولوی و رودکی و ابوالقاسم. هرچند که عاشق هر سه تاشون هستم
خیر بحث من غنی بودن و یا نبودن نیست. بحث نزدیکی و یا دوری فرهنگی هم نیست. بحث نقد است. آنچه من دیده ام آن است که تئوری نقد غربی (چه فلسفی و چه فنی) نمی تواند هنر ایران را ارضا کند. این باعث می شود که ما به دنبال تعاریف خودمان از هنر بگردیم. تعریف کلاسیک هفت هنر، شاید برای اروپا و امریکا شمالی خوب باشد، برای ما نیست. این را می شود در تمامی بخش هنری و به ویژه در ادبیات دید. مانند می آورم
اگر درست به یاد داشته باشم مینیمالیزم پدیده ای بود در موسیقی مربوط به میانه سده بیستم. همان تبدیل به یک تعریف فلسفی در هنر بدل شد و پس از آن در دیگر هنرها مورد استفاده قرار گرفت.
ما دست کم در دوران خسرو پرویز خسروانی داشته ایم یک شعر سه لت که با در نوایی که امروز با همان نام ها می شناسیم خوانده می شده است. این همان مینیمال است که بیش از هزار سال در ایران کهنگی دارد. نمونه بارز آن رباعی ها، دوبیتی ها، حکایت های کوتاه و ... است که در ادبیات کلاسیک فارسی شناخته شده اند. این مسئله به این معنا نیست که من بگویم ما بهترین هستیم! این دست کم به من نشان می دهد که تئوری های نقد برای زبان فارسی مناسب نیستند. اگر ملک الشعرا بهار نقد شعر فارسی را نمی نوشت الان ما باز هم به دنبال نقد غربی ها در شعر می گشتیم. شوربختانه این در داستان نویسی رخداد.
این را هم بگویم که من از بن با اندیشه جهانی شدن هنر مخالف هستم زیرا که این به معنی از بین رفتن فرهنگها و خرد فرهنگ هاست.
من نگفتم که ما باید از چه کسی تاثیر بگیریم. اما این را می دانم که اگر می خواهیم از چخوف تاثیر بگیریم و فارسی بنویسیم تنها می توانیم از اندیشه اش بهرمند شویم و نه فن نویسندگی اش. وقتی به زبان فارسی می نویسیم نمی توانیم فن نویسندگی و واژه گزینی را از نویسندگان دیگر زبان ها بیاموزیم
هر دو طرف کاملا منطقی ، با علم ، با سواد
من چی می تونم بگم این وسط؟
اول باید اطلاعاتم رو بالا ببرم تا شاید بعد بتونم توی این بحث شرکت کنم.پس فعلا فقط ناظرم
ولی به هر حال اشکان ممنونم که بحث ها رو به چالش می کشی
من چی می تونم بگم این وسط؟
اول باید اطلاعاتم رو بالا ببرم تا شاید بعد بتونم توی این بحث شرکت کنم.پس فعلا فقط ناظرم
ولی به هر حال اشکان ممنونم که بحث ها رو به چالش می کشی
خوب دیگه مسءله همینجاست.من میگم دیگه فرقی نداره که فارسی مینویسیم یا فرانسوی.
به عقیده من فن نویسندگی اراءه اندیشه به بهترین نحو هست.
من چرا دست و پام تو قدیم ندیم ها باشه. مگه چه گناهی کردم که فارسی مینویسم. یه زمانی اجداد ما یکه تاز ادبیات جهان بودن. و تاثیر زبان فارسی اونقدر بود که اردو زبانها و ترک زبانها و غیره به فارسی شعر میگفتن. اینها انکار ناپذیره.
اما حالا اینطور نیست. و بالفرضم که باشه چه دلیلی میشه من به عهده خودم رسالتی سنگین تصور کنم. چرا نباید آزاد باشم . ما داستانهای امروزی رو به وجود میاریم. وباور کن اغلب داستان های جدید از هدایت و چوبک و گلستان و میرصادقی و گلشیری. ... به هر زبانی ترجمه کنی همون تاثیر خودش رو داره. یعنی فرقی نداره به فارسی نوشته شده. اما آیا گلستان سعدی هم ترجمه بشه همون گلستان فارسیه. و یا شاهنامه؟
خلاصه اشکان جان اصلا نمیخوام بگم تفکر من درسته و مال تو اشتباه. اما چه بخوایم و چه نخوایم داره مرزها برداشته میشه ولی این به هیچ وجه نشون دهنده از بین رفتن فرهنگها نیست. موسیقی ایرانی فرش ایرانی شعر ایرانی نثر ایرانی معماری ایرانی تا دنیا هست زندس. و این تقریبا ربطی به این نداره که ما بیام به جای هتل کاروانسرا بسازیم. و به جای گیتار تار بزنیم به جای شعر سپید دوبیتی بنوسیم.
مگه میشه یه فرهنگ رو از بین برد . اژدها یعنی سال نو چین . اما الان یه چینی هم میبینیم که ،مگر به صورت تشریفاتی لباس سنتی ،بپوشه؟
تفکر من اینه ما باید طوری بنویسیم که اگه ترجمه بشه هیچ آسیبی نبینه.
چرا باید روی دوشم احساس سنگینی کنم بله اگه بیایم شعر هاتف رو نقد کنیم که اصلا و ابدا نمیشه از نقد غرب استفاده کرد . اما شاملو رو میشه نقد کرد
همبنطور تو داستان ما نمیتونیم گلستان رو با اصول داستانکهای امروزی تحلیل و نقد کرد اما داستان های بعد از مشروطه رو به راحتی میشه اونطور تحلیل کرد.
بحث جالبی در اینجا درگرفته که البته من در آن صاحب نظر نیستم۰ اما فکر می کردم که بعنوان مثال داستان های کوتاهی که مجموعه آن تحت عنوان هزارویک شب مطرح می گردد و بسیاری از این داستان ها بر ادبیات روایتی غرب و شرق تاثیرات بسیار نهاده تا جاییکه بعنوان مثال گوته خود را با شهرزاد قصه گو مقایسه نموده و یا رد پای آن در دیویدکاپرفیلد اثر دیکنز و و و۰۰۰ متوجه به زبان گویش قصه نیست۰ چرا که هزارو یک شب را بنا به قولی همان هزارافسان ی که ابن ندیم از آن سخن گفته دانسته اند و از آن بعنوان مجموعه قصه های به زبان پهلوی یاد کرده در ترجمه عربی و ترجمه های دیگر به زبان های دیگر همه بیانگر محتوا و آفرینشی هستند که از قالب های زبانی و نوشتاری و فرهنگ های قومی فراتر می رود۰ در این مورد نباید این سوء تعبیر پیش آید که پدیده جهانی شدن باعث جهانی شدن اثری می گردد که به زبانی جهانی نوشته شود, بلکه نحوه بیان و گونه روایی و مهندسی در قصه پردازی است که آنرا جهانی می نماید۰
نمیدونم منظورم را رساندم یا نه۰
محمد باز هم با تو هم دیدگاه نیستم زیرا که در همین دوره کنونی نوشته هایی را ابتدا به بازگردان فارسی و پس به زبان آفرینش آن خوانده ام (مانند نوشته های ارول) و بسیار با هم تفاوت داشتند. دو نوشته از نوشته هایش (قلعه حیوانات و 1984) مفهومی بسیار ملموس داشت ولی زمانی که آن ها را به انگلیسی خواندم چیز دیگری بود و این نشان می دهد که درونمایه تنها بخش کوچکی هنر نویسندگی است. من نمی توانم نویسندگی را بدون واژه تصور کنم. گیزنش و چینش واژه ها هستند که نوشته را پدید می آورند و بدون شک زبان مهمترین نقش را بازی می کند. زیبایی تنها در درونمایه نیست در نوشته هم هست. مگر کسی که به انگلیسی می نویسد به دنبال آن است که بداند چه کسانی می خوانند؟ چگونگی مطرح شدن یک نوشته یا هر اثر هنری بیشتر از آن که به درونمایه و یا ساختار آن بازگردد پیرو رشته های دیگری است.
اما همه اینها که گفته شد باز هم با گفته های نخستین من هم راستا نیستند. من به دنبال یک دیدگاه تازه در نقد هنر هستم. دیدگاهی که با گردآوری آنچه در ایران به آن هنر می گوییم باشد و نه آنچه که انیرانیان آن را هنر می خوانند.
هنر را اگر از دیدگاه تاریخی و در دوره شهرنشینی (و نه پیش از تاریخ) بنگریم یک رفتار ادواری دارد. رفت و برگشت میان صنعت و هنر رفتاری را متفاوت در فرهنگ های مختلف نشان می دهد و این می تواند زمینه ساز ایراد نخستین تعاریف در هنر برای ایران باشد. منظور من هم همین است و نه آنکه زبان چه تاثیری در زبان دارد. من به دنبال ساختار نقد هستم، چیزی که هنر ایران را ارضا کند
خوب همین اختلاف نظرهاست که بحث رو به وجود میارهخدارو چه دیدی شاید چند سال دیگه نظرم برگشت سر حرف شما.
ممنون بابت بحث منطقیتون:-)
زنی که میخواست یه پدیده خارقالعاده رو تو آسمون نشون بده به یه عده. منتهی اونقدر زیور آلات به دستش آویخته بود که هیچکی متوجه آسمون نشد که نشد . همه خیره زرقو برق دستش شده بودن.
محسن جان دانای کلی که منسوخ شده دانای کل نامحدود هست و نه دانی کل محدود دانای کل نامحدود مال دوره ای بود که خواننده دوست داشت که همه چیز براش گفته شه.
اما از دانای کل هنوز پابرجا قدرتمند به عنوان یکی از اصلی ترین زوایای دید استفاده میشه . دانای کل محدود.
مثلا تو دانای کل نامحدود نویسنده فقط اطراف شخصیت داستان رو توصیف میکنه . مثلا تا وقتی شخصیتی که داره توصیفش میکنه وارد جایی نشه نویسنده اونجا رو توصیف نمیکنه.
و تا دقتی شخصیتی حرکتی انجام نداده به قضاوت در موردش در نمیاد. اما دانای کل همه چیز رو میدونه. و نیازی به شخصیتها نداره که فضا رو روشن کنن.
داستان رو با فیلم مقایسه نکن که کار اشتباهیه.
توضیح خاصی ندارم.داستان رو نباید با فیلم مقایسه کرد
همین.
.
.
داستان رو میشه به نوعی مادر فیلم دونست.
فیلم تکنیکهای خاص خودش رو داره و داستان هم همینطور.
تو فیلم کسی برای ما داستان رو تعریف نمیکنه ما میبینیم اما داستان برای ما توسط راوی تعریف میشه
فیلم تا از فیلم نامه نویس به خواننده برسه هفت خوان رو میگذرونه اما بین خواننده و نویسنده چیزی نیست.
به هر حال اینا دو هنر جدا هستند.
ترشی رو مگه میشه با شوری مقایسه کرد؟
دیدگاه من هم با محسن یکسان است. من فکر می کنم شیوه روایت (سوم شخص یا اول شخض) اهمیت چندانی در کیفیت درونمایه ندارد. فراموش نمی کنم که تمامی داستان های کودکی من، که بیشتر آن ها در ناخودآگاه من مانده اند، با دانای کل روایت شده اند بی آنکه تخیل من را محدود کرده باشند
Ashkan wrote: "دیدگاه من هم با محسن یکسان است. من فکر می کنم شیوه روایت (سوم شخص یا اول شخض) اهمیت چندانی در کیفیت درونمایه ندارد. فراموش نمی کنم که تمامی داستان های کودکی من، که بیشتر آن ها در ناخودآگاه من مانده..."
اشکان جان دیدن موافقت شما برای اولین بر باعث دلگرمی قلبم شد. داشتم کم کم ناامید میشودم از فهم کامنتهای پر محتوا ولی پیچیده شما در مغز کوچک و ساده خودم. نپذیرفتن من از تکنولوژی در راحتر کردن زندگی بی دلیل نیست. به خاطر همین تکنولوژی من ساده بین با شمای ظریف بین در یک جا قرار گرفته و تنها چیزی که نسیب من میشود درک بیشتر سریست بر روی شانه که باید مواظب باشم نخوره به جای چون از خالی بودن ممکن به دو نیمه بشود.
اشکان جان دیدن موافقت شما برای اولین بر باعث دلگرمی قلبم شد. داشتم کم کم ناامید میشودم از فهم کامنتهای پر محتوا ولی پیچیده شما در مغز کوچک و ساده خودم. نپذیرفتن من از تکنولوژی در راحتر کردن زندگی بی دلیل نیست. به خاطر همین تکنولوژی من ساده بین با شمای ظریف بین در یک جا قرار گرفته و تنها چیزی که نسیب من میشود درک بیشتر سریست بر روی شانه که باید مواظب باشم نخوره به جای چون از خالی بودن ممکن به دو نیمه بشود.
Roya wrote: "Ashkan wrote: "دیدگاه من هم با محسن یکسان است. من فکر می کنم شیوه روایت (سوم شخص یا اول شخض) اهمیت چندانی در کیفیت درونمایه ندارد. فراموش نمی کنم که تمامی داستان های کودکی من، که بیشتر آن ها در ناخ..."ما که باشیم که با دیگران مخالفت کنیم؟ نه دریافت شما کم است و نا دانش من زیاد! می دانی من نوجوان بودم که برای نخستین بار چرا مسیحی نیستم را خواندم به آن می گویم آینه رای راسل! هرچند که زندگی ام را تیره کرد ولی یک چیز را به من آموخت و آن این که برای هرکاری باید به دنبال یک متدولوژی بر پایه گزاره های ریاضی (اصل منطقی) بگردم و هرکاری!
و این کاری است که سالها به آن مشغولم. اگر زمانی درباره چیزی دیدگاهم را می گویم بی گمان برروی آن دیدگاه زمان گذاشته ام خودرایی ندارم و اگر دیدگاهی من را به خود جلب کند و ببینم که از آنچه دارم بهتر است، بی درنگ دیدگاه خود را وامی گذارم تا نویی بهتر را برگزینم
در جایی هم که چیزی ندانم می نشینم و می آموزم کاری که بیشتر از هرچه دیگر دوست دارم
ببخشید اگر بی راهه رفتم
Ashkan wrote: "Roya wrote: "Ashkan wrote: "دیدگاه من هم با محسن یکسان است. من فکر می کنم شیوه روایت (سوم شخص یا اول شخض) اهمیت چندانی در کیفیت درونمایه ندارد. فراموش نمی کنم که تمامی داستان های کودکی من، که بیشتر..."
دوباره پیچیده شدی اشکان جان، نمیدونم کامنت من باعث رنجش شما شد یا من جواب شما را باز درک نکردم. به هر حال پوزش میطلبم اگر بد گفتم. منظور من به هیچ عنوان خود رای شما نبود بلکه من از دانش وسیع شما یاد کردم که در فهم من نیست و برای اولین بر که شما را فهمیدم ذوق زدم، فقط همین.
از شما طلب آمرزش میکنم بخاطر جاهلی
دوباره پیچیده شدی اشکان جان، نمیدونم کامنت من باعث رنجش شما شد یا من جواب شما را باز درک نکردم. به هر حال پوزش میطلبم اگر بد گفتم. منظور من به هیچ عنوان خود رای شما نبود بلکه من از دانش وسیع شما یاد کردم که در فهم من نیست و برای اولین بر که شما را فهمیدم ذوق زدم، فقط همین.
از شما طلب آمرزش میکنم بخاطر جاهلی



http://www.parsianforum.com/showthrea...
اواسط قرن 19 دو نویسنده بزرگ با نامهای «ادگار آلن پو» و «نیكلای گوگول» اولین داستانهای كوتاه را با تعریفی كه ما عموما از داستان داریم، خلق كردند. همگام با رشد روزافزون داستان نویسی، تئوریسینهای ادبی نیز از دیدگاه نظری و كاربردی این ژانر ادبی را تكامل میدادند و همچون رمان برایش عناصری در نظر گرفتند.
پس از این دو نویسنده متقدم، «آنتوان چخوف» و «گی دو موپاسان» داستان كوتاه را از منظری جدید و با رویكردی شگرف درآمیختند و در فرم و مضمون، زبان و شخصیتپردازی داستان كوتاه را متحول ساختند. تا آنكه چند نویسنده قرن 20 همچون ارنست همینگوی، ویلیام فاكنر، ویرجینیا وولف و جیمز جویس و سرآخر نویسنده نابغهای چون «جروم دیوید سالینجر» شیوهای بسیار بدیع و قابل توجه تر در شكل، زبان، اندیشه و مفهوم داستان خلق كردند.
داستان كوتاه امروز در عینحال كه دارای سادگیهایی خاص خود است، اما در آن پیچیدگیهایی براساس منطق معنایی متن دیده میشود كه این نوع ژانر ادبی یك خواننده بسیار خلاق نیز میطلبد تا در شناخت و فهم اثر خود را سهیم كند و به خوانندهای منفعل و ایستا مبدل نشود.
زاویه دید جزو عنصر ذاتی و لازم هر داستان است كه در واقع مربوط به قسمت روش و عرضه آثار میشود. داستان كوتاه نویس از این طریق میتواند مسائلی بسیار كامل، روشنگر و لازم را پیش روی مخاطب خود ـ خواننده ـ قرار دهد. زاویه دید همراه با عناصری همچون لحن، اتمسفر، شخصیتپردازی، دیالوگ، زبان و ماده داستان است؛ پس شناخت آن نویسنده را در جهت ارتقای كیفی اثرش راهنمایی میكند.
زاویه دید در تعریف ساده به معنی دریچه دیدن است. منظور از دیدگاه یا زاویه دید درداستان، فرم و شیوه روایت است. هر شیوه روایت مانند دریچهای برای دادن اطلاعات تازه داستان به خواننده است. انتخاب زاویه دید كه با آن روایت داستان شكل میگیرد، از اهمیتی فوقالعاده برخوردار است؛ چرا كه تنها از این منظر است كه داستاننویس میتواند مواد داستانی خود را برای ما طرح كند و سپس به شرح و تفسیر آن بپردازد و مهمتر آنكه كاری كند كه همه اینها هم برای ما وجههای اصیل و ماندگار و واقعی به خود بگیرد. دیگر آنكه به وسیله این روش میتوانیم از دریچه ثابتی داستان را ـ آكسیون ـ یا رشته حوادث داستان را دنبال كنیم.
ذكر نكتهای در اینجا الزامی است و آن این كه زاویه دید مستلزم به كارگیری راوی خاصی نیزمیباشد. یعنی دیدگاه با انتخاب راوی ـ روایتگر داستان ـ رابطهای تنگاتنگ دارد.
اما روایت چیست؟ و راوی كیست؟
روایت شیوه یا فنی است كه به وسیله آن داستان توسط نویسنده نقل و روایت میشود. راوی شخص یا چیزی است كه داستان از نظرگاه یا اصطلاحا از زبان او نقل میشود. (راوی میتواند یك موجود بیجان مثل یك قطعه عكس یا سنگ یا هر بی جان دیگری نیز باشد.)
در یك تقسیمبندی، نظریهپردازان ادبی زاویه دید را به دو نوع كلی «زاویه دید بیرونی» و«زاویه دید درونی» تقسیم كردهاند كه هر كدام نیز دارای اقسامی است كه به صورت اختصار به تك تك آنها میپردازیم.
در زاویه دید بیرونی راوی به چند شیوه میتواند داستان را برای ما روایت كند:
این راوی ممكن است كه از دیدگاه دانای كل نامحدود داستان را نقل بكند؛ یعنی در این نوع زاویه دید، راوی همچون یك فكر برتر یا یك موجود قدرتمندتر، خارج از فضای داخلی داستان، شخصیتها، فضاسازی، دیالوگها و دیگر عناصر داستان را راهبری كند. برتمامی احساسات، نیازها، كنشها و واكنشها آگاه است. هر كاری بخواهد میتواند انجام بدهد و هر جایی كه بخواهد، میتواند برود؛ یعنی او مسول تمام اعمال و كردار بازیگران داستان میباشد. میتواند وارد ذهنیت آنها نیز شود و نوع تفكر و جهتگیری آنها را بر ما فاش سازد. از زندگی تك تك آنها با خبر است و میداند در گذشته كه بودهاند و در آینده چه اتفاقاتی برایشان میافتد. اصطلاحا به این شیوه روایت زاویه دید دانای كل یا دانای كل نامحدود میگویند.
او هر آنچه كه بخواهد میداند، هر آنچه كه بخواهد، انجام میدهد و در حكم یك خداوندگار عمل میكند.
در زاویه دید دانای كل نامحدود، روایت داستانی به وسیله خود نویسنده و از دیدگاه ضمیرهایی چون «او» یا آنها» نقل میشود.
این شیوه روایت در دنیای امروز نسبتا شیوهای كلیشهای و كلاسیك تلقی میشود و جایگاه خود را از دست داده است. امروزه دانای كل نمیتواند ذهن بیمار، درگیر و شیزوفرنیایی انسان معاصر را كه دو جنگ خانمان برانداز جهانی را لمس كرده، ارضا كند. دیگر آنكه این نوع شیوه به دلیل اغراقی كه نویسنده در مقام دانای كل از خود بروز میدهد ممكن است فاصلهگیریهایی در عمل داستانی ایجاد كند. در نتیجه فاصله بین اثر و مخاطب بیشتر شده و خواننده به مخاطبی منفعل بدل میشود. گاهی نویسنده با تغییر زاویه دید به داستان لطمه وارد میكند و باعث احتمال هرز رفتن ارتباط منطقی و موجز بین اجزای سازنده داستان میشود و تمام اثر را ناكارآمد میكند.
در آثار بزرگ و برتر، غالبا نویسنده به شیوهای داستان را طرح میكند كه تمام اجزای سازنده آن با هم در یك طبیعت مشترك، شریك هم هستند و عمل داستانی چنان با نوع شخصیتها عجین است كه خواننده را دچار این شك و تردید میكند كه آیا واقعا چنین اشخاصی در دنیای حقیقی وجود دارند یا فقط ذهنیت نویسنده به آنها جان بخشیده است؟ نویسندگان حرفهای تا آنجا در اعمال شخصیتها دخالت میكنند كه به عناصر و اجزای سازنده داستان خدشهای وارد نشود و در واقع قضاوتها، داوریها و نتیجهگیری را به عهده خوانندگان اثر میگذارند.
گاهی قدرت و توانایی دانای كل محدود شده و نویسنده تنها یكی از شخصیتها را انتخاب كرده و اوست كه داستان را برای ما نقل میكند. البته این به آن معنی نیست كه نویسنده كلا حوزه قدرت را ترك كرده و از داستان خارج میشود. بلكه خود را به بیرون داستان برده و از آنجا و با چشم آن شخصیتی كه معین كرده، اعمال، رفتار و عمل داستانی را رهبری میكند. این شیوه اصطلاحا زاویه دید دانای كل محدود اطلاق میشود.
در ادبیات داستانی، اولین كسی كه این زاویه دید را باب كرد، نویسنده و روانشناس آمریكایی «هنری جیمز» بود. هنری جیمز نام این شخصیت كه داستان از منظر و زبان او روایت میشود، «كانون» یا «مركز ضمیر خودآگاه» نامگذاری كرده است.
در این زاویه دید نویسنده خود را به یكی از شخصیتها محدود كرده و تنها از نگاه اوست كه میتواند داستان و عمل داستانی را ببیند. پس راوی همچون دانای كل نامحدود نمیتواند انگیزه و افكار دیگر شخصیتها را درك كند و فقط قادر است گفتار و رفتار یا همان كنشهای عینی آنها را همانگونه كه شخصیت كانونیاش درك میكند، گزارش دهد. در برخی از آثار هنری جیمز همچون رمان «تصویر یك زن» وقایع و عمل داستانی آنگونه كه در ذهن یكی از اشخاص منعكس است، توصیف میشود.
جنایت و مكافات اثر داستایوفسكی و پیرمرد و دریا نوشته ارنست همینگوی از آثار برتر ادبیات داستانی جهان، با این زاویه دید خلق شدهاند.
پس از هنری جیمز، ویلیام فاكنر، جیمز جویس و ویرجینیا وولف این شیوه را به حد كمال خود رساندند و از دل آن، شكلی از روایت بیرون كشیدند كه به جریان سیال ذهن مشهور شد.
در این شیوه، اطلاعات داستان به شیوه و شكل جریانی سرشار از گفتار، احساس و اندیشه و فكر از لایههای خودآگاه ذهن یك یا چند شخصیت داستان به گونهای نامنظم و بی پایان به بیرون میتراود. برخی از بهترین رمانهای سده بیستم همچون آثار ویرجینیا وولف و ویلیام فاكنر با این زاویه دید آفریده شدهاند.
گاهی در خلق یك اثر، راوی تنها آنچه را كه شاهد آن بوده یا دیگران آن را دیدهاند، روایت میكند و به داوری و دخالت دادن نظر و دیدگاه خود در داستان نمیپردازد. بلكه صرفا یك گزارش دهنده است. به این نوع از زاویه دید در داستان، زاویه دید نمایشی یا زاویه دید عینی میگویند.
راوی حكم یك دوربین فیلمبرداری را دارد. البته دوربینی كه تا حدودی قدرت انتخاب صحنهها و وقایع را دارد. این دوربین به اطراف میچرخد و وقایع را ضبط میكند. انگار نویسنده یا شخصی در كار نیست و ما انسان و هستی را تنها از دریچه چشم شیشهای این دوربین نظارهگر هستیم. برخی از منتقدین و تئوریسینهای ادبی به این نتیجه رسیدهاند كه در این زاویه دید اثری از حس دلسوزی و همدردی یا قضاوت نیست. البته گاهی اوقات پیش میآید كه راوی یا همان چشم دوربین در توصیف برخی صحنهها یا شخصیتها تاكید بیشتری بكند و بهاین ترتیب در نتیجهگیری دچار داوری شده و داستان را از مسیر منطقی و اصلی خود خارج كند. در اینجا راوی باید بیشترین تمركز را روی چگونه گزارش كردن داشته باشد تا از اصول و موازین داستانی خود عدول نكند.
اغلب آثار ارنست همینگوی نویسنده خلاق آمریكایی به وسیله این دیدگاه نوشته شده است.
در زاویه دید درونی نیز راوی میتواند داستان را به چند شیوه برای ما روایت كند.
گاهی راوی داستان كه میتواند شخصیت اصلی یا فرعی باشد، به نقل داستان میپردازد. داستان طوری روایت میشود كه ما تصور میكنیم كه شخص راوی صرفا داستان را برای ما روایت میكند و با ما به گفتوگو نشسته است. به همین دلیل به این زاویه دید كه زاویه دید اول شخص یا متكلم وحده نامیده شده، گاهی زاویه دید درونی نیز میگویند. اما گاهی به آن شیوه «من روایتی» نیز اطلاق كردهاند.
نویسنده در اینجا خود را به قالب این شخصیت درآورده و زبان راوی درواقع زبان خود نویسنده داستان میباشد. البته واضح است كه نقص بارز آن همان محدویت در داستان است. زیرا راوی نمیتواند در مورد نظر و دیدگاه دیگران نسبت به خودش به ما چیزی بگوید.
برای برطرف كردن چنین ایرادی گاهی نویسنده داستان را از نظرگاه و زبان یك شخصیت فرعی بازگومی كند. این زاویه دید به مخاطب این امكان را میدهد كه شخصیت تاثیرگذار و اصلی داستان را نه به وسیله خودش، بلكه به واسطه یكی دیگر از شخصیتهای فرعی داستان بشناسد تا منظر واقعگرایی و راستنمایی نیز افزایش یابد.