داستان كوتاه discussion

175 views
تفسیر داستان > داستان شماره 2

Comments Showing 1-50 of 54 (54 new)    post a comment »
« previous 1

message 1: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments کفشدوزک

روسری در فاصله تختخواب و دیوار افتاده. هنوز ردِ عطرت در آن بجا مانده بود. عطری که ماه‌ها بود می‌شناختم. شاید سال‌ها و شاید همیشه. از روز اول که با همسرت برای دیدن طبقه پائین این خانه کلنگی پا به حیاط گذاشتید. مثل آشنایانی قدیمی در آغوشم گرفتی، از همان لحظه عطرت تمام بینی‌ام را پٌر کرد و تا به امروز که شش‌ماه و دوازده‌روز گذشته، هر روزِ فرد، چادر می‌اندازم سرم که پشت سرت هرچه عطر توی راه‌پله باقی‌مانده را نفس بکشم. هر روزِ فرد که جزوه‌های درسي‌ات را دست می‌گیری و می‌روی دبیرستان‌شبانه که دیپلم بگیری. شاید این‌طور فاصله‌ی زندگی‌ات را با زیبایی‌ات کم کنی. این روسری را بارها سرت دیده بودم. همان بار اول که چشمم خورد به کفشدوزک حاشیه‌اش، حس کردم سال‌هاست دارم در حاشیه‌‌ی روسری‌ات دنبال لانه‌ام می‌گردم.
*
نگاهم را از نمِ دیوار به سمت خسرو می‌گردانم و می‌گویم:
- کاش می‌شد يه وام می‌گرفتیم و یه خونه نوساز می‌خریدیم.
- الان وقتش نیست، کمی که وامِ خرید همین آلونک سبک شد یه فکری می‌کنم.
اینجا هرکاری که می‌کنی، باز انگار هیچ کاري نکرده‌ای. خانه که قدیمی می‌شود دیگر کاری از دستت برنمی‌آید.
*
از راهرو طبقه بالا تا پاگردِ منزل تو 12 پله فاصله است. دستمال را توی سطل خوب که خیس می‌کنم، آبِ داخلِ سطل دیگر کاملاً سیاه می‌شود. با وسواس پله‌های باقی‌مانده را دستمال می‌کشم. روزهای فَرد این‌کار را می‌کنم که نباشی. خجالت می‌کشم پيش چشمِ تو این پله‌های رنگ و رو رفته را بسابم. پول تمیز کردنشان را از خسرو گرفته‌ام، هفته‌ای پنج هزارتومان. پس‌اندازش می‌کنم برای روز مبادا.
با کفشدوزک که از راه می‌رسی گرمای هوا، لٌپ‌هایت را گٌل انداخته. دارم می‌روم یک سطل ماست بگیرم. تعارف می‌كنم که برای تو هم بگیرم، داری تشکر می‌کنی که چشمت به پله‌های براق می‌افتد.
- پول کارگر را هم با هم حساب کنیم، چقدر هم تمیز کار می‌کنه...، راستی باهاش صحبت کنید ببینید کارهای خونه رو هم انجام می‌دن؟
یک لحظه نفسم می‌گیرد.
- می‌پرسم ازش.
- قربون دستت، بی‌خبرم نذاری پس.
*
نَم، از دیوارِ پذیرایی راه گرفته به این‌سوی دیوار. کار از تشخیص ترکیدگی‌لوله گذشته. دیوار را باید بشکافند که این‌روزها در توان ما نیست. دستم را روی دیوار که می‌کشم خیسی را حس می‌کنم. دستم که نم کشیده ... .
به دست‌هايت فقط انگشتری مرواریدنشان می‌آید، به صورتت روسری کفشدوزک‌دارِ آواره‌ای که دارد دنبال لانه‌اش می‌گردد. روسری را می‌گیرم نزدیک بینی‌ام، بین بدی و خوبی ابدی مردد مانده‌ام. درکِ بی‌رحمی از بی‌طاقتیِ خسرو روی این تخت‌خواب، که سال‌ها در آن به خودم خیانت کرده‌ام، وجودم را پر کرده است. وقتی چیزی قدیمی می‌شود، هرچه بیشتر به آن می‌رسی، کمتر به چشم می‌آید. کِرِم نرم‌کننده را روی پوست دستم می‌مالم اما گوشه‌ی ناخن شکسته‌ام سال‌هاست به همه‌جایِ این خانه گیر می‌کند.
*
یك چیزِ عجیبی توی عطر تو هست که آدم را هوایی می‌کند. وارد مغازه که می‌شوم می‌پرسم عطر چه دارید؟ ردیف شیشه‌های رنگی را که نشانم می‌دهد کم می‌آورم. آهسته می‌گویم:
- از اون عطرایی که یه کیسه‌محافظ داره که پٌر از گٌل‌های سٌرخه...
- منظورتون باید Paul Smith باشه. Rose عطر جدیدشه.
دستش را می‌برد پشت قفسه. جعبه‌ی سفیدرنگی را می‌کشد بیرون.
- بازش رو هم دارید که امتحان کنم؟
- نه خانم. اما عطرش خیلی نزدیک به این یکیه.
شیشه را جلوی بینی‌ام می‌گیرم. بوی گل مشامم را پٌر می‌کند.
- قیمتش چنده؟
- 65 هزار تومان.
سری تکان می‌دهم که یعنی مشکلی نیست. پول‌ها را از جیب پشتی کیفم بیرون می‌آورم. شصت‌و‌پنج اسکناس هزاری را جدا می‌کنم. یادم می‌افتد که تخفیف نگرفته‌ام. پنج‌تایش را برمی‌گردانم توی کیفم و پول را می‌دهم دست فروشنده.
*
- مریم خانم، از این کارگره پرسیدی چه روزهایی وقت داره؟
- روزهای فَرد، هربار هم پنج‌هزار تومان می‌گیره.
- روزهای فَرد... چه بهتر، مشکلی نداره... فقط...
دیگر هیچ‌چیز نمی‌شنوم. لب‌هایت شبیه لب‌های ماهی، باز و بسته می‌شوند. لب‌هایی که انگار با سرخیِ ابدی قرارداد بسته‌اند و این کبودی‌ها زیرِ چانه‌ات، که سعی کرده‌ای زیرِ لایه‌های کرم پودر، پنهانش کنی، باید کارِ خسرو باشد. متوجه نگاه‌های خیره‌ام می‌شوی. دستت می‌رود سمت گِرِه‌ی روسری که ديگر کفشدوزک ندارد.
- ... می‌تونید؟
- چی؟ ببخشید حواسم نبود.
- می‌گم می‌تونید بگيد این یکشنبه بیاد؟ فقط چون خودم نیستم کلید رو می‌دم به شما زحمتش رو بکشید. آدم مطمئنیه دیگه؟
- آره. می‌شناسمش. مطمئنه، منتها من یکشنبه باید برم اسلام‌شهر که مادرم رو ببرم دکتر.
- ... ا ...، اشکالی نداره. خودم می‌مونم که کلید رو بهش بدم.
- ...
- ...
ماهی قرمز مدام لب می‌زند، هیچ نمی‌شنوم.
*


message 2: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments .
*
روسری را می‌اندازم روی سَرَم. رد عطرم را توی راه‌پله جا می‌گذارم. خسرو توی ماشین منتظرم نشسته. حالا شوهر تو هم دارد جاده‌های ترکیه را می‌راند. اصلاً هم عین خیالش نیست که هفته‌ای پنج‌هزار تومان هزینه تمیز کردن خانه‌اش می‌شود. سوار که می‌شوم غٌرغٌری می‌کند و وقتی می‌خواهد دنده را عوض کند، چشمش به روسری می‌افتد. چند ثانیه که زل می‌زند به روسری، "کِی بر می‌گردی؟" را که گوشه‌ی لبش گیر کرده بود را قورت می‌دهد و در سکوت راه می‌افتیم. نزدیک ایستگاه اسلام‌شهر پیاده‌ام می‌کند. تا تاکسی پٌر شود، با سیگار دستش توی ماشین بی‌حرکت منتظر می‌ماند. تاکسی که حرکت می‌کند می‌بینم که راه می‌افتد. درست مثل همین کفشدوزک که راه گرفته از رگ گردنم به سمت سینه‌ام. باید متوقفش کنم.
- پیاده می‌شم...
راننده با تعجب و دل‌خوری با زحمت ماشین را به گوشه می‌کشاند. نگاه‌های سنگین مسافرها را حس می‌کنم. روسری را جلو می‌کشم و با سرعت از ماشین پیاده می‌شوم. حالا کفشدوزک هم پشت وَرَم گلویم کز کرده و جرأت جیک زدن ندارد. برمی‌گردم. ماشین خسرو در سایه دیوار دراز کشیده. از تعجب نکردن این‌که چرا خسرو سرکارش نرفته دلم آشوب می‌شود. تا به دمِ در برسم، نخ کشِ روسری را صاف می‌کنم و با احتیاط کلید را توی قفل می‌اندازم. پاهایم به زمین قفل شده‌اند، می‌ترسم. از این خانه‌ی قدیمی و از خودم که دارم شبیه تو می‌شوم...


message 3: by mohammad (last edited Feb 27, 2012 04:59AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments تاریخ ارسال داستان برای من
8/12/90


message 4: by ArEzO.... (last edited Feb 27, 2012 09:15AM) (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments دوبار داستان رو خوندم .
بذار اول سپید خوانی ش کنیم
زنی هست که فرزند ندارد زندگی گرمی ندارد
و شوهرش با مستاجر جوان تازه ، سر و سری دارد و خیانت می کند
زن خشمش را اول با پر کردن عقده ء حقارت خود پر می کند و سعی می کند مانند زن همسایه شود چون فکر می کند چه از او کم دارد؟....
و در انتها هم می خواهد مچ آنها را بگیرد.و به خودش به خودی که بوده ... برگردد.


message 5: by ArEzO.... (last edited Feb 27, 2012 09:09AM) (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments داستان های در رابطه با خیانت خیلی زیاد است
و اینکه یه نفر تصمیم می گیرد ریسک کند و یه داستان کلیشه ی را بنویسد جسارت می خواهد .
نویسنده داستان را با چنان سبک نویی نوشته است که آدم خسته نمی شود از خواندنش ، به ادامه موضوع علاقمند است ، و دوست دارد بخواندش
اما چیزی که عجیب به نظر می رسد آرامش عجیب این زن است که بعد از پیدا کردن روسری دم نمی زند و هنوز صبر می کند .
آیا شوهرش را خیلی دوست دارد؟
یا شوهرش انقدر خشن و زورگو هست که زن می ترسد اعتراضش را نشان دهد ؟
و این ها عقیم بودن شخصیت هارا نشان می دهد
شخصیت پردازی ضعیف است
من هیچ اطلاعی ندارم تا بنا به آن حدس بزنم این زن چرا فریاد نمی زند؟


message 6: by ArEzO.... (last edited Feb 27, 2012 09:19AM) (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments وقتی داستان را خواندم
لحن شاعرانه ء داستان را حس کردم دو موضوع به فکرم رسید
و آن ،1 سوپریز های داستان است
اگر نویسنده در همان سطور اول اشاره ء مستقیم به زن مستاجر نمی کرد
شاید اینطور فهمیده می شد که این زن خسرو هست که عاشق شده است و کمی خواننده در انتظار می ماند تا سر اصل موضوع
2این ضعف داستان است که یک لحن کاملا زنانه است و شاعرانگی و احساس ازش می بارد

البته این یک نظر سلیقه ی حساب می شود
در کل :
اگر روی شخصیت ها که در حد تیپ مانده ند کار شود و لحن شاعرانه داستان کمتر شود
یک داستان خوب است که من لذت بردم از خواندنش .
موفق باشید


message 7: by [deleted user] (new)

۲ بار داستان را خوندم ولی‌ هنوز متوجه منظور نشدم درست. دوباره می‌خونم و برمی‌گردم.


message 8: by [deleted user] (new)

ArEzO.... wrote: "داستان های در رابطه با خیانت خیلی زیاد است
و اینکه یه نفر تصمیم می گیرد ریسک کند و یه داستان کلیشه ی را بنویسد جسارت می خواهد .
نویسنده داستان را با چنان سبک نویی نوشته است که آدم خسته نمی شود از خ..."


مرسی‌ آرزو جان مشکل نفهمیدن من با خواندن تحلیل شما حل شد. و اما که چرا زن فریاد نمی‌زنه، به نظر من بستگی داره خیانت در کجای دنیا اتفاق بیفته، جایی که زن خیلی‌ هم حق ابراز وجود نداره یا شرایطی براش وجود نداره که از زندگی مشترک خارج بشه یا بهش یاد ندادند که جلوی بی‌ عدالتی قد علم کنه یا جایی که میدونه با فریاد زدن به جایی میرسه.


message 9: by [deleted user] (new)

در دو پاراگراف اول ، موضوع داستان نامفهومه و در پاراگراف سوم(نم از دیوار پذیرایی راه گرفته به این سوی دیوار...) موضوع برای خواننده روشن می شه.این به نظر من نقص نیست.چون تعلیق نه خیلی سریع و نه خیلی دیر ، برطرف می شه.اطلاعات تکمیلی در رابطه با زندگی زن و شوهرش که راننده ی جاده هست در جای خوبی گفته شده.
شخصیت راوی برای من باور پذیره و عکس العمل هاش ، یاد آور محدودیت و مظلومیت زن هست، مظلومیتی که خودش هم در پرورش اون بی تقصیر نبوده
و خیلی زیباست که برخلاف همه ی ترس های که بهش هجوم میاره و همه ی بدبختی هایی که تهدیدش می کنه، مخصوسا از نظر مالی، باز هم جرئت به خرج می ده و تصمیم می گیره دست شوهرش رو ، رو بکنه
و دیگه خاری و حقارت رو به خودش تحمیل نکنه
اما اون لحظه ای که این تصمیم رو می گیره من انتظار داشتم لحظه ی اوج داستان باشه، البته اوجی که با روند یکنواخت داستان خیلی هم فاصله نداشته باشه
ولی تنها جیزی که در این نقطه ی حساس گفته شده همین بوده:
تاکسی که حرکت می‌کند می‌بینم که راه می‌افتد. درست مثل همین کفشدوزک که راه گرفته از رگ گردنم به سمت سینه‌ام. باید متوقفش کنم

یادمون باشه ، اگر قراره شخصیت های داستانمون یه تغییر اساسی بکنن و دچار تحول بشن ،باید یه دلیل خوب و قانع کننده براش داشته باشیم
وگرنه هیچکس در یه چشم به هم زدن افکار و عقایدش دگرگون نمی شه

در مورد شخصیت خسرو ، من فکر می کنم که جای کار بیشتری داشت، حتی بیان رفتار هاش قبل از حضور زن و بعد از حضور زن ، می تونست علت دگرگونی رفتار راوی در آخر قصه باشه
چیزهای گنگی که من از شخصیت خسرو دستگیرم شد ، مستبد بودن ، مرد سالار بودن و حتی دست بزن داشتنه
این سوال برام پیش اومده که خسرو چرا به خاطر تمییز کردن پله ها به راوی پول پرداخت می کرده
آیا خسیس بوده؟ در این صورت چرا زنش رو با تاکسی می فرسته بره و نه با اتوبوس، باید روی این بعد از شخصیت خسرو، شاید حتی به عنوان یه المان، بیشتر کار می شد

اما شخصیت زن، که من هیچ ارتباطی باهاش برقرار نکردم.
داستان با اون شروع می شه و بدون حضور پر رنگی از اون تموم می شه
این شخصیت هم جای کار بیشتری داشت

داستان لحن غم انگیزی داره ولی به غیر از یکی دوجا ، من اثری از دلسوزی راوی برای خودش ندیدم که نکته ی خیلی مثبتیه


پایان داستان و جملات آخر بسیار عالی نوشته شده و من از خوندنش به هیچ وجه پشیمون نیستم، بلکه تاثیر گذاریش رو هم کاملا حس می کنم


message 10: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments روسری در فاصله تختخواب و دیوار افتاده. داستان با این جمله شروع میشه و ما متظر میشیم که نویسنده بیاد و برای ما توضیحات رو بده . اینکه روسری مال کیه و چرا در فاصله بین دیوار و تخت خواب افتاده. و همچنین راوی این جمله کیه. جواب اینکه روسری مال کیه و راوی کیه تو سطور بعد داستان مشخص میشه. روسری مال مستاجر جدیده که البت شش ماهی هست که اومدن. و راوی صاحبخونس.
نام داستان کفشدوزک هست حشره ای دوست داشتنی که وقتی رو دست بگیریش خیلی بامزه رو دست راه میره و وقتی یه جای مناسب پیدا کرد میچرخه دور خودش چند دور؟ معلوم نیست اونوقت انگار مسیری رو انتخاب میکنه و پرباز میکنه و پرواز میکنه. به خاطر همین خصلتش از قدیم از اون برای فالگیری استفاده میکردند .
کمتر کسی حس چندش بهش داره
کمتر کسی دوست داره لهش کنه زیر دمپایی.
حالا اینجا چرا نویسنده از کفشدوزک استفاده کرده برای یه نماد مهم کمی جای سوال داره که من سعی میکنم که کشفش کنم.

مریم خانوم اینجا بوی خیانت حس کرده اما به روی خودش نمیاره. شوهر مستاجر که راننده هس و تو داستان فقط یه بار موقع گرفت خونه پیداش میشه و یه بار هم راوی به دوریش اشاره میکنه. وخواننده رو متوجه علت غیبتش میکنه که تو جاده های ترکیه هستش.
اینجا مریم هست و خسرو و خانوم جوان مستاجر با عطر خوشبو و روسری کفشدوزک دار.
خلاصه مریم که بوی خیانت رو حس کرده و حس میکنه که رفتا مستاجر همونطور که برای اون جذابه برای خوسرو هم جذابه. سعی داره با شبیه کردن خودش به مستاجر شوهر رو متوجه خودش بکنه. و به خودش میرسه. کرم میزنه عطر مشابه میخره 65 هزار تومن. یعنی سیزده تا از اون پنج هزارتومنی های پس انداز شده. خودش رو نو میکنه و نویسنده اینجا یه تمثیل غیر مستقیم به کار برده و اون هم خانه کلنگی وو مریم خانوم هست که با گفتن این جمله تعمدی بودن این تشبیه زیبا مشخص میشه:
وقتی چیزی قدیمی می‌شود، هرچه بیشتر به آن می‌رسی، کمتر به چشم می‌آید.
صحنه ها و توصیف اونها در راستای داستان به چشم میخوره .
مریم خانم بر خلاف موارد مشابه از مستاحر کینه به دل نداره و تا حدودی خسرو رو درک میکنه. و مبهوت زیبایی مستاجره. و میخواد مثل اون باشه. اما.....
راوی با اشاراتی که میکنه میگه که این بار اول نبوده که بهشخیانت شده:
عطری که ماه‌ها بود می‌شناختم. شاید سال‌ها و شاید همیشه.
این جمله همونجایی که روسری کفشدوزک دار مستاجر خونه راوی جا مونده. و اینجا منظور از عطر بدون شک همون خیانته.
. درکِ بی‌رحمی از بی‌طاقتیِ خسرو روی این تخت‌خواب، که سال‌ها در آن به خودم خیانت کرده‌ام،
اینجا هم اشاره به همین داره. وفای به تو خیانت به خودم بود نمیدونم این جمله رو کجا شنیدم اما این قسمت داستان میتونه همین رو بگه
مریم خانم تا با چشای خودش موضوع رو نمیبینه باور نمیکنه. اگرچه رو سری رو دیده تو خونشون. اگرچه عطر مستاجر پیچیده اونجا . اگرچه زیر چونه مستاجر کبوده!. اگرچه خسرو از دیدن روسری رو سر مریم خشکش میزنه اما باز دلایل کافی نیست و لازمه مریم پیاده شه از تاکسی و برگرده مطمءن شه به چیزی که مطمءن هست.
یه نماد هم من حس کردم توی داستان. اینکه تعداد پله ها تفاوت سنی دو شخصیت زنه یعنی 12 .
مریم خانم ایرادی به زن مستاجر نمیگیره و اون رو هم یه قربانی میدونه . من این رو از روی تشبیهی که در موردش بکار میبره میگم . ماهی همیشه قربانی و به دام افتادس.


message 11: by [deleted user] (new)

تحلیل زیبایی بود محمد
ممنون


message 12: by [deleted user] (new)

تحلیل بسیار زیبایی بود محمد جان، در اشاره به اینکه چرا کفشدوزک این حشره دوست داشتنی اینجا عنوان شده، من فکر می‌کنم که چون زن صاحب خانه بیشتر این خیانت را از چشم شوهرش می‌بیند نه زن مستاجر. زن مستاجر از نظر اون ‌یک به دام افتاده دیگر و شاید حتا قابل ترحم باشد. اون حتا زن مستاجر را زیبا و دوست داشتنی می‌بیند، انقدر که دلش می‌خواست به جای اون بود. کفشدوزک کنار روسری به عنوان ‌یک نماد دوست داشتنی و جایی که زن صاحب خانه حتا به دنبال لانه میگردد مطرح شده. برعکس تمام مواقع دیگر که خیانت به آدم از راه رسیده نسبت داده میشود اینجا به شوهری برمیگردد که هوسباز هست و البته شاید هم خسیس. پولی‌ که زن از شوهرش می‌گیرد تا پله را تمیز کند هم نشان دادن خست و هم زورگویی و جبری می‌باشد که خسرو به زنش دارد.

داستان بسیار جالبی‌ بود فقط برای من معما شده که چرا در تصور عمومی بیشتر مواقع این مرد هست که خیانت می‌کند!!


message 13: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments المان عطر در این داستان و آمیزش آن با روایت و برانگیختن تخیل خواننده کشش شگفت انگیزی برایم داشت. همه چیز بیرون حریم ها بود (خانه و اتاق خواب) و این نکته با هنرمندی به شکل گنگ بودن درونمایه با نگاهی خارجی بیان می شود. ‏
باید باور کرد که نمی توان در داستان نویسی زمان و مکان را بی هیچ زمینه ای به خارج از داستان کشانید و این همان اهمیت فضاسازی را می رساند. هرچند که گنگ بودن درونمایه را در آغاز پسندیدم ولی فضاسازی شایسته بنود که این چنین باشد. ‏
به باور من باید فضا داستانی به گونه ای باشد که حتا اگر نویسنده می خواهد با تخیل خواننده بازی کند، تخیلی هدفمند را پدید آورد و نه آن که آن را به سوی ناکجای ذهنی فرد هدایت کند


message 14: by [deleted user] (new)

محسن من هم اول فکر کردم که راوی باید لِزبین باشه و یا اگر نیست ، علت اون طور عاشقانه حرف زدن در مورد زن رو من نمی تونم درک کنم، اما در پاراگراف سوم تعلیق به نرمی و به زیبایی برطرف می شه

چه جالب که میگی این داستان به نظرت کاملا رئاله به این دلیل که هم جنس هات رو خوب می شناسی
اما نباید این قضیه رو خیلی کلی و به جنس مرد تعمیم داد
نگاهت فمینیستی بودها

عکس خیلی زیبایی گذاشتی
ممنون


message 15: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments محسنم تمام مساءل مردونه رو که مجبور نیستی بگی
خیلی وقتها سکوت بهترین کاره
من از جنس خودم دفاع میکنم و میگم همه مردها اینطور نیستن
شاید نود و نه در صد اینطور باشن اما همه اینطور نیستن


message 16: by [deleted user] (new)

چه بد که اون ‌یک درصد کار اون نودو نه‌ درصد را خراب کرده!!!!!


message 17: by [deleted user] (last edited Mar 02, 2012 10:08PM) (new)

چه بد
محمد کاشکی نمی گفتی نود و نه درصد
با این حساب تو بد دنیایی داریم زندگی می کنیم
راه حل کسی نداره تا فقط با اون یک درصد سر و کار داشته باشیم؟
یا برعکس، اگه با اون نود و نه درصد روبرو شدیم ، چی کار کنیم؟

هیچی ، روی پای خودمون بایستیم، مستقل باشیم ،بهترین کاره

رویا چه جالب گفتی
:)


message 18: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments خوب دیگه مثل اینکه به کمک هم به خوبی تاپیک رو کشوندیم تو خاکی.

خواهش میکنم راجع به داستان حرف بزنید.
قول میدم در آینده نه چندان دور تو قسمت بحث و گفتگو تاپیکی در این مورد بسازم.

کسی دیگه در مورد کفشدوزک تحلیلی نداره؟


message 19: by Art Miss (new)

Art Miss (Artmiss) یکی دوبار داستان را خواندم۰ نکته‌های مبهمی در آن بود که بعضی از آن همچنان برایم مبهم ماند که می‌گذارم پای ابهامی که بنظرم بایستی در داستان باشد تا برای خواننده جذابیت و کشش ایجاد نماید۰ همان کششی که باعث شد برای ابهام زدایی برگردم و داستان را چند بار دیگر بخوانم و بعد از همان پاراگراف ورودی دست به تغییراتی در متن به سلیقه و فهم خود بزنم تا شاید از آن برای باز شدن برخی گره‌ها بهره جسته باشم۰ از همین بازگشت به گذشته (فلش بکی) که در سطر اول آمده و در خوانش نخست مرا گیج می کرد۰ چرا که جمله نخست در زمان حال اتفاق می‌افتد ( روسری در فاصله تختخواب و دیوار افتاده) و از جمله دوم به زمان گذشته پرتاب می‌شویم ( هنوز ردِ عطرت در آن بجا مانده بود۰)۰
این پاراگراف را بنا به دو زمان حال و گذشته به شکل زیر از هم مجزا کردم: ـ

روسری در فاصله تختخواب و دیواره افتاده۰ هنوز هم رد عطرت در آن بجا مانده۰ عطری که ماه ها, سال‌ها و گویی همیشه می شناسم۰
روز اول که با همسرت برای دیدن طبقه پایین به این خانه کلنگی پا گذاشتی و مثل آشنایی قدیمی در آغوشم گرفتی, از همان لحظه ۰۰۰۰

این ورودی بسیاری از پرسشهایم را در تحلیل شخصیت راوی پاسخ داد و فاصله زمانی میان دو زن را برایم از میان‌ برداشت و گویی این همان است که در بازگشتی به گذشته خویش را میبیند۰ این دو یکی هستند۰ زن خسرو در همین بازگشت به گذشته داستان زن جوانتری را برایم تعریف می کند که خود اوست در یک زمانی دیگر (رایحه ای که همیشه می‌شناخته از نقطه نظر روانی برایم باز می‌شود و شمولیت پیدا می‌کند) تا جایی که دیدم بعضی از آن برداشت‌های فمینیستی هم کرده‌اند که به نظر من اینطور نیست۰ این هر دو زن برای من یکی و آن راوی ست که خود را قربانی خیانت به خویش می کند۰
پله ها در این ساختمان کلنگی دو طبقه بالا و پایین را نه از نظر مکانی بلکه زمانی از هم جدا میکنند و به شکل دو گستر متفاوت زمانی تجسم می‌بخشند۰ طبقه پایین همچون خاطره ای در گذشته راوی اتفاق می‌افتد که او تلاش دارد به آن بازگردد و برای چنین بازگشتی گرچه راه را دایم می ساید و تمییز نگه می‌دارد (یا تلاش برای یافتن عطری مشابه) اما این امکانپذیر نیست مگر اینکه در این تلاش خود را قربانی گذشته خویش نماید۰
به همین دلیل هم عمل خسرو زمانی که روسری با نماد کفشدوزک را که نماد خیانت در این داستان است پیش از رسیدن به ایستگاه تاکسی بر سر راوی می‌بیند برایم احمقانه جلوه نمیکند که به (خانه) بازگردد و در آن منتظر او بماند۰
بازهم حرف زیاد دارم در تحلیل خوداز این روایت که به نظر من در ژانر واقع‌گرا در نیامده و برایم داستان بیشتر تخیلی می‌نماید۰ تخیلی که بیشتر به ناخودآگاه نویسنده باز می گردد۰


message 20: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments بانوی هنر چرا ما رو تو حرفهای زیادی که داری شریک نمیکنی


message 21: by Art Miss (last edited Mar 03, 2012 08:53AM) (new)

Art Miss (Artmiss) می‌ترسم بگویم۰
چرا؟
همانطور که در بالا اشاره کردم من داستان بالا را در زیرلایه های نوشتاری برای رد یابی کدهاو نمادهایی که به ذهنیت نویسنده خطور کرده در ذهن خود با تغییرات و حذف و اضافاتی تحلیل می‌کنم و این ممکن است باعث شود به من خرده بگیرید که خواستم داستان را آن طوری که میخواهم تفسیر نمایم نه آنگونه که هست۰
به تعبیر دیگه سعی کردم روند و روکش آن ماجرای به ظاهر واقعی را که نویسنده پیش چشمانم نهاده بشکافم و به ذهنیت او در بافت و ترکیب داستانی نگاه کنم۰ گرچه با ورود شخصیت‌هایی مثل همسر زن جوان (که از نظر من چندان هم بدان اهمیت داده نشده چرا که در ذهنیت نویسنده نقش نبسته و فقط برای منطقی نشان دادن روال واقعی در داستان به آن افزوده شده) و یا چند دیالوگی که در راه پله میان راوی و زن جوان رد و بدل شده (همانگونه که در بالا اشاره کردم آنرا به شکل دیالوگ ذهنی راوی با خودش در زمانی خیالی در نظر می گیرم) برایم باقی می‌ماند زندگی زنی میانسال که دوران زیبایی و اوج بلوغ جسمانی خویش را در بطالت پشت سرنهاده ـ می‌خواسته با هفته‌ای سه روز به اکابر رفتن ـ تکیه خود به زندگی را از دوش زیبایی برگرفته و بر دوش دانایی بزند( اینکه چرا به چنین هدفی نرسیده به ظاهر دلایل بسیار دارد که برای من هنوز بدرستی باز نشده در پرده ابهام مانده نمیخواهم فشار از جانب مرد و همسر را دلیل اصلی بدانم شاید هم بتوان به دلایل اقتصادی که نویسنده آورده یعنی آن زمان که این خانه را به قسط خریده اند اشاره کرد)۰ اینک در فضای نمور و کهنه‌ این خانه در برابر خود قرار گرفته و در راه پله ی عمر راهی برای فرار از خود ندارد و از اینکه واقعیت دنیایی را که در خویش ساخته بشکند هراس دارد۰ در انتهای داستان هنوز هم پاهایش به زمین قفل شده میترسد از بازگشت به این خانه قدیمی, در برابر خود قرار گرفتن (دارم شبیه تو می شوم)۰


message 22: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments این داستان لایه های زیادی داره
تحلیل بانوی هنر باعث شد به این پی ببرم
دارم شبیه تو میشم؟!؟!


message 23: by [deleted user] (new)

می ترسم از از این خانه ی قدیمی و از خودم که دارم شبیه تو می شوم

جمله ی آخر داستان هست محمد.چرا علامت تعجب گذاشتی؟



آرتمیس جان در قسمت تحلیل داستان هر کس حق داره تحلیل خودش رو داشته باشه
تو تحلیلت با بقیه کاملا فرق داشت ، اما من باید بگم باهاش مخالفم
به هیچ وجه ، هیچ جای داستان حس نکردم که راوی داره خودش رو با خودش مقایسه می کنه، اگر این طوره چرا خسرو شغلش توی شهره و شوهر زن راننده ی بیابان؟
چرا راوی در آخر می ترسه که شبیه زن بشه ، یعنی به نظر من دزدکی وارد حریم خصوصی دیگران شدن بدلیل نا امید شدن از شوهر؟
و خیلی چراهای دیگه

من فکر می کنم همونطور که خودت اشاره کردی ، ترجیح دادی با کلمات این داستان ،داستان خودت رو بسازی

اگر هم نویسنده آخر سر بیاد و بگه آرتمیس تحلیل درست رو گذاشته ، اونوقت من پیشنهاد می کنم داستان رو کلا جور دیگه ای بنویسه که برای مخاطب ،در حد امکان قابل درک باشه، چون من اگه صد بار دیگه هم این داستان رو می خوندم به اون تحلیلی که تو رسیدی نمی رسیدم

البته قبول دارم که راوی می خواد خودش رو هرچه بیشتر شبیه زن بکنه ولی اینکه تمام این ها در ذهن راوی صورت گرفته رو قبول ندارم


message 24: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments علامت سوال و تعجب به خاطر این بود که چرا نویسنده این جمله رو به عنوان آخرین جمله به کار برده. آخرین جمله بوف کور هم همین طور بود دقیقا. اگه درست یادم باشه این طور بود. پیرمرد خنزر پنزری شده بودم. خواننده که داستان رو تموم میکنه اینجا یه جرقه توی ذهنش زده میشه و وادار میشه که با کلیدی که نویسنده دستش داده بار دیگه داستان رو بخونه منتهی با این کلید که پیرمرد خنزر پنزر همون شخصیت راویه.
راستش دفعه اول که داستان رو خوندم این حس توی من به وجود اومد که راوی علاوه بر توصیف مستاجر داره جوونیای خودش رو هم به خاطر میاره منظورش از اکثر توصیفات خودش بوده و خیانت از شوهرش باعث شده بوده که تبدیل به یه شخصیت توهمی تبدیل بشه . جمله آخر داستان کلید گیج کننده ای بود.


message 25: by Art Miss (last edited Mar 03, 2012 12:10PM) (new)

Art Miss (Artmiss) مریم جان

من اشاره کردم به اینکه می‌ترسم نتیجه تحلیلی خود از داستان را بگویم به همین دلیلی که توبا آن برخورد کردی۰ اما درست میگی و هر که تحلیل خود را دارد۰ به باور من هر داستانی بازتاب ذهنیت خودآگاه و همچنین ناخودآگاه هر نویسنده است۰ در تحلیل ذهنیت آگاه او میتوان به روال منطقی روایت برگشت و از میان آنچه در کنار هم نهاده (با تمامی ماجراها و شخصیت‌هایی که آفریده) لایه ظاهری داستان را مورد بررسی قرار داد که در بالا بسیاری آنرا باز کردند و شکافتند و به این آن موضوع (درست یا نادرست) رسیدند۰ در زیر این لایه به گمان من در هر داستانی ذهنیت ناخودآگاه هنرمند نقشی گاه اوقات قوی و گاه ضعیف در آفریده ذهنی او ( در اینجا داستان) بر عهده دارد۰ ما بعنوان یک خواننده می‌توانیم رد واقعی و روال منطقی را در یک یا دو خوانش پی‌گیری نموده و آنرا شکافته و به نقاط ضعف و یا توانایی‌های آن پی ببریم۰ اما این فقط نیمی از ماجراست در تحلیل یک اثر هنری, چرا که بخش چپ مغز و ناخودآگاه هنوز برما مکشوف نشده و فقط با پی‌گیری نمادها و اشارات و کنایاتی که از این بخش در اثر هنری بروز نموده به درک مفاهیم و معانی درونی روایت نائل آمده و می‌توانیم به گوشه‌هایی از این دنیای ناشناخته دست یابیم۰ این همه بستگی به مقدار آگاهی نویسنده از ناخودآگاه خویش دارد۰ مثلا ۰ وقتی جویس می‌خوانیم بخوبی می‌دانیم که او در این گستره یک استاد به تمام معناست که آگاهانه میداند بروزات آن بخش از ناخودآگاه خویش را در کجای روایت و چگونه بیاورد۰ در بسیاری از آثار هم با روایت هایی مواجه هستیم که نویسنده به این جنبه توجهی نداشته و طی جریانی منطقی و آگاهانه بروزات ذهنیت نا آگاه خویش را بر صفحه کاغذ به شکلی پراکنده در این جمله یا آن معنا باقی می گذارد۰
به شخصه در این داستان با چنین قصد قبلی ژرف شدم و از میان روابط بهم پیوسته منطقی که در پیش رویم نهاده شده به نکاتی اشاره کردم که میتواند جریان تحلیل آگاهانه و منطقی را در ذهن خواننده بشکند و او را در مقابل علامت سؤال قرار دهد۰


message 26: by [deleted user] (last edited Mar 03, 2012 12:08PM) (new)

آرتمیس جان دلیلی برای ترسیدن وجود نداره،من هم فقط نظرم رو گفتم
اگر بد عکس العمل نشون دادم معذرت می خوام
خوشحالم که از فکر و اندیشه ات به خوبی دفاع کردی
و خوشحالم که هستی


message 27: by Art Miss (new)

Art Miss (Artmiss) maryam wrote: "آرتمیس جان دلیلی برای ترسیدن وجود نداره،من هم فقط نظرم رو گفتم
اگر بد عکس العمل نشون دادم معذرت می خوام
خوشحالم که از فکر و اندیشه ات به خوبی دفاع کردی
و خوشحالم که هستی"


مریم جان نه واکنش تو احتیاج به عذرخواهی داره و نه آنچه گفتم جنبه دفاعی داره۰ چرا که از نظر من درتبادل آزاد افکار و اطلاعات نبایستی هیچ جنگ و جدالی برای اثبات عقاید وجود داشته باشه


message 28: by [deleted user] (new)

هیچ جنگ و جدالی هم نبوده
منظور از دفاع، این بود که وقتی آدم پای حرفی که می زنه و پای اندیشه ای که توی سرش هست ، مستند و منطقی می ایسته،، نشان از اعتقاد قلبیش به اون حرف یا اندیشه داره
نشان از اعتماد به خود و به فکر خود داره
و این خیلی خوبه


message 29: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments می خواهم ملا لغتی کنم! جدل خوب است ولی جنگ خیر! ‏ببخشید! ‏


message 30: by [deleted user] (new)

اشکان تفاوت چیه؟
جدل هم خوب نیست البته


message 31: by Art Miss (last edited Mar 04, 2012 01:41PM) (new)

Art Miss (Artmiss) دایی جان که داره مارو تحریم میکنه
اما بهترین راه حل گفتمانِ
نه جنگ و نه جدل هیچکدوم رو دوست ندارم اما تا هر وقت دوست داری بیا حاضرم پای میز مذاکره بشینم
راستی محمد جان مراسم اختتامیه داستان دوم چه شد جانم
فرش قرمز دوست داری یا آبی؟


message 32: by [deleted user] (new)

بله
ما نیز منتظریم


message 33: by mohammad (last edited Mar 04, 2012 07:48PM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments از همه کسایی که تو تحلیل داستان دوم شرکت کردند تشکر میشه. فرش ارغوانی رو پهن کنید . لحظه باشکوهیه
کفشدوزک نوشته طیبه تیموری نیا بود
تی تی
مداد رنگی.


message 34: by [deleted user] (new)

طیبه جان مرسی‌ از داستان زیبا، هم داستان زیبا بود هم تحلیل و تفسیرش. چیزی که من درک کردم اینکه:

- نودو نه‌ درصد مردا اون جوریند، ‌یک درصد اینجوری (خودشون هم فقط خبر دارند از خودشون)
- اشکان دائی جان ناپلئون هست
- جدل خوبه ولی‌ جنگ نه
- کفشدوزک ‌یک سوسک به حساب میاد که برای زیست بسیار مفید هست در عین حال که چندش آور هم نیست (لذت بردم از عکس زیبا محسن جان)

اما از همه مهمتر فهمیدم که چه احساس زجر آوریست وقتی‌ که می‌فهمی سالها به خود خیانت کرده‌ای با سوکتت!


message 35: by [deleted user] (new)

حدسم درست بود
ممنون تی تی جان از داستان زیبا و دوست داشتنیت
واقعا که قلم پر احساسی داری، و خوب می دونی چطور بنویسی
حالا وقتشه که بیای و یه کم در مورد داستانت توضیح بدی، البته اگه خودت دوست داری دوست خوب و نویسنده ام


message 36: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments در علم مباحثه، بحث و جدل گفتگویی علمی است که سازنده است، جنگ بر پایه کینه توزی ست و مخرب


message 37: by [deleted user] (new)

ممنون از توضیحت اشکان


طيبه تيموري | 659 comments سلام به همه‌ي دوستان عزيزم
درتمام لحظه‌هايي كه داشتيد نكته به نكته تحليل‌هاي زيباتون و نقدهاي آموزنده‌تون رو مي‌نوشتيد، با اشتياق و علاقه بي‌حدي به اين صفحه سرمي‌زدم و مي‌خوندمتون و توي ذهنم تا ساعت‌ها و روزها مرورتان مي‌كردم
آفرين به نگاه‌هاي زيبايتان
به نكته‌سنجي‌تان
به اكتشافاتي كه حتي خودم را غافلگير كرديد با آنها
به سوالاتي كه در خودآگاه و ناخودآگاه من بوجود آورديد و پاسخ‌هايي كه به فراخور ديدگاه‌هاي مختلف دوستان دريافت كردم
ترجيح شخصي من عدم دفاع از نوشته و پاسخ به نقدهاي دوستان است
مطمئناً آنچه كه دريافت من از آموزه‌هاي اين صفحه است، بايد در داستان‌ها و نوشته‌هاي بعدي خودش را نشان بدهد
من خيلي ياد گرفتم
و بخاطر حضور و نظرتان بسيار سپاسگذارم

اگر واقعاً نكته‌اي جاي توضيح دارد درخدمت دوستان هستم
اما بهترش اين است كه بگذاريم اتفاقي كه در ذهن يك يك دوستان افتاده با همان شكل اوليه خودش و با همان برداشت‌ها باقي بماند


در انتها اين شعر را به همه‌ي شما عزيزان تقديم مي‌كنم

كفشدوزكي آواره‌ام
بين اين واژه‌ها جايم بده
برايم وطن شو
...
دوستتان دارم


message 39: by [deleted user] (new)

ممنون تی تی جان از جواب خوب و کاملی که دادی


message 40: by [deleted user] (new)

mohammad wrote: "از همه کسایی که تو تحلیل داستان دوم شرکت کردند تشکر میشه. فرش ارغوانی رو پهن کنید . لحظه باشکوهیه
کفشدوزک نوشته طیبه تیموری نیا بود
تی تی
مداد رنگی."


محمد جان داستان شماره ۳ نداریم؟؟


message 41: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments فعلا که پست نشده


message 42: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممرسی محمد. خیلی کار قابل تاملی بود.


message 43: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments خواهش میکنم مهدی جان اما کدوم کار؟؟!؟؟


message 44: by [deleted user] (new)

مهدی این داستان نوشته ی مدادرنگی هست، منظورت شاید راه اندازی قسمت تفسیر داستانه


message 45: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
من فکر کردم این داستان کار خود محمده. که ظاهرن کار کس دیگه اس . پس چرا نمی نویسین از کیه؟


message 46: by [deleted user] (new)

مهدی
این قسمت تفسیر داستان ، یه قسمت جدید هست که با کمک محمد راه اندازی شده ، هرکسی که دوست داره داستانش از لحاظ محتوایی مورد بررسی قرار بگیره ، داستانش رو برای محمد پُست می کنه و محمد هم پسُستش می کنه اینجا
اسم نویسنده اعلام نمی شه تا بچه ها برای تحلیل ، پیش زمینه ی فکری نداشته باشن از نویسنده
وقتی همه تحلیل هاشون رو گذاشتن ،در آخر ، نویسنده معرفی می شه
تاپیک توضیحات و قوانین ف کاملتر توضیح داده

بیشتر سر بزن مدیر عزیز
چای خالیتو فقط خودت می تونی پُر کنی


message 47: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
من به این رویه اشکال دارم. مسابقه است مگه که بخوایم چیزی و انتخاب کنیم که اسم نویسنده رو حذف می کنند؟
هدف نقد داستانه که اتفاقن در نقد باید به رویه کاری طرف ، پیشینه، استعداد، توانایی و خیلی چیزهای دیگر اون شخص هم فکر کرد و نقد کرد.
یه مثال می زنم. اگر دو صفحه اول "صید ماهی قزل آلا در آمریکا" از براتیگان رو بدن به یکی و نگن مال براتیگان هست و اون هم ندونه مطمئن باش نقد که هیچی نمی کنه کلی هم فحش می ده که چرا وقت منو گرفتین.
اصولن نقد داستان وقتی سازنده است که منطبق با توانایی های فرد باشه. نمی شه از کسی که اول راه هست توقع داشت عین ویکتور هوگو داستان بنویسه که. نقد هر کس با اقتضائات زمانی هست که نقد رو سازنده می کنه. در غین اون شاید اون نقد فقط یه جور ایراد گرفتن و غرلند کردن باشه.
این نظر منه.


message 48: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments مهدی جان اینجا ما داستان رو نقد نمیکنیم و فقط و فقط به تفسیر داستان پرداخت میشه. تو قسمت بحث و گفتگو یه تاپیک به اسم تحلیل داستان هست . اونجا در مورد اینکه چرا اسم نویسنده گفته نمیشه بحث شده . یه نگاه بنداز. البته خوب آیه قرآن نیست که اگه اکثرا موافق بودن قوانین رو تغییر میدیم. اما اگه تو این دوتا داستانی که تحلیل شد شرکت میکردی شاید متوجه میشدی که چه جذابیت جالبی داره.


message 49: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
من رفتم مطالب قبلی رو خوندم اما نظرم عوض نشد.
ولی حالا که استقبال شده ادامه بدید.


message 50: by [deleted user] (new)

مهدی امیدوارم در داستان های بعدی که خودتم شرکت کردی ، نظرت عوض بشه
تو هم همراه ما باش


« previous 1
back to top