داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
مَرد / میم صاد
date
newest »
newest »
محسن چقدر خوبه که مرتب می نویسی
این داستان جذاب، تاثیر گذار و برای من 100 % ملموس بود، به نظرم مرد میوه فروش، پسر افغانی و اون خانم، کاملا مختصر و مفید در چند جمله به خواننده شناسانده می شه.منظورم اینه که هر کدوم به زیبایی به پیشبرد داستان کمک می کنن
مثلا به عقیده ی من میوه فروش ، قالتاقه و ظاهرا طعم بی پولی رو نچشیده،پسر افغانی به خاطر افغانی بودنش قدر پول رو خوب می دونه ولی قالتاق نیست، فقط حقشو می خواد واسه همین صندوق رو 100 تومن می فروشه. اون خانم هم که مشخصه با آدم پول پرستی سرو کار داره که پول واسش از عشق مهمتره
اما راوی، با اینکه تقریبا هیچی پول نداره، حاضره هر کاری می تونه بکنه تا عشقش رو خوشحال کنه، اما در عین حال با حفظ آبرو، به این می گن یه مرد واقعی،البته یه مرد عاشق واقعی.
مردی که دوست نداره عشقش آرایش کنه، طبیعیه، و منافاتی با جریان داستان نداره
اما چند نکته ی قابل تامل هم بود
مثلا :
چشمانم ناخواسته بسته و بازمی شود
هدف از گفتن این جمله چیه؟
یا این جملهدر چهرهٔ پیر مرد میتوان خواند که برای فرار از بازنشستگی، مغازه را اداره میکند
ممکنه از نگاه کردن به چهره ی شخصی بشه بهمید پیره یا جوونه ولی نمیشه فهمید ، بازنشسته است یا نه
با محمد در مورد بغض و با ونوس در مورد (تمام پول هایی که در جیبم نیست .. و ن(نمی خندم) موافقم
و این جمله ، که من رو دیوونه ی خودش کرد:
. در مسیر بغض سرازیر میشوم، اما راهم را به سردی کج میکنم
ممنون از ایا داستان زیبا محسن
این داستان جذاب، تاثیر گذار و برای من 100 % ملموس بود، به نظرم مرد میوه فروش، پسر افغانی و اون خانم، کاملا مختصر و مفید در چند جمله به خواننده شناسانده می شه.منظورم اینه که هر کدوم به زیبایی به پیشبرد داستان کمک می کنن
مثلا به عقیده ی من میوه فروش ، قالتاقه و ظاهرا طعم بی پولی رو نچشیده،پسر افغانی به خاطر افغانی بودنش قدر پول رو خوب می دونه ولی قالتاق نیست، فقط حقشو می خواد واسه همین صندوق رو 100 تومن می فروشه. اون خانم هم که مشخصه با آدم پول پرستی سرو کار داره که پول واسش از عشق مهمتره
اما راوی، با اینکه تقریبا هیچی پول نداره، حاضره هر کاری می تونه بکنه تا عشقش رو خوشحال کنه، اما در عین حال با حفظ آبرو، به این می گن یه مرد واقعی،البته یه مرد عاشق واقعی.
مردی که دوست نداره عشقش آرایش کنه، طبیعیه، و منافاتی با جریان داستان نداره
اما چند نکته ی قابل تامل هم بود
مثلا :
چشمانم ناخواسته بسته و بازمی شود
هدف از گفتن این جمله چیه؟
یا این جملهدر چهرهٔ پیر مرد میتوان خواند که برای فرار از بازنشستگی، مغازه را اداره میکند
ممکنه از نگاه کردن به چهره ی شخصی بشه بهمید پیره یا جوونه ولی نمیشه فهمید ، بازنشسته است یا نه
با محمد در مورد بغض و با ونوس در مورد (تمام پول هایی که در جیبم نیست .. و ن(نمی خندم) موافقم
و این جمله ، که من رو دیوونه ی خودش کرد:
. در مسیر بغض سرازیر میشوم، اما راهم را به سردی کج میکنم
ممنون از ایا داستان زیبا محسن
محسن عزیزداستان را خواندم و اگر با خودم صادق باشم باید بگویم به دلم نشست۰ چرا که از سادگی و عشق هر دو در آن نشانهها یافتم۰
اما وقتی روی نام داستان (مرد) تأمل میکنم و ماشینی زیر پای او میبینم که میتواند در مدتی کمتر از یکساعت کار کردن با آن مخارج یک ناهار دو نفره و پول بنزین خود را تهیه نماید, نوعی تناقض در آن احساس میکنم۰ شاید اگر راوی ماشینی زیرپا نداشت همه آنچه روایت شده به واقعیت ذهنی من نزدیکتر می شد۰
موفق باشی دوست من۰
اول بای بگم حالم.گرفتس 10 12 خط واسه اشکان تایپ کرده بودم پرید.ببین ما با شروع داستان متوجه مبشیم که راوی مو به مو داره روایت میکنه و کنجکاو میشیم که منظورش چیه. و کمی ضد حاله اگه منظوری نباشه.
اینطوری جاهایی رو که میخوای خواننده واقعا توجه کنه رو چطور ب جسته میکنی.
مثلا یه فیلم در نظر بگیر وقتی کارگردان میخواد یه صحنه رو تو فیلمش برجسته نشون بده رو جزعیات زووم میکنه موزیک تاثیر گذار تو متن اون صحنه می ذاره از تکنیکهایی مثل اسلومیشن استفاده میکنه. اما حالا فرض کن ما یه فیلمی نگاه میکنیم که کارگردان اون تکنیکها رو برای تمامی صحنه ها به کار برده. کسل میشیم و همش دنبال منظور میگردیم . و جذابیت مهمترین چیزیه که کارگردان از ما میگیره.
سه تا سیب زمینی انتخاب میکنم و روی ترازو میذارم . بدون شک بین سیبزمینی ها و ترازو فاصله هست . خوب چرا راوی نمیگه حرکت کردم و پس چطور رسیده. خوب میخوام بگم اینجا تو به صورت ناخود آگاه جزءیات اضافه رو حذف کردی . نکردی؟ و باید همه جا این کار بشه . راهنمای راست میزنم جزء اینهاست.
خوبی این نوشته این است که نویسنده برای نگارش آن طرح داشته است. آغاز و پایان داستان را می دانسته است و تلاش نمی کند که به هر قیمتی آغاز و پایان را به هم برساند. آن شتاب همیشگی در نویسنده که پیشتر در نوشته هایش می دیدم کم رنگ شده است و انگار نویسنده دانسته است که پرشتاب نوشتن دلیلی برای روان نوشتن نیست. ولی باز هم به باور من فضاسازی در سایه روایت پنهان شده است و این کوتاهی از دیدگاه من نوشته از یک داستان به شکل یک طرح فیلمنامه درآورده است.
نباید فراموش کرد که نویسندگی باید با هنر ادبیات هم همراه باشد. منظورم این نیست که ساده نگاری نباید کرد برعکس ساده نگاری بسیار هم شایسته است. ولی هنر ادبی گامی مهم در داستان نویسی است.
پیروز باشی
داستان خوبی بودخواننده خیلی خوب می تونه باهاش ارتباط برقرار کنه تقریبن همه چیز بدون هیچ زیاده گویی گفته شده بود ولی من یه اشکال دیدم که البته ربطی به نوشتن و ادبیاتت نداره این که احساس کردم مرد داستان داره کاری می کنه که به خودش افتخار کنه یا از خودش راضی باشه یا تمام کارهایی که کرد
نه این که عشق وادارش کنه بلکه خودش خودش و وادار می کرد
احساس می کنم اون چیزی را که می خواستی بگی نتونستی بگی یا حداقل خوب بگی
سلام محسناول اینکه بخاطر ممارست در نوشتن بهت تبریک میگم
دوم اینکه اسم داستان اصلا خوب نیست، چون نذاشت من حس لحظه لحظه ی یک مرد رو خودم تو جمله هات حس کنم و این حس از ابتدا به من تحمیل شد
نحوه ی روایتت روان و دلچسب بود
اما ایراد بزرگی که می تونم به اینهمه واقعی بودن بگیرم، تناقضات واقعی داستانته
اینهمه بی پولی در عین داشتن ماشین کمی غیرمنطقیه
اگه ماشین امانت دوستش بود کمی برام ملموس تر می شد
البته منکر این نمی شم که گاهی آدمها تحت شرایطی خاص ممکنه دچار این وضعیتی بشن اما داستان تو، علیرغم پوسته ی ساده اش خیلی ساده نیست
خیلی کلی و زیباست
پس به این روند منطقی توجه داشته باش
یه کاری برای این سوالا بکن
جمله های اخباری رو تو داستانت دوست ندارم
از زیبایی اش به وجد آمدم و ... از این دست
بذار ما از برق چشمای راوی این موضوع رو بفهیم
و البته این تنها یک مثال بود
در کل آفرین برای القای زیبای مفهومت به ساده ترین شکل
که همین ساده نویسی وقتی داری از یک درد بزرگ می گی بسیار کار مشکلیه
موفق باشی
دوست داشتم در انتهای این همه این شعر رو به اشتراک بذارممرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
محسن جان داستان رو خوندم از لحن ساده و گیراش لذت بردم
حس تعلقش رو دوس داشتم
ولی نتونستم باهاش همراه شم
داستانت در عین روانی ایراداتی هم داشت که اهمش رو دوستان پیشتر خیلی ظریف تر بیان کردن
اما نقد کاملا شخصی من به این داستان
من اسم اینطور نوشته ها رو داستان تمرینی می ذارم
یعنی نویسنده فقط داره زوایای مخفی رو واسه خودش روشن می کنه و به زوایای پیدا قدرت میده
این طور داستان ها معمولا حرف خاصی برای گفتن ندارن دری رو رو به خواننده باز نمی کنند
و از همه مهم تر خواننده رو به فکر وادار نمی کنند
اما نشانه پیشرفت یک نویسندس که مطمئنن در آینده آثار جاودانی رو خلق می کنه
در مورد اضافه گویی یا توصیف بیش از حد کاملا با محمد موافقم و ازش واسه مثال زیبایی که زد تشکر می کنم
از نظر من داستان کوتاه یک برش کوتاه نیست
می تونه مزمونش یک رمان باشه که با هنر کوتاه نویسی و گویا نویسی به یک داستان کوتاه پر مغز تبدیل بشه
بر فراز باشی و سرفراز
بهزاد
حس تعلقش رو دوس داشتم
ولی نتونستم باهاش همراه شم
داستانت در عین روانی ایراداتی هم داشت که اهمش رو دوستان پیشتر خیلی ظریف تر بیان کردن
اما نقد کاملا شخصی من به این داستان
من اسم اینطور نوشته ها رو داستان تمرینی می ذارم
یعنی نویسنده فقط داره زوایای مخفی رو واسه خودش روشن می کنه و به زوایای پیدا قدرت میده
این طور داستان ها معمولا حرف خاصی برای گفتن ندارن دری رو رو به خواننده باز نمی کنند
و از همه مهم تر خواننده رو به فکر وادار نمی کنند
اما نشانه پیشرفت یک نویسندس که مطمئنن در آینده آثار جاودانی رو خلق می کنه
در مورد اضافه گویی یا توصیف بیش از حد کاملا با محمد موافقم و ازش واسه مثال زیبایی که زد تشکر می کنم
از نظر من داستان کوتاه یک برش کوتاه نیست
می تونه مزمونش یک رمان باشه که با هنر کوتاه نویسی و گویا نویسی به یک داستان کوتاه پر مغز تبدیل بشه
بر فراز باشی و سرفراز
بهزاد
Mohsen Sad wrote: "Ashkan wrote: "خوبی این نوشته این است که نویسنده برای نگارش آن طرح داشته است. آغاز و پایان داستان را می دانسته است و تلاش نمی کند که به هر قیمتی آغاز و پایان را به هم برساند. آن شتاب همیشگی در نوی..."اول این که باور دارم به سوی ادبیات داستانی حرکت می کنی و این پویش را به خوبی می بینم
و دو دیگر درباره هنر ادبیات یک مثال ساده از دیدهای مختلف. نمی دانم چرا این مثال تا نوشته ات را خواندم به ذهنم رسید
اخبار تلویزیون هلال ماه نو را نشان مب دهد و می گوید
هلال ماه شوال دیده شد
حافظ به باور من در جوانی می نویسد
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
و باز به باور من حافظ کهن سال می نویسد
بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال ماه به دور قدح اشارت کرد
تصویرها و مفاهیم یکی هستند ولی پویش هنر ادبیات در دو نمونه آخر بارز است
ما در ادبیات داستانی باید به یاری واژگان فضایی بسازیم که خود ترکیب ها هم ایجاد زیبایی کنند. این مسئله یک چالش فلسفی است و آن با زیبایی شناسی گره می خورد
اشکان منظورت این هست که داستان باید پر از ترکیب های ادبی باشه؟ پر از آرایه؟
اگه منظورت همینه، که این دیگه داستان نیست ، شعره، نثر شعرگونه هست
اگر هم منظورت چیز دیگه ای من متوجه نشدم.
کاش از خود داستان ، مثالی می آوردی
اگه منظورت همینه، که این دیگه داستان نیست ، شعره، نثر شعرگونه هست
اگر هم منظورت چیز دیگه ای من متوجه نشدم.
کاش از خود داستان ، مثالی می آوردی
اشکانم نباید تو داستان نویسی سختگیر بود نظر من اینه که هرچه ساده تر منظورتو بنویسی بهترهبازی با کلمات مال همون قرون 7 و 8 هست.
چه دلیلی داره که من با شعر دوره جوانی حافظ مرتبط تر نشم.
من این داستان محسن رو یه داستان بزرگ میدونم و فقط یه ویرایش ساده میخواد تا بتونم اون رو جزء داستانهایی که تا آخر عمرم فراموششون نمیکنم قرار بدم. چون نویسنده حرف قشنگی رو که خواسته بزنه با ساده ترین مثال زده. ومن بهش غبطه خوردم . چی کم داره این داستان.
منظورم نه آرایه بود و نه ترکیب های ادبی. منظور من آفرینش ادبی بود. تفاوت روزنامه نگاری و ادبیات داستانی همین است: آفرینش ادبی
اشکان جان باتو موافق نیستمفرق داستان و روزنامه نویسی عنصر تخیله.
. عنصر تخیل باعث آفرینش ادبی میشه نه بازی با کلمات
من هم با نظر محمد موافقم
همون اول هم این داستان به نظرم زیبا و ملموس اومد به خاطر سادگیش
اگر پیچیدگی کلامی توش بود شاید نمی پسندیدمش
و اصلا شبیه یه گزارش یا مقاله توی روزنامه نیست
اشکان منظورت رو باز هم متوجه نمی شم، دوست دارم یه مثال بزنی
مثلا اینکه اگر تو فلان قسمت داستان این کار رو می کردی ، می شد یه آفرینش ادبی،یه ترکیب زیبا
همون اول هم این داستان به نظرم زیبا و ملموس اومد به خاطر سادگیش
اگر پیچیدگی کلامی توش بود شاید نمی پسندیدمش
و اصلا شبیه یه گزارش یا مقاله توی روزنامه نیست
اشکان منظورت رو باز هم متوجه نمی شم، دوست دارم یه مثال بزنی
مثلا اینکه اگر تو فلان قسمت داستان این کار رو می کردی ، می شد یه آفرینش ادبی،یه ترکیب زیبا
من اومدم دادا...قشنگ بود..ولی نمیدونم چرا همش منتظر اتفاق بدی توش بودم..مخصوصا بعد از جمله ی "هر چه جلو میرویم غروب پر رنگتر میشود"...زیبا بود..درضمن غلط املایی هم نداشت:))
محسن جان من که خیلی داستانت را دوست داشتم، گرچه ساده ولی بسیار گیرا بود. تمام تلاش این مرد با وجود نداشتن پول در جیب فراهم کردن یک خاطره به یاد ماندنی با کسی که عاشقش بود. احتمالا نظر اشکان که فهمش برای من بسیار پیچیده بود در پیش بردن ادبیات داستانی به شما کمک خواهد کرد اما من کلام ساده را در نشان دادن عشق بیشتر میپسندم چرا که عشق واقعی از سادگی سرچشمه میگیرد.
فقط یک نکته به نظرم میاد که این آدم در این سادگی با داشتن عشقی خالصانه از قوه درک دنیای واقعی به دور افتاده. اینطور که پیداست مرد ساده هست و کم پول، زن تشریفاتی هست و زیاده خواه. گوشواره و ارایش جدید، توجه به مارک آب معدنی همه حاکی از تفاوت فرهنگیست بین این دو نفر. تا حالا مرد بغض کرده بود ولی بعد از خوندن این جزئیات من بغض کردم به حل مرد بیچاره!!
با این وجود لذت و عشقی که به قشنگی به ترسیم کشیدی احتمالا چشمهای مرد را بسته و لازم نیست که منم زیادی فکر کنم الان. در ضمان مثل بعضی از دوستان من هم اسم داستانت را دوست نداشتم.
بههرحال واقعاً زیبا و مرسی،
فقط یک نکته به نظرم میاد که این آدم در این سادگی با داشتن عشقی خالصانه از قوه درک دنیای واقعی به دور افتاده. اینطور که پیداست مرد ساده هست و کم پول، زن تشریفاتی هست و زیاده خواه. گوشواره و ارایش جدید، توجه به مارک آب معدنی همه حاکی از تفاوت فرهنگیست بین این دو نفر. تا حالا مرد بغض کرده بود ولی بعد از خوندن این جزئیات من بغض کردم به حل مرد بیچاره!!
با این وجود لذت و عشقی که به قشنگی به ترسیم کشیدی احتمالا چشمهای مرد را بسته و لازم نیست که منم زیادی فکر کنم الان. در ضمان مثل بعضی از دوستان من هم اسم داستانت را دوست نداشتم.
بههرحال واقعاً زیبا و مرسی،
mohammad wrote: "اشکان جان باتو موافق نیستمفرق داستان و روزنامه نویسی عنصر تخیله.
. عنصر تخیل باعث آفرینش ادبی میشه نه بازی با کلمات"
موافق نیستم. در هر هنری اندیشه زیبا نیاز به توان تبدیل کردن آن به آفرینش زیبا دارد. شما ممکن است اندیشه زیبایی داشته باشید ولی نتوانید آن را به هنر تبدیل کنید پس تنها داشتن تخیل نمی تواند هنر آفرینی کند. شما می توانید بر اساس واقعیت داستانی بنویسید که همراه با آفرینش ادبی باشد و هیچ تخیلی در نگارش آن نکنید.
به باور من آفرینش هنری نیاز به تکنیک دارد و نه تخیل
Mohsen Sad wrote: "Ashkan wrote: "Mohsen Sad wrote: "Ashkan wrote: "خوبی این نوشته این است که نویسنده برای نگارش آن طرح داشته است. آغاز و پایان داستان را می دانسته است و تلاش نمی کند که به هر قیمتی آغاز و پایان را به..."بدون شک این دیدگاه من است. باورم این است که آفرینش ادبی در نوشته ای تمایزی است میان کسی که می نویسد و کسی که نویسنده می خوانیمش
اشکان جان اینجا من با تو اختلاف نظر دارم. چه بخوایم و چه نخوایم دنیا داره به سمت هرچه ساده تر پیش میره. اذهان مردم از شلوغی خسته شده.
زیبایی های هنری لباس اثره که با ترجمه شدن اثر لخت میشه. وای به روزی که اثری فقط متکی به زیبایی ها باشه.
من چرا ناتور دشت رو دوست دارم . متن انگلیسی رو که نخوندم. کاری ندارم نویسنده چی نوشته. فقط به این کار دارم که نویسنده چرا نوشته. و چی خواسته بگه.
آهان پیدایش کردم!!! بحث درباره آفرینش ادبی را پیدا کردم!!! داشتم به این مسئله فکر می کردم که به یادم آمد تو با موسیقی کلاسیک ایرانی آشنایی داری. پس فکر کردم بد نباشد یک مثال بسیار ملموس بیاورم که بیشتر از مثالهای ادبی به کار می آید. نیک می دانی که مُد گردی در موسیقی کلاسیک ایرانی جایگاهی دارد. مثلا زمانی که می خواهی از ماهور به شور روی باید از درگاه گوشه دلکش بگذری. بهتر از من می دانی که گوشه دلکش با تکیه بر فاصله پنجم از نت تونیک ماهور آغاز می شود. حالا تصور کن که تو از فاصله هفتم وارد شور شوی! تو وارد دستگاه شور شده ای ولی نه آنچنان که دیگران وارد شور می شوند پس تو یک آفرنش موسیقایی داشته ای. مانند کاری که حسین علیزاده در گوشه بیداد همایون و داد ماهور می کند.
حالا این را در ادبیات تعمیم بده. می بینی که چگونه آفرینش خودنمایی می کند؟
دلیلی ندارد که دشوار نویسی کنی و یا واژه هایی را به کار ببری که سالهاست مردم آن واژه ها را فراموش کرده اند. آفرینش ادبی گوشه ای نو ساختن است!
به باور من تو آموزه های داستان نویسی را تا اندازه ای آزموده و آموخته ای؛ زاویه دید خودت را در نگاه کردن یافته ای؛ و شاید بد نباشد که آفرینش ادبی را هم بیازمایی
اشکان برای یکی مثل من که با موسیقی ، اینقدر حرفه ای آشنایی نداره هم کاشکی یه مثال می زدی
به هر حال من منظورت رو متوجه شدم و باهاش موافقم
فکر می کنم منظورت همون خلاقیا باشه که تو با آفرینش ادبی که به خرج دادی ، به جای کلمه ی خلاقیت از ترکیب آفرینش ادبی استفاده کردی
هرکسی باید یاد بگیره که منحصر به فرد اما در عین حال زیبا و قابل درک ، در زمینه ی خودش کار کنه
اگر کسی بتونه این 3 تا رو با هم داشته باشه ، یه هنرمند واقعییه، چرا که اینطوری ماندگار می شه
برداشتم درست بود یا نه ، نمیدونم، ولی با این طرز فکر موافقم
البته رسیدن به این مرحله خیلی سخته ، باید با اون چیزی که خلق می کنی یکی بشی
که این مستلزم گذشتن از لحظه هات و فراموش کردن دنیای پیرامون و مرارت و سختی کشیدن اونم به تنهایی ، تا خلق اثر هست
به هر حال من منظورت رو متوجه شدم و باهاش موافقم
فکر می کنم منظورت همون خلاقیا باشه که تو با آفرینش ادبی که به خرج دادی ، به جای کلمه ی خلاقیت از ترکیب آفرینش ادبی استفاده کردی
هرکسی باید یاد بگیره که منحصر به فرد اما در عین حال زیبا و قابل درک ، در زمینه ی خودش کار کنه
اگر کسی بتونه این 3 تا رو با هم داشته باشه ، یه هنرمند واقعییه، چرا که اینطوری ماندگار می شه
برداشتم درست بود یا نه ، نمیدونم، ولی با این طرز فکر موافقم
البته رسیدن به این مرحله خیلی سخته ، باید با اون چیزی که خلق می کنی یکی بشی
که این مستلزم گذشتن از لحظه هات و فراموش کردن دنیای پیرامون و مرارت و سختی کشیدن اونم به تنهایی ، تا خلق اثر هست
بسیار نزدیک به آن چیزی بود که می خواستم بگویم ولی نه دقیقا. درباره ماندگاری با تو هم نظر نیستم. ماندگاری تنها به آنها برنمی گردد به مخاطب برمی گردد. توللی در زمان خود پیش گام بود، خلاق بود، خوش قریحه بود ولی امروز که تنها یک نسل کامل از او می گذرد کمتر کسی او را می شناسد چه رسد به انکه از او یاد کند
مثل همیشه هنر داستانهای شما این است که خواننده رو تا آخر دنبال خودش می کشد. این جذابیت نثر رو نشون می ده.من این داستان رو خیلی دوست داشتم. بسیار روان و گویا بود. من از خوندنش نه تنها غنگین نشدم، بلکه شاد شدم. مردی که می تونه با کمترین داشته هاش خوشبختی رو سه بار تجربه کنه و لبخند به لب عزیزش بیاره.
داستان با مهارت بدون اشاره مستقیم به فقر، گرانی، مشکلات اجتماعی و اقتصادی، آینه همه این دردها بود.
به همین دلیل نیاز زیادی به بیان احساسات در جای جای متن نبود. به نظر من بغض کردن ها زیاد بود. یعنی اگر از متن همه بغض ها و حتا اشک رو حذف کنین، می بینین که به داستان هیچ لطمه ای نمی خوره.
جناب امین عرض خوشامد
باد آمد و بوی عنبر آورد..
خوشحالم از حضور دوباره ی شما
باد آمد و بوی عنبر آورد..
خوشحالم از حضور دوباره ی شما
قبل از اینکه این همه نقدو بخونم و حالم ضایع شه باید بگم من از خوندنش بی نهایت ذوق کردمذوق کردم
ذوق کردم
محسن صادقیان wrote: "پس اگه ورژن جدید این داستان را بخونید حتمن حالتون بعد از خوندن نقد ها ضایع نمیشهتغیرات کوچیکی کرده
خیلی خوشحالم که با چشمان شما خوانده شدم
:)"
باید بخونمش
باید
:)
هرچند به این نوشته ایرادهایی وارد می دانم ولی خیلی خوشحال شدم که بالا آمد و دوباره خواندمش. طنز تلخی دارد که چشیدنش را بسیار دوست دارم. قبل از این ایراد وارد کرده بودم الان می خواهم بگویم که آفرین ایرادها سرجایش ولی خواندنش لذت دارد
محسن جان الان پیامتو دیدم و بخاطرش اومدم گودریدز و داستانت را خواندماحساس داستان خیلی خوب بودولی با بعضی جاهاش ارتباط برقرار نکردم مثلا اصلا نفهمیدم پسره توچه فازیه در حالی که داره خوشبختی رو تجربه میکنه ، نمیخنده
سلام:)به نظر من مفهوم کلی شیرین بود چون سادگی اصلا شیرینه
اما قسمتی که بغض کرد برای نداشتن 50 تومان، در صورتی که
وانتی داشت که سوارش بشه همخوانی نداشت
مادی بودن زنی که دم در بود خوب نمایش داده نشده بود ،فقط سعی کرده بودی سادگی رو در کنار متضادش بیاری
خوب بود. یه کم مردونه تر بهترم می شده
نه، خیــــــلی مردونه تر.
تا اینجای کار که من وقت کردم حدود بیست تا از داستانهای دوستان رو بخونم (و خیلی هم استفاده کردم)، این تنها داستانی بوده که میشه بهش داستان کوتاه گفت. یعنی نه تنها فلسفه وجودی داستان کوتاه در داستانتون وجود داره بلکه ردپای تمام عناطر داستان کوتاه رو هم میشه به خوبی دید. البته از درون مایه و پیرنگ خوب داستان که بگذریم
همواره موفق باشید
محسن می دانی که اهل تعریف الکی نیستم. ولی هر بار این داستانت بالا میاد از اول تا آخرش رو می خونم. یکبار هم گفتم از دیدگاه نویسندگی نیست که برایم جذاب است روایتش را خیلی دوست دارم
زیبا بود.از اینکه یک حس رویاگونه و غیرواقعی را در قالب یک داستان واقعگرایانه یا همان رءال ترسیم کردیم خوشم آمد.
یک سوال هم دارم و آن اینکه چرا در این داستان همه هی فرت و فرت یا گریه می کنند یا بغضشون می گیره؟ نظر خودم اینه که این حال نگارنده نسبت به اون حس عاشقانه رویایی است و چپ و راست در نوشته جاری می شود.
برخی جزییات حواس پرت کن بودند
مثلا اینکه راهنما می زنه خوبه ولی لزومی نداشت که بگی چپ یا راست. تا چند دقیقه حواسم به این راست پرت بود که منظورت چی بوده
برخی از جزییات هم تضاد شخصیتی ایجاد می کردند و اگر حذف می شدند داستان روانتر می شود: مثلا مردی که از آرایش زنش ناراضی است ولی با زیور گوشواره مشکلی ندارد ناهمگون است. ممکن است شما با چنین شخصی آشنا باشید ولی چون در جامعه ما چنین تیپ شخصیتی رایج نیست خواننده بدتر گیج می شود
من پیام داستان را دوست دارم و منطق پشت سر همه موقعیت ها را درک می کنم ولی برخی از آنها کنار هم ناجور به نظر می آیند. مثلا داستان بدون عنصر ماشین که نماینده شغل است مزه خود را از دست می دهد. و از طرفی بدون نشان دادن مشکلات مالی مرد روح داستان از بین می رود. ولی فردی که ماشین دارد گیر دوتا سیب زمینی باشد کنار هم ناجور است. شاید بهتر باشد که راوی در یک آژانس کار بکند و داستان غروب یک روزی را تصویر کند که مسافری به تور راننده نخورده است.






اون افغانی به نظرم یه جعبه رو بیشتر از 100 تومن بفروشه.
دلم میخواست اونجا که 50 تومان کم آورد نمیگفتید بغض کردم.
به نظرم اینطور مواقع آدم بغض نمیکنه شاید نگران بشه شاید بترسه شاید خجل بشه اما باز میگم به نظرم آدم وقتی بغض میکنه که اون خطره رو به یاد میاره.
عشقش از کجا فهمید سیب زمینی هارو خریده و از خونه نیاورده و شاید هم زیاد خریده بقیه اش رو گذاشته خونه.
اون خانم که جلوی راه راوی سبز شد خیلی خوب و جالب بود و داستان رو ملموستر کرده بود. در کل من عاشق اینطور داستانهام. داستانهایی که تو زندگی برای هر کسی هزاران بار رخ میده . چیز خاص نداره فقط روح داره. بر خلاف خیلی از داستانها که پر از چیزهای خاصن و خالی از روح هستن.
راستی چه عشق خاکی و پایه ای داشت طرف. بی افاده و مکمل دلتنگی راوی.
جای فضاسازی اطراف آتیش و در کنار صحنه سازی جذاب از معاشقه دوطرف خیلی خالیه . اگه گرما و نور کنار آتیش در کنار سرما و تاریکی دورتر قرار میگرفت ارتباطی میتونست با خود داستان داشته باشه.
راوی آرایش دوست نداره! این باعث شد که من به این فکر کنم که راوی از بیپولی نیست که پول کمی پیش خودش گذاشته و از بیپولی نیست که عشقش رو به خوردن سیبزمینی دعوت میکنه. بلکه سادگی رو دوست داره. که کمی با بغض کردن های راوی متناقضه. و با خیلی از جمله ها ی دیگه مثل تاکید روی نداشته ها. پس اینکه راوی از آرایش خوشش نمیاد چی کار با داستان میکنه.
چند تا چیز دیگه چرا باید فروشنده افغانی باشه.
چرا باید مارک آبمعدنی مشخص باشه.
چرا باید طرف ته هویجش رو از کنار گوش راوی بندازه تو جوب. و این بیفرهنگی طرف چه دخلی به داستان داره.میدونم که این یه داستان رءاله و میدونم که همچین نکته هایی باید باشه اما این همه دقت و ظرافت برای موضوعات فرعی مخربه و آدم فکر میکنه داره یه داستان نمادین میخونه.
ماشینم رو کنار چنتا جعبه میوه پارک کردم . چه دخلی به خواننده داره که اون میوه ها سیب هستند و یا چرا اینقدر دقیق میگی که حتی راهنمای راست را زدم.
ما اگر هم بخوایم نمیتونیم تمام جزءیات صحنه رو بگیم. و باید یاد بگیرم کجا بیشتر زووم کنیم و کجا سرسری بگذریم مثلا. تا صحنه های حساس بیشتر به چشم بیان.
موفق باشی دوست من.