داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
در انتهای یک شب پاییزی
date
newest »
newest »
محسن عزیز ممنون که خواندی
انتخاب راوی اول شخص یا دوم و یا کل همه بسته به آن است که می خواهی چه زاویه و چه مواردی را روایت کنی۰ از نظر من نمیتوان تحت یک قاعده کلی درآورد که برای روابط شخصی اول شخص بهتر است یا دوم شخص و غیرو۰
در مورد بعدی فصل طلاق یعنی چه؟ تمامی محور روایت بر روی همین پاراگراف آمده و اگر حذف و دگرگونه شود مفاهیم روایت هم همه چیز دیگری می شود۰
اینکه زن چنین پرسشی را تکرار می کند می تواند دلایل روانی دیگری هم داشته باشد۰
و در انتها اگر توجه کرده باشی دو پاراگراف نخست و آخر هر دو یکسانند با این تفاوت که در انتهای پاراگراف نخست مرد با ضرب آهنگ صدای تنفس همسرش بخواب می رود
و در پاراگراف آخر این ضرب آهنگ (تنفس همسرش) وجود ندارد و تبدیل به سکوتی شده که این بار خواب او را اشفته است و نمیتواند به آرامی هر شب دیگر بخواب رود۰
سلامدو تا ایراد بزرگ میبینم یکی تحلیل رفتار شخصیتهاس خوب اینکه ساکت اومد کنارش نشست که صبحونش رو بخوره . دیگه چرا توضیح داده میشه که چرا زن حرف نزد. بخصوص اینکه راوی داستان دانای کل محدوده. یعنی محدود به یکی از شخصیتهاس و اگه قراره بنا به شرایط تحلیلی انجام بشه باید رفتار اون شخصیتی که روایت محدود بهشه انجام بشه. که من با اون نوع تحلیل هم مخالفم.
اشکال دوم اینه که نباید اینقدر واژه مثل همیشه رو تکرار کنید . خیلی به داستان لطمه زده خودتون یه بار نگاه کنید حدود یک هفتم داستان این واژس. مگه نه اینکه با تکرار عینی شب اول در شب دوم خواننده متوجه تکراری بودن روزهای این شخصیت میشه و این کار کافی و عالی بود. یعنی تمامی مثل همیشه هارو حذفشون کن.
اینکه نویسنده جدا از داستان یه موضوع بی ربط ،،پاییز و جدایی،، رو پیش بکشید و آخر داستان با آشفتگی خواب و تکرار پاییز اینرو به خواننده القا کنه که آخر این دو تا هم به جدایی میکشه. زیاد جالب نیست . چون دیگه این داستان نمیشه میشه ابراز نظر شخصی . داستان باید طبیعی تر از طبیعی باشه . ما نباید نظرهای شخصی نویسنده رو وسط داستان ببینیم ما باید نظرهای نویسنده رو پشت داستان ببینیم. منظورم اینه که وقتی طرف داره میره سر کار چرا باید به این موضوعات فکر کنه چرا به قیمت سکه فکر نمیکنه . چون نویسنده میخواد و این خیلی به چشم میلد و به داستان لطمه زده.
چرا تو بحثهایی که در مورد داستانهای دیگه به وجود میاد شرکت نمی کنید.
آرتمیس جان به نظر من مشکل این داستان اینه که حضور نویسنده همه جا حس میشه
واینطوری خواننده نمی تونه با شخصیت ها ارتباط پیدا کنه، چون همیشه نویسنده بینشونه
من فکر می کنم بهتره فصل پاییز رو به این صراحت به عنوان فصل جدایی نیاری
پاییز می تونه به عنوان استعاره ای از سردی روابط استفاده بشه
می تونستی با استفاده از زبان بدن شخصیت ها ، خواننده رو با حس و تفکر اونها آشنا کنی
من هم از تکرار پاراگراف اول و آخر خوشم اومد به شرطی که
جمله ی آخر یا حذف می شد(که در این صورت روز مرگی خسته کننده رو بین دو زوج نشون میداد و خواننده در مورد عاقبتشون تصمیم می گرفت)
یا اینکه به طور ملموس تری بیان میشد
واینطوری خواننده نمی تونه با شخصیت ها ارتباط پیدا کنه، چون همیشه نویسنده بینشونه
من فکر می کنم بهتره فصل پاییز رو به این صراحت به عنوان فصل جدایی نیاری
پاییز می تونه به عنوان استعاره ای از سردی روابط استفاده بشه
می تونستی با استفاده از زبان بدن شخصیت ها ، خواننده رو با حس و تفکر اونها آشنا کنی
من هم از تکرار پاراگراف اول و آخر خوشم اومد به شرطی که
جمله ی آخر یا حذف می شد(که در این صورت روز مرگی خسته کننده رو بین دو زوج نشون میداد و خواننده در مورد عاقبتشون تصمیم می گرفت)
یا اینکه به طور ملموس تری بیان میشد
محمد عزیزیکی از اساتید قدیمی همیشه سر کلاس وقتی میخاست بفهمه کسی درس رو فهمیده یا نه می گفت: دوزاریت افتاد؟
برای بسیاری از جمله من تا مدتی این پرسش گنگ بود تا فهمیدم زمانی تلفن های همگانی سکه ای همه با سکه دوریالی کار می کرده و زمانی که خط وصل می شده دوزاری تله - کی داخل صندوق می افتاده و با این صدا ارتباط برقرار می شده۰
در اینجا من با یک تجربه ناموفق روبرو بودم که می بینم هیچ یک از شما که این داستانک را خواندید متوجه منظور نهایی من نشدید۰ یا بقول معروف دوزاریتون نیافتاد یا اینکه دوزاری من نمی افته۰
هنوز هم در این فکرم که چگونه می توانم بدون دست زدن به ترکیب و ساختار و بافت اصلی این داستانک منظور خود را ساده تر بیان کنم۰
شاید که شما یاریم داده و می دهید۰
در مورد واژه همیشه باید بگویم که تصور نمی کنم زیاد از آن استفاده کرده باشم۰ چه در مجموع پنج یا شش پاراگراف بالا در هر پاراگراف یک بار از این واژه جهت نوعی تمپو و شتاب گیری روانی استفاده کردم که آنهم در دو پاراگراف میانی بطورکلی این واژه کاربردی نداشته است۰
بیشتر تلاشم بر این بود تا با همین پالس های تکرار شونده (مانند همیشه - همچون همیشه) شتاب داستان را به نقطه نهایی برسانم که حکایت از مرگ همسر این وکیل مدافع حقوق زنان در انتهای این شب پاییزی دارد۰
زمانی که مثل همیشه به رختخواب میخزد و دیگر صدای تنفس (ارامبخش و خواب برنده) او (مثل همیشه)به گوشش نمی رسد۰
هنوز هم بدرستی نمی توانم قضاوت کنم که در انتخاب واژه ها و جمله بندی هایم سهل انگاری هایی کرده باشم۰ ممکن است دو پاراگراف میانی تا حدی شعارگونه به نظر آید۰ اما بافت داستان برایم غیرقابل تغییر باقی می ماند۰
*
محسن جان
اگر در انتها جای اما را تغییر داده به آغاز جمله بیاوریم مشکل
حل می شود؟
اما سکوت و خاموشی در انتهای این شب پاییزی خوابِ او را آشفت۰
آرتمیس جان حتی یک لحظه هم این پایانی که برای داستانت متصور شدی به ذهنم خطور نکرد
نمی دونم آیا برای سایرین هم اینطور بوده، که اگر مثبته،
باید به دنبال علتش در داستان خودت بگردی
نمی دونم آیا برای سایرین هم اینطور بوده، که اگر مثبته،
باید به دنبال علتش در داستان خودت بگردی
مریم جان بسیاری از آنچه می گویی راست است۰ اما انتخاب پاییز همچون نشان و نمادی از مرگ و خشک شدن و نابودی را بعنوان زمان وقوع داستان چگونه میتوانم نادیده انگارم و یا به آن کم از این بها دهم؟
آرتمیس جان،عدم اشاره ی مستقیم به چیزی ، نشون دهنده ی نادیده گرفتن یا کم ارزش دونستنش نیست
چیزی که میخوام بگم اینه که، شما لقمه رو آماده کردی گذاشتی تو دهان خواننده، در حالیکه می تونستی با یه توصیف مختصر فضا، مثلا وقتی مرد داره میره سر کار و فکر می کنه، به خواننده نشون بدی، تأکید می کنم، نشون بدی که چه فصلیه
اما در عوض، در آخر داستان لقمه رو قایم کردی تو جیبت، به من خواننده می گی اگه گفتی تو کدوم دستمه؟
ببخشید اگه مثال ادبیی نزدم،فقط می خواستم واضح باشه
و یه نکته ی دیگه ، در نوشتن این داستان،ایجاز بیش از حد به کار بردی
در حالیکه جای کار بیشتری داشت
چیزی که میخوام بگم اینه که، شما لقمه رو آماده کردی گذاشتی تو دهان خواننده، در حالیکه می تونستی با یه توصیف مختصر فضا، مثلا وقتی مرد داره میره سر کار و فکر می کنه، به خواننده نشون بدی، تأکید می کنم، نشون بدی که چه فصلیه
اما در عوض، در آخر داستان لقمه رو قایم کردی تو جیبت، به من خواننده می گی اگه گفتی تو کدوم دستمه؟
ببخشید اگه مثال ادبیی نزدم،فقط می خواستم واضح باشه
و یه نکته ی دیگه ، در نوشتن این داستان،ایجاز بیش از حد به کار بردی
در حالیکه جای کار بیشتری داشت
من مثل دوستان نقد نمیکنم ،فقط نظرمو میگم،اول اینکه من هم اصلا متوجه نشدم منظوری که در پایان میخواستید القا بشه ،دوم اینکه چرا برای نمایش اینکه زندگی این زوج حالت یکنواختی داره سعی شده که با گفتن لیست وار یکسری کارها این حسو برای خواننده ایجاد کنه ؟
یعنی نمیشه جور دیگه ای این یکنواختی را نشون داد ؟ اگه دوستان هم در مورد این سوال جوابی بدن ممنون میشم
با تشکر
الهه عزیز خوشحالم که خوندی و نظرت را نوشتی
چرا نمیشه ! خوبم میشه۰ می توان صحنه ها و حوادث و ماجراها خلق کرد و این همه بستگی به درجه و میزان تبحر و تجربه نویسنده داره۰
برای من در اینجا بیان زندگی زوج هایی ست که به تجربه دیده ام در طول سال ها و مرور زمان به نوعی زندگی لیست واره می رسند که تنها مرگ و نبود یکی از آن دو این جریان تکرار در رابطه را می شکند و به آخر می رساند و آنرا پریشان می کند۰
قلم بردارید و آن جور دیگر را در قالب واژه ها و جمله ها بیازمایید۰
برای من به شخصه هر نوع آزمایشی در این زمینه جذابیتی خاص دارد۰
موفق باشید۰
سلام
واسه این داستان گفتنی زیاد داشتم
اما فکر کنم گاهی بهتره نویسنده نقد بشه نه داستان
شاید بهتره نه فقط نویسنده این متن رو بلکه خیلی از رفتارهای ما موجودات دو پا رو اینجا وسط بکشم
ما عادت کردیم از مقدار زیادی از ذهنمون در راستای ضربه زدن و جلوگیری از پیشرفت خودمون استفاده کنیم
وواسه این کار ابزاری بهتر از توجیه وجود نداره
ما همیشه یاد گرفتم بجنگیم بجای اینکه دنبال راه حل باشیم
مثلا وقتی به من میگن کلاهت کجه
کجی کلاهم رو به زاویه افق یا آستیکمات بودن چشم مخاطب ربط می دم و حتی در این باره فلسفه سازی هم می کنم
در حالی که بعد از همه این بحث ها همواره کلاهم کج می مونه
موفق و پیروز و نقد پذیر باشید
دال
واسه این داستان گفتنی زیاد داشتم
اما فکر کنم گاهی بهتره نویسنده نقد بشه نه داستان
شاید بهتره نه فقط نویسنده این متن رو بلکه خیلی از رفتارهای ما موجودات دو پا رو اینجا وسط بکشم
ما عادت کردیم از مقدار زیادی از ذهنمون در راستای ضربه زدن و جلوگیری از پیشرفت خودمون استفاده کنیم
وواسه این کار ابزاری بهتر از توجیه وجود نداره
ما همیشه یاد گرفتم بجنگیم بجای اینکه دنبال راه حل باشیم
مثلا وقتی به من میگن کلاهت کجه
کجی کلاهم رو به زاویه افق یا آستیکمات بودن چشم مخاطب ربط می دم و حتی در این باره فلسفه سازی هم می کنم
در حالی که بعد از همه این بحث ها همواره کلاهم کج می مونه
موفق و پیروز و نقد پذیر باشید
دال
سلام بهزاد جانخیلی ممنون از اینکه نقدم کردی
نمی دونم تا چه حد میتوان یکی را بعنوان نویسنده با یک داستان و چند نظر اینطور براحتی نقد کرد۰
شاید هم از یکی از مدیران این گروه بعید باشه که پا بر روی یکی از اصولی ترین ضابطه های نقادی ادبی گذاشته و نویسنده را این چنین تک بعدی و کجکی داوری کنه۰
بسیار زیبا و جذاب بود۰
ممنونم
سلام دوست عزیز
من شما رو نقد نکردم
فقط کمی در مورد ( ما ) گلایه کردم
و فکر کنم جوابیه شما بعد دیگری رو هم آشکار کرد
به هر حال قصد جسارت نداشتم عذر می خوام اگه خیلی رکم
من شما رو نقد نکردم
فقط کمی در مورد ( ما ) گلایه کردم
و فکر کنم جوابیه شما بعد دیگری رو هم آشکار کرد
به هر حال قصد جسارت نداشتم عذر می خوام اگه خیلی رکم
بهزاد دوست گرامیدو سطر آغاز از نقد خودتان بر این داستان: ـ
واسه این داستان گفتنی زیاد داشتم
اما فکر کنم گاهی بهتره نویسنده نقد بشه نه داستان
در مقایسه با دو سطر اول از پاسخی که به انتقاد من دادید:ـ
من شما رو نقد نکردم
فقط کمی در مورد ( ما ) گلایه کردم
نشانگر آن است که تا چه حد می توانید از همان ابزار توجیهی که سخنش را می گویید در پاسخگویی های خود بهره گیرید
و اگر آنوقت کسی پیدا شود که شما راتوجیه کننده خوبی که دیگران را در رک گویی های خود متهم به جنگ طلبی می کند, قلمداد نماید, آنوقت چه توجیهی دارید؟
اما سطر سوم نوشته من :
شاید بهتره نه فقط نویسنده این متن رو بلکه خیلی از رفتارهای ما موجودات دو پا رو اینجا وسط بکشم
به دنبال واژه نباش؛ کلمات فریبمان می دهند. وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش برود، فاتحه کلمات را باید خواند...
شاید بهتره نه فقط نویسنده این متن رو بلکه خیلی از رفتارهای ما موجودات دو پا رو اینجا وسط بکشم
به دنبال واژه نباش؛ کلمات فریبمان می دهند. وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش برود، فاتحه کلمات را باید خواند...
از اونجایی که ادامه این بحث به پیشرفت هیچکدوم از ما کمک نمی کنه من بابت همه چیز مجدد عذر می خوام
بهزاد گرامدر مدتی که شما این عضو اصلی بانی و قدیمی این انجمن حضور نداشتید من و امثال من, نوآمده هایی که در دوره ی خاموشی و رو به فراموشی این انجمن نوشتند و تا آخرین کامنت حضور داشتند را نخواندید و با رسیدن ازگرد راه و ایراد نطقی این چنین گویی که به در می زنم تا تخته بشنود در یک کامنت محتوی هیچ نقدی بر داستان که می بایستی محوریت و بن و محتوای تمامی کامنت ها در این پست باشد با آوردن یک مثال به چنین و چنان که (ما) باشیم متهم می کنید و آنوقت که دل او را شکستید و آن شور و شوق حضور را در او خشک کردید با گفتن اینکه به دنبال واژه نباش چرا که کلمه فریب می دهد رهایش می کنید و تحت پوشش لقب دیوانه این اجازه را برای خود صادر می کنید تا هرآنچه می خواهید راتحت توجیه (رک گویی) بگویید با گفتن یک عذر می خواهم همه آنچه رفته است را به آن تعبیر می کنید که ادامه این بحث به پیشرفت هیچ یک از ما
کمکی نمی کند۰
اوه خدای من
میتوانم کم کم به دیوانگی خودم هم شک کنم۰
من هم موافقم که باید بهزاد درد دلش رو تو پیام خصوصی میگفت . نقد نویسنده نداریم . میتونیم چگونگی پاسخ به نقد ها رو نقد کنیم اما ما کاری نداریم اونطرف کی نوشته اینهارو. و اگه توصیه ای قراره به یکی داده بشه بهتره تو پیام خصوصی داده بشه.
اینطوری صدای زدو خوردهاتون آزارمون نمیده
آرت میس عزیز شما هم اینقدر آتیشی نشید . و اعضای گروه رو از هم تفکیک نکنید خواهش میکنم.
قدیمی و وفادار نداریم که . همه دوست داریم بنویسیم همه دوست داریم نقد بشیم.
تعصب نشون دادن زیادی به نوشته تنها به ضرر نویسندس . نمیتونیم با نقد به کسی زور بگیم . میتونیم؟
من فکر میکنم همه اعضایی که اینجا حضور دارند بایدنقد پذیر باشند..
در نهایت اینکه اگر با اون نقد مخالفتی دارند ..
می تونن توضیح بدن ...
.. نه اینکه جبهه گیری بشه
من هم با محمد عزیز موافقم
اینطوری صدای زدو خوردهاتون آزارمون میده
سلام دوستان عزیز من انتظار خیلی بیشتری داشتم ،به نظرتون بهتر نیست به جای این صحبتها که واقعا آزار دهنده است ،نقد داستان بشه ،چون من وقتی داستان را خوندم با خودم فکر کردم این گروه اگه رسالتش کمک باشه برای بهبود این داستان خیلی بیشتر کمک میکنه و نویسنده هم با بازنویسی واستفاده از نقدها به بهبود داستان خودش کمک میکنه
ولی به قول محمد عزیز فقط زد و خورد !!!!!
من همینجا مجددا از دوست عزیزم آرتمیس معذرت می خوام که کمی تند رفتم و امیدوارم این رو بر من ندیده بگیرن
از اقا محسن
محمد خان ، ستاره جان ، الاهه عزیز و خانواده رجبی هم پوزش می طلبم
:دی
از اقا محسن
محمد خان ، ستاره جان ، الاهه عزیز و خانواده رجبی هم پوزش می طلبم
:دی
سلام به همه شما دوستان خوباینکه پیام خصوصی را راه حل مطرح کنیم را نمی توانم بپذیرم۰
چرا پیام خصوصی؟
مگر نه اینکه هر که آزادی بیان دارد و میتواند نظر خود را در هر جایی و هر زمانی بیان کند۰
آنجا در گوشه ای از پارکی در لندن تخته سنگی هست که میتوان بر روی آن رفت و هرچه می خواهد دل تنگت (تاپیکی در این انجمن) را گفت و احدی هم حق تعرض ندارد۰ مهم نیست که چه بحثی مطرح می گردد۰ نه تنها می توان به شخصیت بارز و شناخته شده ای که میلیون ها و گاه میلیاردها انسان از او پیروی می کنند با صدایی بلند فحش و ناسزا گفت بلکه می توان خصوصی ترین ماجرای همسایه بغلی را فاش ساخت۰ اگر قرار بر این بود که تعصب سخنران را به نقطه ضغف و چماقی برای کوبیدن بر فرق سرش درآوریم۰ شاید بسیاری از آن سخنوران در واکنش هایی خصوصی نیست و نابود و از صفحه روزگار محو شده بودند۰
مهم آن است که بتوانیم با نقد خود بر او با دلایل قانع کننده آن خشک مغزی ها را به چالش بکشانیم تا که او را از قله آن صخره سنگی دوباره به روی فرش زمین بازگردانیم۰
در ضمن نمی دانم چرا با خواندن اینکه صدای زدوخوردهایتان آزارمان می دهد یاد این گفته بهرنگی افتادم که خواب بعدازظهرمان را آشفته مکن۰
به باور من مشکل ما در این گروه بیشتر از جایی ناشی می شود که نمی دانیم حرف خود را چگونه و در کجا بگوییم۰ در عین حال که مختاریم هرچه می خواهیم بگوییم۰این نشان از بی سامانی ما دارد۰ اگر این سایت یک سایت ادبی و به ویژه با نام داستان کوتاه شناخته می شود پس کامنت هایی که در زیر داستان ها می آید می بایستی در محدوده نقد داستان باشد و نه هیچ گفتگو و اظهار نظر جنبی یا خصوصی که البته مقصر را در این رابطه بیشتر همانی می دانم که نمی داند چه سخنی را چگونه و در کجا عنوان نماید۰
تجربه خوبی بود برای من و از آن درس ها گرفتم۰
اگر در این میان خطایی از من سر زد در اینجا از همه شما عذر می خواهم۰
محسن جان مردم از خنده وقتی کامنتت رو دیدمآرت میس عزیز بهزاد یه اشتباهی کرد و چندین بار معذرت خواهی کرد پیگیر نباش . باشه؟
اینجا لندن نیست.
و اینکه خیلی خیلی از این بحثها به وجود اومده و خیلی زود حل شده. نباید این رو به حساب مشکل گروه گذاشت .
mohammad wrote: "محسن جان مردم از خنده وقتی کامنتت رو دیدمآرت میس عزیز بهزاد یه اشتباهی کرد و چندین بار معذرت خواهی کرد پیگیر نباش . باشه؟
اینجا لندن نیست.
و اینکه خیلی خیلی از این بحثها به وجود اومده و خیل..."
باشه
به روی چشم
اما فکر می کنم گودریدز این امکان را در اختیار همه گذاشته تا همه جای دنیا مانند آن پارک در لندن و شاید گروه داستان کوتاه اتفاقا همان تخته سنگ سخنوران باشد۰



ضرب آهنگ منظم صدای تنفس همسرش, همانند همیشه, خیلی زود او را به خواب برد۰
ساعت شش و سی دقیقه صبح با صدای موسیقی نرمی که از مدتها پیش در دستگاه پخش صوت زمان بندی کرده بود بیدار شد۰ همسرش پیش از او بیدار شده و همانند هر روز صبحانه او را آماده کرده بود۰ زمانی که وارد آشپزخانه شد همه چیز بر روی میز چیده شده بود۰ شنیدن ده دقیقه اخبار رادیو به نوشیدن یک لیوان آب پرتقال, خوردن یک تخم مرغ عسلی همراه با دو تکه نان کره مال و یک لیوان چای داغ گذشت۰
همسرش که بخوبی میدانست در هنگام خوردن صبحانه و گوش دادن به اخبار رادیو نمی خواهد کسی مزاحم او شود ساکت در کنارش نشست و به آسمان ابری و باران پشت پنجره چشم دوخت ۰ آخرین جرعه چای را سرکشید که همسرش شروع به جمع کردن وسایل از روی میز نمود و برای نخستین بار در این روز مانند هر روز از او پرسید: دیشب کی اومدی؟
او از جای خود برخاست۰ کت خود را از پشت صندلی برداشت, به تن کرد و پاسخ داد: ـ نیمه شب مثل همیشه۰ بعد به سمت همسرش رفت و برای لحظهای کوتاه گونه اش را به گونه او چسبانید و آهسته گفت: ـ برای جمعه ناهار نمیخواد چیزی درست کنی۰ خیلی وقته بیرون غذا نخوردیم۰
بعد در را بست و از خانه خارج شد۰
در این روز سرد پاییز مانند هر روز دیگر کارهای بسیار انجام داد۰ در این فصل از سال مانند همیشه روابط بسیاری زوج ها از هم میپاشد و به خزان خود می رسد۰ فصل بهشتی برای متخصصان در امور جدایی۰ در مسیر امروز تا دفتر وکالت خویش به این موضوع اندیشید که چرا بعضی افراد تواناییهای لازم در تداوم روابط خویش را ندارند و آنانی هم که دارند بنا به کدام دلایل در مقاطعی از زندگی مشترک خویش این تواناییها را از دست می دهند۰ از نظر او ایجاد چنین تواناییهایی در خویش کار چندان سخت و شاقی نبود۰
در آن روز تا هنگام ظهر سه پرونده را به انجام رسانید۰ در بررسی این سه پرونده بیشتر به زنان اعتماد کرد تا به مردان۰ چرا که توانست به راحتی دلایلی را در اثبات این امر بیابد که در حق آنان ظلم و ناروایی رفته بود۰ زنانی که از آنان سوءاستفاده شده بود و محکوم نمودن مرد در دادگاه برای او همچون یک بازی بچه گانه بیش نمی نمود۰ ناهار را هم در دفتر خورد که مانند همیشه به رستوران روبرو سفارش داده بود۰ بعد از ظهر با سه زن قرار ملاقات داشت که همه درخواست جدایی کرده بودند۰ این جلسات تا ساعت نه شب ادامه داشت که بحث او با آخرین زن به درازا کشید و از او خواست که برای خوردن شام او را تا رستوران روبرو همراهی کند ۰
مانند هر شب دقایقی پیش از ساعت دوازده به خانه رسید۰ همسرش مطابق معمول حدود یک ساعتی پیش از این خوابیده بود۰ از روشهای همیشگی برای رفتن به دست شویی, مسواک کردن دندان و برداشتن لباس خواب از درون کمد و تعویض آن استفاده کرد تا حد ممکن سروصدایی ایجاد نکند و بعد آرام و آهسته در کنار همسر خویش روی تخت خزید و به گونهای نامحسوس زمزمه کرد: شب بخیر۰ پاسخی نشنید و در این اندیشه که موفق شده کارهای سختی را در روزی که گذشت به انجام رساند به آرامشی نسبی رسید۰
سکوت و خاموشی در انتهای این شب پاییزی اما خواب او را آشفت۰