عاشقانه هاي پاك- Pure Love discussion

37 views
تابلوي تبليغاتي > تمرين مرام

Comments Showing 1-20 of 20 (20 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by mehrdad (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod

در اين تاپيك سعي مي كنيم كمي از لطايف و مردانگيهايي رو كه فراموش شده دوباره ياد آوري كنيم شايد تا حدودي موثر واقع بشه.

خيلي از خلقيات زيبا رو فراموش كرده ايم و همين موضوع ما را دچار مشكلات بسيار نموده است.







message 2: by mehrdad (last edited Nov 19, 2008 03:51AM) (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
تا حالا شده به خاطر دوستتون از دست يكي كتك بخورين واصلا به روي رفيقتون نيارين؟

تا حالا شده كاري رو به كسي ياد بدين و از آموخته هاي شما به جايي برسه اما شما هرگز به روش نيارين؟

تا حالا شده به كسي كه در حقتون ظلم كرده خوبي كنين و اصلا به روش نيارين؟

تاحالا شده به خاطر پدر و مادرتون سختي بكشين و ابدا متوجه اين لطف شما نشن؟

تا حالا شده بخاطر آبجي تون كلي تحقير بشين اما نذارين اون اين مطلب رو بفهمه؟

اين كارهايي كه گفتم در ظاهر بسيار ساده است اما انجامش اصلا كار آسوني نيست واقعا كار هركسي نيست
امتحان كنيد بياين از همين امروز
اگر كسي بدي كرد با بدي تلافي نكنيم
بياين اگه كسي در حقمون بدي كرد با خوبي شرمندش كنيم اما راضي نشيم اين شرم رو تو چشماش ببينيم

دوستان اين گونه كارها كه اميدوارم بتونيم خيلي عاميانه بسطش بديم مي تونه به آدم احساس با ارزش بودن بده
واقعا سخته اما ممكنه بياين فقط نظاره گر خوبي هاي آدمهاي خوب نباشيم
اصلا نمي خوام شعار بدم اما خوبي ها مثل قطرات بارون زياد ميشن بعد به جامعه تفتيده ما مي بارن بعد شاهد رويش گل زيباي صفا خواهيم بود

نمي دونم شايد تونستيم همچين يه خورده مردونگي مون رو اضافه كنيم
تو اين جامعه كوچك اما صميمي ما حتما مي تونيم اين رو تمرين كنيم
اگه نظرات جديدي به ذهنتون رسيد لطفا بدون تعارف بگين



message 3: by mehrdad (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
نمي دونم شايد اين رفتارهاي زيبا ديگه كم ديده مي شه اما فكر مي كنم بتونيم كمي متفاوت عمل كنيم

اصلا بياين تجربيات مختلف خودمون رو در اين باره براي هم تعريف كنيم
اصلا نگران تعريف از خود نباشيد چون اين يعني انتشار عشق ،انتشار مهرباني انتشار دوستي ،انتشار صفا و صميميت
اگه ممكن بود لطفا خيلي رك و كاربردي مطلب بنويسيد
اينجا اصلا از كنايه و استعاره و مطالب ادبي استفاده نكنيد و خيلي راحت و ساده بنويسيد

ببينيد وقتي از ته دل مي نويسيد بر اعماق جان خواننده اثر مي گذاره و وقتي
مثل من اشك در چشمانتان حلقه زد
مي توانيد راحت اين حلقه زلال را به همه دوستان تقديم كنيد

اگر دلتان گرفت و خواستيد اشكي بريزيد اصلا خود داري نكنيد

اين حس زيبا مي تواند سرمنشا تغييرات بسياري باشد.



message 4: by mehrdad (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod

نمي دانم فقط راحت بنويسيد
تا كي بايد نظاره گر و حسرت خورنده رفتار زيباي ديگران باشيم و خود را كنار گود نگه داريم؟

هيچ چيز از دست نخواهيم داد اگه كمي تمرين خوب زيستن كنيم و به هم عاشقانه و مهربانانه لطف كنيم بدون آنكه يكديگر را بيازاريم







message 5: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 1594 comments Mod
سال 81بود.
با یه آقاپسری به مدت 5 سال بود که آشنا شده بود و قرار تشکیل زندگی مشترک داشتن ولی آقا پسر مدام به خاطر شرایط نامساعد مالی اش موضوع رو به تعویق می انداخت!
بعد از گذشت این سالها؛ یکباره متوجه شد که در تمام این مدت یه عروسک بازیچه بوده براش و تموم این حرف و حدیثها یه بهونه واسه بازی دادن بیشترش.
متأسفانه توی یه جا با هم کار می کردن. در واقع مافوق کاری اون آقا پسر هم بود.

سرتاسر فصل بهار 81 از دست ادا و اصول هاش دق خورده بود، از بهانه های بیخودی، ... و منتظر فرصت بود تا خودشو از این داستان بیهوده رها کنه!
ولی موقع تصمیم مدیران برای افزایش حقوق پرسنل رسیده بود؛ تمام سعی اشو کرد که به دور از تموم نامردیهای که به سرش آورده بود، فقط به عنوان مسئول مستقیم کاریش، گزارش ارزیابی و عملکردش رو تنظیم کنه و دست آخر هم پیشنهاد 50% افزایش حقوق به استناد مدارک مثبته که برایش جمع کرده بود، داد. به این ترتیب حتی درآمد اون از خودشم که مدیرش بود، بیشتر می شد. ولی این چیزا مهم نبود؛
حس می کرد که اگر از این بابت هم دینی به گردن داشته، با اینکار دیگه خودشو خلاص کرده و می تونه راهشو جداکنه.
هیأت مدیره با افزایش حقوق موافقت کرد البته نه با رقم پیشنهادی اون، ولی به هر صورت تغییر حقوق چشمگیری شد.

با شرایطی که داشت و بلاهائی که سرش آورده بود می تونست این کار رو نکنه؛ نیازی به دروغ نبود، فقط کافی بود تلاشی هم برای فهرست کردن اسناد مثبته براش نمی کرد، ولی........

بعد از اون ماجرا، تموم زندگیشو به هم زد تا از اول یه جور دیگه شروع کنه، خیلی امتیازاشو از دست داد ولی می ارزید به اینکه با وجدان راحت، سالم زندگی کنه

اون آقا پسر هم بعدها؛ خیلی بعد از رفتنش متوجه اصل ماجرا شد و نزد یکی از همکارا به مردونگی مدیرش اعتراف کرده بود و گریسته بود برای نامردی هائی که درحقش کرده بود
ولی، حیف که .....





message 6: by mehrdad (last edited Nov 19, 2008 04:39AM) (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
ممنون از داستان زيبات مارياي مهربونم

اينجا خيلي راحت و خودموني تر از بقيه تاپيكا بنويسيم تا بتونيم از اون چيزايي كه هميشه تو دلمون مونده و از بروزش خجالت مي كشيديم حرف بزنيم

فقط خيلي مواظب باشيم زيبايي مهر و صفا و محبت رو با درد تلخ اشتباهات و يا رفتارهاي ناشايست ديگران گره نزنيم

چون اون وقت به عوض ايجاد روحيه صميميت احساس مي كنيم مرام و معرفت و ... جوابش بديه پس از انجامش منصرف مي شيم


اون خانوم نه تنها اون وقت به اون پسره درس زندگي و مردانگي داد بلكه به همكارانش هم اين درس رو داد

و الان هم كه داستانش نقل ميشه باز به عده زيادي درس زندگي مي ده
و اون دختر نازنين و با فهم كمال امروز هرجا كه باشه مايه مباهات جامعه ماست اگر چه ما نشناسيمش

اون دختر يك موهبت الهي بوده نه فقط براي اون كه از دستش داده بلكه براي همه ما
افتخار مي كنم، در جامعه اي نفس مي كشم كه اين جور آدمهاي بزرگ و بي مدعا نفس مي كشند.


message 7: by mehrdad (last edited Nov 21, 2008 11:36PM) (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
مرام يعني بتوني از خودت بگذري

نه از روي اجبار بلكه از روي انتخاب

يعني بتوني ديگران رو ولو در نگاهمون اينهمه نيرزند به خودمون مقدم كنيم.

مرام حتي كمك به كودك و پير و درمانده نيست اين جوركارا وظيفه است اگه نكني جفا كردي

مرام يعني اگه كسي بهت فحاشي كرد بتوني خودتو كنترل كني بعدازش بگذري بعد بتوني دليلش رو بخواي بعد بهش محبت كني و حتي عذر خواهي كني و اصلا نايستي خجالت طرف رو ببيني


متاسفنه اينقدر از اين موضوعات پرت افتاديم كه خيلي از اين جور كارا برامون غير ممكن و يا بعضا خنده آور شده

آره اين خنده از روي نا توانيمون روي لبامون نقش مي بنده نه به خاطر طنز بودنش





message 8: by [deleted user] (new)

بغض داشت
اونقدر دلش پر بود که بدون مقدمه شروع کرد

وقتی ازدواج کردم اومدم تهران به جز اون
اینجا کسی رو نداشتم
تنها دوست و فامیل و همدمم اون بود
اگراز شوهرم و فامیلش دلخور می شدم می رفتم پیشش
آخه فامیل بودیم، هم خون، هم زبون
آه....
اشک تو چشماش پر شده بود
ادامه داد

هر کاری داشت براش انجام می دادم
خرید، نگهداری بچه هاش، کمک تو کارهای خونه
اگر مهمون داشت می رفتم همه کارهاشو انجام می دادم و سریع برمی گشتم که مبادا شوهرم دلخور بشه و این تنها
دلخوشی رو تو شهر غریب از من بگیره

اما حالا بعد از چند سال
بعد از اون همه فداکاری و گذشت
حالا که شوهر من ناتو از آب دراومده و من می خوام جدا بشم
منو تو این شهر رها کرده

چند بار تماس گرفتم جواب نداد
پیغام داد دیگه زنگ نزن و اینجا نیا
نمی تونم برات کاری بکنم

اشک همه صورتشو گرفته بود

پرسید به نظر تو من با مرامم
یا اون بی وفا؟؟؟؟





message 9: by mehrdad (last edited Nov 25, 2008 12:15AM) (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
ممنون از نوشته زيباتون

اما عزيزم عرض كردم اينبار از مي خواهيم از ديد يك فرد با مرام به موضوعات نگاه كنيم و زيبايي مرام رو مطرح كنيم
متن بالا بيشتر زشتي بي مرامي بود تا زيبايي مرام

اين نازيبايي ها رو هر روز تو تلويزيون خودمون مي بينيم حالا يا با سريال يا اخبار و.... ويا با هزار راه ديگه

مي خواهيم تمرين كنيم بگيم اگه زيبا عمل كنيم چي ميشه اگه برخلاف فيلمهاي ايراني در جواب خوبي بدي نباشه چي ميشه؟

اينبار مي خواهيم از زاويه ديگه اي نگاه كنيم


از همه مي خوام كمك كنن و از خودشون وتجربياتشون بگن





message 10: by Mahsa (new)

Mahsa | 92 comments روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقدروزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

مترجم: دکتر مقدم
اری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

مترجم: دکتر مقدم



message 11: by mehrdad (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
متن زيبا بود فقط مثل اون پسره كمي باعجله
اينجا آورده شده لذا جملات تكراري دارد

اما به هر حال ممنون از توجه مهسا خانوم مهربون



message 12: by mehrdad (last edited Nov 30, 2008 04:19AM) (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
يك ليست آماده كنيد

ببينيد تا به حال چند نفر هستند كه خيلي بدند و نياز به بخشيده شدن توسط شما دارن

اونا رو ببخشيد اون وقت يك احساس آرامش عجيبي تو وجودتان خواهيد كرد.



message 13: by [deleted user] (last edited Dec 07, 2008 11:09PM) (new)

آرتور آشی
(Arthur Ashe)
قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد

:يكي از طرفدارانش نوشته بود
چراخدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟

:آرتور در پاسخش نوشت
دردنيا ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند
. ۵ميليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند
۵۰۰هزارنفر تنيس رادرسطح حرفه اي يادمي گيرند
۵۰هزارنفر پابه مسابقات ‏مي گذارند ۵هزارنفر
سرشناس مي شوند
۵۰ نفربه مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند
۴ نفربه نيمه نهائي مي رسند و دونفر به فينال
وآن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم
هرگز نگفتم خدايا چرا من؟
وامروز هم كه ازاين بيماري رنج مي كشم هرگز نمي توانم بگويم خدايا چرا من؟



message 14: by [deleted user] (new)

راه یافتن به دفتر تلفن دیگران راحته
راه یافتن به قلب دیگران سخته

قضاوت در مورد اشتباهات دیگران راحته
قبول اشتباهات خودمون سخته

قول دادن به دیگران راحته
عمل کردن به تعهدات سخته

آزار کسانی که ما را دوست دارند راحته
مرحم دردهای دیگران بودن سخته

تشکر از خدا راحته
خدا را در هر چیز کوچکی دیدن سخته

حرف زدن بدون تفکر راحته
کنترل زبان سخته

لذت بردن از زندگی راحته
ارزش قائل شدن برای آن سخته

اشتباه کردن راحته
درس گرفتن از اشتباهات سخته

از عشق حرف زدن راحته
نشان دادن آن در هر لحظه سخته

هر شب خواب دیدن راحته
مبارزه برای رسیدن به رویاها سخته

قانون وضع کردن راحته
پیروی از قانون سخته



message 15: by Reza (new)

Reza (aseman_569) | 651 comments سلام
می خوام یه داستانی رو براتون بنویسم که مربوط به مرام میشه
یه روز یه پسر تو یکی از چت رومهای یاهو با یه پسر دیگه آشنا میشه و بعد از صحبت های فراوان بین این دو، اینا تصمیم میگیرن که باهم آنلاین بشن و برن تو یه روم به خصوص و اونجا رو کنترل کنن ( یکیشون میکروفون داشت و حرف میزد و دیگری تایپ میکرد ) .
خلاصه یه مدتی با همکاری همدیگه موفق میشن و چندتا هم دوست با مرام پیدا می کنن. ولی یه روزی پسر دومی به پسر اولی یه بی ادبی می کنه و باعث میشه که پسر اولی ناراحت بشه و از روم برای همیشه بره بیرون! و دیگه به روم برنگرده
یه مدتی همینجوری میگذره که یه روز پسره از یکی از دخترایی که تو همون رومه ادش کرده بود پیغامی دریافت میکنه که دختره دلیل ترک کردن روم رو ازش میپرسیده و پسره در جوابش میگه که یه مشکلی پیش اومد و نتونستم ادامه بدم.( بدون توضیح )
ولی دختره گیر میده و اصرار میکنه که باید بگی چی شده بود . با پسر دومی دعوات شد؟
اینم میبینه که اگه بگه، پشت سر پسر دومی حرف زده، پس هیچچی نمیگه و جوابشو نمیده. نکته ی جالب داستانم اینجاست که دختره خودشو معرفی میکنه و معلوم میشه که همون پسر دومی هست با آیدی این دختره و میگه که ما قراره با هم ازدواج کنیم و خدا امواتتو بیامرزه که ما رو تو روم بهم رسوندی.
نکته با مرام داستان اینجا بود که پسره داستان دعواش با پسر دومیه رو به دختره لو نمیده.
این داستان واقعیت داره!
با تشکر
رضا




message 16: by mehrdad (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
ممنون از رضاي عزيز

مرام در تمام سطوح زندگي آمها وجود داره و فقط مختص قهرمانا نيست مرام تو همين زندگيهاي ساده ما حاضره همونجايي كه براي ديگران از خودمون مي گذريم
همون جايي كه پا رو دل خودمون ميذاريم
همونجايي كه اولش بغض گلومون رو مي گيره اما بعدش آدم احساس سبكي و افتخار مي كنه
آره رضاي عزيز مرام تو همين ريزه كاريهاست كه به چشم خيليا نمياد
بعضيا كار درست و مرام رو انجام يك شاهكار عظيم مي دونن
غافل از اينكه همين كارهاي كوچك خودش شاهكاره

ممنون رضا جان خيلي راحت و زيبا اونچه اتفاق افتاده رو گفتي بازم برامون بنويس



message 17: by Bita (new)

Bita | 507 comments اگرچه من آدم صبوری هستم در بیشتر مواقع؛ ولی معتقدم باید حساب آدمهای بد رو رسید. مرام داشتن باعث میشه بی شرمانه رفتار بدشون را با بقیه تکرار کنن البته جای این بحث اینجا نیست پس یک داستان واستون تعریف میکنم:

دختری از دوستان با یکی از همکاراش نامزد شد خیلی عاشق هم بودن بیشتر البته اون آقا خیلی دخترو دوست داشت جوری که همه به رابطه آنها غبطه میخوردن. تا اینکه آقا واسه ماموریت چند ماهه به یکی از شهرهای دور اعزام شد مدتی دختر متوجه عوض شدن رفتار پسر شده بود ولی باورش نمیشد همه چیز داره تموم میشه از یکی از دوستای مشترکشون خواست تا موضوع را بررسی کنه و کمی بعد متوجه شد که آقا با یک دختر دیگه در اون شهر آشنا شده و احساس میکنه علاقه اش به اون دختر بیشتر است خلاصه بعد از ۴ سال نامزدی به این نتیجه رسیده ولی جرات هم نداشت به اون دختر بیچاره بگه همه چیز تمومه و اینقدر بازیش نده. پدر مادرها هم اصلا از موضوع خبر نداشتن. خلاصه دختر تمام تلاشش رو کرد تا به پسر کمک کنه حقیقت را به اون بگه ولی موفق نشد تا اینکه تصمیم گرفت خودش همه چیزو رها کنه و با یک بهانه گیری ساده همه چیزو بهم زد تا اون پسر بدون عذاب وجدان و سختی به خواسته اش برسه. من شخصا خیلی کارش رو تحسین میکنم ولی مشکل اینجاست که اون موقع همه دختر بیچاره رو سرزنش میکردن که تو چرا اینکارو کردی.


message 18: by mehrdad (last edited Jan 12, 2009 11:48PM) (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
اينكارها زيباست
و پر است از ريزه كاريهاي اخلاقي و با مرام

لحظه لحظه زندگي پر است از موقعيتهاي مختلف كه ما در اونها مي تونيم مرام به خرج بديم يا خودخواهانه عمل كنيم

ببينيد وقتي يك بچه 12 ساله براي اينكه داداش كوچولوش سر سفره از اون بيشتر ران مرغ دوست داره بدون اينكه به روش بياره از قسمتهاي ديگه اون غذا استفاده مي كنه مرامه

وقتي هم فردي خودش رو فداي فرد يا افرادي ميكنه تا آنها گزندي نبينند ولي او از زندگي ساقط ميشه هم مرامه

وهرگز نمي توان گفت كدام سخت تره واقعا آن كودك در آن زمان تمرين مرام كرده تا در بزرگي تونسته اين كارهاي بزرگ رو انجام بده

فقط كافيه خود خواهي رو كنار بگذاريم



message 19: by Bita (new)

Bita | 507 comments گل گفتی آذر جان
موافقم باهات


message 20: by Reza (new)

Reza (aseman_569) | 651 comments دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی.
این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.
این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی...

________________________________________

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.پر از رنگ و بو .
این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی ، برای جوکهای خنده دار تعریف کردن و برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.
برای خاطره های دم دستی.
اولش هم حس خوبی به تو می دهند.
این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ ؛می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی.
فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای...!!!

________________________________________

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی.
باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی آرام باشی و مقدماتش را
فراهم کنی
باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک خوب نگاهش کنی ، عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی ...




back to top