داستان كوتاه discussion
نوشته هاي ديگران
>
جاي پا....
date
newest »
newest »
در اين نوشته يك حس لذت بخش وجود دارهاين نوشته را قبلا هم خونده بودم و مثل الان از خوندنش لذت بردم
ممنون آرزو جان
زماني كه خسته ام و نا اميداين نوشته را براي خودم مي خوانم
انرژي مثبت اش شگفت آور است
خوشحالم كه خوانديد.




در پهنه ي آسمان صحنه هايي از زندگيم برق مي زند در هر صحنه دو جفت پا روي شن ديدم .يكي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا.
وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن نگاه كردم .متوجه شدم كه چندين بار در طول مسير زندگي ام فقط يك جفت پا روي شن بوده است .همچنين متوجه شدم كه اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام بوده است
اين واقعا برايم ناراحت كننده بود
از خدا پرسيدم خدايا تو گفتي اگر به دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود ولي ديدم در سخت ترين دوران زندگيم فقط يك جفت جاي پا وجود داشت .چرا مرا تنها گذاشتي ؟
خدا پاسخ داد بنده من من در كنارت هستم و هرگز تنهايت نگذاشتم اگر در آن آزمون ها و رنجها فقط يك جفت پاي ديدي زماني بود كه ترا در آغوشم حمل مي كردم ...
نويسنده ناشناس