قیصر امین پور discussion

1661 views
اشعار قيصر

Comments Showing 1-50 of 50 (50 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by omid (last edited Aug 25, 2016 01:40PM) (new)

omid | 5 comments آواز عاشقانه قيصر امين‌پور

آواز عاشقانه‌ي ما در گلو شكست
حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست

ديگر دلم هواي سرودن نمي‌كند
تنها بهانه‌ي دل ما در گلو شكست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه‌هاي عقده‌گشا در گلو شكست

اي داد، كس به داغ دل باغ، دل نداد
اي واي، هاي‌هاي عزا در گلو شكست

آن روزهاي خوب كه ديديم، خواب بود
خوابم پريد و خاطره‌ها در گلو شكست

"بادا" مباد گشت و "مبادا" ‌به باد رفت
"آيا" ز ياد رفت و "چرا" در گلو شكست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست

تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم
بغضم امان نداد و خدا..... در گلو شكست


message 2: by Setareh (last edited Aug 25, 2016 01:41PM) (new)

Setareh | 1 comments ایستگاهِ رفته
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!


message 3: by Mehdi (last edited Aug 25, 2016 01:41PM) (new)

Mehdi | 3 comments این شعر قیصر امین پور همیشه منو تحت تأثیر قرار داده ومیده:
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
......


message 4: by omid (last edited Aug 25, 2016 01:42PM) (new)

omid | 5 comments لبخند تو خلاصه خوبیهاست
لختی بخند خنده گل زیباست

پیشانیت تنفس یک صبح است
صبحی که انتهای شب یلداست

در چشمت از حضور کبوترها
هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست

رنگین کمان عشق اهورایی
از پشت شیشه دل تو پیداست

فریاد تو تلاطم یک طوفان
آرامشت تلاوت یک دریاست

با ما بدون فاصله صحبت کن
ای آن که ارتفاع تو دور از ماست


message 5: by omid (last edited Aug 25, 2016 01:42PM) (new)

omid | 5 comments گاهی چقدر زود دیر میشود
باز فردا سه شنبه شد !!!
سه شنبه روزي كه جامعه هنر ایران ستاره ای را راهی خاک كرد که نورش روشنگر و زیبا و پرفروغ بود
قیصر شعر ایران رخت از این دنیای پلید و کثیف بر بست و راهی فردوس برین شد .
قیصر جان تو رفتی و یاد و نامت در دلهای ما باقی خواهد ماند

به راستی که چه زیبا سرودی
سه شنبه ؛ چرا تلخ و بی حوصله؟ سه شنبه؛ چرا این
همه فاصله؟
سه شنبه ؛ چه سنگین!چه سرسخت٫فرسخ به فرسخ ! سه شنبه خدا کوه را آفرید
*********************************
خدايا باز فردا سه شنبه شد چه سنگين بايد ياد قيصر را با سه شنبه چون كوه و چون كوهي از غم ياد كنيم


message 6: by [deleted user] (new)

روز مبادا
***
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها
***
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخندهاي لاغر خود را
:در دل ذخيره مي کنم
باشد براي روز مبادا
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه ميداند
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد
***
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها
***
هر روز بي تو
روز مباداست
***


message 7: by [deleted user] (new)

احوال پرسي
***
اينجا همه
هر لحظه مي پرسند
حالت چطور است؟
اما
کسي يک بار
از من نپرسيد
...بالت


message 8: by [deleted user] (new)

قرارداد
***
اي درخت آشنا
شاخه هاي خويش را
ناگهان کجا جا گذاشتي؟
يا به قول خواهرم فروغ:دستهاي خويش را
در کدام باغچه
عاشقانه کاشتي؟
اين قرارداد
تا ابد ميان ما
:برقرار باد
چشمهاي من به جاي دستهاي تو
من به دست تو آب مي دهم
تو به چشم من آبرو بده
من به چشمهاي بي قرار تو
:قول ميدهم
ريشه هاي ما به آب
شاخه هاي ما به آفتاب مي رسد
!ما دوباره سبز مي شويم


message 9: by aram (last edited Aug 25, 2016 02:00PM) (new)

aram khosropanahi | 1 comments رفتار من عادی استاما نمی دانم چرااين روزهااز دوستان وآشنايانهرکس مرا می بيند:از دور می گويداين روزها انگار!حال وهوای ديگری داریامامن مثل هر روزمبا آن نشانی های سادهوبا همان امضا،همان ناموبا همان رفتار معمولیمثل هميشه ساکت وآراماين روزها تنهاحس می کنم گاهی کمی گنگمگاهی کمی گيجمحس می کنماز روزهای پيش کمی بيشتراين روزها را دوست دارمگاهی- از تو چه پنهان -با سنگها آواز می خوانموقدر بعضی لحظه ها را خوب می دانماين روزها گاهیاز روز و ماه و سال،از تقويماز روزنامه بی خبر هستمحس می کنم گاهی کمترگاهی شديداً بيشتر هستمحتی اگر می شد بگويماين روزها گاهی خدا را هميک جور ديگر می پرستماز جمله ديشب هم:ديگرتر از شبهای بی رحمانه ديگر بودمن کاملاً تعطيل بودماول نشستم خوبجوراب هايم را اتو کردمتنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتمبا کفشهايم گفتگو کردموبعد از آن همرفتم تمام نامه ها را زير و رو کردموسطر سطر نامه ها رادنبال آن افسانه موهومدنبال آن مجهول گشتمچيزی نديدمتنها يکی از نامه هايمبوی غريب و مبهمی می دادانگاراز لابه لای کاغذ تا خورده نامهبوی تمام ياسهای آسمانیاحساس می شدديشب دوبارهبی تاب در بين درختان تاب خوردماز نردبان ابرها تا آسمان رفتمدر آسمان گشتمو جيبهايم رااز پاره های ابر پر کردم!جای شما خالیيک لقمه از حجم سفيد ابرهای تُرديک پاره از مهتاب خوردمديشب پس از اينمهه سال فهميدمکه رنگ چشمانم کمی ميشی استوبرخلاف سالهای پيشرنگ بنفش و ارغوانی رااز رنگ آبی دوست تر دارمديشب برای اولين بارديدم که نام کوچکم ديگرچندان بزرگ وهيبت آور نيستاين روزها ديگرتعداد موهای سفيدم را نمی دانمگاهیبرای يادبود لحظه ای کوچکيک روز کامل جشن می گيرمگاهیصد بار در يک روز می ميرمحتیيک شاخه از محبوبه های شبيک غنچه مريم هم برای مردنم کافی استگاهی نگاهم در تمام روزبا عابران ناشناس شهراحساس گنگ آشنايی می کندگاهی دل بی دست و پا و سر به زيرم راآهنگ يک موسيقی غمگينهوايی می کنداماغير از همين حسها که گفتمو غير از اين رفتار معمولیو غير از اين حال وهوای ساده وعادیحال و هوای ديگریدر دل ندارمقیصر امین پور


message 10: by [deleted user] (new)

انکار
***
از تمام رمز و رازهاي عشق
جز همين سه حرف
جز همين سه حرف ساده ميان تهي
چيز ديگري سرم نمي شود
من سرم نمي شود
...ولي
راستي
دلم
!که مي شود


message 11: by Maryam (last edited Aug 25, 2016 02:10PM) (new)

Maryam (mry_mry) | 1 comments نه !

کاری به کار عشق ندارم !

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم


انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند


زیرا

هر چیز و هر کسی را

که دوستر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کنند ...


پس

من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار، دیگر

کاری به من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم ...

تا روزگار بو نبرد ...


گفنم که !

کاری به کار عشق ندارم


message 12: by Maryam (new)

Maryam | 1 comments شعر های سپید قیصر بی نظیر است
:

اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه ...
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده ی تو رد شدم
اصلا نه تو، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم


message 13: by Saed (new)

Saed Jafari | 1 comments zibaeye ghysar be ghysar bodaneshe..adami vaghti negahi be sheresh mikone dard dar vojudesh shole mikeshe..


message 14: by sara (new)

sara | 1 comments
بهترین لحظه ها
روزها
سالها را
با تمام جوانی
روی این پله های بلند و قدیمی
زیر پا می گذارم
بین بیداری و خواب
روبروی تو در لحظه ای بی کران می نشینم...
*
راستی باز هم می توانم
بار دیگر از این پله ها
خسته
بالا بیایم
تا تو را لحظه ای بی تعارف
روی آن صندلی های چوبی
با همان خنده بی تکلف ببینم
.
.
.
(به یاد جلسه های مهربان سروش نوجوان)
که همیشه با مهربانی آقای امین پور آغاز می شد
چقدر دلم برایش تنگ است


message 15: by Masoud (new)

Masoud (masoud58) | 1 comments حکایت مترسک

ایستاده در باد

شاخه ی لاغر بیدی کوتاه

بر تنش جامه یی انباشته از پنبه و کاه

بر سر مزرعه افتاده بلند

سایه اش سرد و سیاه

نه نگاهش را چشم

نه کلاهش را پشم

سایه ی امن کلاهش اما

لانه ی پیر کلاغی است که با قال و مقال

قار و قار از ته دل می خوند:

- آن که می ترسد

می ترساند!




message 16: by [deleted user] (new)

dasture zabane eshgh
daste eshgh az damane del dur bad
mitavan aya be del dastur dad
mitavn aya be darya goft ist
ke delat ra yadi az sahel mabad...


message 17: by Sabrarf (new)

Sabrarf | 1 comments رفتنش ناگهانی بود
و چقدر دلم میگیرد وقتی بعد از مرگش کتابهایش فروش بیشتری دارند
کاش بیشتر و بهتر قدرش را می دانستیم
حیف
حیف که همیشه رفتن ها حیف است


message 18: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 6 comments "خدا"

پيش از اين ها فكر مي كردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان

رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب

هيچكس از جاي او آگاه نيست
هيچكس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين

بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان،از ابرها

زود مي گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست

آب اگر خوردي، عذابش آتش است
هر چه مي پرسي، جوابش آتش است

تا ببندي چشم، كورت مي كند
تا شدي نزديك، دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند

با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه

مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود
*****
تا كه يكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضويي دست ورويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟

گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان وساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد

مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران حرف زد...


message 19: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 6 comments آفتاب مهربانی
سایه تو بر سر من

ای که در پای تو پیچید
ساقه ی نیلوفر من

با تو تنها با تو هستم
ای پناه خستگی ها

در هوایت دل گسستم
از همه دلبستگیها

در هوایت پر گشودن
باور بال و پر من باد

شعله ور از آتش غم
خرمن خاکستر من باد

ای بهار باور من
ای بهشت دیگر من

چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من


چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من

بی تو چون برگ از شاخه افتادم
زرد و سرگردان در کف بادم

گرچه بی برگم گرچه بی بارم
در هوای تو بی قرارم

برگ پاییزم
بی تو می ریزم

نو بهارم کن
نو بهارم

ای بهار باور من
ای بهشت دیگرمن


message 20: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 6 comments "دستور زبان عشق"

دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد


message 21: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 6 comments غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر می کنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!


message 22: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 6 comments "اگر عشق نبود "

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره ی کبود، اگر عشق نبود؟
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟
در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟


message 23: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 6 comments اگر دل دليل است…


سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي، لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه دشمنان، گردنيم!
اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟!
گواهي بخواهيد، اينك گواه:
همين زخمهايي كه نشمرده ايم!
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست، عمري به سر برده ايم


message 24: by Mahsa (new)

Mahsa | 3 comments .
وقتی تو نیستی

نه هست های ما چو نانکه بایدند
نه باید ها
.
.
.



message 25: by Mahsa (new)

Mahsa | 3 comments فرقی نمی کند
امروز هم
ما هر چه بوده ایم
همانیم
ما باز می توانیم
هر روز ناگهان متولد شویم
ما همزاد عاشقان جهانیم


message 26: by Mahsa (new)

Mahsa | 3 comments خار ها
خوار نیستند
شاخه های خشک
چوبه های دار نیستند
پیش از آنکه برگهای زرد را
زیر پای خویش سرزنش کنی
خش خشی به گوش می رسد
برگ های بی گناه
با زبان ساده اعتراف می کنند
خشکی درخت
ازکدام ریشه آب می خورد



message 27: by Fatima (new)

Fatima | 2 comments دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک، چک چک، ... چکار با پنجره داشت


بــ هــ ار ســـ اقه اشـــ ک | 16 comments غزل دلتنگی
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر ِ مویی ز سر ِ موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو بیالایم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم



بــ هــ ار ســـ اقه اشـــ ک | 16 comments غزل در پرده ی دیرسال
چرا تا شکفتم
چرا تا تو را داغ بودم ، نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از دهن
حرفهای من
افتاد

.
.
.



بــ هــ ار ســـ اقه اشـــ ک | 16 comments سطرهای سفید
واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنانکه سطر سطر
صفحه های دفترم سیاه می شوند
خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دستهای مهربانی ات
در ابتدای راه
خسته می شوند
گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن :
دفتر مرا ورق بزن !
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن!


.
.
.




بــ هــ ار ســـ اقه اشـــ ک | 16 comments سبز
خوشا هر باغ را بارانی از سبز
خوشا هر دشت را دامانی از سبز
برای هر دریچه سهمی از نور
لب هر پنجره گلدانی از سبز


.
.
.


بــ هــ ار ســـ اقه اشـــ ک | 16 comments نیایش
مبادا آسمان بی بال و بی پر
مبادا در زمین دیوار بی در
مبادا هیچ سقفی بی پرستو
مبادا هیچ بامی بی کبوتر

.
.
.




بــ هــ ار ســـ اقه اشـــ ک | 16 comments بی قراری
ناودانها شر شر باران بی صبری است
آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است
کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی صبری است
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است
و سرانگشتی به روی شیشه های مات
بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "


.
.
.



بــ هــ ار ســـ اقه اشـــ ک | 16 comments فصل تقسیم
چشم ها پرسش بی پاسخ حیرانیها
دستها تشنه ی تقسیم فراوانیها
با گل زخم سر راه تو آذین بستیم
داغهای دل ما ، جای چراغانیها
حالیا دست کریم تو برای دل ما
سرپناهی است در این بی سر و سامانیها
وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی
ای سرانگشت تو آغاز گل افشانیها
فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید
فصل تقسیم غزل ها و غزلخوانیها
سایه ی امن کسای تو مرا بر سر بس
تا پناهم دهد از وحشت عریانیها
چشم تو لایحیه ی روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پایان پریشانیها


.
.
.



بــ هــ ار ســـ اقه اشـــ ک | 16 comments چرا چنین ؟
بغضهای کال من ، چرا چنین ؟
گریه های لال من ، چرا چنین ؟
جزر و مد یال آبی ام چه شد ؟
اهتزاز بال من ، چرا چنین ؟
رنگ بالهای خواب من پرید
خامی خیال من ، چرا چنین ؟
آبگینه تاب حیرتم نداشت
حیرت زلال من ، چرا چنین ؟
دل مجال پایمال درد بود
تنگ شد مجال من ، چرا چنین ؟
خشک و خالی و پریده لب دلم
کاسه ی سفال من ، چرا چنین ؟
داغ تازه ی تو ، داغ کاغذی
داغ دیر سال من ، چرا چنین ؟
هر چه و همه ، تمام مال تو
هیچ و هیچ مال من ، چرا چنین ؟
سال و ماه و روز تو چرا چنان ؟
روز و ماه و سال من ، چرا چنین ؟
در گذشته ، سرگذشتم این نبود
حال، شرح حال من ، چرا چنین ؟
ای چرا و ای چگونه ی عزیز !
جرأت سوال من ، چرا چنین ؟


.
.
.



بــ هــ ار ســـ اقه اشـــ ک | 16 comments هنوز
هنوز
دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
دامنه دارد
شروع شاخه ی ادراک
طنین نام نخستین
تکان شانه ی خاک
و طعم میوه ی ممنوع
که تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت
و درد
هنوز دامنه دارد

.
.
.




بــ هــ ار ســـ اقه اشـــ ک | 16 comments خسته ام از این کویر
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان !
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !
آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح !
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر !
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر !

.
.
.



بــ هــ ار ســـ اقه اشـــ ک | 16 comments هر چه هستی ، باش
با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!


.
.
.



بــ هــ ار ســـ اقه اشـــ ک | 16 comments غزل محال
تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال
ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی
شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال
عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف
تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال
بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست ؟
چون مرگ ، ناگزیری و تدبیر تو محال
ای عشق ، ای سرشت من ، ای سرنوشت من !
تقدیر من غم تو و تغییر تو محال


.
.
.




بــ هــ ار ســـ اقه اشـــ ک | 16 comments مساحت رنج
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید


.
.
.


بــ هــ ار ســـ اقه اشـــ ک | 16 comments غزل پنجره
یک کلبه ی خراب و کمی پنجره
یک ذره آفتاب و کمی پنجره
ای کاش جای این همه دیوار و سنگ
آیینه بود و آب و کمی پنجره
در این سیاه چال سراسر سوال
چشم و دلی مجاب و کمی پنجره
بویی ز نان و گل به همه می رسید
با برگی از کتاب و کمی پنجره
موسیقی سکوت شب و بوی سیب
یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره


.

.
.



بــ هــ ار ســـ اقه اشـــ ک | 16 comments نه گندم و نه سیب
پاره هایی از یک منظومه


1
نه گندم و نه سیب
آدم فریب نام تو را خورد
از بی شمار نام شهیدانت
هابیل را که نام نخستین بود
دیگر
این روزها به یاد نمی آوری
هابیل
نام دیگر من بود
یوسف ، برادرم نیز
تنها به جرم نام تو
چندین هزار سال
زندانی عزیر زلیخا بود
بتها ، الهه ها
و پیکر تمام خدایان را
صورتگران
به نام تو تصویر می کنند
2
نام تو را
روزی تمام غارنشینان
بر سنگها نوشتند
و سنگها از آن روز
جنگل شدند
امروز هم
از کیمیای نام تو
این واژه های خام
در دستهای خسته ی من
شعر می شوند
من در ادای نام تو
دم می زنم
شعرم حرام باد
اگر روزی
تا بوده ام
جز با طنین نام تو
شعری سروده ام !
3
نام تو نام مجنون
نام تو بیستون
نام تو نام دیگر شیرین
نام تو هند
نام تو چین است
و شاعران عاشق
در عهد جاهلیت
ویرانه های نام تو را می گریستند
نام تو نام دیگر لیلا
نام تو نام دیگر سلماست
نام تو نام اهرام
نام تو باغهای معلق
نام تو فتح قیصر و کسری است
4
نام تو
رازی نوشته بر پر پروانه هاست
گلها همه به نام تو مشهورند
آیینه ها
از انعکاس نام تو می خندند
در کوچه های خاطره باران
وقتی که خوشه های اقاقی
از نرده های حوصله ی دیوار
سر ریز می کنند
و در مشام باد عطر بنفش نام تو می پیچد
نامت
طلسم " بسم " اقاقیهاست
بی نام تو جذام خلاء
ده کوره ی جهان را
خواهد خورد
5
نام تو چیست ؟
غوغای رودخانه ی همسایگی است
وقتی به شیب دره
سرازیر می شود
نام تو روستاست
شبها که سقف خواب مرا
قورباغه ها
هاشور می زنند
وقتی که طبل تب را
پیشانی تفکر و تردید
می کوبد
نام تو شیشه
نام تو شبنم
نام تو دستمال نسیم است
6
نام تو چیست ؟
لبخند کودکی است
که با حالتی نجیب
لب باز می کند
که بگوید :
" سیب "
نام تو نور
نام تو سوگند
نام تو شور
نام تو لبخند
لبخند
در تلفظ نامت
ضرورتی است !
7
نامی برای مردن
نامی برای تا به ابد زیستن
نامی برای بی که بدانی چرا
گاهی گریستن
فهرست کوچکی
از بی شمار نام شهیدان توست
پیغمبران
به نام تو سوگند خورده اند و شاعران گمنام
تنها به جرم بردن نام تو مرده اند
زیرا که نام کوچک تو
شرح هزار نام بزرگ خداست
زیرا
هزار نام خدا
زیباست !


.
.
.



message 43: by Hamide (new)

Hamide (tabasom) | 1 comments پس کجاست؟
چند بار خرت وپرت های کیف باد کرده را زیر و رو کنم؟
پوشه مدارک اداری و گذارش اضافه کار و کسر کار
کار ت های اعتباری
کارت های دعوت عروسی و غذا
قبض های آب و برق و غیره و کذا
برگه حقوق و بیمه و جریمه و مسا عده
رو نو شت بخشنامه های طبق قا عده
نا مه های رسمی و تعارفی
نامه های هستیم و محرمانه ی معرفی
بر گه ی رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه نا تمام
پس کجاست؟
چند بار جیب های پاره پوره را پشت و رو کنم؟
چند تا بلیط تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه سیاه
صورت خرید خوار و بار
صورت خرید جنس های خانگی
پس کجاست؟
یاد داشت هی درد جاودانگی


message 44: by Katayoun (new)

Katayoun | 2 comments ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم، خاکسترم آتش گرفت
چشم وا کردم، سکوتم آب شد
چشم بستم، بسترم آتش گرفت
در زدم، کس این قفس را وا نکرد
پر زدم، بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم، دفترم آتش گرفت


message 45: by Katayoun (new)

Katayoun | 2 comments فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست


message 46: by Mohsen (new)

Mohsen | 5 comments شعر در مورد عشق به خدا

تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز؟

می‌کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم …!

https://parsizi.ir/187-love-poem/


message 47: by Mohsen (new)

Mohsen | 5 comments آسمان ابری است از آفاق چشمانم بپرس

ابر، بارانی است از اشک چو بارانم بپرس

تخته دل در کف امواج غم خواهد شکست

نکته را از سینه سرشار توفانم بپرس

در همه لوح ضمیرم هیچ نقشی جز تو نیست

آنچه را می گویم از آیینه جانم بپرس

آتش عشقت به خاکستر بدل کرد آخرم

گر نداری باور از دنیای ویرانم بپرس

پرده در پرده همه خنیانگر عشق توام

شور و شوقم را از آوازی که می خوانم بپرس

در تب عشق تو می سوزد چراغ هستی ام

سوزشم را اینک از اشعار سوزانم بپرس

جز خیالت هیچ شمعی در شبستانم نسوخت

باری از شمع ار نپرسی از شبستانم بپرس

شعر از حسین منزوی

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

از آسمان می افتم

سقوط تکه ابریست

که دست بر پیراهنم می ساید

ترس قطره اشکی ست

که نمی ریزد

قصه ی گندم به تکرار نان می رسد

قصه ی آدم به پایان مرگ…

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

عید که آمد

فکری برای آسمان تو خواهم کرد

یادم باشد

روزهای آخر اسفند

دستمال خیسی روی ستاره هایت بکشم

و گلدانی

کنار ماهت بگذارم

زندگی

همیشه که این جور پیچ و تاب نخواهد داشت

بد نیست

گاهی هم دستی به موهایت بکشی

بایستی کنار پنجره

و با درخت و باغچه صحبت کنی

پنهان نمی کنم که پیش از این سطرها

“دوستت دارم” را

می خواسته ام بنویسم

حالا کمی صبر کن

بهار که آمد

فکری برای آسمان تو

و سطرهای پنهانی خودم

خواهم کرد….

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

آسمان

و هر چه آبیِ دیگر

اگر چشمان تو نیست

رنگ هدر رفته است

بر بوم روزهای حرام شده

چه رنگ‌ها که هدر رفتند

و تو نشدند.

https://parsizi.ir/387-sky-poem/


message 48: by Mohsen (new)

Mohsen | 5 comments آن که برگشت و جفا کرد و به هیچم بفروخت

به همه عالمش از من نتوانند خرید.

“سعدی”
https://parsizi.ir/794-poetry-about-n...


message 49: by Mohsen (new)

Mohsen | 5 comments مادر زشیره ی دادی تــــــو شیـــر مــــــــادر

در پـــای نــو جوانت گشتی تـــو پیـر مــــادر

کانون زندگـــانی گـــــرم از محبت تـــــوست

آغوش گــــرم خـــود، از مـــا مگیـر مـــــادر
https://elmsara.com/120026-%d8%b4%d8%...


message 50: by Mohsen (new)

Mohsen | 5 comments دیدن این اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید

به نام خدائی که هستی را با مرگ، دوستی را یک رنگ

زندگی را با رنگ، عشق را رنگارنگ، رنگین کمان را هفت رنگ

شاپرک را صد رنگ، و مرا دلتنگ تو آفرید . . .

http://www.jesarat.com/%DA%AF%D9%84%D...


back to top