داستان كوتاه discussion
نوشته هاي ديگران
>
چشمهایم را دادم عصای سفید گرفتم
date
newest »
newest »
من وقتی این مطلب رو خوندم فقط به این فکر کردم که اگر چشمهایش را نمی داد باز هم شفا می گرفتخداوند در ازای چشمهایش سلامتی به او عطا کرد






اتوبوس نیومد پدر دخترک تصمیم گرفت که
تاکسی بگیره ولی راننده ها با مقصدی که اون میخواست هم مسیر نبودن. خسته شد و روی صندلی نشست. وقتی به دخترک نگاه
نمی کردم بهم چشم می دوخت وقتی نگاهش می کردم چشم ازم بر می داشت به همین خاطر به او چشم دوختم و یک لحظه هم چشم ازش بر نداشتم.
نگاهم نمی کرد تا زمانی که بی طاقت شد و نگاه کرد رنگ چشماش سبز بود و نیازمند محبت. مدام چشمهایش را جمع می کرد تا منو واضح ببینه از اینجا شد که فهمیدم چشمهاش کم سوست. همین طور به هم زل زده بودیم. اتوبوس نیومد. پدرش بلند شد و تصمیم گرفت تاکسی بگیره ولی راننده ها با اون مقصدی که او در نظر داشت هم مسیر نبودند. وقتی برگشت تا روی صندلی بنشینه با دیدن ما یکه خورد چون دخترش سر روی شونه هام گذاشته بود و می خندید من هم دستهای او را در دستام فشار میدادم و نوازش می کردم.
پدرش جلو آمد و رو به دخترش کرد و گفت: نجوا! خانم را اذیت نکن. من بدون لحظه ای صبر گفتم: نجوا یک فرشته ست و فرسته ها کسی را اذیت نمی کنن. و اینطور شد که سر صحبت باز شد.
پدر نجوا می گفت: دخترش، مادر خود را در بدو تولد از دست دادهو تا حالا یاد نداشته
که نجوا با یک خانم چنین رفتاری را از خودش نشون بده. او از همه گریزون بود اگه کسی می خواست به او دست بزنه جیغ می کشید ولی الان با تو ارتباط عاطفی برقرار کرده. او
می گفت: کم کم نجوا داره بینایی اش را از دست می ده و تنها راه نجاتش گرفتن چشم است اگر کسی پیدا بشه که نمی شه چشم هایش را به دخترش بده دخترش کور نمی شه
حرفهایش جگر منو سوزوند. قلبم آتیش گرفت اشک در چشم هام حلقه زد. اتوبوس خیلی دیر کرده بود نمی دونم چرا حتما حکمتی در کار بوده. به نجوا نگاه کرئم و با تمام وجودم او را در بغلم فشار دادم و از درون گریستم و از برون خندیدم نارنحتی خودمو فراموش کرده بودم. آخه من از بیماری سختی رنج می برم امیدی به زنده بودنم نیستپدر و مادرم نذر و نیازهای زیادی کردن ولی بی فایده بود رفتنی بودم رفتنی.
ناراحتی و غصه به بیماری ام اضفه می کرد. با دیدن و حرف های آن مرددلم آشوب شد یک لحظه نفهمیدم چی شد از حال رفتم چشمهام رو که باز کردم روی تخت بیمارستان بودم و مامانم با چشمهای نگران نظاره گر احوالم بود قضیه را برام تعریف کرد و گفت بر اثر فشار روحی که به من وارد شده بود در ایستگاه اتوبوس بیهوش شدم و آن پدر و دختر منو به بیمارستان رسوندن. همون جا تصمیم گرفتم چشم هامو به نجوا هدیه بدم چون او بیشتر ا من به این چشمها نیاز داره.
من چند روزی بیشتر زنده نیستم نابینا مردن با بینا مردن برام هیچ فرقی نداره این موضوع را با مامانم در میان گذاشتم عصبانی شد و گفت دیگه حق به زبان آوردن همچین حرفهایی را ندارم. به پدرم گفتم او هم مثل مامانم رفتار کرد اصرار کردم اشک ریختم التماس کردم راضی نشدن که نشدن.
حکومت نظامی راه انداختم و تهدید کردم که اگه به خواسته هام عمل نکنند دوا و درمون را ادامه نمی دم، لب به هیچ غذایی نمی زنم و آبی هم نمی خورم تا بمیرم. و همین کار را هم کردم و نتیجه بخش بود چون اگر ادامه
می دادم زودتر از وقت موعودی که پزشکان برام در نظر گرفته بودن به دیار باقی
می شتافتم و این برای خانواده ام گرون تمام می شد. آنها تسلیم شدن. همه چیز برای نابینا شدن مهیا شد. منو به اتاق عمل بردند.
چشم مای قهوه ای ام را از صندوقچه وجودم بیرون کشیدندو در صندوق وجود نجوا گذاشتند. عمل موفقیت آمیز بود.
وقتی که به هوش اومدم از مامانم پرسیدم که چرا هوا تاریکه ازش خواستم لامپ را روشن کنه آخه من از تاریکی می ترسم که ناگهان مامانم گریه کرد و پدرم گریه کنان از اتاق خارج شد تازه فهمیدم که چه اتفاقی برام افتاده. حس عجیبی داشتم فقط به مرگ فکر می کردم که آیا می تونم عزراییل رو ببینم یا که تو در تاریکی خودم جان بی مقدارم را خواهد گرفت من فقط سیاهی می دیدم و نجوا دنیای رنگی را نظاره گر بود. بهش حسودی کردم. پدر نجوا از خوشحالی می گریست و پدر من هم از ناراحتی.
در بیمارستان تحت مراقبت بودم ولی نجوا مرخص شده بود پس از چند روز بینایی کاملش رو بدست آورد و به عیادتم اومد. دیگه لازم نبود برای واضح دیدن آدم ها چشم هاش رو جمع کنه، این را حس می کردم.
چشم های قهوه ای من در صورت او به صاحب قدیمی اش نگاه می کرد. نجوا نزدیکم اومد دستام رو روی صورت و چشم هاش کشیدم چه حرارتی در نگاهش بود. انگار چشمهام برای او ساخته شده بودن. من چشمی نداشتم تا بگریم صندوقچه وجودم، خالی خالی بود. خودم رو پیشش خندان جلوه دادم. نجوا یه تیکه پارچه باریک سبز رو به مچ دست راستم بست و گفت : تو حالت خوب میشه من مطمئنم بعد رفت و تنها شدم.
یک لحظه از کاری که کردم پشیمان شدم وقتی به یاد مرگ افتادم ناراحتی ام برطرف شد.
در بیمارستان حالم روز به روز بهتر و بهتر
می شد طوریکه در آزمایشیکه از من گرفتند هیچ اثری از بیماری ام نبود سالم سالم بودم. من شفا پیدا کرده بودم ، یک معجزه.
والدینم نمی دانستند که از این موضوع باید شاد باشند یا ناراحت چون می دانستند که من باید تمام عمرم را با عصای سفید زندگی کنم.
«نوشته ناهید تقی نژاد»