داستان كوتاه discussion

27 views
نوشته هاي ديگران > مداد رنگی ها

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Sahar (new)

Sahar | 35 comments همه مداد رنگی ها مشغول کار بودند .... به جز مداد سفید هیچ کسی با او کار نمی کرد ... همه به او می گفتند : " تو به هیچ دردی نمی خوری " .... یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی کاغذ گم شده بودند ..... مداد سفید تا صبح کار کرد ... ماه کشید ... مهتاب کشید .... و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک کوچکتر شد .... صبح تو جعبه مداد رنگی ها جای او با هیچ رنگی پر نشد


message 2: by Elnaz (new)

Elnaz | 326 comments ممنون سحر جان خيلي زيبا بود


MahtaBi KhaNooM | 1782 comments مرسی سحر عزیز


message 4: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments مانند مادر بود
براي فرزندانش
.
.شايد ...


message 5: by Sahar (new)

Sahar | 35 comments سلام آرزو جان با شما موافقم چون مادر با تمام تلاشی که برای فرزندانش انجام میده باز هم در آخر کار دیده نمی شه زمانی جای خالیش بین بچه ها احساس می شه که دیگه وجود نازنینش موجود نیست
پس شاید نه قطعا همین طوره


back to top