داستان كوتاه discussion

27 views
داستان كوتاه > شنبه یکشنبه

Comments Showing 1-4 of 4 (4 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Zahra (new)

Zahra | 6 comments ساعت هفت بعد از ظهر

از پله ها به سرعت بالا و پایین می رود خیلی عصبی است نمی تواند تعادلش را حفظ کند و یک در میان پله ها را نمی بیند.

ساعت ده شب

پایین پله ها نشسته و زاز زار می گرید و بلند بلند فحش می دهد.

ساعت دو صبح

در به در به دنبال قرص شنبه یکشنبه می گردد ضد تهوع هم می خواهد.

ساعت شش صبح

به دنبال کسی می گردد که برایش از داروخانه قرص شنبه یکشنبه بخرد.

ساعت ده صبح

به دنبال تیغ تمام وسایلش را زیر و رو می کند.

ساعت دوازده ظهر

جنازه اش را در سرویس ها پیدا می کنند.


message 2: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments چهل سال بعد:

ساعت 12شب
تناسخ
به دنيا آمدني دوباره
در تن نوزادي كه هيچ چيز بياد نمي آورد


message 3: by [deleted user] (new)

ساعت دو ظهر
در حاليكه به جسمش نگاه مي كنه از رو سقف پشيمونه كه چرا زنده نيست و نمي تونه يه بار ديگه از نو شروع كنه


message 4: by Maryam (new)

Maryam | 26 comments عجب!!!


back to top