داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
شنبه یکشنبه
date
newest »
newest »
ساعت دو ظهر
در حاليكه به جسمش نگاه مي كنه از رو سقف پشيمونه كه چرا زنده نيست و نمي تونه يه بار ديگه از نو شروع كنه
در حاليكه به جسمش نگاه مي كنه از رو سقف پشيمونه كه چرا زنده نيست و نمي تونه يه بار ديگه از نو شروع كنه




از پله ها به سرعت بالا و پایین می رود خیلی عصبی است نمی تواند تعادلش را حفظ کند و یک در میان پله ها را نمی بیند.
ساعت ده شب
پایین پله ها نشسته و زاز زار می گرید و بلند بلند فحش می دهد.
ساعت دو صبح
در به در به دنبال قرص شنبه یکشنبه می گردد ضد تهوع هم می خواهد.
ساعت شش صبح
به دنبال کسی می گردد که برایش از داروخانه قرص شنبه یکشنبه بخرد.
ساعت ده صبح
به دنبال تیغ تمام وسایلش را زیر و رو می کند.
ساعت دوازده ظهر
جنازه اش را در سرویس ها پیدا می کنند.