داستان كوتاه discussion

100 views
215

Comments Showing 1-36 of 36 (36 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments 215


عکس از : جمشید فرجوند
http://havijebanafsh.blogfa.com/post-...


message 2: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments شاهکار است


message 3: by [deleted user] (last edited Feb 16, 2012 11:16PM) (new)

ما گل های خندانیم
فرزندان ایرانیم


message 4: by [deleted user] (last edited Feb 17, 2012 09:20AM) (new)

Mohsen Sad wrote: "چون به عكاس و عكسش حسوديم شد هيچ نظرى ندارم
اه چه عكس بدى"




حسود هرگز نیاسود
تا اینکه بالاخره ، اذهان ما را با یه عکس شاهکاری مثل این بیالود


message 5: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments یه توضیح واسه اعضای جدید و یه یه توضیح تکراری واسه قدیمیا بدم من
این فولدر واسه این ساخته شد که واسه عکسا داستان بنویسیم
حالا داستان هم اگه نشد، یه نوشته‌ی چند خطی کفایت می‌کنه
نمونه‌هاش رو هم می‌تونید تو عکسای قبل ببینید

خلاصه
امیدوارم دوستان به تعریف و تمجید قناعت نکنن
خودمم به وقتش همراهی خواهم کرد
تشکر


message 6: by [deleted user] (last edited Feb 17, 2012 09:53AM) (new)

من حسم رو نوشتم اون بالا صالح

ولی بازم ممنون از تذکرت


message 7: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments Mohsen Sad wrote: ": "عذر خواهى مى كنم صالح
..."


تنهایی پر هیاهو رو خوندی محسن ؟
یه شخصیت داشت به اسم هانتا
همیشه واسه همه چیز عذرخواهی می‌کرد
حتی واسه کارایی که مقصر نبود

یاد اون افتادم


message 8: by [deleted user] (new)

صالح الان موقع خوبیه ها
حسی رو که پیدا کردی ،
راجع به عکسی که خودت با دقت انتخابش کردی بگو


message 9: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments حس که حس بغض و تنفره

اما نوشته باشه واسه بعد


message 10: by [deleted user] (new)

اینم قبوله
امیدوارم بعد زود برسه


message 11: by mohammad (last edited Feb 17, 2012 10:47AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments امروز یکشنبه 29 فروردین 78. همه تونسته بودن حفظش کنن بجز رسولی خنگ . دیوونم کرده. کل عید رو بهش فرصت دادم اما باز هم تا اینجا بیشتر نمیتونه بخونه، اونم با چه تته پته حال بهم زنی
دددست در دسست هم دهیم بببببه مهر
ممممیهاهاهان خویش را را ..........
خوب چیکار باید بکنم شما بگید ! اینقدر با چوب زدم تو دستش تا عین بلبل گفت :
کنیم آباد.


message 12: by Art Miss (last edited Feb 17, 2012 11:09AM) (new)

Art Miss (Artmiss) برای من یه بغض بزرگه
که از روی تخته پشت سر درمیاد و بر روی چهره این کودک ۱۴۰۰ ساله می ترکه
بسیار تلخ انقدر که به کراهت میزنه


message 13: by [deleted user] (last edited Feb 17, 2012 11:43AM) (new)

بنام خدا
عید خود را چگونه گذراندید

امسال عید ما همه در خانه مان نشسته بودیم.پدرم خانه نبود.
سقف خانه ی اوس ممد اینها پایین آمده بود و آقام گفته بود شب عیدی گناه دارند،مادرم گفته بود پس صبر می کنم تا بیایی .سفره همانطور وسط هال پهن شده بود.زهرا سرش را گذاشته بود توی دامن مادرم و چشمهایش را بسته بود.شکمش قور قور می کرد.مادرم گوشه ی سفره را برگرداند روی نان ها.گفت بروم ببینم چرا آقام دیر کرده.
من دمپایی هایم را پوشیدم و تا ته کوچه روبرویی دویدم.دم در خانه ی اوس ممد اینها شلوغ بود.حسن آقا و مش محمود دست و پای یک نفر را گرفته بودند و میذاشتنش پشت وانت سید.اوس ممد دوید رفت جلوی وانت نشست.
محبوبه خانم من را که دید آمد طرفم.گفت برو بگو مادرت بیاید خانه ی ما،یکجوری نگویی هول بکند،بارک الله پسرم. بعد با پایین چادرش چشم هایش را پاک کرد.
من برگشتم طرف خانه.مادرم گفت چرا طولش دادم.گفتم محبوبه خانم کارت دارد. یکدفعه پا شد و چادرش را برعکس انداخت روی سرش.زهرا چشم هایش را می مالید.
مادرم رفت توی کوچه.خودم را رساندم پای در.همانطور که می دوید داد زدم مادر.
مادرم برگشت نگاهم کرد.گفتم من برای زهرا غذا می کشم.


message 14: by [deleted user] (new)

Mohsen Sad wrote:


ممنون
باعث دلگرمیه



message 15: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments شلاق محسن جان


message 16: by [deleted user] (last edited Feb 18, 2012 01:29PM) (new)

ونوس جان خوشحالم که مورد توجهت قرار گرفت
برخلاف این داستانک،دوست دارم فکر کنم این بچه ی دیروز، الان داره به خوبی از خاطره ی روز 29 فروردین 1378 یاد می کنه


عکس نوشت واقعا ایده ی عالی هست
یه قُلُپ سوژه ی حاضر و آماده برای یه آدم ِ تشنه ی نوشتن
وسوسه انگیزه
امیدوارم بقیه بچه ها هم یکمی از وقتشون رو بذارن و یه چیزکی بنویسن

جالبه اگه بدونیم هرکی با دیدن یه عکس، چه قصه ای در ذهنش تداعی می شه


message 17: by [deleted user] (new)

سبحان رسولی پای تخته، صدای معلم از اون سوی دنیا پیچید توی گوشش. دستپاچه شده بود، دلش شور میزد با اینکه سعی‌ کرده بود شعر امروز را حفظ کنه اما کلمات توی سرش درهم و برهم بودند.

شروع کرد، "آی‌ ایران..." چی‌ بود بقیه‌ش؟ زور میزد ولی‌ یادش نمیومد. بچه چرا خشکت زده بخون دیگه، صدای معلم توی سرش پیچید. با التماس نگاه کرد و گفت: آقا یادمون نمیاد. بخدا خیلی‌ خوندیم ولی‌ یادمون نمیاد.

تو غلط کردی یادت نمیاد پسر کودن. سرشو پایین انداخت چون گریه مجالش نمیداد.

یاد حرف زن باباش افتاد که میگفت تو هم مثل بابت کودنی آخرشم ‌یک بیکاره عملی‌ از کار در میایی.


message 18: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments حالا قرار نیست 74 ضربه شلاق بزنی
خودت رو.
اشتباهه پیش میاد.


message 19: by [deleted user] (new)

Roya wrote: "


رویا جون خوشحالم که داری می نویسی
خوشم اومد از داستانت
فقط (توی سرش پیچید و توی گوشش پیچید) یه جور تکراره
بهتره یکی از فعل ها رو عوض کنی
و به جای کودن اگه از خنگ یا نفهم استفاده می کردی شاید قابل لمس تر بود



message 20: by [deleted user] (new)

محسن اگه حیدری می گفت (هیژده تا آقا) ،بهتر بود
من نفهمیدم،چرا حیدری دیگه مبصر نیست؟ چون تو ردیف بدها هجده بار جلوی ااسم قضاوی علامت زده شده بود؟
پس بهتر بود دانای کل داستان رو روایت می کرد
ولی چرا آخرش دفترچه ی مبصرها رسید به قضاوی؟


message 21: by [deleted user] (new)

محمد اگه (شما بگین) رو حذف کنی داستان روند طبیعی تری داشت
و یه کمی هم از احساس پشیمونی معلم در آخر ، می تونست داستانک رو جذاب تر کنه


message 22: by [deleted user] (new)

مریم جون عزیزم مرسی‌ از تشویقت و راهنماییت، حتما دقت می‌کنم برای بعد. باورت نمی‌شه چقدر طول کشید همین را بنویسم چون تا حالا من ننوشتم ولی‌ چون خیلی‌ دوست دارم فکر کردم بهتره سعی‌ بکنم. مرسی‌ دوباره


message 23: by [deleted user] (new)

Mohsen Sad wrote: "اول اينكه اين طاستانك فى البداهه بود و بى ويرايش
...


فی البداهه بودن که جزء مقررات این تاپیک نیست؟ هست؟
چون من داستانم رو ویرایش کردم و گذاشتم

پس در این صورت باید بگم داستانک دلنشین و ملموسی شده
ولی محسن ، ما اون موقع ها از این قوانین نداشتیم تو مدرسه(خدا رو صد هزار مرتبه شکر)
واسه همینم نتونستم همذات پنداری کنموشاید بهتر بود یه اشاره ای به این موضوع در حرف های آخر ِ معلم بشه
چون تمام داستان رو این قضیه می چرخه



message 24: by [deleted user] (new)

Roya wrote:
"



رویا جون منم خودم مثل تو شروع کردم
خوبه که می نویسی و در تاپیک ها شرکت می کنی
کاش همه همینطوری باشن


طيبه تيموري | 659 comments من به زور این چیزارو یاد گرفتم
به زور بزرگ شدم
:(


message 26: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments کسی هیچ وقت نگفت
انقدر مظلوم باشی
می زنن زندگیتو ازت می گیرن؟
هی ....!!!
زندگی رو می گم
می زنن سرت و می گیرنش
کم بچش مزه ء شور آب دماغتو


message 27: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
این عکس رو همون کسی گرفته که این بچه رو به این روز انداخته و روبروی همکلاسیهاش داره می شکوندش.
شاید عکس خوبی باشه.
شاید خیلی حرف توی خود عکس باشه.
شاید هزار تا برداشت هنری بشه ازش کرد و اون ربط داد به جامعه و اقتصاد و سیاست اما به نظر من عکاس جرم بزرگی مرتکب شده هر چند اگر خودش این دانش آموز رو به گریه نیانداخته باشه که به نظرم احتمالش کم هست اما ناظر همچین صحنه ای بودن اصلن چیز خوبی نیست.


message 28: by [deleted user] (new)

به نظر من نمیشه اینقدر کلی در مورد عکاس قضاوت کرد
باید دید علت این گریه چی بوده، باید دید آیا اصلا واقعی بوده
این عکس ممکنه تو هر شرایطی گرفته شده باشه


message 29: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
این عکس کاملن واقعیه چون یه بچه روستایی توی این سن و سال عمرن بتونه نقش به این خوبی بازی کنه.
عکاس یا معلم این بچه است و دوربینش رو سر کلاس در آورده و در عین حالی که داشته دانش آموز رو جلو همکلاسیهاش با نیش و کنایه ها و یا ترکه آلو تنبیه می کرده عکس گرفته یا اونقدر عکاس بی تفاوتی بوده که نشسته توی این کلاس و توی همچون شرایطی که گفتم خیلی ریلکس عکسش رو گرفته و یه براوو هم واسه شاهکاری که خلق کرده گفته و اصلن فکر نکرده چرا اونجاست و چرا توی همچون شرایطی یا اونجا رو ترک نکرده و یا اعتراض نکرده به معلم که چرا داره اینجوری با دانش آموز برخورد می کنه.


message 30: by [deleted user] (new)

نمی دونم چی بگم
اگر واقعا اینطوری باشه که ..از این عکس بدم میاد

منم یه بار توی همچین موقعیتی بودم ولی هیچ کاری نکردم
نمی دونم ، شاید اونقدر سریع بود که نفهمیدم چی شد
یه مادر جلوی من به خاطر اینکه دختر 7-8 سالش یه بشقاب رو شکسته بود، پشت دستش رو با قاشقِ داغ سوزوند
هنوزم جاش هست
من مهمان بودم خونشون
همیشه واسه اینکه کاری نکردم اون لحظه ، خودم رو سرزنش می کنم


message 31: by Mehdi (last edited Feb 28, 2012 06:52AM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
این قضیه رو نمی دونم کی نقل می کرد یا رضا دقتی بود یا یه عکاس ایرانی دیگه که توی افغانستان عکاسی کرده بود ایرانی بودنش یا فارسی زبان بودنش رو مطمئنم.

ازش پرسیده بودند بهترین عکست کدوم عکسه؟ گفته بود: بهترین عکسم رو نگرفتم. پرسیده بودند چطور؟ گفته بود: یه جایی توی اطراف کابل من نشسته بودم داشتم با دوربینم ور می رفتم که یه کاروان داشتند رد می شدند که یهو نیروهای طالبان که احتمالن در حال عقب نشینی بودند سر رسیدند و شروع کردند به اون کاروان حمله کردن و تیراندازی کردن.
می گفت وقتی بعد از چند دقیقه که گرد و خاک ناشی از تیراندازی ها خوابید دیدم کلی آدم خونین و مالین افتادند روی زمین و غرق خون هستند و یه دختر بچه هم با لباسای خونی بالای سر یه جنازه نشسته و داره زار می زنه. می گفت دوربین و گرفتم سمت صحنه که از موضوع عکس بگیرم چون فضای دراماتیک این صحنه و رنگهای لباس اون زنی که مرده بود و دختره و خون و بقیه مسائل می تونست یه عکس شاهکار خلق کنه که یکدفعه از توی ویزور دیدم که یکی از رو بروی من و پشت سر دختره اسلحه رو گرفته طرفه دختره و میخواد دختره رو بزنه. می گفت با اونحالی که می شد از اون صحنه عکس گرفت و حتی می تونستم از صحنه کشته شدن دختر هم عکس بگیرم و اون عکس هم عکس خوبی می شد یهو دوربین رو انداختم و رفتم دختره رو قاپ زدم و فرار کردم. می گفت درسته که می تونستم بهترین عکس زندگیمو بگیرم ولی نجات جون اون دختر برام از هر جایزه هنری توی دنیا بالاتره.


message 32: by [deleted user] (new)

خیلی زیبا و غمگین بود مهدی
ممنون واقعا
اینجاست که انسانیت معنا پیدا می کنه
اگر بهترین عکس زندگیش رو نگرفته ولی بهترین کار زندگیش رو انجان داده
کاری که تصویر هر لحظه اش توی ذهن من ، تا ابد ماندگار می مونه
کاملا زنده


message 33: by Sal (last edited Feb 28, 2012 09:41AM) (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments من هم قبل ازینکه این بحث مطرح بشه، به اینکه کی این عکس رو گرفته و در چه شرایطی گرفته فکر کردم.
اما به شخصه، در این مورد معتقدم که خود عکس مهمتر از چگونگی گرفتنشه
مهم این احساسیه که این بچه داره و هزارن بچه‌ی دیگه داشتن و دارن. باید دوربینی باشه که این لحظه‌ها رو ثبت کنه تا بقیه هم ببینن بلکه فکری به حال این معضل و معضلات مشابه بکنیم
یادمه سال‌ها پیش فیلمی از کیارستمی دیدم که موضوعی مشابه داشت
یه دوربین گذاشته بود توی یه اتاق و با بچه‌های یه دبستان روستایی صحبت می‌کرد.
یادمه یکی از بچه‌ها هم جلوی دوربین به گریه افتاد
اینجا هم می‌شه گفت که کار کیارستمی غلط بوده
اما من موافق نیستم
یا اون عکس معروف اون بچه‌ی آفریقایی، که لاشخور کنارش به زمین نشسته و منتظره بمیره. از گشنگی

اونجا هم عکاس به جای گرفتن عکس، می‌تونست بره و به بچه غذا بده. اما کاری که این عکس کرد و می‌کنه، می‌تونه جون هزارن بچه‌ی گرسنه‌ی دیگه رو از مرگ نجات بده.
(حالا بماند که طبق شنیده‌ها، عکاس اون عکس بعد از مدتی دچار افسردگی شد و خودکشی کرد)

کارگردان یا عکاس، تنها کاری که از دستش بر میاد، نشون دادن این تصاویر به بقیه‌ست. وگرنه این اتفاقات، بارها و بارها تکرار خواهد شد و در صورت دیده و مطرح نشدن، چیزی عوض نخواهد شد.
در مورد اون قضیه که آقای بهروزی گفتند، البته که موضوع فرق می‌کرد و پای جون اون شخص به میون بود.

اما در مورد این عکس، من از عکاس دفاع می‌کنم، در صورتی که نیتش حل این معضل بوده باشه، نه اینکه برای گرفتن عکس خوشکل، بچه‌ی بدبخت رو به عمد به این حال انداخته باشه.


message 34: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments من با صالح موافقم
اینجا عکاس توی عکس ردی از خودش نذاشته به طوری که واقعا آدم میمونه عکاس کیه و تو اون لحظه اونجا چی کار میکرده. عکس عالیه و عکاس یه ناتورالیسته.


message 35: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments Art Miss wrote: "برای من یه بغض بزرگه
که از روی تخته پشت سر درمیاد و بر روی چهره این کودک ۱۴۰۰ ساله می ترکه
بسیار تلخ انقدر که به کراهت میزنه"

کودک 1400 ساله
خیلی تعبیر جالبیه خیلی. مرسی


message 36: by Saeed (new)

Saeed jalali | 3 comments -آقا اجازه است ما بریم دستشویی؟
: نـــه , بشین! , سراتون رو دفتراتون باشه.... بنویسید..." حاشا و کلا که چنین نخواهیم کرد"
- آقا اجازه ! ما جا موندیم
:دیکته را یه دفعه میگن. ننوشتی جاشو خالی بذار . بنویسید
-آقا اجازه ! ما دیگه نمیتونیم , میشه بریم دستشویی؟
: یه بار به بچه آدم میگن , گفتم نه..... اصن پاشو بیا پای تخته ببینم
- اما آقا ...
: اما نداره , بیا پای تخته.گفتم سرها رو ورقه ها

زمانی که محمد اومد پای تخته هیچ کدوم از ما بچه های کلاس جرات نکردیم سرهامون را بلند کنیم,اما وقتی زبر چشمی بهش نگاه کردم خیلی بزرگ دیدمش حتی با اینکه گریه میکرد.....


back to top