داستان كوتاه discussion
215
date
newest »
newest »
message 1:
by
Ashkan
(new)
Feb 16, 2012 12:41PM
شاهکار است
reply
|
flag
ما گل های خندانیم
فرزندان ایرانیم
فرزندان ایرانیم
Mohsen Sad wrote: "چون به عكاس و عكسش حسوديم شد هيچ نظرى ندارم
اه چه عكس بدى"
حسود هرگز نیاسود
تا اینکه بالاخره ، اذهان ما را با یه عکس شاهکاری مثل این بیالود
اه چه عكس بدى"
حسود هرگز نیاسود
تا اینکه بالاخره ، اذهان ما را با یه عکس شاهکاری مثل این بیالود
من حسم رو نوشتم اون بالا صالح
ولی بازم ممنون از تذکرت
ولی بازم ممنون از تذکرت
صالح الان موقع خوبیه ها
حسی رو که پیدا کردی ،
راجع به عکسی که خودت با دقت انتخابش کردی بگو
حسی رو که پیدا کردی ،
راجع به عکسی که خودت با دقت انتخابش کردی بگو
اینم قبوله
امیدوارم بعد زود برسه
امیدوارم بعد زود برسه
امروز یکشنبه 29 فروردین 78. همه تونسته بودن حفظش کنن بجز رسولی خنگ . دیوونم کرده. کل عید رو بهش فرصت دادم اما باز هم تا اینجا بیشتر نمیتونه بخونه، اونم با چه تته پته حال بهم زنیدددست در دسست هم دهیم بببببه مهر
ممممیهاهاهان خویش را را ..........
خوب چیکار باید بکنم شما بگید ! اینقدر با چوب زدم تو دستش تا عین بلبل گفت :
کنیم آباد.
برای من یه بغض بزرگهکه از روی تخته پشت سر درمیاد و بر روی چهره این کودک ۱۴۰۰ ساله می ترکه
بسیار تلخ انقدر که به کراهت میزنه
بنام خدا
عید خود را چگونه گذراندید
امسال عید ما همه در خانه مان نشسته بودیم.پدرم خانه نبود.
سقف خانه ی اوس ممد اینها پایین آمده بود و آقام گفته بود شب عیدی گناه دارند،مادرم گفته بود پس صبر می کنم تا بیایی .سفره همانطور وسط هال پهن شده بود.زهرا سرش را گذاشته بود توی دامن مادرم و چشمهایش را بسته بود.شکمش قور قور می کرد.مادرم گوشه ی سفره را برگرداند روی نان ها.گفت بروم ببینم چرا آقام دیر کرده.
من دمپایی هایم را پوشیدم و تا ته کوچه روبرویی دویدم.دم در خانه ی اوس ممد اینها شلوغ بود.حسن آقا و مش محمود دست و پای یک نفر را گرفته بودند و میذاشتنش پشت وانت سید.اوس ممد دوید رفت جلوی وانت نشست.
محبوبه خانم من را که دید آمد طرفم.گفت برو بگو مادرت بیاید خانه ی ما،یکجوری نگویی هول بکند،بارک الله پسرم. بعد با پایین چادرش چشم هایش را پاک کرد.
من برگشتم طرف خانه.مادرم گفت چرا طولش دادم.گفتم محبوبه خانم کارت دارد. یکدفعه پا شد و چادرش را برعکس انداخت روی سرش.زهرا چشم هایش را می مالید.
مادرم رفت توی کوچه.خودم را رساندم پای در.همانطور که می دوید داد زدم مادر.
مادرم برگشت نگاهم کرد.گفتم من برای زهرا غذا می کشم.
عید خود را چگونه گذراندید
امسال عید ما همه در خانه مان نشسته بودیم.پدرم خانه نبود.
سقف خانه ی اوس ممد اینها پایین آمده بود و آقام گفته بود شب عیدی گناه دارند،مادرم گفته بود پس صبر می کنم تا بیایی .سفره همانطور وسط هال پهن شده بود.زهرا سرش را گذاشته بود توی دامن مادرم و چشمهایش را بسته بود.شکمش قور قور می کرد.مادرم گوشه ی سفره را برگرداند روی نان ها.گفت بروم ببینم چرا آقام دیر کرده.
من دمپایی هایم را پوشیدم و تا ته کوچه روبرویی دویدم.دم در خانه ی اوس ممد اینها شلوغ بود.حسن آقا و مش محمود دست و پای یک نفر را گرفته بودند و میذاشتنش پشت وانت سید.اوس ممد دوید رفت جلوی وانت نشست.
محبوبه خانم من را که دید آمد طرفم.گفت برو بگو مادرت بیاید خانه ی ما،یکجوری نگویی هول بکند،بارک الله پسرم. بعد با پایین چادرش چشم هایش را پاک کرد.
من برگشتم طرف خانه.مادرم گفت چرا طولش دادم.گفتم محبوبه خانم کارت دارد. یکدفعه پا شد و چادرش را برعکس انداخت روی سرش.زهرا چشم هایش را می مالید.
مادرم رفت توی کوچه.خودم را رساندم پای در.همانطور که می دوید داد زدم مادر.
مادرم برگشت نگاهم کرد.گفتم من برای زهرا غذا می کشم.
Mohsen Sad wrote:
ممنون
باعث دلگرمیه
ممنون
باعث دلگرمیه
ونوس جان خوشحالم که مورد توجهت قرار گرفت
برخلاف این داستانک،دوست دارم فکر کنم این بچه ی دیروز، الان داره به خوبی از خاطره ی روز 29 فروردین 1378 یاد می کنه
عکس نوشت واقعا ایده ی عالی هست
یه قُلُپ سوژه ی حاضر و آماده برای یه آدم ِ تشنه ی نوشتن
وسوسه انگیزه
امیدوارم بقیه بچه ها هم یکمی از وقتشون رو بذارن و یه چیزکی بنویسن
جالبه اگه بدونیم هرکی با دیدن یه عکس، چه قصه ای در ذهنش تداعی می شه
برخلاف این داستانک،دوست دارم فکر کنم این بچه ی دیروز، الان داره به خوبی از خاطره ی روز 29 فروردین 1378 یاد می کنه
عکس نوشت واقعا ایده ی عالی هست
یه قُلُپ سوژه ی حاضر و آماده برای یه آدم ِ تشنه ی نوشتن
وسوسه انگیزه
امیدوارم بقیه بچه ها هم یکمی از وقتشون رو بذارن و یه چیزکی بنویسن
جالبه اگه بدونیم هرکی با دیدن یه عکس، چه قصه ای در ذهنش تداعی می شه
سبحان رسولی پای تخته، صدای معلم از اون سوی دنیا پیچید توی گوشش. دستپاچه شده بود، دلش شور میزد با اینکه سعی کرده بود شعر امروز را حفظ کنه اما کلمات توی سرش درهم و برهم بودند.
شروع کرد، "آی ایران..." چی بود بقیهش؟ زور میزد ولی یادش نمیومد. بچه چرا خشکت زده بخون دیگه، صدای معلم توی سرش پیچید. با التماس نگاه کرد و گفت: آقا یادمون نمیاد. بخدا خیلی خوندیم ولی یادمون نمیاد.
تو غلط کردی یادت نمیاد پسر کودن. سرشو پایین انداخت چون گریه مجالش نمیداد.
یاد حرف زن باباش افتاد که میگفت تو هم مثل بابت کودنی آخرشم یک بیکاره عملی از کار در میایی.
شروع کرد، "آی ایران..." چی بود بقیهش؟ زور میزد ولی یادش نمیومد. بچه چرا خشکت زده بخون دیگه، صدای معلم توی سرش پیچید. با التماس نگاه کرد و گفت: آقا یادمون نمیاد. بخدا خیلی خوندیم ولی یادمون نمیاد.
تو غلط کردی یادت نمیاد پسر کودن. سرشو پایین انداخت چون گریه مجالش نمیداد.
یاد حرف زن باباش افتاد که میگفت تو هم مثل بابت کودنی آخرشم یک بیکاره عملی از کار در میایی.
Roya wrote: "
رویا جون خوشحالم که داری می نویسی
خوشم اومد از داستانت
فقط (توی سرش پیچید و توی گوشش پیچید) یه جور تکراره
بهتره یکی از فعل ها رو عوض کنی
و به جای کودن اگه از خنگ یا نفهم استفاده می کردی شاید قابل لمس تر بود
رویا جون خوشحالم که داری می نویسی
خوشم اومد از داستانت
فقط (توی سرش پیچید و توی گوشش پیچید) یه جور تکراره
بهتره یکی از فعل ها رو عوض کنی
و به جای کودن اگه از خنگ یا نفهم استفاده می کردی شاید قابل لمس تر بود
محسن اگه حیدری می گفت (هیژده تا آقا) ،بهتر بود
من نفهمیدم،چرا حیدری دیگه مبصر نیست؟ چون تو ردیف بدها هجده بار جلوی ااسم قضاوی علامت زده شده بود؟
پس بهتر بود دانای کل داستان رو روایت می کرد
ولی چرا آخرش دفترچه ی مبصرها رسید به قضاوی؟
من نفهمیدم،چرا حیدری دیگه مبصر نیست؟ چون تو ردیف بدها هجده بار جلوی ااسم قضاوی علامت زده شده بود؟
پس بهتر بود دانای کل داستان رو روایت می کرد
ولی چرا آخرش دفترچه ی مبصرها رسید به قضاوی؟
محمد اگه (شما بگین) رو حذف کنی داستان روند طبیعی تری داشت
و یه کمی هم از احساس پشیمونی معلم در آخر ، می تونست داستانک رو جذاب تر کنه
و یه کمی هم از احساس پشیمونی معلم در آخر ، می تونست داستانک رو جذاب تر کنه
مریم جون عزیزم مرسی از تشویقت و راهنماییت، حتما دقت میکنم برای بعد. باورت نمیشه چقدر طول کشید همین را بنویسم چون تا حالا من ننوشتم ولی چون خیلی دوست دارم فکر کردم بهتره سعی بکنم. مرسی دوباره
Mohsen Sad wrote: "اول اينكه اين طاستانك فى البداهه بود و بى ويرايش
...
فی البداهه بودن که جزء مقررات این تاپیک نیست؟ هست؟
چون من داستانم رو ویرایش کردم و گذاشتم
پس در این صورت باید بگم داستانک دلنشین و ملموسی شده
ولی محسن ، ما اون موقع ها از این قوانین نداشتیم تو مدرسه(خدا رو صد هزار مرتبه شکر)
واسه همینم نتونستم همذات پنداری کنموشاید بهتر بود یه اشاره ای به این موضوع در حرف های آخر ِ معلم بشه
چون تمام داستان رو این قضیه می چرخه
...
فی البداهه بودن که جزء مقررات این تاپیک نیست؟ هست؟
چون من داستانم رو ویرایش کردم و گذاشتم
پس در این صورت باید بگم داستانک دلنشین و ملموسی شده
ولی محسن ، ما اون موقع ها از این قوانین نداشتیم تو مدرسه(خدا رو صد هزار مرتبه شکر)
واسه همینم نتونستم همذات پنداری کنموشاید بهتر بود یه اشاره ای به این موضوع در حرف های آخر ِ معلم بشه
چون تمام داستان رو این قضیه می چرخه
Roya wrote:
"
رویا جون منم خودم مثل تو شروع کردم
خوبه که می نویسی و در تاپیک ها شرکت می کنی
کاش همه همینطوری باشن
"
رویا جون منم خودم مثل تو شروع کردم
خوبه که می نویسی و در تاپیک ها شرکت می کنی
کاش همه همینطوری باشن
کسی هیچ وقت نگفتانقدر مظلوم باشی
می زنن زندگیتو ازت می گیرن؟
هی ....!!!
زندگی رو می گم
می زنن سرت و می گیرنش
کم بچش مزه ء شور آب دماغتو
این عکس رو همون کسی گرفته که این بچه رو به این روز انداخته و روبروی همکلاسیهاش داره می شکوندش.
شاید عکس خوبی باشه.
شاید خیلی حرف توی خود عکس باشه.
شاید هزار تا برداشت هنری بشه ازش کرد و اون ربط داد به جامعه و اقتصاد و سیاست اما به نظر من عکاس جرم بزرگی مرتکب شده هر چند اگر خودش این دانش آموز رو به گریه نیانداخته باشه که به نظرم احتمالش کم هست اما ناظر همچین صحنه ای بودن اصلن چیز خوبی نیست.
شاید عکس خوبی باشه.
شاید خیلی حرف توی خود عکس باشه.
شاید هزار تا برداشت هنری بشه ازش کرد و اون ربط داد به جامعه و اقتصاد و سیاست اما به نظر من عکاس جرم بزرگی مرتکب شده هر چند اگر خودش این دانش آموز رو به گریه نیانداخته باشه که به نظرم احتمالش کم هست اما ناظر همچین صحنه ای بودن اصلن چیز خوبی نیست.
به نظر من نمیشه اینقدر کلی در مورد عکاس قضاوت کرد
باید دید علت این گریه چی بوده، باید دید آیا اصلا واقعی بوده
این عکس ممکنه تو هر شرایطی گرفته شده باشه
باید دید علت این گریه چی بوده، باید دید آیا اصلا واقعی بوده
این عکس ممکنه تو هر شرایطی گرفته شده باشه
این عکس کاملن واقعیه چون یه بچه روستایی توی این سن و سال عمرن بتونه نقش به این خوبی بازی کنه.
عکاس یا معلم این بچه است و دوربینش رو سر کلاس در آورده و در عین حالی که داشته دانش آموز رو جلو همکلاسیهاش با نیش و کنایه ها و یا ترکه آلو تنبیه می کرده عکس گرفته یا اونقدر عکاس بی تفاوتی بوده که نشسته توی این کلاس و توی همچون شرایطی که گفتم خیلی ریلکس عکسش رو گرفته و یه براوو هم واسه شاهکاری که خلق کرده گفته و اصلن فکر نکرده چرا اونجاست و چرا توی همچون شرایطی یا اونجا رو ترک نکرده و یا اعتراض نکرده به معلم که چرا داره اینجوری با دانش آموز برخورد می کنه.
عکاس یا معلم این بچه است و دوربینش رو سر کلاس در آورده و در عین حالی که داشته دانش آموز رو جلو همکلاسیهاش با نیش و کنایه ها و یا ترکه آلو تنبیه می کرده عکس گرفته یا اونقدر عکاس بی تفاوتی بوده که نشسته توی این کلاس و توی همچون شرایطی که گفتم خیلی ریلکس عکسش رو گرفته و یه براوو هم واسه شاهکاری که خلق کرده گفته و اصلن فکر نکرده چرا اونجاست و چرا توی همچون شرایطی یا اونجا رو ترک نکرده و یا اعتراض نکرده به معلم که چرا داره اینجوری با دانش آموز برخورد می کنه.
نمی دونم چی بگم
اگر واقعا اینطوری باشه که ..از این عکس بدم میاد
منم یه بار توی همچین موقعیتی بودم ولی هیچ کاری نکردم
نمی دونم ، شاید اونقدر سریع بود که نفهمیدم چی شد
یه مادر جلوی من به خاطر اینکه دختر 7-8 سالش یه بشقاب رو شکسته بود، پشت دستش رو با قاشقِ داغ سوزوند
هنوزم جاش هست
من مهمان بودم خونشون
همیشه واسه اینکه کاری نکردم اون لحظه ، خودم رو سرزنش می کنم
اگر واقعا اینطوری باشه که ..از این عکس بدم میاد
منم یه بار توی همچین موقعیتی بودم ولی هیچ کاری نکردم
نمی دونم ، شاید اونقدر سریع بود که نفهمیدم چی شد
یه مادر جلوی من به خاطر اینکه دختر 7-8 سالش یه بشقاب رو شکسته بود، پشت دستش رو با قاشقِ داغ سوزوند
هنوزم جاش هست
من مهمان بودم خونشون
همیشه واسه اینکه کاری نکردم اون لحظه ، خودم رو سرزنش می کنم
این قضیه رو نمی دونم کی نقل می کرد یا رضا دقتی بود یا یه عکاس ایرانی دیگه که توی افغانستان عکاسی کرده بود ایرانی بودنش یا فارسی زبان بودنش رو مطمئنم.
ازش پرسیده بودند بهترین عکست کدوم عکسه؟ گفته بود: بهترین عکسم رو نگرفتم. پرسیده بودند چطور؟ گفته بود: یه جایی توی اطراف کابل من نشسته بودم داشتم با دوربینم ور می رفتم که یه کاروان داشتند رد می شدند که یهو نیروهای طالبان که احتمالن در حال عقب نشینی بودند سر رسیدند و شروع کردند به اون کاروان حمله کردن و تیراندازی کردن.
می گفت وقتی بعد از چند دقیقه که گرد و خاک ناشی از تیراندازی ها خوابید دیدم کلی آدم خونین و مالین افتادند روی زمین و غرق خون هستند و یه دختر بچه هم با لباسای خونی بالای سر یه جنازه نشسته و داره زار می زنه. می گفت دوربین و گرفتم سمت صحنه که از موضوع عکس بگیرم چون فضای دراماتیک این صحنه و رنگهای لباس اون زنی که مرده بود و دختره و خون و بقیه مسائل می تونست یه عکس شاهکار خلق کنه که یکدفعه از توی ویزور دیدم که یکی از رو بروی من و پشت سر دختره اسلحه رو گرفته طرفه دختره و میخواد دختره رو بزنه. می گفت با اونحالی که می شد از اون صحنه عکس گرفت و حتی می تونستم از صحنه کشته شدن دختر هم عکس بگیرم و اون عکس هم عکس خوبی می شد یهو دوربین رو انداختم و رفتم دختره رو قاپ زدم و فرار کردم. می گفت درسته که می تونستم بهترین عکس زندگیمو بگیرم ولی نجات جون اون دختر برام از هر جایزه هنری توی دنیا بالاتره.
ازش پرسیده بودند بهترین عکست کدوم عکسه؟ گفته بود: بهترین عکسم رو نگرفتم. پرسیده بودند چطور؟ گفته بود: یه جایی توی اطراف کابل من نشسته بودم داشتم با دوربینم ور می رفتم که یه کاروان داشتند رد می شدند که یهو نیروهای طالبان که احتمالن در حال عقب نشینی بودند سر رسیدند و شروع کردند به اون کاروان حمله کردن و تیراندازی کردن.
می گفت وقتی بعد از چند دقیقه که گرد و خاک ناشی از تیراندازی ها خوابید دیدم کلی آدم خونین و مالین افتادند روی زمین و غرق خون هستند و یه دختر بچه هم با لباسای خونی بالای سر یه جنازه نشسته و داره زار می زنه. می گفت دوربین و گرفتم سمت صحنه که از موضوع عکس بگیرم چون فضای دراماتیک این صحنه و رنگهای لباس اون زنی که مرده بود و دختره و خون و بقیه مسائل می تونست یه عکس شاهکار خلق کنه که یکدفعه از توی ویزور دیدم که یکی از رو بروی من و پشت سر دختره اسلحه رو گرفته طرفه دختره و میخواد دختره رو بزنه. می گفت با اونحالی که می شد از اون صحنه عکس گرفت و حتی می تونستم از صحنه کشته شدن دختر هم عکس بگیرم و اون عکس هم عکس خوبی می شد یهو دوربین رو انداختم و رفتم دختره رو قاپ زدم و فرار کردم. می گفت درسته که می تونستم بهترین عکس زندگیمو بگیرم ولی نجات جون اون دختر برام از هر جایزه هنری توی دنیا بالاتره.
خیلی زیبا و غمگین بود مهدی
ممنون واقعا
اینجاست که انسانیت معنا پیدا می کنه
اگر بهترین عکس زندگیش رو نگرفته ولی بهترین کار زندگیش رو انجان داده
کاری که تصویر هر لحظه اش توی ذهن من ، تا ابد ماندگار می مونه
کاملا زنده
ممنون واقعا
اینجاست که انسانیت معنا پیدا می کنه
اگر بهترین عکس زندگیش رو نگرفته ولی بهترین کار زندگیش رو انجان داده
کاری که تصویر هر لحظه اش توی ذهن من ، تا ابد ماندگار می مونه
کاملا زنده
من با صالح موافقم اینجا عکاس توی عکس ردی از خودش نذاشته به طوری که واقعا آدم میمونه عکاس کیه و تو اون لحظه اونجا چی کار میکرده. عکس عالیه و عکاس یه ناتورالیسته.
Art Miss wrote: "برای من یه بغض بزرگهکه از روی تخته پشت سر درمیاد و بر روی چهره این کودک ۱۴۰۰ ساله می ترکه
بسیار تلخ انقدر که به کراهت میزنه"
کودک 1400 ساله
خیلی تعبیر جالبیه خیلی. مرسی
-آقا اجازه است ما بریم دستشویی؟: نـــه , بشین! , سراتون رو دفتراتون باشه.... بنویسید..." حاشا و کلا که چنین نخواهیم کرد"
- آقا اجازه ! ما جا موندیم
:دیکته را یه دفعه میگن. ننوشتی جاشو خالی بذار . بنویسید
-آقا اجازه ! ما دیگه نمیتونیم , میشه بریم دستشویی؟
: یه بار به بچه آدم میگن , گفتم نه..... اصن پاشو بیا پای تخته ببینم
- اما آقا ...
: اما نداره , بیا پای تخته.گفتم سرها رو ورقه ها
زمانی که محمد اومد پای تخته هیچ کدوم از ما بچه های کلاس جرات نکردیم سرهامون را بلند کنیم,اما وقتی زبر چشمی بهش نگاه کردم خیلی بزرگ دیدمش حتی با اینکه گریه میکرد.....




