داستان كوتاه discussion
گفتگو و بحث
>
میای بازی؟- ویرایش دوم!ا
محمد حسين جان بسيار كار خوبي كردي كه يك بازي جديد را شروع كرديد. از اينكه اين بار قواعد و چارچوب را هم مشخص كردي ازت ممنونم.
اميدوارم كه اين كار دسته جمعي هم مثل فبلي موفق باشه.
ممنون از تو و از همه دوستان كه در اين بازي شركت مي كنند.
اميدوارم كه اين كار دسته جمعي هم مثل فبلي موفق باشه.
ممنون از تو و از همه دوستان كه در اين بازي شركت مي كنند.
من هم با قواعدي كه محمد حسين جان مشخص كرده موافقم به خصوص راجع به موضوع داستان چون داستان جناهي خيلي انعطاف پزيره
ولي به نظر من هركس بين دو خط تا پنج خط بنويسه
مرسي كه دوباره بازي راه انداختيد
در مورد موضوع جنايي نباشه يك چيز رمانتيك يا تراژدي
در مورد چند سطر نوشتن همه يكسان باشند چون خيلي ها نيم سطر مي نوشتند و مي رفتند
و در مورد امتيازها پيشنهاد شما از همه بهتره آقاي خوش بيان
كاش براي نظر سنجي هم يك مدتي تعيين كنيد كه زودتر كارها پيش بره جلو
مرسي.
در مورد موضوع جنايي نباشه يك چيز رمانتيك يا تراژدي
در مورد چند سطر نوشتن همه يكسان باشند چون خيلي ها نيم سطر مي نوشتند و مي رفتند
و در مورد امتيازها پيشنهاد شما از همه بهتره آقاي خوش بيان
كاش براي نظر سنجي هم يك مدتي تعيين كنيد كه زودتر كارها پيش بره جلو
مرسي.
خيلي خوبه...مخصوصا كه نسبت به قبل بيشتر روي نظم ميشه رفت جلو...در مورد موضوع داستان به نظر من خيلي فرقي نميكنه چي باشه....با اون فيلتري كه محمد حسين عزيز در مورد تعداد خطوط هم گذاشت موافقم
بازي قبلي ..در نظر سنجي ..خيلي از دوستان نوشته بودند كه اگر مي دانستيم ماهم مي نوشتيم ..آيا مي شود با ايميل يا هر نوع كه صلاح مي دانيد خبرش را بدهيد به دوستان داستان كوتاه؟شايد نخوانده اند اين اطلاع رساني را
از آقاي خوش بيان متشكرم براي بازي مجدد داستان نويسي.
سوال اول: به نظر جنایی یا ترسناک خوبه اما نوشتن داستان رومانتیک راحت ترهسوال دوم: اگر هرکس حداکثر هفت خط بنویسه در نهایت داستان خیلی طولانی میشه به نظرم اول بهتره یه تاریخی برای شروع و پایان داشتان مشخص شه که تو اون تاریخ داستان جمع بندی و تموم بشه تا مثه داستان قبل مجبور نشیم تو چند خط داستان رو تموم کنیم حداکثر پنج خط مناسبه
سوال سوم:نحوه ی امتیاز دهی که خودتون پیشنهاد کردین خوب بودید اما چرا برای هر اشتباه 5 امتیاز منفی؟؟؟!!! چرا همون یک امتیاز منفی نباشه؟
با صحبتی که المیرا خانم هم کردن موافقم (خود من یکی از اون افراد البته نه واسه اینکه می موندم چی بنویسم واسه اینکه نفر بعد بگه ناگهان چی شد؟؟)
با همه ی این ها فکر نکنم خودم بتونم تو این مسابقه شرکت کنم چون به خاطر کنکور هفته ای یه بار میام و به سایت سر می زنم... می تونم با این شرایط باز هم شرکت کنم؟؟!!! )):مممممم
آقاي نبي لطفا داستان دسته جمعي قيبلي را اول مطالعه بفرماييد و بعدا اگر نظرتون همين بود آن را اعلام كنيد.
-------------
بازي داستان جمعي به ابتكار محمد حسين يك بار يك تجربه موفق را پشت سر گذاشته است و بهتر است با قواعدي كه محمد حسين براي بازي دوم در نظر گرفته احترام گذاشته و كار را شروع كنيد.
به نظر من معني ندارد كه در مورد چارچوب كار هركسي بخواد نظر بده چون اون كسي كه صاجب ايده هست خودش مي دونه كه كار رو چطور مي شه بهتر پيش برد.
-------------
بازي داستان جمعي به ابتكار محمد حسين يك بار يك تجربه موفق را پشت سر گذاشته است و بهتر است با قواعدي كه محمد حسين براي بازي دوم در نظر گرفته احترام گذاشته و كار را شروع كنيد.
به نظر من معني ندارد كه در مورد چارچوب كار هركسي بخواد نظر بده چون اون كسي كه صاجب ايده هست خودش مي دونه كه كار رو چطور مي شه بهتر پيش برد.
ان شاء الله ولي ساحت ادبيات ساحت عرض اندام نيست كه اگر چنين به معكره بيايي بسي هماوردان هستند كه نفس ببرند جان بستانند.
ساعت چنده؟سرم رو بلند كردم و يه نگاهي به بالاي سرم انداختم...صدا از مردي ميانسال بود كه موها و ريش هاي بلند و سياهش به شدت تو چشم ميزد و دستش توي دست دختر نسبتا زيبايي بود. به ساعتم نگاهي انداختم و گفتم: ساعت نه و چهل دقيقه است.
با صدايي نگران ازم پرسيد: فكر ميكنيد امشب پرواز ها لغو ميشه؟
«نميدونم...ولي هيچ چيزي معلوم نيست. شما قصد سفر به كجا رو داريد؟» سوالم رو كه ازش پرسيدم نشست روي صندلي كنارم و اون دختر هم كنارش نشست...يه دستي به ريش هاش كشيد و گفت: ميدنيد،راستش.....ء
برای دخترم دارم از ایران خارج میشم هر چند دلم نمی خواد . میدونین آقا ما سالها توی این مرز و بوم بزرگ شدیم و زندگی کردیم برامون سخته به راحتی دست از این مملکت بکشیم اما چی کار کنم که دخترم اینجا بند نمیشه . یکهو دخترش پرید وسط حرف و گفت : بابا بحث بند شدن نیست من اینجا عمرم دارم تلف میکنم میدونم اگه بگم می خوام برم اون ور برای اینکه امکانات هست و اینجا نیست . من اونجا پیشرفت می کنم اما
پدر و دختر مشغول حرف زدن بودند و مدام میخواستند نظرات خودشون رو به همدیگه تحمیل کنند... از پنجره های بزرگ و سراسری فرودگاه به بیرون نگاه کردم:کاش پرواز کنسل نشه...من باید برم..نمیتونم که بمونم...
دستهاش رو گذاشت دوطرف سرش و شقیقه هاش رو فشار داد
کاش اون شب لعنتی هیچوقت اتفاق نمی افتاد... با خودم تکرار کردم: قوی باش...
اون شب هم بارون میبارید...مثل همیشه قرارمون میدون تجریش کنار کیوسک همیشه خالی از من بپرس بود...خیس و آب کشیده اومد جلو و سلام داد...گفتم: تو که باز بدون لباس زدی از خونه بیرون..پس کو چترت؟
خندید و دندونای ردیف و سفیدش رو نشونم داد و گفت:
مگه نمیدونی،خدا این دونه های بلور رو میفرسته تا من رو تو رو بغل کنند...بعد ماها خودمون رو ازشون دریغ کنیم؟!
من امشب برات یک سوپرایز دارم
چی؟
وقتی برسیم شهر کتاب متوجه میشی
کتاب جدیدیه؟
نه...یک دوست قدیمی که...ه
خوب میشناسیشدر افکار خودم بودم و قطرات باران را که روی شیشه سر میخوردند نگاه می کردم. صدای بلند گریه ی بچه ای توجه من را به خود جلب کرد.به سمت صدا چرخیدم مردی که ظاهراٌ پدرش بود او را بغل گرفته و تکان میداد صدای گریه در فضای سالن انتظار می پیچید.
شهر کتاب با وجود باران تندی که می بارید شلوغ بود
من از معما خوشم نمییاد ولی عاشق سوپرایزم
پس امشب برات یه شب به یاد ماندنی میشه نمی خوای حدس بزنی؟
خوب...
بگذار فکر کنم...ام ام ببین نمیشه خودت بگی
-باشه میگم ولی کاش خودت پیداش کرده بودی
ایناهاش
رو به قفسه نوارها کردم ودیدم خانمی بلند قد با یک سگ توی بغلش در حالی که داشت به من لبخند میزد به طرفم اومد
وای خدا قیافش چقدر برام آشناست
من این سگ رو یه جایی قبلن دیدم چشماش بدجوری ...
.................................
.................................
امیدوارم دوستان ناراحت نشده باشند
قصد من به چالش کشیدن ذهن دوستانه
وگرنه تموم کردن خط هفتم با نیمه کاره رها کردن بحث میان من و مخاطبم بدون یک اتفاق جدید و شاید هم غریب و مضحک و غیره منتظره کاریست بس ساده و بیهوده
برق مي زد..عين چشمهاي قهوه اي سگي بود كه در يكي از پاساژهاي كيش ديده بودم و درست عين همين لحظه فكر كرده بودم طبيعي ست و بعد از كلي چانه زدن و تخفيف گرفتن براي تنها برادر زاده ام كه عاشق حيوانات است خريده بودم.ولي بعد از برگشتن از كيش و تمام كردن داستان دومم و دعوا و جر و بحث در انتشارات كه چرا كتابم بعد از اينهمه مدت چاپ نمي شود آنرا در دفتر انتشارات ..جا گذاشته بودم وحالا منشي انتشارات با سگي كه چشمان قهوه اي داشت و اينبار به راستي طبيعي بود و كتابي زير بغل لبخند زنان كنارم ايستاده بود..از بلندگوي فرودگاه اعلام شد هواپيما چند ساعت تاخير خواهد داشت و من از اينكه رشته افكارم گسيخته بود بي حوصله چشم به مرد و دخترش دوختم كه هنوز مشغول جرو بحث بودند درست مثل وقت هايي كه ....
در چنين وضيعتي ناراحت كننده هست. چند ساعت عقب افتادن پرواز هواپيما اين فرصت رو به من ميدهد كه از سالن انتظار فرودگاه خارج بشم و برم زير باران.پاهايم را روي زمين خيس خارج از سالن انتظار گذاشتم و با يه نفس عميق همه لطافت باران را به درون خودم كشيدم. قطره هاي باران من رو بيشتر ياد شب باراني آشنايي با ثريا مي انداخت. شروع كردم زير باران قدم زدن تا قطره هاي باران من را در آغوش بكشند....ء
....
خوب هستم، خيلي ممنون.
مي بخشيد بد موقع و دير وقت مزاحم شدم. ميشه كتاب....َ
تازه اي را كه دارم تقديم شما بكنم و من بيشتر از كتاب محو چشمانش شده بودم كه به رنگ شب بود و مرا تا رازهايش پيش مي برد ..كتاب را از دستش گرفتم و فرياد شادماني ام در سالن پيچيد ..اين كتاب اول من بود كه بعده مدتها از صف انتظار چاپ در آمده بود گفتم چطور چنين چيزي ممكن است؟و دوباره در نگاه پر راز و رمز او غرق شدم و زماني به خودم آمدم كه هر سه در كافه اي نشسته مشغول خوردن شيركاكائو به افتخار كتابم بوديم و ثريا از پدرش ...
ثریا از پدرش خواست ما را تنها بگذارد. راستش اولش کمی ترسیدم ولی بعد به خودم گفتم من چیزی برای از دست دادن ندارم. من اکنون کنار آن چشم ها هستم و هر اتفاقی بیفتد در سایه ی آن مژه ها است.لعنت به من!!! لعنت که هنوز فرق 2 جفت چشم عادی, به علاوه ی عشوه ی زنانه را از چشم های سگ نمی شناسم.
...
ضمن عرض پوزش از مسافران محترم پروازِ
شماره 574 به مقصد لندن.... پرواز امشب بدلیل مناسب نبودن شرایط جوی تا اطلاع ثانوی کنسل میباشد...مسافرین محترم لطفابه اطلاعات پرواز مراجعه فرمایندlady's and gentleman.....
صدای غرغر های مردم و بدوبیراه های دختر تمام فضا رو برداشته بود... پدرش سعی در آروم کردنش داشت و مدام بهش گوشزد میکرد که هر اتفاقی بیوفته اون رو از ایران خارج میکنه و بهش امیدواری میداد....
صدای شرشر بارون و لرزش نور شمع در آن محیط حالتی شاعرانه و رویایی را بوجود آورده بود...
دلم میخواست هیچ نگویم و هیچ نشنوم و فقط ....ء
به صدای بارون گوش بدم اما غرغر کردن مدام دختر رشته ی افکارم را پاره کرد و مانند آدم های مبهوت این طرف و آن طرف را نگاه کردم . از جام پا شدم و به طرف در مخصوص خارج شدن از فرودگاه حرکت کردم . وقتی پام را از سالن بیرون گداشتم با صحنه ای مواجه شدم که تمام خاطرات بد به طرفم هجوم آوردند در چون من
مي چرخيد اون بدور مسافرها من بدور خودم كه ديدم برادرزادم با كاپشن سوپر مني كه از سوغاتي هاي من بود به سمت من مي دود
عمو؟
عمو پرواز كنسل شد؟
چه خوب
چه خوب تكه كلام ثريا بود كه مقابل هر چه من مي گفتم مي گفت چه خوب چه خوب و من در حاليكه لپ خيس برادرزادمو مي بوسيدم با خودم زمزمه كردم چه خوب كه
عمو؟
عمو پرواز كنسل شد؟
چه خوب
چه خوب تكه كلام ثريا بود كه مقابل هر چه من مي گفتم مي گفت چه خوب چه خوب و من در حاليكه لپ خيس برادرزادمو مي بوسيدم با خودم زمزمه كردم چه خوب كه
چه خوب که پرواز کنسل شد!!!چی دارم میگم؟! آیا واقعا میخواستم پرواز کنسل بشه؟ آیا من میخوام بگردم یا واقعا میخوام برم؟ تمام زحمتم برای راضی کردن خودم برای برگشت داشت بیهوده می شد. ته دلم یه حس عجیبی می خواست همین الان فرودگاه منفجر بشه و تا مدتها همه پروازها کنسل بشه و لی یه حس قوی تر می خواست تاپرواز بعد همینجا بمونم و برنگردم تا دوباره وسوسه نشم.آه چقدر از جنگیدن با خودم میترسم .. چقدر از تردیدی که به جونم افتاده وحشت دارم من نمی تونم نمی تونم به گذشته برگردم، من باید برگردم لندن آخه اونجا زندگی جدیدی ساختم آدم دیگه ای شدم با دنیای جدید با
با آدمهاي جديدي كه سهم بزرگي در زندگي و ديدگاه هايم داشته اند.. برادرم چتر را روي سرم گرفت و همسرش با نگراني گفت: الان سرما مي خوريد هنوز به ياد چه خوب گفتن ثريا بودم حتي آن زمان كه جواب خواستگاري من را هم نه با بله.. بلكه با چه خوب گفتن .. قبول كرده بود..طبق يك عادت قديمي گفتم: چه خوب كه من سالها در لندن زندگي كردم و به باران عادت دارم و در حاليكه با چشمم مرد و دخترش را كه قيافه اش مثل آسمان در حال غريدن بود بدرقه مي كردم سوار ماشين برادرم شدم كه داشت مي گفت :حتما قسمت نبوده چه خوب كه پرواز كنسل شد ...نمي خواستم شادي آنهارا خراب كنم به همين خاطر چيزي نگفتم و ...
به ماچ و بوسه ی برادر زاده ام ادامه دادم. برادرم گفت : اخه پسره ی کله شق تو کی می خواهی آدم بشی؟ به خدا که مامان از غم تو دق کرد. چند هزار بار گفت: کیقباد باید ازدواج ...؟ فوری پریدم تو کلامش که: منم چند هزار بار بگم من بعد ثریا دیگه با هیچ زنی ازدواج نمی کنم. قطرات اشک را در چشمان برادرم دیدم.
زن داداش ادامه داد: "کیقباد جان اخه تا کی می خوای با ثریای خیالیت زندگی کنی؟" دیگه کلافه شدم: اخه من که از اون جدا شدم.
داداشم بحث را تمام کرد:تو.مَ.ری.ضی....
-----------------------------------------
دوستان عزیز با عرض پوزش: لطفا تکلیف رو مشخص کنید. ما باید از جملات شکسته استفاده کنیم یا کتابی؟
این ماله المیرا ه:(كه مقابل هر چه من مي گفتم) و این این ماله دلارام (كه بعده مدتها از صف انتظار)ممنونم
شاید حق با برادرم بود...من مریض بودم...یک مریض رویایی.... نور شمع در چهره ثریا میرقصید و چشمهای مشکیش را وحشی تر و خواستنی تر میکرد....
بخور....شیرکاکائوت سرد میشه....تو این هوا نوشیدنی گرم میچسبه...
قلبم به شدت میزد...میترسیدم صدای شاتالاپ شوتولوپش را همه بشنوند...نفسم را در سینه حبس کردم و ترجیح دادم بی هیچ کلامی نوشیدنی را سر بکشم...
ثریا با ناخن های بلنداش با شعله شمع بازی میکرد و من...ء
____________________________
خوب راست میگن آقا مهدی...بهتره نوع نگارش رو مشخص کنید.
و من با شعله های چشمش عشق بازیمن اون بودم و اون همه چیز
من به اون فکر میکردم و اون به همه کس و همه چیز جز من
ولی من از این وضعیت راضی بودم و به
.....................
من هر بار که این چند خط رو مینویسم کل داستان رو بار ها می خونم و امید دارم دوستان نیز چونین کنند
این فقط یک پیشنهاد از نوع با شرمانه بود
كانديد ها بود ولي براي من اين جالب مي اومد كه بيشتر به جاي حرف زدن و شناختن شكلاتي درون بسته اي كه نام كانديدا درونش بود مي گذاشتند و مي گرفتند طرف مردم در حاليكه ته دلم مي گفتم داري بچه گول ميزني بسته را نگرفتم و به سمت بازار فرش فروشان به راه افتادم بهترين دوستم بايد مي دانست كه در ايرانم و
مطمئن بودم که خیلی خوشحال خواهد شد همین که نزدیک در بزرگ آهنی بازار فرش رسیدم یه دختر خانم خیلی ساننی مانتال و شیک و در ضمن مطابق استاندارد هایی که من از ایران می شناختم بسیار بی حجاب به طرف من اومد و تراکت تبلیغاتی یکی از تندرو ترین آخوند هایی که میشناختم که سابقه رییس جمهور شدن رو هم داشت به من داد و گفت به امید پیشرفت اقتصادی و آزادی های اجتماعیمن از تعجب ماتم برد یادمه تو دوره اون ویدیو و حتی شطرنج هم ممنوع بود ولی حالا اینطوری ...توذهنم داشتم با این افکار ور میرفتم که با صدای یک پیرمرد که داشت فریاد میزد و ظاهرا فحش میداد به خودم اومدم ، درست نمیفهمیدم چون بالهجه غلیظ تهرانی داد می زد وقتی دقت کردم دیدم داره بلند بلند
به همون دختري كه چند دقيقه پيش به من تراكت تبليغاتي داده بود فحش ميداد كه اين چه طرز لباس پوشيدنه و اصلا چرا اين جا با اين سر و وضع داري تبيلغ چنين آدمي رو ميكني!!! خيلي حوصله شنيدن فحش هاي عجيب و غريبي كه از دهان پيرمرد بيرون ميومد رو نداشتم و داخل بازار شدم.هنوز خاطره آخرين ديدارمون رو توي اين بازار به ياد داشتم و داشتم اون خاطره جالب با دوستم رو توي ذهنم مرور ميكردم كه يهو خشكم زد. جلوي در مغازه ي دوستم
ثریا ایستاده بود و داشت با یک نفر داخل مغازه حرف می زد اون یک نفر دیده نمی شد ولی مطمئنم که رامین دوستم بود ،خیلی مردد شدم که برم یا نرم اوه خدا داشتم به چی فکر میکردم معلومه که نباید جلو برم و باید هرچه سریع تر آونجا رو ترک کنم ولی کنجکاوی مانع رفتنم میشد این شد که رفتم کنار یکی از مغازه ها بشت فرشهایی که رو هم تلانبار شده بود ایستادم و تماشا کردم .قلبم داشت به شدت میزد و نفس کشیدن برام مشکل شده بود مطمئن بودم که الان صورتم سرخ شده چون فشارم خیلی بالا بود ثریاداشت بلند بلند به یه چیزایی تو مغازه اشاره می کرد و منتظر می شد تا رامین یک عکس العمل نشون بده چون هی بین حرفهاش مکس میکرد و دوباره اشاره میکرد و ادامه میداد مثل وقتی که یه نفر اون تو داره یک تابلو نصب میکنه و ثریاداره راهنمایی میکنه.، آه خدای من باور نمیکنم یعنی رامین
بهترين دوست من شوهر ثريا ..اولين و آخرين عشق من ..است؟ببين چطوري با او بد اخلاقي مي كند و او نازش را مي كشد ..برگشت ..از همان جايي كه آمده بود ..پيرمرد هنوزم داشت غر ميزد هوس كرد برود و سيلي محكمي دم گوش زني بگذارد كه پيرمرد دعوايش كرده بود ..از همه زن ها متنفر شده بود ..فكر كرد نمي تواند نفس بكشد و ..
خيلي سريع از بازار خارج شدم. حتي تحمل لحظه اي ايستادن را نداشتم. بدون اين كه بدونم دارم كجا ميرم سرم رو انداختم پايين و خيلي سريع شروع به حركت كردم.رامين....ثريا...اون مغازه...انگار همش يه كابوسه...نه امكان نداره...مگه دستم به رامين....!!!
"هي آقا حواست كجاست؟" صداي فريادي بود كه من رو از فكر و خيالاتم بيرون آورد...به اطرافم نگاه تا ببينم صاحب صدا كيه. يه مرد قد بلندي بود كه فال مي فروخت و من
به او تنه سختی زده بودم وتمام فال هایش پخش زمین شده بود و با نگاه چپ چپ منو نگاه میکرد و من برگشتم نیم نگاهی به او انداختم و راه افتادم رفتم اما در وسط راه برگشتم و به مرد گفتم : معذرت می خوام حواسم نبود و به شما تنه زدم و باعث شدم فال هاتون بریزه. مرد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد . خواجه هم فهمیدحال مارونمی دونم چرا اعصابم خورد بود من که در مورد ثریا دیگه حقی نداشتم اون میتونست هر کس رو بخواد انتخواب کنه ولی آخه چرا انقدر زود چرا رامین این فکرها داشت دیوونم میکرد به سمت ایستگاه مترو که همون نزدیکیها بود به راه افتادم دم در ایستگاه اول پله ها زنی با چشمهای ملتمس داشت لیف میفروخت طبق عادت نوجوونیم که وقتی کارم گیر بود یا اینکه عاشق میشدم شروع به نیکوکاری میکردم یا نماز میخوندم یه لیف خریدم که میدونستم به دردم نمیخوره ولی خوب یاده اونوقتا افتادم که چه رشوه ای به خدا میدام بدون هیچگونه خجالت از بابت اینکه تا قبل مشکل از این کارا نمیکردم بعد رفتم سمت
-----------------------------
از دوستان خواهش میکنم خواهش میکنم خواهش میکنم
ریتم داستان و نحوه باز گویش داستان رو تغییر ندهند وقبل از نوشتن داستان را بخوانند
خانم دلاآرام خانم باز هم روایت رو تحویل راوی سوم دادند
دقت کردن به این موضوع کاریست بس ساده ولی اشتباههایی از این دست به نظر من بابت بی میلی شماست
در ضمن حیف که در مورد داستان و داستان سازی نمی توان نظر داد اگر میشد باز از شما گله میکردم که شانس قهرمان قصه مارو برای اینکه بفهمد رامین شوهر ثریا نیست رو از بین بردید
من سعی کردم مساله ای لایق تفکر خواننده و به قول معروف موضوعی که باعث عوج گرفتن داستان میشود محتاتانه وارد داستان کنم مانند
همین رامین و رابطه او با ثریا پس فرصتی دست می دهد تا در این مورد تفکر کرده داستان را بپروریم بجای اینکه سریع ثریا را شوهر داده و از آن بگذریم
شاید داخل مغازه کس دیگری بود من که گفتم اشاره ی او مانند نصب تابلو بود شاید ثریاداشت تابلو فرشی می خریده که آن را روی دیوار و از دور امتحان میکرده
شاید اصلا ثریا در حین خرید از رامین سراغی از قهرمان میگرفته و هزاران شاید که میشد پرورید و به عهده خلاقیت عالیه شرکت کنندگان محترم می باشد ولی شما انگار که متن من را نخواندید که نوشتم رامین معلوم نبود و نوشتید " بهترين دوست من شوهر ثريا ..اولين و آخرين عشق من ..است؟ببين چطوري با او بد اخلاقي مي كند و او نازش را مي كشد "
کجا با او بد اخلاقی میکرد قهرمان که اصلا رامین را نمی دید این ذهن شکاک و آماده به شک او بود که فکر می کرد رامین آنجاست
القصه این داستان زیباست و من انتظار این را نداشتم که اگر چنین زیبا نمی شد من این چند خط توضیح اضافی و شاید ناراحت کننده را نمی نوشتم گویی حیفم میآید این داستان خوب تر نشود و امیدوارم خانم دلارام و دوستان از من نرنجیده باشند که این انتقاد کوچکی بود.
بليط فروشي دوتا بليط تك سفره خريدم.بعد از 2-3 دقيقه انتظار بالاخره قطار اومد. به زور خودم رو توي قطار جا دادم. شنيده بودم كه وضع حمل و نقل عمومي توي ايران اصلا خوب نيست و متروها و اتوبوس هاش خيلي شلوغ هستش ولي اصلا باور نميكردم كه اين جوري باشه. توي اون گرما و تنگي جا چشمم به گوشه اي از قطار افتاد كه دوتا خانم
جوون و خوشتیپ ایستاده بودند و به یه پسر جوون با لباسهای ژنده و خاکی که روی زمین نشسته بود و سرش رو رو زانوهاش گذاشته بود نگاه می کردند و در گوشی پچ پچ می کردند و می خندیدند،انگار به غریبیش می خندیدن شاید هم به تفاوتش تو لباس پوشیدنش شاید یکیشون به اون یکی می گفت : دوست داشتی اون یارو پسر خاکیه دوست پسرت بود.اون یکی هم کلی می خندید بازوی دوستشو نیشگون می گرفت و می خندید و می گفت:روزی چند ساعت باید براش خاکهاشو پاک می کردم بعد باهم می رفتیم قهوه خونه جای کافی شاپ.بعد باهم می خندیدند. یاد خودم و اولین روزهای زندگیم تو لندن میافتم که همینطور گوشه ترن مترو نشسته بودم رو صندلی و سرم رو بین دستام گرفته بودم.چقدر غریب بودم، یادمه اونوقتها.......................................
دوستان آنقدر چیزی ننوشتند که مجبور گشتم تا دوباره بنویسم
حس يه غريبه فراري رو داشتم. كسي كه ميخواست از خودش فرار بكنه و به اطرافش هيچ كاري نداشت. درست مثل همين پسر سرم رو بين دستام گرفته بودم و به خاطرات تلخ گذشته ام فكر ميكردم... اولين باري كه سر ثريا داد كشيده بودم...اولين باري كه ثريا قهر كرد و رفت...هنوز چشمم به پسر بود و انگار اون دوتا خانم هم مسئله ديگه اي واسه خنديدن پيدا كرده بودن و داشتن به يه چيز ديگه ميخنديدن.
"ميرداماد...از مسافرين عزيز...." صدايي بود كه من رو متوجه كرد كه بايد ايستگاه قبل از قطار پياده ميشدم. از قطار خارج شدم و به سمت
***********************
مثل اين كه فقط من و آقا علي داريم بازي رو ادامه ميديم!!! كسي نيست بياد بازي كنه؟؟؟
تابلوی کوچکی روی آن نوشته بود خروج رفتم ،جمعیت بدجوری فشار می آورد ، بوهای مختلفه عطرهای ارزان قیمت وعرق مردان خسته باصدای جمعیت مخلوط شده بود و همه چیز مهیا بود برای اینکه حالم بد بشه. با زحمت به آخر پله ها رسیدم بعد به سمت راهروی جلوی خودم رفتم و یک تابو که نوشته بود خروج رفتم بعد یهو خودم رو به روی یه ترن دیگه دیدم فهمیدم راه رو اشتباه اومدم،مثل اینکه تابلو ها هم میخواستن منو شکنجه کنند ، بالاخره با هر زحمتی بود اومدم بیرون و یه نفس عمیق کشیدم،به سمت راهی رفتم که دورش رو با فنس بسته بودن و به پل هوایی تو اتوبان منتهی میشد.خدایا اینجا خبری از مهندسی نیست فقط ساختن که بگن ساختیم تو اون مسیر به چهره زرد و خسته مردم دقت می کردم مردمی که همه افسرده اند و در خود گره خورده،آخه چرا...........................
بهتراست ما ادامه دهیم تا این کار سرانجام داشته باشد
چند بار سرشون تکون داد و بدون اینکه چیزی بگه مشغول جمع کردن فال هاش شد. خدای من چقدر بدبختم؟ یعنی امکان داره ثریا با رامین؟ یعنی واقعا اون شوهرشه؟ اما مگه میشه؟ آخه چطوری؟ چرا؟ داشتم دیونه میشدم، احساس میکردم روی زمین نیستم، روی ابرها هم نبودم، اصلا هیچ جا نبودم. من...
اين جا همه اين قدر غمگين هستند؟ يا همه اين قدر غمگين و ناراحت به نظر ميان؟!!!با خودم فكر ميكردم خوب شد كه يه ايستگاهِ بعد، از قطار پياده شدم چون اين جوري ميتونستم توي خيابون قدم بزنم و يه كمي درست و حسابي فكر كنم.
خيلي وقت بود كه درست و حسابي توي خيابوناي ايران قدم نزده بودم. و حالا كه بعد از سال ها مشغول قدم زدن شده بودم فكر ثريا داشت آزارم ميداد. اي كاش اصلا برنمگيشتم ايران...اي كاش اون شب پروازم كنسل نميشد تا شاهد اين اتفاقات نباشم.
مونده بودم سر دوراهي. اين كه برم دنبال جواب اين سوال كه چرا رامين و ثريا، يا اين كه همه چيز رو فراموش كنم و دوباره برگردم لندن و به زندگي عاديم بپردازم؟ و من
**********
فكر ميكنم اين دوست عزيز، فائزه خانم، نوشته را از پايان صفحه اول ادامه دادند. چون با آخرين بخشي كه در پايان صفحه اول نوشته شده ارتباط داره كه خب انگار اشتباه كردن.
:)
می موندم با خودم با اون تنهایی که غریب بود ولی آرامش داشت ،اونجا هیچکس با آدم کاری نداره یعنی تا نخواهی نمی پرسن یعنی. به خودشون اجازه دخالت تو مسایل خصوصی مردم رو نمیدن! مگه اینکه کسی ازشون همدلی و هم دردی بخواد ،اما اینجا تواین چند روز هزاران بار مجبور شدم داستانهای دروغی برای برادرم،زنش و حتی برادرزادم بگم تا کسل و غمگین بودنم رو توجیح کنم کافیه لحظه ای شاکت و تو خودت باشی می ریزند سرت که چیه؟چی شده؟چرا غمگینی ؟ بگو به ما ! عاشق شدی باز ؟ بابا زندگی دو روزه!دنیا رو ولش کن !و هزاران سوال و جواب و پیشنهادهایی که خودشون بهش اعتقاد ندارند. میشه گفت دارم خسته می شم وقتشه که
برگردم به وطن اصلیم. یعنی همون جایی که توش راحتم. نه اون جایی که مادرم من رو زاییده. ناخوداگاه یاد کتابی افتادم که ثریا به من هدیه داده بود. بی خبری میلان کوندرا...به اولین آژانس هواپیمایی که رسیدم نزدیک شدم و رفتم تا قال این قضیه رو بکنم. بدون اینکه بدونم این سفر مهمترین اتفاق زندگی ام را رقم خواهد زد. البته بعد از ثریا...
سلام ببخشید...
--------------------------------------------
آقا علی عزیز خسته نباشی. خدا قوت. همه کارها به عهده خودت افتاده. عزیز من کمی کمتر زحمت بکش.
البته نمی خوام کارت رو برام (توجیه)کنی عزیز!
می تونم کمکتون کنم ؟ بله یک بلیط میخوام برای 10 نوامبر به مقصد رم . خانمی که پشت میز نشسته بود گفت : هواپیمایی آلیتالیا برای 10 نوامبر جا میده بگیرم براتون . گفتم : بله اگه میشه .بعد خانم پشت میز گفت : قیمت بلیطتون میشه 1میلیون 200 هزار تومن . گفتم : می تونم ودیعه بدم بعد بیام بقیه پول رو بدم . متصدی گفت : بله . من به طرف صندوق رفتم و 200 هزار تومن پول دادم و بعد به طرف در رفتم .زمانیکه می خواستم از آزانس خارج بشم




فقط ترو خدا تو هر يه سطر ننويسيد
جيغ كشيد و ناگهان...
پشت درختان سايه اي ديد و و ناگهان..
جيغ كشيد و بعدا...
داستان قبلي هر كي هرجا مي موند اين جمله رو مي نوشت
در مورد اشتباه و نمره منفي موافقم
چيزي كه دفعه قبل نبود و هر چقدر هم گوشزد بود طرف باز ادامه مي داد
بقيه حله