عاشقانه هاي پاك- Pure Love discussion
يك اتفاق زيبا- A Good
>
يادش بخير اون قديما
date
newest »
newest »
message 1:
by
mehrdad
(new)
Oct 11, 2008 12:04AM
Mod
reply
|
flag
یادته روز اول مدرسه چی کار کردی؟ گریه می کردی یا خوشحال بودی؟
من که هیچی یادم نیست؛ بجز یه دوست خوشگل موفرفری با صورت گرد به اسم پروانه (که الهی هرجاهست سلامت و شاد باشه) و یه بابای مدرسه که مارو تا خونمون که دوتا کوچه پایینتر بود، می رسوند
یادش بخیر، هنوزم هر وقت از اون طرفها رد میشم، بی اختیار سر میچرخونم تا با دیدن جای خالی مدرسه که بخاطر نوسازی حریم خیابان بخشی از فضای سبز شده، افسوس بخورم که چه زود گذشت و.... و حالا چقدر.....؟
من که هیچی یادم نیست؛ بجز یه دوست خوشگل موفرفری با صورت گرد به اسم پروانه (که الهی هرجاهست سلامت و شاد باشه) و یه بابای مدرسه که مارو تا خونمون که دوتا کوچه پایینتر بود، می رسوند
یادش بخیر، هنوزم هر وقت از اون طرفها رد میشم، بی اختیار سر میچرخونم تا با دیدن جای خالی مدرسه که بخاطر نوسازی حریم خیابان بخشی از فضای سبز شده، افسوس بخورم که چه زود گذشت و.... و حالا چقدر.....؟
اون روزا آسمون خيلي به زمين نزديك تر بود
اون روزا انگار همه چيز بزرگتر بنظر مي رسيد
اون روزا وقتي مي خواستم برم مدرسه يه دلهوره اي از شروع كلاسا داشتم اما بعد از ديدن بچه ها و دوستاي سال قبل همه چي فراموشم مي شد
اونقدر مي دويديم كه نفسمون بند ميومد اما اصلا احساس خستگي نمي كرديم
يادش بخير چه صفايي داشت
زنگاي تفريح لقمه هامونو باهم تقسيم مي كرديم
اصلا به فكر دهني بودن اونا نبوديم
باهم مي خورديم
باهم مي خنديديم
باهم درس مي خونديم
بعضي وقتا مي خواستيم مبصر كلاس بشيم چه داستاني سر مبصر شدن داشتيم
بعضي وقتا مامور راهرو شدن برامون بيشتر از مديريت خود مدرسه مهم بود
يادش بخير شعراي دست جمعي كه سر كلاس مي خونديم
يادش بخير باهم فرياد مي زديم مي خنديديم
انگار كه دنيا همش همينه و بس و يادش بخير
مدير مدرسه باهامون صحبت مي كرد
يادش بخير روزاي خيلي شاد و پر صداقتي بود
واقعا يادش بخير اما حيف كه ديگه هرگز برنمي گرده
حيف و صد حيف
اون روزا انگار همه چيز بزرگتر بنظر مي رسيد
اون روزا وقتي مي خواستم برم مدرسه يه دلهوره اي از شروع كلاسا داشتم اما بعد از ديدن بچه ها و دوستاي سال قبل همه چي فراموشم مي شد
اونقدر مي دويديم كه نفسمون بند ميومد اما اصلا احساس خستگي نمي كرديم
يادش بخير چه صفايي داشت
زنگاي تفريح لقمه هامونو باهم تقسيم مي كرديم
اصلا به فكر دهني بودن اونا نبوديم
باهم مي خورديم
باهم مي خنديديم
باهم درس مي خونديم
بعضي وقتا مي خواستيم مبصر كلاس بشيم چه داستاني سر مبصر شدن داشتيم
بعضي وقتا مامور راهرو شدن برامون بيشتر از مديريت خود مدرسه مهم بود
يادش بخير شعراي دست جمعي كه سر كلاس مي خونديم
يادش بخير باهم فرياد مي زديم مي خنديديم
انگار كه دنيا همش همينه و بس و يادش بخير
مدير مدرسه باهامون صحبت مي كرد
يادش بخير روزاي خيلي شاد و پر صداقتي بود
واقعا يادش بخير اما حيف كه ديگه هرگز برنمي گرده
حيف و صد حيف
نمي دونم آيا اولين معلمتون رو به ياد دارين؟ يا نه؟
اگه بخاطر دارينش ، خاطراتش رو براي دوستاتون بنويسيد اونا هم با زيبايي هاي اون روزاي كلاس شما آشنا شن
اگه بخاطر دارينش ، خاطراتش رو براي دوستاتون بنويسيد اونا هم با زيبايي هاي اون روزاي كلاس شما آشنا شن
یه سایه مبهمی از خاطره اولین معلمم توی ذهنم هست،البته چهره اشو خوب بیاد دارم و بخاطر مهربونی که تو صورتش موج میزنه، فکر می کنم حتماً مهربون بوده
روز اول مدرسه رو خوب یادمه
داشتم از خوشحالی بال در میاوردم
چون گریه هامو قبلش کرده بودم
از سال قبل بچه ها که می رفتند مدرسه منم گریه
می کردم می گفتم کیف و روپوش می خوام برم مدرسه درس بخونم
چهرهو اسم معلم مهربون و زحمتکش کلاس اول رو هیچ وقت فراموش نمی کنم
و همکلاسی که روز اول خانم معلم منو کنار اون نشوند و تا آخر سال همونجا کنار هم بودیم
شهره عزیز با صورت گرد و توپول و چشمای درشتش
امیدوارم هردوشون هر جا هستند موفق باشند
و مدرسه کوچیک و قشنگمون که هنوز به همون شکل هست و هر بار که از جلوش رد می شم به یاد دوران خوب مدرسه و دوستی های پاک و بی آلایش اون زمان با حسرت بهش نگاه می کنم
خوش به حال دبستانی ها...
داشتم از خوشحالی بال در میاوردم
چون گریه هامو قبلش کرده بودم
از سال قبل بچه ها که می رفتند مدرسه منم گریه
می کردم می گفتم کیف و روپوش می خوام برم مدرسه درس بخونم
چهرهو اسم معلم مهربون و زحمتکش کلاس اول رو هیچ وقت فراموش نمی کنم
و همکلاسی که روز اول خانم معلم منو کنار اون نشوند و تا آخر سال همونجا کنار هم بودیم
شهره عزیز با صورت گرد و توپول و چشمای درشتش
امیدوارم هردوشون هر جا هستند موفق باشند
و مدرسه کوچیک و قشنگمون که هنوز به همون شکل هست و هر بار که از جلوش رد می شم به یاد دوران خوب مدرسه و دوستی های پاک و بی آلایش اون زمان با حسرت بهش نگاه می کنم
خوش به حال دبستانی ها...
یادتون می آد:
- اولین باری رو که سوار دوچرخه شدین؟
- اولین باری رو که دور از چشم مامان و بابا، رفتین بقالی نزدیک خونه و برای خودتون یه بستنی خریدین؟
- اولین باری رو که با دوستاتون یواشکی رفتین سینما؟
- اولین باری رو که صدای تپشهای نامنظم قلبتون رو شنیدید؛ درست همون وقتی که...؟
.
.
.
راستی بچه ها چرا اولین بار هر چی، اینقده لطیفه که یه خاطره میشه واسه ی همیشه؟
- اولین باری رو که سوار دوچرخه شدین؟
- اولین باری رو که دور از چشم مامان و بابا، رفتین بقالی نزدیک خونه و برای خودتون یه بستنی خریدین؟
- اولین باری رو که با دوستاتون یواشکی رفتین سینما؟
- اولین باری رو که صدای تپشهای نامنظم قلبتون رو شنیدید؛ درست همون وقتی که...؟
.
.
.
راستی بچه ها چرا اولین بار هر چی، اینقده لطیفه که یه خاطره میشه واسه ی همیشه؟
من هم روز اول مدرسه رو یادمهاکثر بچه ها گریه می کردن و من هم هاج و واج نگاشون می کردم و دلیل گریه کردنشون رو نمی فهمیدم
من 3 تا مدرسه عوض کردم چون مامانم معاون بود و نمی خواست منو بیاره تو مدرسه خودش و البته آخرش مجبور شد این کار رو انجام بده
مامان من تو مدرسه مثل غریبه ها با من رفتار می کرد که بچه ها حسودی نکنن به من
کلا دوران دبستان رو دوست نداشتم غیر از کلاس چهارم که یک دوست نازنین به اسم مارال داشتم
ما قبل از این که سرویس مدرسه بیاد با هم می رفتیم جگر می خوردیم!! وای انقدر می چسبید .. تو روزهای سرد زمستون وقتی برف میومد...یواشکی...با 20 تومن یه سیخ می خریدیم و می خوردیم
هیچ وقت دوست نداشتم بزرگ شم
کاش همون قدری می موندم
عید زیبا بود و امید عیدی گرفتن
خرداد زیبا بود و امید سه ماه تعطیلی
پاییز زیبا بود و امید دیدن دوباره همکلاسیها
.
.
.
این سال دیگه میریم راهنمایی. دو سال دیگه میریم دبیرستان. یکسال دیگه دیپلم..
و مدام این جمله روی زبونمون بود. وقتی بزرگ شدیم. وقتی بزرگ شدم.
با هر نوبرانه چشمها رو میببستیم و آروز میکردیم. چقدر آرزو داشتیم ...
دنیا دنیا امید..
روزی که نوبرانه زردآلو بود و چشمها رو بستم و خواستم در دل آرزویی کنم و هیچ چیز از دل به زبان نیامد و فهمیدم بزرگ شدم.
چشم رو باز کردم و نوبرانه زرد آلو در دستم و من بیآرزو. چقدر بزرگ شدن درد آور بود.
بزرگ شدیم و هیچ نشد...
حالا از مهر تا خرداد هر روز مثل دیروز و از خرداد تا مهر امروز، مثل دیروز. هر سال که گذشت هیجان ها کم تر و کم تر شد. سالها تکراری تر...
کار و کار و کار برای هیچ..
آرزو ها حسرت شد و ماند و بیمهایی که داشتیم که روزمرگی رو دچار نشیم، شد زندگی و فهمیدیم که زندگی چیزی نیست جز همانی که بزرگترها داشتن و ما میترسیدیم از دچار شدن بهش..
آخرین بزنگاه بود بزرگ شدن..
دیگه میتونستیم از خیابانها رد بشیم. ردشدیم بارها و بارها و بی پناه..
خوشا روزهایی که نمیتوانستیم و دستهایمان را به دست بزرگ و نرم پدر میدادیم و طعم تکیهگاه را میچشیدیم..
بزرگ شدیم و همه شبها به تنهایی گذشت و خوشا شبهایی که ه ب بهانه مریضی و ترس، به تختخواب بزرگ و نرم پدر و مادر میلغزیدیم و خوش میخوابیدیم.
بزرگ شدیم و دستها به جیب رفت. روبروی دستگاه بی حس و سرد عابر بانک پول میگیریم. چه کیفی داشت ده تومانی و پنجاه تومانیهایی که از دست پدر میگرفتیم با لبخند.
دیگه نه امیدی به سال دیگه. نه به خرداد ونه به مهر.
تا بچه هستيم بزرگ شدن چه اميد شيرينی است و بزرگ که میشویم بچگی حسرتی بزرگ!؟
خرداد زیبا بود و امید سه ماه تعطیلی
پاییز زیبا بود و امید دیدن دوباره همکلاسیها
.
.
.
این سال دیگه میریم راهنمایی. دو سال دیگه میریم دبیرستان. یکسال دیگه دیپلم..
و مدام این جمله روی زبونمون بود. وقتی بزرگ شدیم. وقتی بزرگ شدم.
با هر نوبرانه چشمها رو میببستیم و آروز میکردیم. چقدر آرزو داشتیم ...
دنیا دنیا امید..
روزی که نوبرانه زردآلو بود و چشمها رو بستم و خواستم در دل آرزویی کنم و هیچ چیز از دل به زبان نیامد و فهمیدم بزرگ شدم.
چشم رو باز کردم و نوبرانه زرد آلو در دستم و من بیآرزو. چقدر بزرگ شدن درد آور بود.
بزرگ شدیم و هیچ نشد...
حالا از مهر تا خرداد هر روز مثل دیروز و از خرداد تا مهر امروز، مثل دیروز. هر سال که گذشت هیجان ها کم تر و کم تر شد. سالها تکراری تر...
کار و کار و کار برای هیچ..
آرزو ها حسرت شد و ماند و بیمهایی که داشتیم که روزمرگی رو دچار نشیم، شد زندگی و فهمیدیم که زندگی چیزی نیست جز همانی که بزرگترها داشتن و ما میترسیدیم از دچار شدن بهش..
آخرین بزنگاه بود بزرگ شدن..
دیگه میتونستیم از خیابانها رد بشیم. ردشدیم بارها و بارها و بی پناه..
خوشا روزهایی که نمیتوانستیم و دستهایمان را به دست بزرگ و نرم پدر میدادیم و طعم تکیهگاه را میچشیدیم..
بزرگ شدیم و همه شبها به تنهایی گذشت و خوشا شبهایی که ه ب بهانه مریضی و ترس، به تختخواب بزرگ و نرم پدر و مادر میلغزیدیم و خوش میخوابیدیم.
بزرگ شدیم و دستها به جیب رفت. روبروی دستگاه بی حس و سرد عابر بانک پول میگیریم. چه کیفی داشت ده تومانی و پنجاه تومانیهایی که از دست پدر میگرفتیم با لبخند.
دیگه نه امیدی به سال دیگه. نه به خرداد ونه به مهر.
تا بچه هستيم بزرگ شدن چه اميد شيرينی است و بزرگ که میشویم بچگی حسرتی بزرگ!؟
يادش بخير! کودکي!
كاش ميشد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم:
* بيدليل شاد بودن و پاي كوبيدن
* هميشه سرگرم كاربودن و بيهوده ننشستن
* حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فريادزدن
كاش ميشد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم:
* بيدليل شاد بودن و پاي كوبيدن
* هميشه سرگرم كاربودن و بيهوده ننشستن
* حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فريادزدن
کودکی!
وقتی بزرگ میشوی، دیگر خجالت میکشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای میخوانند، دست تکان بدهی... خجالت میکشی دلت شوربزند برای جوجه قمریهایی که مادرشان برنگشته، فکرمیکنی آبرویت میرود اگر یک روز مردم ــ همانهایی که خیلی بزرگ شده اند ــ دلشوره های قلبت را ببینند و بتو بخندند. وقتی بزرگ میشوی، دیگر نمیترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید، حتی دلت نمیخواهد پشت کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی. دیگر دعا نمیکنی برای آسمان که دلش گرفته، حتی آرزو نمیکنی کاش قدت میرسید و اشکهای آسمان را پاک میکردی! وقتی بزرگ میشوی، قدت کوتاه میشود، آسمان بالا میرود و تودیگر دستت به ابرها نمیرسد، و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی میکنند؛ آنها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمی بینی، وماه ـ همبازی قدیم توـ آنقدر کمرنگ میشود که اگر تمام شب راهم دنبالش بگردی، پیدایش نمیکنی! وقتی بزرگ میشوی، دور قلبت سیم خاردار میکشی و تمام پروانه ها را بیرون میکنی وهمراه بزرگترهای دیگر در مراسم تدفین درختها شرکت میکنی و فاتحه تمام آوازها وپرنده ها را می خوانی!
و یک روز یادت می افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای! آنروز دیگر خیلی دیر شده است.... فردای آنروز تو را به خاک میدهند و میگویند: خیلی بزرگ شده بود!!!
وقتی بزرگ میشوی، دیگر خجالت میکشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای میخوانند، دست تکان بدهی... خجالت میکشی دلت شوربزند برای جوجه قمریهایی که مادرشان برنگشته، فکرمیکنی آبرویت میرود اگر یک روز مردم ــ همانهایی که خیلی بزرگ شده اند ــ دلشوره های قلبت را ببینند و بتو بخندند. وقتی بزرگ میشوی، دیگر نمیترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید، حتی دلت نمیخواهد پشت کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی. دیگر دعا نمیکنی برای آسمان که دلش گرفته، حتی آرزو نمیکنی کاش قدت میرسید و اشکهای آسمان را پاک میکردی! وقتی بزرگ میشوی، قدت کوتاه میشود، آسمان بالا میرود و تودیگر دستت به ابرها نمیرسد، و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی میکنند؛ آنها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمی بینی، وماه ـ همبازی قدیم توـ آنقدر کمرنگ میشود که اگر تمام شب راهم دنبالش بگردی، پیدایش نمیکنی! وقتی بزرگ میشوی، دور قلبت سیم خاردار میکشی و تمام پروانه ها را بیرون میکنی وهمراه بزرگترهای دیگر در مراسم تدفین درختها شرکت میکنی و فاتحه تمام آوازها وپرنده ها را می خوانی!
و یک روز یادت می افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای! آنروز دیگر خیلی دیر شده است.... فردای آنروز تو را به خاک میدهند و میگویند: خیلی بزرگ شده بود!!!
کوچک که بودم فکر می کردم آدمها چقدر بزرگند! و ترس برم میداشت.
بزرگ که شدم دیدم چقدر بعضی آدمها کوچکند و باز ترسیدم!!!
بزرگ که شدم دیدم چقدر بعضی آدمها کوچکند و باز ترسیدم!!!
این شعر یادتون هست؟
باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.
....
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها را اوفتاده.
شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند این سو و ان سو.
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.
یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگلهای گیلان:
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چُست و چابک.
از پرنده،
از چرنده،
از خزنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل،
من روز روشن.
بوی جنگل تازه و تر،
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها، آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان،
آفتابی.
سنگها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آن جا نشسته،
دمبدم در شور و غوغا.
رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه،
زیر پاهای درختان
چرخ میزد همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی انها سنگریزه،
سرخ و سبزو زرد و آبی.
با دو پای کودکانه،
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از سر جو،
دور می گشتم ز خانه.
، می پراندم سنگریزه
تا دهد بر اب لرزه،
بهر چاه و بهر چاله،
می شکستم « کرده خاله » *
می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.
، می شنیدم از پرنده
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی.
هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا،
شاد بودم.
می سرودم:
« - روز ! ای روز دلارا !
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان.
ای درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی!
گر نبودی مهر رخشان؟
روز ای روز دلارا
گر دلارایی است از خورشید باشد
ای درخت سبز و زیبا!
هرچه زیبایی ست از خورشید باشد.
اندک اندک، رفته رفته، ابرها گشتند چیره
آسمان گردید تیره.
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان
چرخها می زد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران
پاره می کرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابرها را.
روی برکه مرغ آبی
از میانه، از کناره،
با شتابی
چرخ می زد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
بادها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگلِ وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل.
به! چه زیبا بود جنگل !
بس ترانه، بس فسانه
بس فسانه، بس ترانه
بس گوارا بود باران.
به ! چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پندهای اسمانی:
« - بشنو از من. کودک من!
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی - خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا. »
* کرده خاله: چوبی چنگک وار که برای بالا کشیدن آب از چاه به سطل می بندند
(مجدالدین میرفخرایی معروف به گلچین گیلانی)
باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.
....
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها را اوفتاده.
شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند این سو و ان سو.
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.
یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگلهای گیلان:
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چُست و چابک.
از پرنده،
از چرنده،
از خزنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل،
من روز روشن.
بوی جنگل تازه و تر،
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها، آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان،
آفتابی.
سنگها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آن جا نشسته،
دمبدم در شور و غوغا.
رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه،
زیر پاهای درختان
چرخ میزد همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی انها سنگریزه،
سرخ و سبزو زرد و آبی.
با دو پای کودکانه،
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از سر جو،
دور می گشتم ز خانه.
، می پراندم سنگریزه
تا دهد بر اب لرزه،
بهر چاه و بهر چاله،
می شکستم « کرده خاله » *
می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.
، می شنیدم از پرنده
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی.
هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا،
شاد بودم.
می سرودم:
« - روز ! ای روز دلارا !
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان.
ای درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی!
گر نبودی مهر رخشان؟
روز ای روز دلارا
گر دلارایی است از خورشید باشد
ای درخت سبز و زیبا!
هرچه زیبایی ست از خورشید باشد.
اندک اندک، رفته رفته، ابرها گشتند چیره
آسمان گردید تیره.
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان
چرخها می زد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران
پاره می کرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابرها را.
روی برکه مرغ آبی
از میانه، از کناره،
با شتابی
چرخ می زد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
بادها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگلِ وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل.
به! چه زیبا بود جنگل !
بس ترانه، بس فسانه
بس فسانه، بس ترانه
بس گوارا بود باران.
به ! چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پندهای اسمانی:
« - بشنو از من. کودک من!
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی - خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا. »
* کرده خاله: چوبی چنگک وار که برای بالا کشیدن آب از چاه به سطل می بندند
(مجدالدین میرفخرایی معروف به گلچین گیلانی)
حیاط خنده و شادی دوباره کودکیم
سوار مرکب یک ابر پاره کودکیم
جهان ساده ی یک روشنای سبز آبی
شبیه آبی دریا ستاره کودکیم
جهان بی غش هر شب ستاره چیدن ها
بروی گرده ی رویا سواره کودکیم
تمام روز به دنبال بال سنجاقک
تمام روز نشستم کنار کودکیم
دلم هوای همان لحظه های خوش دارد
که کرده سادگیم را نظاره کودکیم
عجیب زود گذر بود مثل خاطره ها
و محو می شد با یک اشاره کودکیم
سوار مرکب یک ابر پاره کودکیم
جهان ساده ی یک روشنای سبز آبی
شبیه آبی دریا ستاره کودکیم
جهان بی غش هر شب ستاره چیدن ها
بروی گرده ی رویا سواره کودکیم
تمام روز به دنبال بال سنجاقک
تمام روز نشستم کنار کودکیم
دلم هوای همان لحظه های خوش دارد
که کرده سادگیم را نظاره کودکیم
عجیب زود گذر بود مثل خاطره ها
و محو می شد با یک اشاره کودکیم
کودکی
همه در چون و چرا
پشت یک کوهستان
رفت از خاطره ها
چه شد آن کودک بی تاب
که دلش وقت طلوع
مثل خورشید قشنگ
عاری از دشمنی باغچه بود!؟؟
آنکه مغرورتر از این خورشید
رو به سمت دریا
جاری و غافل بود
از کویر سر راه
کودکی
این همه حسرت فریاد زدن
یادت هست؟؟
آن همه آرزوی صبح بلوغ
در دل شبها را
هیچ کس با تو نگفت
که بزرگی این است
که بزرگی یعنی
رنگ پروانه تمام
طرح رویا تعطیل
عشق ممنوع
پرنده ممنوع
کودکی
تب ابهام و ترس
از دل فرداها
یادت هست؟؟
آن همه دلهره را
از خیال شبح سرد و غریب
در دل تاریکی
هیچ کس با تو نگفت
که بزرگی این است
که بزرگی یعنی
ترس از سایه یک دوست
درون شب تار
ترس تنها شدن و رسوایی
ترس ؛
حتی از من
من که فردای توام
کودکی
آخ! کجایی که ببینی این جا
از همه رویاها
آرزوهای بزرگ
یک شبح مانده به جا
که دلش سخت گرفته است از این
عادت شب زدگی
کودکی
آخ! کجایی که ببینی این جا
همه تنها هستند
همه مردم این شهر
به هم مرموزند
همه بر لب لبخند
لیک
در دل تردید
کودکی
یادت هست
تو و من مست بزرگی بودیم
و نمی دانستیم
بعد از این رویاها
یادمان خواهد رفت
بعد از این ما خودمان را حتی
یادمان خواهد رفت
کاشکی این همه اصرار نمی کردی تو
پای فهمیدن این حس بزرگ
که منم پایانش
کودکی رفتی و من جاماندم!!!!!
همه در چون و چرا
پشت یک کوهستان
رفت از خاطره ها
چه شد آن کودک بی تاب
که دلش وقت طلوع
مثل خورشید قشنگ
عاری از دشمنی باغچه بود!؟؟
آنکه مغرورتر از این خورشید
رو به سمت دریا
جاری و غافل بود
از کویر سر راه
کودکی
این همه حسرت فریاد زدن
یادت هست؟؟
آن همه آرزوی صبح بلوغ
در دل شبها را
هیچ کس با تو نگفت
که بزرگی این است
که بزرگی یعنی
رنگ پروانه تمام
طرح رویا تعطیل
عشق ممنوع
پرنده ممنوع
کودکی
تب ابهام و ترس
از دل فرداها
یادت هست؟؟
آن همه دلهره را
از خیال شبح سرد و غریب
در دل تاریکی
هیچ کس با تو نگفت
که بزرگی این است
که بزرگی یعنی
ترس از سایه یک دوست
درون شب تار
ترس تنها شدن و رسوایی
ترس ؛
حتی از من
من که فردای توام
کودکی
آخ! کجایی که ببینی این جا
از همه رویاها
آرزوهای بزرگ
یک شبح مانده به جا
که دلش سخت گرفته است از این
عادت شب زدگی
کودکی
آخ! کجایی که ببینی این جا
همه تنها هستند
همه مردم این شهر
به هم مرموزند
همه بر لب لبخند
لیک
در دل تردید
کودکی
یادت هست
تو و من مست بزرگی بودیم
و نمی دانستیم
بعد از این رویاها
یادمان خواهد رفت
بعد از این ما خودمان را حتی
یادمان خواهد رفت
کاشکی این همه اصرار نمی کردی تو
پای فهمیدن این حس بزرگ
که منم پایانش
کودکی رفتی و من جاماندم!!!!!
كودكي بازي گوش در شط آب
دستها را به هم مي كوبيد
شايد بتواند كه كمي آب با خود ببرد
پسرك خيس تلاش و فرياد
اما از آب فقط قطراتي به تنش مانده بجا
دست آخر با لباسي تر ونمناك
به رفت سرخوش و خرم شاد
كه نه انگار تلاشش همه بر باد شده
و نه انگار به مقصود نرسيده ثمرش
كه شايد همه همت او اين باشد تا تلاشي بكند
نگران شدن ونا شدنش نيز نباشد
ياد آن كودك سرمست به خير
ياد آن كودك شاداب به خير
دستها را به هم مي كوبيد
شايد بتواند كه كمي آب با خود ببرد
پسرك خيس تلاش و فرياد
اما از آب فقط قطراتي به تنش مانده بجا
دست آخر با لباسي تر ونمناك
به رفت سرخوش و خرم شاد
كه نه انگار تلاشش همه بر باد شده
و نه انگار به مقصود نرسيده ثمرش
كه شايد همه همت او اين باشد تا تلاشي بكند
نگران شدن ونا شدنش نيز نباشد
ياد آن كودك سرمست به خير
ياد آن كودك شاداب به خير
کودکی هایم را مرور می کنم:
قطعه ای سنگ مرمر
و دل هایی شیشه ای
که با کمی جر زنی ساده
می شکستند
... و بازی تعطیل می شد!
اما
دوباره جمعمان جمع می شد
و یارها تقسیم
ناگاه
با ضربه های باران
خانه ها محو می شدند...
منهای این غمی نداشتیم!
«طاها»
قطعه ای سنگ مرمر
و دل هایی شیشه ای
که با کمی جر زنی ساده
می شکستند
... و بازی تعطیل می شد!
اما
دوباره جمعمان جمع می شد
و یارها تقسیم
ناگاه
با ضربه های باران
خانه ها محو می شدند...
منهای این غمی نداشتیم!
«طاها»
روحم شوق پرواز دارد؛
همراه با بادبادکی که در کوچه های کودکی
از میان انگشتانم رها شد
و به آسمانها رفت
تا همبازی فرشته ها شود
همراه با بادبادکی که در کوچه های کودکی
از میان انگشتانم رها شد
و به آسمانها رفت
تا همبازی فرشته ها شود
«کودکی ها»
به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش پرسید
و برادرش کیفش را زیر و رو کرد
به دنبال آن چیز
که در دل نهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود
"حسین پناهی"
به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش پرسید
و برادرش کیفش را زیر و رو کرد
به دنبال آن چیز
که در دل نهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود
"حسین پناهی"
«کودکانه»
کاش کودکی بودم سر به هوا
می دویدم دنبال پروانه ها
می پریدم بدان سوی جوی
و چه کودکانه نشان می دادم زانوی زخمی ام را
.
.
.
مادر می گرید
و چه کودکانه بدین شیطنت ها در خودم می خندیدم
"سعید صالح احمدی"
کاش کودکی بودم سر به هوا
می دویدم دنبال پروانه ها
می پریدم بدان سوی جوی
و چه کودکانه نشان می دادم زانوی زخمی ام را
.
.
.
مادر می گرید
و چه کودکانه بدین شیطنت ها در خودم می خندیدم
"سعید صالح احمدی"
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود،
ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم،
ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد
با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم
کاش کودکی بودم تا
...
ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم،
ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد
با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم
کاش کودکی بودم تا
...
اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه همدیگه هست
با اولین گریه بازی زندگي شروع می شه
هی بزرگ می شیم، بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی باهم می خندیم، گاهی به هم
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
واسه بردن بازی روی نیمه دوم نمی شه خیلی حساب کرد.
گاهی باید برای بردن بازی،
بین دو نیمه دوباره متولد شد
حتی صداهامون هم شبیه همدیگه هست
با اولین گریه بازی زندگي شروع می شه
هی بزرگ می شیم، بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی باهم می خندیم، گاهی به هم
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
واسه بردن بازی روی نیمه دوم نمی شه خیلی حساب کرد.
گاهی باید برای بردن بازی،
بین دو نیمه دوباره متولد شد
"وقتی که من بچه بودم"
وقتی که من بچه بودم،
پرواز یک بادبادک
می بردت از بام های سحرخیزی پلک
تا
نارنج زاران خورشید .
آه،
آن فاصله های کوتاه.
وقتی که من بچه بودم،
خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد،
و اشکهای درشتش
از پشت آن عینک ذره بینی
با صوت قرآن می آمیخت.
وقتی که من بچه بودم،
آب و زمین و هوا بیشتر بود،
و جیرجیرک
شب ها
درمتن موسیقی ماه و خاموشی ژرف
آواز می خواند.
وقتی که من بچه بودم،
لذت خطی بود
از سنگ
تا زوزه ی آن سگ پیر و رنجور.
آه،
آن دستهای ستمکار معصوم.
وقتی که من بچه بودم،
می شد ببینی
آن قمری ناتوان را
که بالش
زین سوی قیچی
با باد می رفت –
می شد،
آری
می شد ببینی،
و با غروری به بیرحمی بی ریایی
تنها بخندی.
وقتی که من بچه بودم،
درهر هزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تا خواب و بیداری خوابناکت
سرشار باشد.
وقتی که من بچه بودم،
زور خدا بیشتر بود.
وقتی که من بچه بودم،
بر پنجره های لبخند
اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند،
آه،
آن روزها گربه های تفکر
چندین فراوان نبودند.
وقتی که من بچه بودم،
مردم نبودند.
وقتی که من بچه بودم،
غم بود،
اما
کم بود.
"اسماعیل خوئی"
بیستم اردیبهشت 1347 - تهران
وقتی که من بچه بودم،
پرواز یک بادبادک
می بردت از بام های سحرخیزی پلک
تا
نارنج زاران خورشید .
آه،
آن فاصله های کوتاه.
وقتی که من بچه بودم،
خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد،
و اشکهای درشتش
از پشت آن عینک ذره بینی
با صوت قرآن می آمیخت.
وقتی که من بچه بودم،
آب و زمین و هوا بیشتر بود،
و جیرجیرک
شب ها
درمتن موسیقی ماه و خاموشی ژرف
آواز می خواند.
وقتی که من بچه بودم،
لذت خطی بود
از سنگ
تا زوزه ی آن سگ پیر و رنجور.
آه،
آن دستهای ستمکار معصوم.
وقتی که من بچه بودم،
می شد ببینی
آن قمری ناتوان را
که بالش
زین سوی قیچی
با باد می رفت –
می شد،
آری
می شد ببینی،
و با غروری به بیرحمی بی ریایی
تنها بخندی.
وقتی که من بچه بودم،
درهر هزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تا خواب و بیداری خوابناکت
سرشار باشد.
وقتی که من بچه بودم،
زور خدا بیشتر بود.
وقتی که من بچه بودم،
بر پنجره های لبخند
اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند،
آه،
آن روزها گربه های تفکر
چندین فراوان نبودند.
وقتی که من بچه بودم،
مردم نبودند.
وقتی که من بچه بودم،
غم بود،
اما
کم بود.
"اسماعیل خوئی"
بیستم اردیبهشت 1347 - تهران
کوچک که بودیم، چه دل های بزرگی داشتیم؛
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم!
کاش! همان کودکی بودیم که
حرفهایش را از نگاهش می شد خواند؛
اما، اکنون اگر فریاد هم بزنیم
کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که
سکوت کرده ایم!
سکوت ِ پر، بهتر از فریاد ِ تو خالی ست
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم!
کاش! همان کودکی بودیم که
حرفهایش را از نگاهش می شد خواند؛
اما، اکنون اگر فریاد هم بزنیم
کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که
سکوت کرده ایم!
سکوت ِ پر، بهتر از فریاد ِ تو خالی ست
اتل متل جدائی،
عروسکم کجایی؟
گاو حسن پریشون،
یه دل دارم پر از خون
عشقم رفته هندستون،
خونه م شده قبرستون
یه عشق دیگه بردار،
یه دنیا غصه بردار
اسمشو بذار بچگی،
تا آخر زندگی
آچین و واچین تموم شد،
عمر منم حروم شد!!!
عروسکم کجایی؟
گاو حسن پریشون،
یه دل دارم پر از خون
عشقم رفته هندستون،
خونه م شده قبرستون
یه عشق دیگه بردار،
یه دنیا غصه بردار
اسمشو بذار بچگی،
تا آخر زندگی
آچین و واچین تموم شد،
عمر منم حروم شد!!!


