داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
غورباقه حشري
date
newest »
newest »
///////سلام خواننده های عزیز. تا اینجا که حالتان خوب است .من هم خوبم .نه! .قبلا خودم را معرفی نکرده ام. من راوی هستم . یعنی همان کسی که دارد این داستان لجن را برای شما تعریف میکند. دوستان عزیزی که این داستان کوتاه را میخوانند ممکن است بد و بیراه بارم میکنند که عقده هستی ،ناراحتی و یا اینکه همه چیز را بیش از اندازه سیاه و یا احمقانه توصیف می کنی و .... و . هر چند اغلب لطف میکنند و تا آخر داستان را می خوانند، ولی از اینکه کسی دست روی دروغها و تعارفهای دسته جمعی و فرهنگ بزرگ و عظیمی که داریم، بگذارد هراس دارند . ///////
{{{{{{{{{{{از این طرز صحبت راوی ناراحت نشوید . شاید از چیزی ناراحت است که ما خبر نداریم . البته از این به بعد ،راوی تبدیل به سوم شخص میشود و اهمیتش را از دست میدهد. خودتان بهتر میدانید که سوم شخص بودن راوی٬ برای داستان کوتاه و احمقانه ای مثل این بهتر است. این باعث میشود که خواننده ها هوس نکنند که راوی را جزئی از داستان فرض کنند و فکر کنند که راوی قسمتی از زندگی احمقانه ی خودش را داخل این داستان پر کرده است . البته نه اینکه راوی آدم حسابی باشد و قول بعضی ها روشنفکر .بلکه حتی در ادامه ی داستان میبینید که چقدر هم عقده ای و بد دهان و در عین حال خجالتی است و در ضمن مثل آدمهای کم جنبه ٬نمیتواند جلوی خودش را بگیرد و پی در پی وراجی میکند و وقت شما را میگیرد . ولی در اینجا نقش او خیلی مهم است . چون داستان را از قبل میداند و می تواند چرند و پرندهایی خارج از محدوده ی زمان بگوید . خودتان بهتر میدانید که این روزها ،داستانی که در آن از رئال جادویی و خروج از زمان و مکان، خبری نباشد، خواننده ای ندارد .آن هم بین آقایان دکتر و خانم های مهندس جوان و به اصطلاح روشنفکر های سبک مدرن .ولی این مسائل در اصل داستان تاثیری ندارد .اصولا کل داستان چند سطری بیشتر نیست و اگر بخواهیم این داستان را طبقه بندی کنیم، حتی جزء داستانهای پنج کلمه ای هم به حساب نمی آید .در واقع قسمت اعظم این داستان از وراجی های راوی و اینجانب پر شده است . ولی در موضوع داستان چیزهایی هست که ناخودآگاه آدم را ... .اول بهتر است داستان را بخوانید و بعد قضاوت کنید. قسمت نقطه چین بالا هم باید با کمک راوی پر میشد که نشد . گفتیم که ایشان خجالتی اند و از هر گونه انگ ادبی میترسند .
این داستان ترکیبی از طنز و واقعیت است . امیدوارم که قسمتهای طنز را تلختر از واقعیت نخوانید و قسمتهای واقعی را طنز تصور نکنید . هر چند بعضی ها میگویند که معمولا جدی ترین حرفها به صورت طنز گفته میشود تا بتوان زمانی که شقیقه ی خواننده تا بناگوش باز است، مفهوم مورد نظر را از راه حلق تا مغز فرستاد . به نظر من هم این قضیه درست است، ولی فقط برای کسانی صحت دارد که از معده و بقیه آلات متصل به آن برای ارسال دستور به مغز استفاده می کنند .
حتما میپرسید که من کی هستم ؟ سوال خوبی است . خودم هم نمیدانم . ولی فکر کنم نویسنده به وجود اینجانب نیاز داشته تا بتواند که افکار احمقانه اش را مستقیما نگوید تا مبادا فکر کنید که او هم .... . قسمت نقطه چین مستقیما توسط نویسنده سانسور شده و من تقصیری ندارم . درست هنگام تایپ داستان بود که برگشت و کلمات آخر این سطر را پاک کرد .
در این داستان گاهی کلاه راوی و اینجانب در هم میرود که خواننده ها باید ببخشند .ولی گاهی با هم دست به یکی میکنیم تا آقای دکتر را به گه بکشیم . البته ببخشید که از این کلمه ی مبتذل استفاده کردم . من اصولا آدم بی ادبی نیستم . الان فقط قدری جو گیر شده ام .هر چند خواننده های سبک مدرن انتظار دارند که حتما چند تا از این دست کلمات را در این داستان بشنوند . چون در غیر این صورت ممکن است احساس کنند که در حال خواندن مقاله علمی هستند تا داستان .
خوب ! حالا بهتر است که از بازی با نویسنده و راوی و خواننده بگذریم و برویم سراغ آقای دکتر و بقیه داستان .}}}}}}}
براش خیلی مهم بود . این دفعه دیگر تصمیمش را گرفته بود .در واقع سلول عصبی اصلی دکتر شروع به تصمیم گیری های مهم و منطقی در زندگی اش کرده بود.
{{{{{{{{آقای دکتر ، دکترای کتابداری دارد . ایشان یک جورهایی خوره ی کتاب دارد . البته نه به آن معنی که شما فکر میکنید . یعنی فکر کنید که زیاد کتاب می خواند .نه ! به این معنی که ایشان همه را مثل کتاب می بیند . مثلا آدمهای چاق را مثل یک کتاب کلفت و آدمهای لاغر را مثل کتاب باریک میبیند . آدم های شلخته را مثل کتابهای کهنه و آدمهای فکل و کراوات زده را مثل کتابهای گران قیمت و با جلد گالنبرد و ... . . به نظر او مردم تهران در انتشارات امیر کبیر چاپ شده اند و مردم آمل در انتشارات آمل و ... . خودش را هم شبیه کتاب داستان قورباغه و گاو میبیند .فکر کنم این داستان را شنیده اید. قورباغه ای بود که کنار برکه یک گاو بزرگ را میبیند و .... . البته نه اینکه شما فکر کنید که آقای دکتر عقده ی حقارت داشته باشد و بخواهد خودش را به اندازه ی یک گاو بزرگ کند .اصولا این آقای دکتر به اندازه ی یک گاو متوسط، بزرگ و فربه هست که خانم مهندس ایشان را از لحاظ هیکل مورد پسند قرار داد. مسئله قورباغه چیزی فرا تر از این حرفهاست . رازی است که مربوط به دوران بچگی آقای دکتر می شود که بعدا خواهیم دید که چطور این راز دکتر را در زندگی دچار مشکلات بزرگی که میگویند جزء بحرانهای مهم جامعه ی امروز است ، میکند . اما مهمتر از همه ی اینها کتابدار بودن ایشان است که تاثیر آن را هم در ادامه شرح خواهم داد .{{{{{{{{{{{{{{{{
//////اصولا همه میگویند که هر شغلی یک تاثیر ماندگار بر شخصیت انسان میگذارد . بله درست است اثر ماندگار ! اثر ماندگار! //////
{{{{{{{{{{خواننده های عزیز از اینکه گاهی وقتها راوی به این صورت / .../ ( یعنی جفت پا ) وارد داستان میشود و بدون اجازه حرفش را قاطی اصل داستان که امری مقدس است میکند ٬ باید ببخشند . اصولا ایشان فضول هستند و نمیتوانند ساکت بمانند و به قول معروف خفه خون بگیرند . شاید هم از اینکه نتوانسته اند ....، عقده ای شده اند .این دقیقا یکی از جاهایی است که کلاه من و راوی در هم رفت .ولی بگذریم و به بقیه ی موضوع بپردازیم.
وقتی درست فکر میکنم، متوجه میشوم که قدری هم حق با راوی است . اثر ماندگار یک شغل خیلی مهم است . ولی اثر ماندگار شغل کتابداری چه میتواند باشد ؟ بخشی از این موضوع را خودش در مراسم خواستگاری که در این داستان با موفقیت به اتمام میرساند، میگوید . البته توضیحات راوی هم کمک میکند که منظور کتابدار محترم را بهتر درک کنیم . هر چند اگر راوی هم چیزی نمیگفت و به قول معروف خفه میشد ، خود شما بهتر میفهمیدید که جملات ایشان چه معنی دارد .
البته فراموش نکنید که این داستان بسیار کوتاه است به همین جهت مقدمه و ابتدا و انتها و شخصیت پردازی و توصیف موقعیت و... کلیه موارد لازم داستان نویسی را ندارد و فقط به جملات بسیار مهم که بین دو شخصیت فرهیخته ی داستان رد و بدل میشود پرداخته است .به همین جهت اگر شخصیت فرهیخته و آگاهی، این داستان را میخواند، میتواند از قسمتهای داخل{... } و /... / صرف نظر کند و فقط قسمتهایی که با حروف درشت تر و به رنگ سیاه نوشته شده اند را بخواند . مطمئنم بقیه توضیحات بدرد چنین افراد برجسته ای نمیخورد. درست به همین دلیل از لفظ مبتذل "لجن و احمقانه" برای توصیف برای داستان استفاده کردم که باید ببخشید . }}}}}}}}}}}}}}}]}
خانم مهندس : " آقای دکتر آیا شما فقط اسم و شرایط خانواده ی ما را شنیده بودید و بر این اساس آمدید جلو ؟ "
////////سلام خانم مهندس : این جمله ی شما . " آمدید جلو ! " ، من را یاد یک مراسم جفت یابی انداخت که بعضی حیوانات اجرا می کنند .این مراسم اینطور به اجرا در می آید : ابتدا یکی از نرها " جلو " می آید و حرکات و صداهای موزونی به اجرا در می آورد و بعد از آن، نر دیگری میاید " جلو " . در نهایت حیوان ماده یکی را که از بقیه سالم تر و فربه تر به نظر میرسد انتخاب می کند و .... . البته خدای نکرده قیاس به نفس نکنید . همین طوری یک چیزی به ذهنم رسید و گفتم . " ///////////
///////سلام آقای دکتر : میدانم که چه میخواهی بگویی. یعنی اینکه آدمها را خوب طبقه بندی میکنی .آنها را بر اساس قد و کلفتی و نازکی و تاریخ انتشار و محل انتشار و ....دسته بندی میکنی . حتی میدانم که آدمهای انتشارات امیر کبیر ،میدان امیر کبیر و خیابان امیر کبیر را بیشتر دوست داری . بنظرت آنها با کلاس تر هستند . همچنین بنظر تو بعضی از آنها را یک بار باید خواند . خانم کتابدار که یادت هست . فکر کنم، ایشان از این دسته بود . { بهتر است آبرو ریزی نکنی در غیر اینصورت ... } . میخواهی بعضی ها را چند بار بخوانی، ولی امکانش نیست. بعضی ها را اگر حتی یک بار هم بخوانی به چنان گه خوردنی می افتی که آن سرش ناپیداست . میدانم که الان نمیفهمی از چی، حرف میزنم، ولی خواننده ها میتوانند بروند و آخر داستان را بخوانند و گهی که آنجا نوش جان کردی را مشاهده کنند و بعدا بیایند و از همین جا شروع کنند به خواندن بقیه ی داستان . ///////
///////خواننده های عزیز میدانید واقعیت چی است : دلش لک زده بود که شغل مهم خودش را بگوید . ولی مواظب بود که خانم مهندس فکر نکند که ایشان ندید بدید هستند و به شغلشان می نازند . باید یک چنین فرصتی جور میشد تا حین صحبت از موضوعی روشنفکرانه ، مثل آدم شناسی، به شغل شریف کتابداری اشاره کند . البته فکر نکنید که اینقدرها هم مشکل دار است و که با اتکا به اعتماد به نفسی که از شغل فعلی داشت به خواستگاری یک خانم مهندس آمده است . البته که نه ! و همچنین نه اینکه فکر کنید دختر خانم، تحفه ای هست که آقای دکتر پیش او کم بیاورد. کلا موضوع چیز دیگری است . حالا موضوع را توضیح میدهم . گفتیم که آقای دکتر بسیار عالی طبقه بندی میکند و دلیل اصلی که به خواستگاری این خانم آمده است به فرایند پیچیده ی مغزی که در ذهن یک کتابدار بزرگ میگذرد، مربوط میشود. در ادامه داستان میفهمیم که این فرایند پیچیده مغزی آقای دکتر، چطور صورت میگیرد . البته همه زیست شناسان میدانند که حتی یک قورباغه هم وقتی غور غور میکند ، فرایند بسیار پیچیده ای در مغزش صورت میگیرد . ولی.. . چی ؟!... ناراحت شدی؟! ... به جهنم! به...ام . می دانم وقتی بچه بودی ، بچه های کوچه تو را قورباغه صدا میکردند . حالا هم مشکل از خودت است که به کلمه قورباغه و خود قورباغه و هر چی شبیه قورباغه باشد ،حساسیت داری. حالا هم که آقای دکتر که شدی ، هر وقت در آینه نگاه میکنی به یاد شباهت هایت با قورباغه می افتی . چشمهای درشت و دهان گشاد و گردن کوتاه و پاهای پرانتزی ات را بر انداز می کنی و به یاد قورباغه هایی می افتی که زیر چرخهای ماشین پرت میکردی و از شنیدن صدای ترکیدنشان لذت میبردی . اصلا تو مشکل داری .اصلا تو عقده ای هستی.... ///////
آقای دکتر : "این موضوع باعث شده است که با آدمهای
زیادی برخورد کنم و آدمها را خوب بشناسم . من تعریف شما و خانواده تان را شنیده بودم . میدانید... دختری که در خانواده ی خوب و اصیل بزرگ بشود، حتما اصل و نسب دارد . همه تعریف شما را میکنند . حالا هم که با شما آشنا شدم، فهمیدم که همه ی این حرفها درست اند. .... "
///////// خودتی تو کی با این خانم آشنا شدی که ما نفهمیدیم ؟ اصلا تو مگر میدانی که اینها کی هستند ؟ ! اصل و نسب کجا بود ؟. تو را که خوب میشناسم .اصلا از تحقیقاتی که کردی ،چیزی یادت مانده؟ مگر نگفتند که مادر این خانم بچه ی یک گاری چی معتاد بوده و خودش را سر شوهر احمقش هوار کرده است؟ مگر یادت رفته ؟ . اصلا چرا اینها را میدانی و از اصل و نسب حرف میزنی ؟ فقط میخواهی طرف را خر کنی ؟ لای گلوت گیر کرده ؟. درست است ؟ مواظب باش که خفه نشوی . چرا همه اش میزنی جاده خاکی ؟ فقط برای اینکه دختر خانم فکر نکند که چه خری سراغش آمده ،ادای تحقیق و اصل و نسب شناسی را در میاوری ؟ . میدانم از همان موقع که فهمیدی که آدمهای پولداری هستند و دخترشان هم مثل هر گاوی شبیه خودت دانشگاه رفته ، تصمیم خودت را گرفته بودی . حالا هم که قیافه اش را از نزدیک دیدی و سلول عصبی اصلی ات بکار افتاده ، همه چیز معلوم است. خودت هم میدانی همه ی این حرفهایت بدرد عمه ات میخورد . میخواهی همه جا بگویی که اصل و نسب دارند و چنین و چنان هستند ؟ درست است ؟ . مگر کسی شجره نامه شان را بهت نشان داده بود؟ اصلا توی قورباغه چی از اصل و نسب و طبقه ی اجتماعی میدانی ؟ تو که هنوز طبقه های کتابخانه را با طبقه ی اجتماعی عوضی میگیری ، نشسته ای و از طبقه اجتماعی حرف میزنی ؟ میدانی اگر رشته ی سلولهای عصبی تو را مثل یک جمله بخوانند چی میشود : " من زن میخواهم . " با این سیستم عصبی ابتدایی که داری میخواهی تحقیق هم بکنی ؟ { البته سیستم عصبی قورباغه خیلی پیچیده تر از این حرفها است، ولی گفتیم که راوی قدری با آقای دکتر خصومت دارد و قدری پیاز داغ موضوع را زیاد میکند .بهتر است برویم بقیه حرفهایش را بشنویم. کرکریهایش خیلی باحالند. } تو فقط از دو پیوند عصبی برای انتخاب استفاده کرده ای . رابطه ی پولداربودن پدر زن با تحصیلات دختر خانم و رابطه ی قیافه ی دختر خانم با .... این یکی را خجالت میکشم که بگویم . خودتان بهتر حدس میزنید. سلول های مغز تو مکعبی شکلند. درست مانند یک کتاب . همه شان هم به شکل ورقه ورقه شده، درست شده اند .اگر بخواهی زیاد فکر کنی ورق هاي شان از هم وا میرود و همه چیز قاطی میشود . درست مثل کتابهای کتابخانه ات. در طول سال از نود درصد سلولهای مغزت یک بار هم استفاده نمی کنی . مثل همان کتابخانه ای که مسئولش هستی . ده درصد بقیه هم در حد یک موجود آبی – خاکی که برای تو کافی است ،عمل میکنند. مگر چه کارهایی انجام میدهی ؟ هر روز صبح دوش میگیری . غور و غور کنان میروی کتابخانه و عصرها هم بر میگردی. البته الان وضعت خیلی خوب است . یک روز خواهی گفت کاش من یک قورباغه واقعی بودم . اصلا کاش یک قورباغه ی بدون پا تو یک باتلاق بودم . درست مثل همان قورباغه هایی که دست و پاهايشان را میکندی و از اینکه میدیدی به جای پریدن، مثل کرم خاکی میخزند، لذت میبردی . صبر کن ! به حساب تو هم میرسند . دکتر هستی؟ به جهنم . باش ! . بگو چقدر پول داری؟ دست و پایت که هیچ ، زبانت را هم میبرند . میدانی قورباغه ی بدون زبان شبیه چی است ؟ شبیه یک دکتر بی مدرک . تو بدون مدرک ، شکم خودت را هم نمی تونی سیر کنی چه برسد به اینکه بخواهی زن هم بگیری .//////////
/////// آقای دکتر مثل اینکه دست و پایت را گم کرده ای . خودت را خیلی به اوضاع مسلط نشان میدادی . حالا میدانی قیافه ات شبیه چی شده است؟ . مثل این شده که یکی از کتابهای بزرگ ،از طبقه آخر، درست در وسط فرق سرت اصابت کرده باشد و مخت تکان خورده باشد . میفهمم . نمیدانی از چی میگوید ؟ نکند از رابطه ات با خانم کتابدار چیزی شنیده باشد ؟ ولی نگران نباش. این رابطه مربوط به سالها پیش است که حتی آن موقع هم سرو صدایی نکرد . من هم که به کسی چیزی نگفته ام .پس نگران نباش. برای اولین بار در عمرت بگو "نمیفهمم " و خودت را خلاص کن . میدانم که به این کلمه عادت نداری . چون این چهار تا کتابی که خوانده ای، باعث شده است که تا کسی دهانش را باز کند، تو فکر کنی که منظورش را میفهمی . ولی اگر این بار هم بگویی که " میدانم چی میگویی " و بعدش هم چنان با حرفهای قلنبه و سلنبه طرف را بپیچانی که خودت هم نفهمی چی گفته ای ، اوضاع به هم میریزد . سوال رک تر از این حرفها است . نترس !. بگذار از یک چیزی مطمئنت کنم . این خانم هم مثل شما تشریف دارد . قبلا چند باری از دور جناب عالی را دید زده است و مال و اموالت را هم جمع زده و بعد از ضرب و تقسیم و شاید هم حل معادلات چند مجهولی که از دروس دانشگاهی یادش مانده و به کمک دوست و در و همسایه و فامیل و هر خری که اطرافش پیدا میشده ، و نیز به کمک همان سلول عصبی اصلی که قبلا صحبتش بود ،دریافته است که آدم به صرفه ای هستی و الان فقط ادای پرسش و تحقیق و خواستگاری را در می آوردد . پس تو الان اگر بجای حرف زدن غور و غور هم بکنی ،آن خانم فکر خواهد کرد که جواب سوالش را گرفته است . پس زود باش! . بپرس ! ////////
آقای دکتر : " راستش نمیف... نمیدانم منظور شما چی است ؟ "
خانم مهندس :" موضوع عکس را میگویم . شما مگر از طریق همسایه تان عکس من را نخواسته بودید ؟ فکر کنم به چیزهای دیگری هم فکر میکردید که نگفتید . درست است ؟"
////////خوب ! خیالت راحت شد، ولی به موضوعی اشاره کرده که باید با زرنگی پاسخ بدهی . این دختر خانم از آن زبلها است و مچت را حسابی گرفته است . همه اش از اصل و نسب و اینطور کوفت و زهر مار ها گفتی و ادای آدم حسابی ها را در آوردی که مثلا مثل بچه های بیست ساله به بعضی چیزها فکر نمیکنم؟ . آقای دکتر ! درست است تو الان بیست و هشت سالت است ، ولی رشد سلولهای مغزت در همان بیست سالگی متوقف شده است . البته دست خودت نیست . میدانی که چه می گویم . اینجا را به تو حق میدهم . تو در اینجا زندگی میکنی .در اینجا همه از بیست سالکی ،همه ی سلولهای عصبی را ، مرخص میکنند و فقط سلولی که از وسط مغز تا کمی پایین تر از نافشان آمده را آماده باش میدهند . آن سلول هم آنقدر فعالیت میکند که مثل یک طناب بهم تابیده ی کلفت و محکم ، مستقیما و در کوتاهترین مسیر خودش را به مقصد میرساند . ولی این سلول عصبی اصلی در بعضی ها که قدری روشنفکر تر هستند ، قدری مسیر طولانی تری را طی میکند . مثلا اول یک دور محکم، اطراف حلقش میزند و بعد میرود به سمت بالا و چند تا اتصال کوچک با سلولهای عصبی مغزش برقرار میکند تا هنگام مطالعه و کار با اینترنت بتواند از این سلول کمک بخواهد و بعدش هم بی معطلی به سمت پایین حرکت میکند . البته آن قسمت که دور گردنش حلقه زده ، گاهی چنان فشار میاورد که میخواهد خفه شود . این دقیقا همان موقع است که برای چنین مراسم مقدسی آماده میشود . البته دور از شما خواننده های عزیز. //////
آقای دکتر : " آه...! . این می گویید.... خوب میدانید ... این موضوع کار من نبود . یک روز دیدیم که همان همسایه آورده و میگوید که این عکس را از قبل داشتم و اگر ببینید بد نمیشود . من هم گفتم جنس نمیخرم که کاتالوگ تصویری ازش داشته باشم . اصلا از این حرکت همسایه مان خوشم نیامد. "
/ /////////"آه...! . این می گویید...." با اجرای خوبی بود !. میخواهی بگویی که اصلا موضوع مهمی نبود . حتما در همان لحظه به جای اینکه خشکت بزند ، دستت را دراز کردی و یک خیار و چاقو برداشتی و با حالت بی تفاوت شروع به پوست کندن کردی تا بی اهمیت بودن موضوع را کاملا تفهیم کنی . واردی دکتر جان ! از تمام ابزاری که در اختیار داری، به نحو احسنت برای دروغ گفتن استفاده می کنی . از خیار و چاقو ! . در واقع داری مثل سگ دروغ میگویی .البته نمیدانم این اصطلاح از کجا آمده و فرصتی نشد تا از یک جانور شناس بپرسم ، ولی فکر کنم به خیار و چاقو مربوط نباشد. ببینم آقای دکتر ! مگر خودت عکسش را نخواسته بودی ؟ مگر با چشمهای درشت قورباغه ای ، چهار ساعت به عکس زل نزده بودی ؟ . مگر با خودت غر نمیزدی که چرا عکس بزرگتری نفرستاده و ... البته این هم تقصیر تو نیست . حلقه ای که گفتم فشار لازم را آورده بود . بهر حال مجبور بودی حرف آن را گوش بدهی . در غیر اینصورت ممکن بود دچار خفگی از نوع ... بشوی ." توصیف این نوع خفگی : نام علمی این نوع خفگی را باید از یک دکتر متخصص پرسید . اصولا چون این نوع خفگی، فقط در اینجا رخ می دهد، اسمی هم ندارد . چون اولا عفت عمومی و اخلاق حرفه ای دکتر ها اجازه نمی دهد که اسمی مناسب برای آن پیدا کنند و ثانیا تا چیزی در آنطرف مرز نامگذاری نشود، در این طرف مرز به وجودش هم شک میکنند . ولی روانشناسان محترم اسم بسیار زیرکانه و درخور فهم جامعه ، به نام "خفگی سلول عصبی اصلی " روی آن گذاشته اند که از این به بعد ما هم از آن استفاده خواهیم کرد."
به دلایل مربوط به اپیدمی خفگی، با تو کار ندارم . ولی چرا با تمام وجود ، دروغ میگویی؟ میتوانی کمی راحت تر دروغ بگویی . اصولا تو عادت کرده ای دروغ بگویی ، به همین دلیل دروغ جزئی از وجودت شده است . چرا میترسی؟ بگو قیافه برام مهم است . بگو ندید بدیدم . بگو من هم سلول عصبی اصلی دارم . اینکه گناه نیست .
فکر میکنی این خانم نمیداند؟ . ایشان خیلی زرنگتر از این حرفهاست. اصولا یکی از تخصصهای خانم ها تشخیص خواستگار واقعی از خواستگار الکی و ببینیم چی میشود، هست. یک فروشنده ی حرفه ای را که خوب میشناسید . از قیافه مشتری میفهمد که آیا خریدار واقعی هست یا نه. اگر خریدار واقعی باشد، آب لب و لوچه اش راه می افتد و جملات " آقا شما بپسندید ما تخفیف میدهم " و " اصلا قیمت مهم نیست ، مهم این است که نظر شما جلب بشود " و... از این قبیل اراجیف را پشت سر هم تیکه پاره میکند . حواست باشد ! این خانم حتی گوسفند هم باشد از نگاهت میفهمد که خواستگار واقعی هستی یا که نه .
صحبت از گوسفند افتاد ، یاد گوسفند خریدنت افتادم . یادت هست که از صد نفر پرسیدی که گوسفند خوب و ارزان را از کجا می توانم بخرم؟ بعدش هم پرسیدی گوسفند خوب را از بد چه طوری تشخیص بدهم ؟ یادت هست یکی از متخصصان حرفه ای در این زمینه چی گفت ؟ گفت : " مراقب باش زیاد آب به خودش نداده باشند تا تپل بنظر بیاید و گول بخوری . قبل از بریدن سرش میبینی نصف گوشت تنش آب شده و دیگر چیزی ندارد." یادت هست که چقدر هم راجع قیمت و این طور چیزها چک و چانه زدی . یادت هست که این ماجرای همان گوسفند بیچاره ای است که قرار بود برای مراسم عروسی سرش را ببری و بدهی که چند تا احمق تر از خودت در این مراسم مقدس بخورند .
حالا با شما هستم خانم مهندس : اول راجع به قضیه گوسفند و شباهتهای موجود با شما که به احتمال زیاد اتفاقی است ، صحبت کنیم . ولی یک سوال دارم : وقتی مادر شما ٬ از چند روز قبل از مراسم عروسی، غذا های درست و حسابی به خورد تو میداد و میگفت : " دخترم اینها را بخور تا هم چين رو بیای و فکر نکنند که ... " یاد چیزی می افتادی ؟ چی ؟ : "اینجا این طوری است و نمیشود زیاد ایراد گرفت و ... ." . باشد ! باشد ! . بی خیال !
بعدش میخواهم راجع به دروغی که خیلی راحت فهمیدی، ولی به روی خودت نیاوردی صحبت کنم. چرا خودت را به آن راه زدی ؟ مگر همسایه ممکن است چنین دروغی بگوید . یعنی اینکه عکس را از شما بگیرد و به آقای دکتر بگوید که آن را در خانه داشتم و... . خوب ! از تو هم نمیشود زیاد ایراد گرفت . تو هم مثل همین دکتر ما هستی و مشکلاتی شبیه او داری . میفهم چی میگویی ! . باید شوهر کنی . حالا یک دروغ که کاری را خراب نمیکند . حتما پیش خودت میگویی ، " چون از من خوشش آمده ،دروغ میگوید ؟ " البته این فکر را هم میکنی که برای جوش خوردن معامله، باید قدری هم گذشت داشته باشی ، در غیر اینصورت تا آخر عمرت می مانی و خدای نکرده به یک مهندس ترشیده تبدیل میشی . البته این هم بد نیست . چون یک رکورد به حساب میاید . چون فکر کنم قبلا خانم مهندس ترشیده جایی ثبت نشده است . //////////
///////اول با شما هستم دکتر جان : آهان !. قند تو دلت آب شد ! خانم گفت" آدمی در سطح شما " ! تازه ! میخواهد خیالش هم راحت بشود . این یعنی اینکه می خواهد بگوید ،برای من مهمی . داری اعتماد به نفست را دوباره بدست می آوری ؟ خوب است ! . اصلا تا همین جا میشود گفت که مبارک است . خودتان هم خوب میدانید که بقیه ی این اداها که در میاورید، برای این است که به هم بفهمانید که چقدر فهمیده هستید و تلاش میکنید که همدیگر را بهتر بشناسید ، ولی به روی هم نمی آورید . خوب ! این هم عادی است . قرار نیست که مردم فکر کنند که شما همین طوری تصمیم گرفته اید و کار را به رشته عصبی واگذار کرده اید . قرار است که بروید و بگویید که : "نمیدانید چقدر منطقی است . نمیدانید چقدر میفهمد . اصلا برای یک زندگی ایده آل درست شده است . فقط کمی تردید دارم . باید چند جلسه هم با هم صحبت کنیم تا همدیگر را بهتر بفهمیم" و از این طور چرت و پرتها ... .حالا با شماهستم خانم مهندس : اول اینکه خودتی و بعدش هم اینکه مگر آقایان دکتر و مهندسانی که الان تو صف تعیین صلاحیت ایستاده اند و منتظر اعلام نتایج از جانب قبیله ی شما هستند، طور دیگری رفتار میکردند که فکر میکنی در سطح این آقای محترم نباشد ؟ . مگر ایشان فرقی هم با آنها دارند ؟ نه جانم !. بخش تعیین صلاحیت حرفه شوهری به شما گفته که به ایشان را با اینطور سیم جیم هایت نپرانی و ابن طور صحبتها را بگذاری برای بعد از اینکه خرت از روی پل گذشت . البته موضوع سلول عصبی اصلی هم خیلی موثر است .///////
{{{{{{{{{{{{{{{از اینجا به بعد یک سری صحبتها بین آقا ی دکتر و خانم مهندس رد و بدل شده است که کمی خصوصی است و ربطی به کسی ندارد و من هم چیزی راجع به آن نمیدانم . ولی من تعجب کردم که چرا زیاد راجع به پول و اینکه چقدر در زندگی آنها مهم است حرف نزدند .ولی راوی محترم تعدادی توپ و تشر راجع به موضوع شلیک کرده اند که بد نیست بشنوید} :
{{{{{{{{{{{{{{{[
///////// فکر کردید که نمیدانم چرا از پول و مال و منال حرف نمیزنید ؟ کور خواندی آقای دکتر !. مگر کتابدارتان به تو نگفته بود که هفته پیش برای تحقیق آمده بودند به محل کار تو و او هم از اینکه زیاد فعالی و اینجا و آنجا سرمایه گذاری کرده ای، چه ها گفته بود . تو هم مطمئن بودی که آنها میدانند ، وضعت بد نیست . برای همین است که به روی مبارک نمی آوردی . البته نه اینکه شخصیت و درست حسابی داشته باشی و دوست نداشته باشی راجع به این مسائل که مطمئنی جزء کوچکی از فضایل و کرامات شماست، صحبت کنی . بلکه برای این است که مراقبی فکر نکند که زیاد به پول اهمیت میدهی . البته روش تو قدری زیرکانه تر از این حرفهاست . تو اصلا به این موضوعها اشاره نمیکنی و منتظر فرصتی می مانی که به موقع و با حالت بی تفاوت و به قول معروف هایکلاس به این مسئله اشاره کنی . میدانم چرا ! چون مطمئن هستی که این طوری تاثیرش بیشتر است .جناب خانم مهندس شما هم که معلوم است که چرا از اینطور چیزها حرف نمیزنی . قبلا تا غران آخر آقا را شمردی و حالا با تفاوتی احمقانه ای میگویی : " برای من شرایط مالی زیاد اهمیت ندارد تفاهم است که خیلی مهم است ".
شما دو تا خوب هم دیگر را گیر آوردید . اصلا چرا نمیروید و یک ترازوی دیجیتالی نمی آورید که وزن همدیگر را هم تا گرم آخر اندازه بگیرید و تو محاسبات همسرگزینی با گوشت کیلویی ده هزار تومان وارد کنید ؟ . فکر کنم که این روش کارشناسانه تر باشد .////////
بعد از ماجرای شیرین مال و منال ، داستان آقا ی دکتر و دختر خانم به روش دل بده و قلوه بگیر ادامه یافت . " شما به چی علاقه دارید ؟ "
" من.... "
"شما دوست دارید همسرتان چه طوری باشد ......"
" من....."
"شما...."
" من.... "
"شما...."
"...."
///// این قسمت را نمیدانم با کدامتان هستم . چون تایپ کننده محترم داستان هم فراموش کرده است که نام گوینده را قبل از جملات عمیق و تفاهم بر انگیز بنویسد . ولی اصولا فرقی هم نمیکند . گفتم که کل این صحبتها دل بده و قلوه بگیرند . مثل همان مراسمی که تو فیلمهای زندگی حیوانات میبینیم . مراسمی که قبل از مراسم مقدس جفت گیری انجام میدهند . البته آدابی که آقای دکتر و خانم مهندس اجرا میکنند، یک سری حاشیه هم دارد که محض آموزش هم که شده به آن اشاره میکنم . آن دو چند بار با هم بیرون رفتند و غذا خوردند . ( البته من در فیلمهای زندگی حیوانات و در مراسم جلب توجه جفت ، غذا خوردن را هرگز ندیدم . این را هم جانور شناسان بهتر میدانند. ) . بار اول خانم مهندس گفت : " من رستوران... را میپسندم . غذا هایش خیلی عالیند " . بعد آقای دکتر گفت : " کاملا درست است . معلوم است واردی. " البته میدانیم که تا الان بابای خانم مهندس، ایشان را به غیر از همان غذا خوری که صاحبش رفیق نزدیکش است ، جای دیگر ی نبرده است و آقای دکتر هم که اصولا فرق علف را از سبزی خوردن به زور تشخیص میدهد چه برسد به رستوران . ///////
{{{{{{{{{{{ القصه اینکه بعد دو هفته و آزمایشات پزشکی که مخاطرات جفت گیری را بررسی میکند و اینکه خدای نکرده، آقای دکتر اهل دود و دم ...و خانم محترم هم اهل... نباشد ، رفتند سر اصلیترین رکن معامله . یعنی جایی که نرخ معامله تعیین میشود . البته موضوع مهم این است که دو نفر آدم با کلاس که نمیتوانند بطور مستقیم بروند سر قیمت .باید قدری سیاست داشته باشند . بنگاه های معاملاتی را که دیدید . اولش شروع میکند که : " بابا اینطور چیزها زیاد مهم نیست . فعلا حرفش را هم نزنید. مطمئنم که قیمت را کنار میایید . اصل این است که آقای ...آدم خوبی است .اهل هیچ دوز و کلکی هم نیست " . ولی جملات آخر ماجرا خیلی شنیدنی است : " نه آقا . مگر من .... . اصلا ....فکر کردی ...."
ولی خوب وقتش بود . کم کم خانواده ها فکر میکردند که خدایی نکرده حرفها شان بوی لاس و ... میدهد . باید معامله را هر چه سریعتر تمام میکردند . }}}}}}}}}}}
آقای دکتر : " من که اعتقادی به این چیزها ندارم . مگر زن کالا است. ولی خوب تو ارزش همه چیز را داری .از طرفی هم که نمیشود از سنتها زیاد دور شد. برای جنگ با جامعه هم که نیامده ایم . "
آقای دکتر : " من که اعتقادی به این چیزها ندارم . مگر زن کالا است. ولی خوب تو ارزش همه چیز را داری .از طرفی هم که نمیشود از سنتها زیاد دور شد. برای جنگ با جامعه هم که نیامده ایم . "
/////// آره آقای دکتر ! جان عمه ات ! وقتی داشتی گوسفند میخریدی که بیشتر از این فکر کرده بودی. البته نه موقع قیمت گذاری . چون نرخ معلوم بود و ترازو هم که دم دست . حالا به خیال خودت روشنفکر شدی ؟ فکر میکنی که سنتها باید رعایت کنی چون بسیار بزرگ منش هستی و درد عظیم جامعه را میفهمی و نه به این خاطر که جرات رعایت کردنش را نداری ؟. آقای دکتر این حرفها از کلکهای قدیمی شده . البته اقرار میکنم که با قوت تمام کار برد دارند . میدانی برای چه ؟ چون یک قرارداد ننوشته شده ای هست که هر دو طرف معامله آنرا کاملا مطالعه کردند و مطابق آن جلو میروند . در این قرار داد هر دو طرف مجازند دروغ بگویند و طرف مقابل اگر مچ دیگری را بگیرد، به ضرر هر دوی آنها تمام میشود . متوجه هستید که چه میگویم ؟ " بازی برد برد " را میگویم . این مسئله ی اقتصادی را که قبلا مطالعه فرموده اید .اصلا بگو تا حالا به چند تا دختر که فکر کرده اند ، عدد سال تولدشان خوش یمن است ، گفتی : " فکر کنم ما قدری با هم متفاوتیم . نه اینکه اینطور چیزها مهم باشد، ولی ... " و یا چند تا دختر گفتند: " تو اگر من را میخواستی که اصلا حرفی نمیزدی و ..." و چرندیاتی مثل این و بعدش دمت را گذاشتی رو ی کولت و رفتی . ////////
خانم مهندس : "میدانی که من هم با تو هم عقیده ام
.
ا ز اینکه اینقدر میفهمی خوشحالم . ولی خوب بقیه که نمی فهمند . نمیدانم چه جوری توضیح بدهم . صحبت راجع به این چیزها چقدر به آدم احساس بدی میدهد . مگر من کالا هستم که .... "
////// بله جان خودت . از آسمان یک آدم فهمیده پیدا شده آن هم مستقیما آمده سراغ تو . تو هم فکر میکنی کالا نیستی . چطور شده که جناب عالی از میان این همه کالا بیرون پریدی و داد میزنی " مردم ببینید. من کالا نیستم " ؟ ////////
آقای دکتر : " خوشحالم با من هم عقیده ای . این
برای من کافی است . ولی نظرت را ... اصلا هر چی باشد مهم نیست . مهم خود تو هستی . ولی خوب بهتر است مقدارش را به خانواده هامون اعلام کنیم. شاید بخوان بدانند .... "
/////// این تیکه را خوب آمدی ! . " اعلام کنیم " . مثلا خواستی بگویی هر چی ما تصمیم گرفتیم همان است . بگو ببینم تو اصلا جراتش را داری روی حرف پدر احمق و پیرت حرفی هم بزنی ؟ اصلا فکرش را کرده ای که خرج عروسیت را کی میدهد ؟ ولی میدانم چرا اینجاها به من و من می افتی . نمیدانی چه طوری هم روشنفکر بمانی و هم در معامله نبازی . باید بدون اینکه ایشان بویی ببرد که شما به این موضوع حساس هستی ، مزه دهان خانم را بدانی. واقعا این روشنفکر بازی تو را خفه کرده . ولی خودت بهتر میدانی که چه خری هستی . //////// /
خانم مهندس : " راستش نمیدانم..... من ... چیز.... . ولی... خواهرم پانصد سکه بود .الان خوب ..... نمیخواهم پیش شوهر خواهرم... ؟ میدانی که .... خواهر قبلی ام ....."
////// مطمئنم که قبلا روشهای نرخ گذاری و چانه زنی مودبانه را آموزش دیدی . بالا خره پدر و مادرند و خیر و صلاح ترا میخواهند . "
///////
آقا دکتر ما هم که دید خانم در جریان نرخهای روز هست و به نسبت مال و منال خانواده اش ، زیاد پرت و پلا نمیگوید ، گفت :
" اصلا مهم نیست . مهم تو هستی . ولی میدانی مال خواهر من سیصد تا بود . میترسم ... .البته میدانی اینها مهم نیست ولی خوب.... خوب . آخر ....اصلا ولش . میگذاریم بزرگتر ها راجع به این موضوع حرف بزنند . اصلا این حرفها در شان ما نیست ...."
////// فکر کردید که خواننده هم مثل شما بلا نسبت.... هستند. الان درست بعد از آخرین دل و قلوه های که پشت تلفن به هم تعارف میکنید ، میروید و کل ماجرای تعیین نرخ را برای شورای خانوادگی و شاید هم فرا خانوادگی تشریح میکنید و منتظر تصمیم نهایی میشوید. بعد هم دختر خانم برای اینکه بتواند فکر کند که هیچ معامله ای در کار نیست و کلا موضوع چیز دیگری است، منتظر می ماند تا یکی بگوید که اینها که اصلا مهم نیست یاید امتحانش کنیم و ببینیم که تو را چقدر میخواهد . بله! حق دارید . درست هم فکر میکنید . آقا پسر هم که از ماست . چون اگر کفن مفت باشد هرچه سریعتر مقدمات موت را فراهم میکند . /////////
ماجرای این قسمت هم با خیر و خوشی و به روش بنگاهی ( نه حرف شما و نه حرف ما " چهارصد تا " ) تمام شد . حالا باید بریم سراغ داستان شرکت زندگی یا همان زندگی مشترک .
ماه عسل و شلنگ تخته های دوسه ماه اول زندگی گذشت و آقا ی دکتر حسهای خاصی بهش دست داد . خانم هم همینطور. خوب بقیه ماجرا که معلوم است . خانمی که تو گلوش گیر کرده بود ،حالا کم کم داشت پایین میرفت . یعنی دیگر مزه ی اصلی از بین رفته بود و مانده بود سنگینی یک وعده غذای غیر قابل هضم . خانم هم که دیگر آتشش خوابیده بود، فکر میکرد در برآورد قیافه و مال و منال ، اشتباه کرده است و حالا شروع کرده بود به بررسی دوباره دفتر اموال و اسناد چهره شناسی و ... . خودتان بهتر میدانید که وقتی فقط رشته ی عصبی اصلی کار کند ممکن است آدم دو دو تا چهار تا راهم اشتباه کند .
از اینجا بود که زندگی... شد.
خانم مهندس : " چرا مامانت .... چرا عمه ات ..... ماشینت را.... خواهرت رو.... میدانی من همیشه از ... خرید میکنم .... میدانی خانه ی بابام ..... ."
آقای دکتر : "مامانت ... ؟ چرا هر روز ... ؟. بگو بینم تو چرا نگفتی که خالی به بزرگی....؟ مگر بابات...؟ میخواستی خانه بابات ......؟ آمدی خانه شوهر که....... چرا اینطور راه میری ... ؟. اصلا کی گفته تو مهندسی ... ؟"
"چرا..."
"چرا..."
"..."
//////دیدی گفتم . آخرش را نخواندی. حالا وقتش است .حالا شروع کن به خواندن :
از قیافه ات معلوم است که چه حال داری . خال به این بزرگی آنهم کجا؟ ! درست جایی که هر وقت بخواهی......می آید جلوی چشم هات . میدانم از چی ناراحتی . از وجود خال زیاد ناراحت نیستی . از شباهت عجیبی که آن خال به قورباغه دارد ، ناراحتی . آن هم دلیل خاص خودش را دارد . تو را یاد خودت می اندازد . انگار که داری با خودت..... . خوب . حق داری . گفتم که عقده ای هستی . عقده خود قورباغه بینی . امیدوارم اگر روانشناسی این داستان را خواند به من هم بگوید که این عقده چطور عمل میکند و عاقبت افراد مبتلا به آن به کجا میرسد .
ولی بازم برات دارم .حالا بقیه اش را بخوان .
پدر زن و مادر زن پولدار میخواستی ؟ فکر کردی به همین راحتی است که برای توی قورباغه، پدر زن و مادر زن پولدار نصیب بشود . مگر چی داری؟ یک دکترا از دانشگاه ناکجاآباد گرفتی و هر جنبولک بازی که میتوانستی درآوردی تا بشوی مسئول کتابخانه مرکزی .. فکر نکردی چرا دو هفته ای سر و ته قضیه رو هم آوردن و این دختر خانم را قالبت کردن ؟ حقت همین است که بهت بگویند قورباغه . مگر دو سه روز اول خواستگاری یادت نمی آید؟ .چی را میگویم ؟ یادت نیست باباش ( پدر زن محترم فعلی شما ) پیداش نبود . اصلا از خودت نپرسیدی چرا بجای باباش، فقط داییش تشریفشان را میاورند حضور تان ! فکر کردی چون مهمی و دایی خانم آدم متشخصی هستند ،آمده اند پابوس جناب عالی ؟ مطمئن باش اگر بقال بودی از این زودتر فهمیده بودی. باباش تو آن خانه از توی قورباغه هم کمتر بود .حالا فهمیدی . نه ؟واقعا خری! یعنی مامانش قایمش میکرد . میترسید که حرفی اضافه بزند و کار را خراب کند.
حالا که گیر افتادی ،میدانی چه بلایی قرار است سرت بیاید ؟ میدانم که نمیدانی . بگذار من بهت میگویم . وقتی پدر زن جناب عالی رفته بود خواستاری پلنگ تشریف داشت ،ولی حالا میو میو را هم با اجازه زنش انجام میدهد . تو که از همین حالا آقای قورباغه تشریف داری، فکر میکنی چه بلایی سرت بیاد ؟ من که هیچ حیوانی به ذهنم نمیرسه . ولی بهتر است که خودت بگویی. ///////
نتیجه :یک نتیجه بسیار مهم می توان از این داستان گرفت . این نتیجه را با یک سوال مطرح میکنم شاید قدر ی بهتر جا بیافتد . آیا تا بحال کسی را دیده اید که بگوید:
" من در خرید گوسفند دچار شکست شده ام و دیگر تا مدتها نمیتوانم این شکست را فراموش کنم "
و یا مردم بگویند :
"این دو گوسفند با هم نتوانستند بمانند و از هم جدا شدند. "
" این گوسفند مورد دار است . قبلا جفت یک گوسفند دیگری بود و حالا نیست "
" این دو گوسفند باید به روانشناس مراجعه کنند "
... بقیه نتیجه در مورد حیوانات دیگر هم با خودتان . من که به غیر از گوسفند و گاو و خر و قورباغه و ... موجوداتی مثل آنها که در هر دهاتی پیدا میشوند و در قسمتهای مختلف داستان حضوری سازنده و راهبردی داشتند ، نمیتوانم به چیز دیگری فکر کنم . شما سطح فکرتان را بالا ببرید تا مبادا به مشکل من دچار نشوید .
خط خطی نامه!؟می تونم بگم که حرف های کافی برای نوشتن داستان
دارید
سبک داستانتون جالب بود
ولی پر حرفی ها و زیاده گویی های "راوی و اینجانب" از عمق داستان کاسته
در مورد این طور نوشتن داستان نمیتونم چیزی بگم چون تا حالا این طوریشو ندیدم
یه داستان از برخس خونده بودم که کمی به این سبک شبیه بود
نمی دونم شاید اگه این سبکو ادامه بدید و خبره بشید نوشته های خوبی رو بتونید بنویسید
داستان کلا به سبک عجیبی روایت شده بود
معمولا در داستان های امروزی از طول داستان می کاهند و به عمقش می افزایند
ولی شما تقریبا عکس این کار را کردید
به خاطر روایت عجیب ماتو این داستان
فضاسازی
تصویر سازی
شخصیت پردازی آزاد نه اجباری
و خیلی چیزای دیگه رو نداشتیم
یک نکته که خیلی توجه من رو جلب کرد توجه بیش از حد شما به خواننده است و چند بار صراحتا از این شخصیت نام بردید
این جا دیگه میتونم بگم که تجربه دارم
وقتی تو یه نوشته به این فکر میکنم که متن من قراره توسط یکی خونده بشه اون چیزی رو که میخوام نمیتونم بگم حرفم عوض میشه
برا همین سعی میکنم همیشه فرض کنم که متن من هیچ وقت خونده نمیشه
نظر شخصی من
داستان باید عین زندگی باشه نه تفصیری از زندگی
فرض کنید که یکی هم بیاد دنبال ما و حرف ها و رفتار مارو خودخواهانه برای هدف خاص خود تفصیر کنه
چی میشد؟؟؟
حرفاتونو میتونستید خیلی کوتاهتر بگید
ابدا کار نویسنده قضاوت نیست
شدیدا توصیه میکنم داستان قفس از صادق چوبک رو حتی برای بار چندم بخونید
تقریبا حرفهایی شبیه به داستان شما رو میخواد بگه
یه مقایسه بکنید
موفق باشید
سلام دوست منمن حافظه ی بسیار ضعیفی دارم
فکر کنم تمانم داستانهای چوبک
هدایت
محمود
مسعود
و...
خوندم
ولی هیچ سبکی از کسی رو به خاطر ندارم
نوشتنم کاملا ناخود اگاهه
و هیچ وقت سبک خاصی رو نتونستم دنبال کنم
ولی حتما متاثر از خیلی هاست
نقد رفقا به من کمک میکنه که بدونمکه دارم چه کار میکنم
جالب بود...چه سبكي كه واسه نوشتن انتخاب كرديد و چه نوع نگاهتون به موضوعدر مورد نوشتتون هم نميدونم چي بگم...شايد هم چيزي ندارم كه بگم
:D
ولي به طور كلي عجيب بود.
محمد عزيز
فكر كنم اين كه داستان خيلي طولاني شده و احتمالا از عمقش كم شده دليل روشني داشته...نشون دادن طولاني بودن اتفاقي كه داره در داستان مي افته و سطحي و بي عمق بودن اين اتفاق
فكر كنم محمد درست ميگهشايد دليل طولاني شدن داستانم اين باشه
چون موقع نوشتن طرح اوليه اش به طولاني شدن زماني كه
دارم ميذارم فكر نميكردم
و فقط به موضوع احمقانه اي كه در حال رخ دادنه فكر ميكردم



که
این داستان اینترنتی است
در از داستان از علایم
//////.....////////
{{{{{{{{{{.......}}}}}}}}}}}}}
و حروف
بولد
استفاده شده
که معنی خودش را دارد
اين هم لينكي كه بهتر ميشه خوندhttp://www.khatkhatinameh.blogfa.com/...
آقای دکتر مثل هر روزش نبود .امروز قدری با
روزهای دیگرش فرق میکرد . داشت جایی میرفت که....